Tohtori Marx kuvaili yksien harjoittamaa toisten jotensakin kuppaamista siihen tapaan,että ”pääoma on kuollutta työtä, joka vampyyrien lailla elää vain imemällä elävää työtä, ja se elää sitä paremmin, mitä enemmän se sitä imee.”

sunnuntai 20. tammikuuta 2013

تحليل اقتصاددان برجسته "ومشعشع" آمريكايي از آينده اقتصاد ايران

کشور ایران در 50 سال گذشته بسیار کمتر از حد توانایی خود عمل کرده؛ یعنی می‌توانسته امروز وضعیت خیلی بهتری داشته باشد که از عوامل آن می‌توان موارد زیر را نام برد: اتکای زیاد به انحصارها، اتکای زیاد به دادن یارانه مخصوصا به بعضی بخش‌های خاص اقتصاد و اتکای بیش از حد به نفت.

ایران نیروی انسانی بسیار غنی دارد و باید از آن استفاده کند و نه از منابع طبیعی خود. متاسفانه تا الان ایران بیشتر روی توانایی تولید نفت خود اتکا كرده که بالاخره روزی به پایان خواهد رسید و آن زمان مجبور است که به دنبال جایگزین‌هایی برای آن بگردد.

یک مثال بسیار خوب که به نظر من ایران می‌تواند از آن به عنوان نمونه استفاده کند، کشور ترکیه است. در اقتصاد ترکیه اشکالات بسیار زیادی وجود دارد؛ ولی آنها در سال‌های اخیر شاهد رشد بسیار سریع اقتصادی بوده‌اند. ترکیه توانسته است که تورم را کنترل کند، آنها قسمت دولتی اقتصادشان را اصلاح کرده‌اند و به تدریج در حال اصلاح بخش خصوصی هستند.

متاسفانه رشد ایران برای زمان نسبتا طولانی به کندی صورت گرفته است، ولی نگاه من به آینده ایران خوش‌بینانه است و امیدوارم که در دهه آینده به یکی از بازیگران اصلی صحنه تجارت بین‌المللی تبدیل شود.

متن سخنرانی گری بکر در هشتمين کنفرانس بین‌المللی مدیریت تهران
بـه آينـده ايـران خوشبينم 

 پروفسور گري بکر اقتصاددان برجسته آمریکایی و برنده جایزه نوبل اقتصاد و فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های پرینستون و شیکاگواست.

وی یکی از بنیان‌گذاران استفاده از اصول اقتصادی در زمینه مسائل جامعه‌شناسی و تاثیر متقابل رفتار و اقتصاد است. یکی از معروف‌ترین نوشته‌های او «نگاهی به رفتار از منظر اقتصاد» است که در ژورنالPolitical Economy به چاپ رسیده و در محافل بسیار زیادی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. پروفسور بکر نویسنده یکی از ستون‌های مجله معتبر Business Week در حد فاصل سال‌های 1985 تا 2004 و برنده جایزه «مدال ملی دانش» در کشور آمریکا در سال 2000 است. او اخیرا در هشتمین کنفرانس بین‌المللی مدیریت که 27 تا 29 آذرماه در تهران برگزار شد، در خصوص اقتصاد ایران سخنرانی قابل‌توجهی را با استفاده از ويدئو كنفرانس ارائه کرده است.


سلام به تمام حاضرین گرامی
خیلی متاسفم که نتوانستم شخصا برای ارائه این سخنرانی در ایران حضور پیدا کنم، مطمئنا اگر این امکان وجود داشت نتیجه بهتری از سخنرانی حاصل می‌شد، ولی من تمام تلاش خودم را انجام می‌دهم تا بتوانم مطالب مورد نظر را انتقال دهم.

بگذارید در همین ابتدای صحبت به این نکته اشاره کنم که من به هیچ وجه تخصصی در زمینه مسائل اقتصادی ایران ندارم و در نتیجه سعی می‌کنم چالش‌هایی را که امروز کشور ایران در مسیر دستیابی به توسعه و رشد سریع اقتصادی با آنها روبه‌رو است را به صورت سیستماتیک و کلی (General) مورد بحث و بررسی قرار بدهم.

در چند سال اخیر فعالیت‌های خودم را روی بررسی فرآيند توسعه اقتصادی متمرکز کرده‌ام و اخیرا هم در کنفرانسی که در چین به مناسبت سی امین سالگرد همکاری چین با بانک جهانی برپا شده در همین مورد صحبت کردم که امروز هم قصد دارم همین موضوع را در رابطه با ایران با شما مورد بررسی قرار دهم. البته تا حدی که دانش و اطلاعات من این اجازه را به من می‌دهد که امیدوارم این دانش و اطلاعات خیلی از شرایط واقعی اقتصاد ایران فاصله نداشته باشد. در همین راستا من ابتدا به ذکر نکاتی می‌پردازم که فکر می‌کنم در فرآيند توسعه اقتصادی نقش مهمی را ایفا می‌کنند و سپس چند اشتباهی که اکثر کشورهای در حال توسعه در تلاش برای دست یافتن به توسعه مرتکب آنها می‌شوند را متذكر مي‌شوم.

صحبتم را با ذکر این نکته آغاز می‌کنم که داشتن بازارهای رقابتی قوی، حداقل در بخش‌های مهم اقتصاد یک کشور اولین و مهم‌ترین لازمه دستیابی به توسعه اقتصادی پایدار است. درست است که در سال‌های اخیر با توجه به بحران مالی جهانی، عکس‌العمل‌های متعددی را نسبت به بازاریابی رقابتی به خصوص بازارهای مالی شاهد هستیم که البته بسیاری از این عکس‌العمل‌ها و انتقادات هم بجا و قابل‌دفاع هستند، ولی اگر شما به کشورهایی که با سرعت زیادی در حال توسعه هستند نگاه کنید، کشورهایی مانند چین، هند و برزیل که من شخصا از چین و بزریل بازدید کرده‌ام، همچنان به سمت خلق و حفظ بازارهای رقابتی و رقابت بازار محور حرکت می‌کنند، ولی آنها به این نکته پی برده‌اند که برای دستیابی به توسعه اقتصادی ممکن است مجبور شوند، بعضی قسمت‌های اقتصاد کشور را به شدت تحت کنترل داشته باشند، ولی در بسیاری ازقسمت‌های اقتصاد، رقابت، بازار و رقابت در بخش خصوصی برای نیل به توسعه ضروری است.

وقتی صحبت از رقابت به پیش می‌آید نقش تجارت بین‌المللی بسیار پررنگ‌تر می‌شود که در این زمینه ایران دارای مشکلاتی است که باید حتما آنها را حل کند. بهتر است که من به صورت جامع در مورد این موضوعات صحبت کنم، اگر به کشور‌های آسیایی نگاه کنید- از اين لحاظ کشورهای آسیایی را مثال می‌زنم چون کشورهایی مانند چین، کره، ژاپن، تایوان و هند در سال‌های اخیر با سرعت زیادی به توسعه نسبی اقتصادی دست یافته‌اند- چیزی که همه این کشورها در آن مشترک بودند، داشتن بخش خصوصی قدرتمندی بود که در تجارت جهانی کاملا درگیر بود و در نهایت هم سهم زیادی از این توسعه اقتصادی از همین بخش خصوصی به‌وجود آمد.

وقتی به صادرات دقت کنید، متوجه می‌شوید که چین به برترین صادر‌کننده جهان تبدیل شده، کره با توجه به اینکه کشور کوچکی است سهم زیادی از صادرات بین‌المللی را به خودش اختصاص داده و ژاپن هم که در بین پنج صادرکننده برتر دنیا قرار دارد، آنها تمرکز بر صادرات را انتخاب کردند {به عنوان ابزاری برای توسعه اقتصادی} جایی که مجبور بودند در سطح جهانی رقابت کنند، ولی در مقابل آنها هم امتیازات رقابتی مناسبی داشتند که در مورد مثال‌های مطرح شده امتیاز اصلی نیروی کار ارزان قیمت بود که در کنار آن این کشورها توانستند امتیازات دیگری نیز به مرور زمان در تجارت کالاها ایجاد کنند که این امر نه تنها از طریق تجارت کالا بلکه از طریق واردات تکنولوژی که در کشورهای توسعه یافته تولید شده بود، اتفاق افتاد. در اصول کلاسیک تجارت بین‌الملل تاکید بر استفاده از امتیاز رقابتی نسبی است، یعنی شما کالایی را صادر می‌کنید که در تولید آن امتیاز رقابتی دارید و کالایی را وارد می‌کنید که سایر کشور‌ها در تولید آن امتیاز رقابتی دارند و هیچ کس این اصول را نفی نمی‌کند، ولی عامل مهم دیگری که در این رابطه نباید فراموش کرد، واردات تکنولوژی است که بهترین ابزار برای انجام آن از شرکت در تجارت بین‌المللی صادرات و واردات کالا و خدمات و همین طور جابه‌جایی دانشجویان است. همه کشورهایی که به آنها اشاره کردم این کار را انجام داده‌اند، کره جنوبی یک مثال بسیار مناسب است، چون وقتی شما به دهه 1960 نگاه می‌کنید اقتصاد این کشور به مراتب از اقتصاد ایران فقیرتر بود، ولی امروز درآمد سرانه این کشور نزدیک به دو برابر کشور ایران است که این کشور را در بین کشورهای جهان در دهک‌های نیمه بالایی قرار می‌دهد، اقتصاد کره به بزرگی چین یا هند نیست و از ژاپن هم بسیار کوچک‌تر است و توانسته در طول این سال‌ها با تمرکز روی صادرات که تقریبا تمام آن هم توسط بخش خصوصی و شرکت‌هایی مانند هیوندای و سامسونگ انجام شده به این موفقیت دست پیدا کند. به همین دلیل به نظر من کره مثال بسیار خوبی است به‌خصوص اینکه کره اصلا نفت ندارد و تمام سوخت مورد نیاز خود را وارد می‌کند.

نکته دیگری که در فرآيند توسعه اقتصادی بسیار مهم است، این است که یک کشور برای اینکه بتواند به توسعه اقتصادی دست پیدا کند مجبور نیست در همه زمینه‌های اقتصادی به صورت کاملا درست عمل کند، به عبارت دیگر شما می‌توانید بخش‌های قوی اقتصادی داشته باشید که کاملا رقابتی بوده و در تجارت بین‌المللی حضور پررنگ داشته باشند و در همان زمان هم قسمت‌های مهمی از اقتصاد کشور را توسط قوانین سخت تحت کنترل و مالکیت دولتی داشته باشید و باز هم به توسعه اقتصادی دست پید اکنید. به نظر من این درس مهمی است که مثال‌های مطرح شده به‌خصوص کشور چین آن را به ما می‌آموزند، برای مثال در کشور چین بیش از نیمی از بنگاه‌های غیر‌کشاورزی تحت کنترل دولت مرکزی قرار دارند که این رقم بسیار بالا است و من فکر نمی‌کنم کشور چین بتواند با این رقم به رشد خود ادامه دهد، ولی با این حال تاکنون موفق شده‌اند با حفظ این شرایط به رشد بسیار خوبی دست پیدا کنند.

از طرف دیگر تقریبا تمامی آمارها و مطالعات انجام شده حاکی از آن است که شرکت‌های خصوصی بهره‌وری بسیار بالاتری از شرکت‌های دولتی در تمام دنیا دارند و بسیاری از شرکت‌های دولتی به‌رغم استفاده از وام‌های یارانه‌ای همچنان زیان‌ده بوده و کارآیی مناسبی ندارد، علاوه‌بر اینها دلایل سیاسی زیادی نیز در تمام دولت‌ها وجود دارد که باعث جلوگیری از کاهش سهم دولت از اقتصاد می‌شود، ولی با این حال، کشور چین توانسته است به‌رغم وجود بخش عظیم اقتصاد دولتی که زیان‌ده هم هست به رشد چشمگیری دست پیدا کند.

شما باید بتوانید چندین کار را به صورت همزمان در اقتصاد به صورت درست و کامل انجام دهید تا به توسعه دست پیدا کنید، ولی این چند کار باید مهم‌ترین کارها باشند نه همه کارها، به همین دلیل شما نیازی به یک افتتاحیه بزرگ برای شروع همزمان تمام تغییرات در اقتصاد ندارید و این درسی است که در طول سال‌ها به آن رسیده‌ایم و به طور قطع در شرایط اقتصادی امروز ایران این موضوع باید مد نظر قرار گیرد.

همه ما می‌دانیم که مونوپولی (انحصار تک قطبی) چه خصوصی و چه دولتی غیر‌بهینه و غیر‌سازنده است و به نظر من رقابت بسیار مهم‌تر از مالکیت شرکت‌ها است. رقابت بسیار مهم است، به همین دلیل، اگر دولت در یک بخش مانند ارتباطات (telecommunication) دارای انحصار باشد معمولا این شرکت‌‌ها بسیار غیر‌بهینه هستند، حالا اگر دولت همین انحصار را در اختیار شرکت‌های خصوصی قرار دهد شما باز هم با حد بهینه فاصله خواهید داشت، ولی به جرات می‌توان گفت که بهره‌وری در این حالت از حالت اولیه بسیار بالاتر است، به همین دلیل شاید بهتر این باشد که به جای واگذاری انحصار از بخش دولتی به بخش خصوصی، در بین بخش‌ها و شرکت‌های دولتی رقابت ایجاد کنید. مثالی که من همواره در این بحث از آن استفاده می‌کنم مثال تحصیلات عالی در کشور آمریکا است، ما در آمریکا بیش از 3000 کالج و دانشگاه داریم که برای جذب دانشجویان با یکدیگر رقابت می‌کنند و 75 درصد از کل دانشجویان در کالج‌ها و دانشگاه‌های دولتی ثبت نام می‌کنند. این دانشگاه‌ها به شدت با یکدیگر رقابت می‌کنند، چون مالکیت آنها متعلق به دولت مرکزی نبوده و مالکیت محلی دارند و در نتیجه آنها نه تنها با یکدیگر بلکه با دانشگاه‌های بخش خصوصی هم رقابت می‌کنند و به همین دلیل است که آمریکا سیستم تحصیلات ابتدایی و متوسط چندان قدرتمندی ندارد، ولی در تحصیلات عالی کاملا پیشتاز است که آن هم ناشی از رقابت شدید در این بخش است.

امروزه اقتصادها بسیار وابسته به اطلاعات هستند، در اقتصاد مدرن اطلاعات حرف اول را می‌زند، اگر شما نتوانید حجم بالایی از اطلاعات، دانش و مهارت‌ها را مدیریت کنید، وضعیت مناسبی نخواهید داشت و مطمئنا جزو کشورهای ثروتمند نخواهید شد. تاثیر این امر را می‌توان در افزایش چشمگیر تقاضا برای آموزش عالی در دهه‌های گذشته مشاهده کرد که این اتفاق تقریبا در تمام دنیا قابل‌مشاهده است، جدای از میزان توسعه اقتصادی، منطقه، دهک‌های درآمدی و غیره. درست است که درصد دانشجویان در کشورهای پیشرفته به مراتب بیش از سایر کشورهای دنیا است، ولی می‌توان ادعا کرد که در این مدت این از میزان در تمام کشورها افزایش داشته و این افزایش در کشورهای در حال توسعه چندین برابر کشورهای توسعه یافته بوده است. من در دو سال گذشته بسیار در پی یافتن علت این پدیده تحقیق کردم و می‌توان گفت که افزایش چشمگیر تقاضا برای آموزش عالی از رشد سریع تکنولوژی و جهانی شدن به‌وجود آمده است که تقاضا را برای کارکنان متخصص افزایش داده است. وقتی شما یک صادرکننده‌ای هستید که برای تولید محصولات خود نیاز به تکنولوژی‌های جدید دارید، دسترسی به نیروی آموزش دیده نقش مهمی را در موفقیت شما ایفا می‌کند که همین موضوع عامل اصلی افزایش تقاضا برای آموزش عالی است.

تاثیر این پدیده نیز در بین زنان بسیار بیشتر از مردان است، در کشورهای توسعه یافته تعداد زنانی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شوند بیشتر از مردان است، به عنوان مثال، بیش از 60 درصد از کسانی که در دوره‌های 4 ساله در آمریکا مشغول به تحصیل هستند را زنان تشکیل می‌دهند که این آمار در اروپا و سایر کشورهای ثروتمند جهان نیز صدق می‌کند، البته این پدیده مختص کشورهاي ثروتمند نبوده و ما می‌بینیم که همین اتفاق در کشورهای دیگر مانند چین و برزیل هم تکرار می‌شود. پیشرفت زنان در آموزش عالی تاثیرات به سزایی در اقتصاد کشورها توسعه یافته داشته و خوشبختانه ایران هم در این زمینه توانسته خود را با جهان همگام سازد و تمام آمارهایی که از ایران می‌رسد حاکی از آن است که زنان بیشتر از مردان مشغول ادامه تحصیل در مقاطع بالا هستند. پس می‌توان گفت که چه برای مردان و چه برای زنان تحصیلات عالی نقش مهمی را در توسعه کشور بازی می‌کند چون نه تنها باعث پرورش نیروهای متخصص می‌شود؛ بلکه به نوعی سرمایه‌گذاری در نیروی انسانی است چون تحصیلات والدین در تربیت فرزندان بسیار تاثیرگذار است.

یکی از موضوعاتی که تقریبا تمام کشورها با آن روبه‌رو هستند، هزینه‌های تحصیلات و آموزش به خصوص در مقاطع بالا است، من معتقد هستم که بخش زیادی از هزینه‌های تحصیل را باید خود دانشجویان پرداخت کنند چون در نهایت آنها هستند که در بلندمدت از این آموزش‌ها بهره می‌برند. از طرف دیگر، شما اگر به سایر کشورهاي مانند آمریکا، اروپا، کشورها آمریکای جنوبی و چین نگاه کنید، اتفاقی که طی سه دهه گذشته افتاده است این بوده که سهم افرادی که دارای تحصیلات عالی هستند از کل درآمد کشور بسیار افزایش یافته و درآمد این افراد به مراتب از کسانی که فقط تحصیلات متوسطه را تمام کرده‌اند بیشتر است. این موضوع نشان‌دهنده این امر است که در زمینه آموزش عالی اگر یک نمودار عرضه و تقاضا رسم می‌کنیم مشاهده می‌شود که تغییرات به‌وجود آمده ناشی از افزایش تقاضا بوده است نه افزایش عرضه، به عبارت دیگر دلیل اصلی این بوده که افرادی که دارای تحصیلات بالاتر هستند از شرایط اقتصادی بسیار بهتری نسبت به افراد فاقد تحصیلات عالی برخوردارند. من مطمئن نیستم که تا به حال این تحقیق در ایران انجام شده باشد، ولی حتما باید سهم هر دسته مشخص شود، زیرا در تصمیم‌گیری‌ها بسیار مهم است. البته من فرض می‌کنم که این شرایط در ایران هم صادق است چون ما می‌بینیم که تعداد بسیار زیادی از افراد نیز در ایران به ادامه تحصیل در داخل و خارج از کشور می‌پردازند. در نتیجه با توجه به مباحث مطرح شده می‌بینیم که از منظر بهره‌وری وقتی به این موضوع نگاه کنیم مشخص می‌شود که خود دانشجویان باید در نهایت عهده دار حجم بیشتری از هزینه‌ها باشند.

من هر وقت این موضوع را مطرح می‌کنم، در پاسخ می‌شنوم که پس تکلیف خانواده‌های فقیر که توانایی پرداخت این هزینه‌ها را ندارند چیست؟ و پاسخ من این است که راه حل این مشکل نه تنها دادن یارانه به همه اقشار نیست! بلکه حتی الزاما دادن یارانه به خانواده‌های فقیر هم نیست، بلکه باید برنامه‌ای طراحی كرد که طی آن افراد بتوانند مخارج تحصیل خود را قرض بگیرند و بعدا که درآمد مکفی پیدا کردند قرض خود را پرداخت کنند، بر اساس درآمدهای بالایی که در آینده خواهند داشت. این روشی است که بسیاری از کشورها مانند استرالیا، آمریکای لاتین و سایر کشورهای پیشرفته از آن استفاده می‌کنند، به جای اینکه به افرادی که در آینده بسیار موفق خواهند شد و معمولا از خانواده‌های موفق هم می‌آیند یارانه پرداخت کنند، آنها را وادار می‌کنند که مخارج تحصیل خود را پرداخت کنند و فقط به کسانی که توانایی پرداخت هزینه‌ها را ندارند کمک می‌کنند و این یکی از تغییراتی است که به نظر من در مسیر توسعه اقتصادی باید در فرآيند آموزش عالی ایجاد شود.

موضوع دیگری که بر میزان موفقیت کشورها در تجارت جهانی و نیز جایگاه آنها در سطح جهان بسیار تاثیرگذار است، نرخ تبدیل ارز است. نرخ تبدیل ارز بر میزان ثروت انباشته کشورها و نیز تورم آنها تاثیر بسزا دارد و از همین رو من طرفدار نرخ ارز انعطاف‌پذیر هستم. من در سفر اخیرم به کشور چین به آنها هشدار دادم که به‌رغم اینکه نرخ ارز ثابت تاکنون به نفع آنها عمل کرده است، ولی آنها باید به سمت یک سیستم ارزی انعطاف‌پذیرتر حرکت کنند. آنها معادل 5/2 تریلیون دلار انواع سرمایه جمع‌آوری کرده‌اند، در حالی که به نظر من داشتن این میزان ذخیره به صورت اقتصادی منطقی نیست. یکی از مزایای داشتن نرخ ارز انعطاف‌پذیر این است که مقدار واقعی نرخ تورم یک کشور را مشخص می‌کند به صورتی که نرخ ارز آنها تقریبا با همان شیبی که نرخ تورم بالا می‌رود، کاهش می‌یابد. به همین دلیل شما علائم بهتری از اوضاع اقتصادی کشور دریافت می‌کنید و در سیستم ارز انعطاف‌پذیر نمی‌توان تورم را پنهان كرد که این موضوع به نوبه خود باعث افزایش بهره‌وری می‌شود. در این سیستم شما نه تنها از هزینه‌های وارد کردن کالا از کشورهای دیگر مطلع می‌شوید بلکه به سایر کشورها هم علائمی مبنی بر هزینه‌های خرید کالا از خودتان ارسال می‌کنید، من شنیده ام که دولت ایران از طریق قوانین ارزش ارز را تغییر می‌دهد و این کار به نظر من اشتباه است، آنها بایستی به جای این کار از سیستم ارز انعطاف‌پذیر با یک نرخ مشخص استفاده کنند. البته این را هم بگویم که انجام این کار همیشه برای کشورها امری دشوار است، ولی امتیاز خوبی را برای کشورهای درگیر در تجارت بین‌الملل ایجاد می‌کند.

بسیاری از کشورها در ابتدای راه توسعه اقتصادی از یارانه‌ها برای کالاهای مختلف استفاده می‌کنند که این یارانه‌ها نه تنها به اقشار کم درآمد بلکه به اقشار متوسط و بالای جامعه نیز پرداخت می‌شود. به‌خصوص در کشورهای اصلی تولید‌کننده نفت مانند ایران، بنزین جزو کالاهایی است که به آن یارانه تعلق می‌گیرد، چون به نظر می‌رسد که تولید نفت (و نه پالایش آن) فرآيندی بسیار ارزان قیمت است. فکر می‌کنم در ایران قیمت هر گالن بنزین حدود 30 سنت باشد البته مطمئن نیستم چون باید چند واحد را تبدیل کنم، ولی به هر حال این قیمت به شدت کمتر از قیمت جهانی بنزین است و این بدان معنا است که با دادن یارانه به بنزین، در بازاری که می‌توانید نفت را به قیمت خوبی به فروش برسانید آن را به دور می‌ریزید. ممکن است بعضی‌ها مدعی شوند که یارانه‌ها راهی است برای کمک به فقرا ولی من با آنها مخالفم و می‌گویم که این راه بسیار بدی است، زیرا حداقل در این مثال، می‌توان به جرات گفت که افراد فقیر یا ماشین ندارند یا اگر هم دارند آنقدر از آن استفاده نمی‌کنند در نتیجه حجم زیادی از یارانه‌ها به سمت طبقات میانی و بالای جامعه می‌رود. به عبارت دیگر، می‌توانم بگویم که با دادن یارانه به بنزین داریم به اقشار ضعیف کمک می‌کنیم، زیرا در این حالت نه‌تنها یارانه‌ها به اقشار ضعیف نمی‌رسد بلکه داریم مصرف زیاد را تشویق می‌کنیم و همین طور استفاده از خودروهایی که مصرف سوخت بالایی دارند. به عبارت دیگر چون سوخت ارزان است شما همچنان از خودروهای قدیمی غیر‌بهینه استفاده می‌کنید، ولی وقتی که قیمت بنزین به قیمت واقعی بازار نزدیک شود، مردم مجبور خواهند شد که خودروهای قدیمی خود را تعویض کرده و از خودروهایی استفاده کنند که مصرف کمتری دارند و مردم همچون رانندگی گران است، بی‌رویه رانندگی نمی‌کنند. در نتیجه نقش افزایش قیمت بنزین تا نزدیک قیمت بازار این است که باعث می‌شود استفاده از سوخت توسط تمامی اقشار جامعه بهینه‌تر شود.

در تمامی اقتصادهای دنیا وقتی صحبت از حذف یارانه‌ها به میان می‌آید مقاومت‌های زیادی وجود دارد که مطمئن هستم در ایران هم مانند سایر کشورهای دنیا اقتصاد سیاسی و لابی‌های سیاسی در این موضوع نقش دارند. چون مردم می‌خواهند که یارانه‌ها باقی بمانند چون وقتی شما چیزی را به مردم می‌دهید با سختی بسیاری می‌توانید آن را از آنها پس بگیرید و به همین دلیل است که دولت‌ها در زمینه دادن و حذف کردن یارانه‌ها با احتیاط کامل عمل کنند زیرا شما ممکن است بگويید که این یارانه‌ها کوتاه‌مدت است، ولی تجربه نشان داده که دائمی خواهند شد، چون مردم به آن اتکا می‌کنند و زندگی خود را حول آن می‌سازند و خیلی سخت است که شما بتوانید آن را از مردم بگیرید و به همین دلیل شما باید حذف یارانه‌ها را به صورت تدریجی و در طول زمان انجام دهید، مثلا ممکن است بهتر باشد که ابتدا یارانه‌های بنزین را حذف کنید و به مرور زمان به سایر یارانه‌ها بپردازید. من می‌دانم که در ایران علاوه بر بنزین کالاهای دیگری هم مشمول پرداخت یارانه می‌شوند مانند نان که کالایی اساسی برای قشر ضعیف به شمار می‌آید، به جای اینکه یارانه به کالاها پرداخت کنید یک راه بهتر آن است که سیستمی طراحی کنید که بتوانید به‌وسیله آن به اقشار فقیر پرداخت‌های دقیق و هدفمند داشته باشید و به این صورت شما باعث افزایش مصرف از طریق پرداخت یارانه نشده‌اید و کاری موثر‌تر انجام داده‌اید و این در حالی است که در مثال بنزین شما نمی‌توانید فقرا را هدف قرار دهید، شاید مثلا نان کالای بهتری باشد.

در حال حاضر در بسیاری از نقاط دنیا تحقیقاتی برای یافتن روشی که بتوان با آن فقرای واقعی را شناسایی كرد و برنامه انتقال درآمد را برای آنها اجرا کرد به طوری که مطمئن باشیم این درآمد واقعا در بین افراد فقیر توزیع می‌شود و نه افرادی که ادعا می‌کنند فقیر هستند، در حال انجام است، در همه تحقیق‌ها نکته اساسی کیفیت اطلاعاتی است که جمع آوری می‌شود. یکی از راه‌هایی که می‌توان این موضوع را انجام داد این است که مثلا در مناطق روستایی از مردم هر محله بخواهیم که خودشان فقیرترین‌های هر محله را مشخص کنند. نتایج تحقیقات انجام شده در این راستا نشان می‌دهد که این روش تا حدود زیادی در جوامع کوچک دقیق است. همچنین شما می‌توانید به مواردی مانند نوع ماشین و خانه افراد به عنوان معیاری برای سنجش میزان ثروت آنها استفاده کنید . حدود دو هفته قبل در یکی از کارگاه‌های من یک تحقیق مطرح شد که در آن از این دو روش به صورت ترکیبی برای شناسایی فقرا در کشور اندونزی استفاده شده بود و نتایج حاصله از ترکیب این دو روش کاملا با آمار‌هایی که دولت گرفته بود تطابق داشت و حتی دقیق‌تر بود. اکثر مردم معتقدند که یارانه‌ها بخشی ضروری در زندگی روزمره هستند، ولی واقعیت این است که یارانه‌ها نه تنها ضروری نبوده بلکه کاملا غیر‌بهینه بوده و راه‌هایی بسیار بهتر و اثربخش‌تر هم وجود دارند که می‌توانیم از طریق آنها به فقرا کمک کنیم.

آخرین نکته‌ای که می‌خواهم در پایان صحبت‌هایم به آن اشاره کنم این است که در این مسیر اکثر کشورها با این سوال مواجه می‌شوند که قوانین در بازار کار تا چه حد باید انعطاف‌پذیر باشند. من فکر می‌کنم شما می‌توانید طول زیادی از مسیر توسعه را بدون داشتن قوانین کار انعطاف‌پذیر طی کنید و ایران این طول از مسیر را پشت سر گذاشته است. ایران کشور فقیری نیست و جزو کشورهای متوسط دنیا به شمار می‌آید، می‌توان گفت که از کشوری مثل کره جنوبی خیلی عقب‌تر است ولی از بسیاری از کشورهای جهان مانند چین در درآمد سرانه وضعیت بهتری دارد. من فکر می‌کنم در موقعیت امروز ایران داشتن قوانین انعطاف‌پذیر در بازار کار می‌تواند نقش بسیار مهمی ایفا کند، یعنی اینکه شرکت‌ها بتوانند آزادانه انتخاب کنند که چه کسانی را استخدام کنند و چه کسانی را خارج کنند. اگر این چنین نشود شما شاهد این خواهید بود که شرکت‌های بزرگ بسیار سخت نیرو‌های جدید را استخدام می‌کنند چون آنها می‌دانند که وقتی فردی را استخدام می‌کنند به این راحتی نمی‌توانند او را اخراج کنند واین موضوع باعث کاهش بهره‌وری سازمان آنها می‌شود و در نتیجه جوانانی که با دانش روز از دانشگاه‌ها خارج می‌شوند بیکار باقی می‌مانند.

در کشورهایی مانند ایران که دارای بازار کار غنی هستند، شما یکی از دو حالت زیر را مشاهده می‌کنید: یا تعداد زیادی از جوانان تحصیل کرده در سازمان‌ها مشغول به کار می‌شوند یا به مرور زمان اقتصادی غیر‌رسمی یا اقتصاد زیر زمینی رشد می‌کند که این موضوع یکی از تبعات نا‌سالم نداشتن قوانین کار غیر‌انعطاف‌پذیر است. به همین دلیل است که من فکر می‌کنم داشتن قوانین کار انعطاف‌پذیر باعث می‌شود کشورها با سرعت بیشتری رشد و توسعه پیدا کنند. چین قوانین انعطاف‌پذیر دارد، ولی هند هنوز قوانین سخت کنترلی دارد، ولی افرادی که در هند مسوولیت توسعه اقتصادی را بر عهده دارند به تدریج متوجه این امر شده‌اند که برای ادامه مسیر رشد نیازمند قوانین انعطاف‌پذیر در بازار کار خواهند بود، برزیل هم در همین جهت در حال حرکت است، یکی از کشورهایی که در این زمینه بسیار خوب عمل کرده است کشور همسایه ایران یعنی ترکیه است.

بگذارید صحبت‌هایم را جمع‌بندی کنم و در این جمع‌بندی می‌خواهم به ایران اشاره کنم و خواهش می‌کنم عدم اطلاع دقیق من از اوضاع ایران را ببخشید. جمع‌بندی کلی من این است که کشور ایران در 50 سال گذشته بسیار کمتر از حد توانایی خود عمل کرده، یعنی می‌توانسته امروز وضعیت خیلی بهتری داشته باشد که از عوامل آن می‌توان موارد زیر را نام برد: اتکای زیاد به انحصارهای دولتی و غیر‌دولتی که به نظر من هر دوی آنها مضر است، ولی اگر بخواهم یکی را انتخاب کنم، می‌گویم انحصار غیر‌دولتی چون حداقل بهینه‌تر عمل می‌کند، اتکای زیاد به دادن یارانه مخصوصا به بعضی بخش‌های خاص اقتصاد، اتکای بیش از حد به نفت که مطمئن هستم، شما همه شنیده‌اید که بعضی‌ها نفت را یک نفرین برای اقتصاد می‌نامند. البته من بر این باورم که نفت برای اقتصاد نفرین نیست و می‌تواند محرک بسیار خوبی برای یک اقتصاد باشد، ولی متاسفانه برای بسیاری از کشورها نفت تبدیل به یک نفرین می‌شود زیرا سهل الوصول بودن آن و درآمدی که برای کشور ایجاد می‌کند، باعث می‌شود که این تصور در کشور به‌وجود آید که مردم نیاز ندارد برای پیشرفت در سایر بخش‌های اقتصادی هم تلاش کنند، در نتیجه بیشتر از آنکه مردم کشور از توانایی‌های انسانی بهره‌برداری کنند از درآمد نفت بهره‌برداری می‌کنند.

به نظر من ایران نیروی انسانی بسیاری غنی دارد و باید از آن استفاده کند و نه از منابع طبیعی خود. متاسفانه تا الان ایران بیشتر روی توانایی تولید نفت خود اتکا كرده که بالاخره روزی به پایان خواهد رسید و آن زمان مجبور است که به دنبال جایگزین‌هایی برای آن بگردد. پس بهتر است قبل از اینکه نفت به اتمام برسد با خود فکر کنید که بسیار خوب است که درصد بالایی از درآمد سرانه ما را فروش نفت تامین می‌کند، ولی ما باید بتوانیم اقتصاد را طوری مدیریت کنیم که انگار نفت نداریم و وقتی موفق شدیم این کار را انجام دهیم درآمد نفت را به آن اضافه کنیم که در این حالت سرعت توسعه و رشد اقتصادی ما چندین برابر خواهد شد. پس می‌بینیم که نفت الزاما یک بلا نیست و می‌توان به صورت بهینه از آن استفاده کرد، وقتی یک نفرین است که ما می‌بینیم در کشورهای تولید‌کننده نفت حجم زیادی از منابع طبیعی به هدر می‌رود و چون من به هدر رفتن منابع خیلی حساس هستم، این موضوع مرا آزار می‌دهد، وقتی می‌بینم که ایران هم متاسفانه دچار این مشکل شده است.

یک مثال بسیار خوب که به نظر من ایران می‌تواند از آن به عنوان نمونه استفاده کند کشور ترکیه است، در اقتصاد ترکیه اشکالات بسیار زیادی وجود دارد، ولی آنها در سال‌های اخیر شاهد رشد بسیار سریع اقتصادی بوده‌اند، البته من می‌دانم که ترکیه به دلیل موقعیت جغرافیایی از امتیازات بیشتر در دسترسی به بازارهای دنیا نسبت به ایران برخوردار است، ولی علاوه بر این موضوع باید بگویم که اصلاحات اقتصادی مناسبی نیز در سال‌های اخیر انجام شده است، ترکیه توانسته است که تورم را کنترل کند، آنها قسمت دولتی اقتصادشان را اصلاح کرده‌اند و به تدریج در حال اصلاح بخش خصوصی هستند. دولت ترکیه در حال حاضر بسیار در بین مردم محبوب است و من مطمئن هستم که بخش زیادی از آن مربوط به عملکرد اقتصادی دولت است. ترکیه همسایه قدیمی ایران است و این دو سابقه تاریخی زیادی دارند و من معتقدم که ترکیه نمونه‌ای است از آینده بالقوه ایران.

در آخر، من فکر می‌کنم که ایران توانایی، سرمایه انسانی، دانشجویان بسیار عالی و نیز سیستم آموزشی قدرتمندی دارد که می‌تواند این کشور را به یک کشور ثروتمند تبدیل کند. هنوز به این موقعیت نرسیده، ولی این امکان وجود دارد. متاسفانه رشد ایران برای زمان نسبتا طولانی به کندی صورت گرفته است، ولی نگاه من به آینده ایران خوش‌بینانه است و امیدوارم که در دهه آینده به یکی از بازیگران اصلی صحنه تجارت بین‌المللی تبدیل شود و عضو جدیدی برای (BRIC(Brazil, Russia, India, China باشد و از این پس ما این گروه را BRIIC بنامیم؛ یعنی یک I برای Iran اضافه کنیم.
کرونولوژی جنبش انقلابی زاپاتیستی مکزیک

keskiviikko 16. tammikuuta 2013

Commonsit, kommonerit ja uusi yhteinen

on Ma, 01/14/2013
 
Totuusradion logo
Totuusradion lähetys Radio Moreenissa 14.1.2013 klo 22-24. Studiossa Tero Toivanen, Jukka Peltokoski ja Jaana Pirkkalainen. Intergalaktisten yhteyksien kautta keskustelussa mukana myös kommonereita Joensuusta, Jyväskylästä ja Helsingistä. Esittelyssä uusi verkkoprojekti Commons.fi sekä solidaarisuustalouden kartoitusprojekti. 
  Kuuntele radiossa tai internetissä: http://www.totuusradio.fihttp://moreeni.uta.fi.
Commonsit ovat yksi viime aikojen puhutuista käsitteistä. Mitä ne ovat?
Yksinkertaisimmillaan commons kääntyy yhteisresurssiksi ja yhteiseksi. Puhutaan myös vertaistuotannosta, yhteistekemisestä ja P2P:stä. Erilaisia esimerkkejä commonseista ovat vapaat ohjelmistot, avoin data, p2p-verkot, yhteiset luonnonresurssit, osuuskunnat, yhteisviljelmät, kylätalot, talkoot, vallatut tilat, katutaide ja niin edelleen.
Commonsit ovat “kolmas omistusmuoto”, joka eroaa niin yksityisestä kuin julkisestakin omistuksesta. Entä sitten?
Sitä sitten, että nykyinen yhteiskuntamuotomme, kapitalismi, ei ole itsestäänselvyys. Historiallisesti sen muodostuminen oli avointen yhteiskunnallisten kamppailujen tulosta. Tänään sen tulevaisuus on vaakalaudalla syvenevän talouskriisin, ilmastonmuutoksen ja ekologisen kriisin seurauksena.
Tämä historian ehkä merkittävin sosiaalinen innovaatio luotiin varhaisen uuden ajan alun englantilaisella maaseudulla. Jos eivät nykyisetkään innovaatiot tupsahtele kasvuyritysten rattaista kuin känniset kalsarihovifilosofit Kisahallin putkaan, niin tuli pääomakin tunnetusti maailmaan ”tihkuen verta ja likaa kaikista huokosistaan”.
Sen perusta luotiin aitaamalla, eli yksityistämällä yhteisessä käytössä olleet maat, metsät ja vedet, sekä repimällä väki irti elämästään ja toimeentulostaan. Ihmiset irrotettiin silloisista tuotantovälineistään, yhteisestä, jonka perustalta elämää järjestettiin. Näin syntyi markkinoista riippuvainen ”vapaasti” työvoimaansa kauppaava työläinen ja tuotantovälineet omistava kapitalisti. Lopulta “yhteisen” käsite lähes katosi yhteiskunnan näyttämöltä yksityisen ja julkisen dikotomian paineessa.
Tarina ei ole kuitenkaan näin yksinkertainen. Historia kertoo myös kieltäytymisen, alistumattomuuden, vapaan elämän tarinaa. Kesti vuosisatoja ennen kuin väen ihmismieli- ja ruumis kyettiin alistamaan palkkatyösuhteeseen. Christopher Hillin kaltaisten historioitsijoiden työ osoittaa, kuinka esimerkiksi englantilaiset kommonerit tekivät jatkuvaa vastarintaa yhteisen aitaamista vastaan, kieltäytyivät työskentelemästä ”vapaana” työvoimana, ja pakenivat rakentamaan yhä uusia elämänmuotoja ja poliittisia kokeiluja.
Klassisen poliittisen taloustieteen edustajien väkivoimin ajamaa yksityisomaisuuden yhteiskuntaa vastaan asettui voimakas ja moninainen radikaali ajattelu. Ei siis ihme, että kommonerien uhka kummitteli niin taantumuksellisten voimien, kruunun ja aateliston, kuin nousevan porvaristonkin päiväunissa.
Kieltäytyminen ja toisenlaisen elämän mahdollisuus levisivät kapitalististen markkinoiden edellä yli Atlantin tummien vesien. Tavanomaisessa historian kirjoituksessa näitä maailmoja kutsutaan piratismiksi, merirosvoudeksi tai orjakapinoiksi. Ja kuitenkin, juuri nämä maailmat asettivat kapitalistisen maailmanjärjestyksen alusta alkaen kyseenalaiseksi. Pohjois-Amerikan uudisasukkaiden, orjien ja alkuperäiskansojen yhteiselämä pääomasuhteen ulkopuolella lienee yksi historian välittömimmistä uhkista kapitalistiselle järjestykselle.
Jo kauan ennen teollista tehdasta, josta tuli paitsi teollisen kapitalismin symboli myös keskeinen paikka muodostaa työläisten yhteenliittymiä kapitalisteja vastaan, valtamerilaivat olivat autonomisen organisoitumisen tukikohtia. Kuten nykyinen prekaari omalla tavallaan, myös laivojen kommonerit kantoivat mielissään ja ruumiissaan, edellisten sukupolvien ilmentämää oman elämän haltuunoton mahdollisuutta. Historian monipäinen hirviö nostaa päänsä yhä uudelleen.
Eikä ollut helppoa kuuluisalla Herra Peelilläkään, joka pakkasi, halvempien tuotantokustannusten toivossa, Australiaan seilaavaan valtamerilaivaansa kaikki tehtaan pyörittämiseen tarvittavat resurssit. Suuri oli kuitenkin Peelin hämmästys kun siirtolaiset uudella mantereella pakenivat mieluummin omaehtoisen elämän pariin vapaalle maaseudulle sen sijaan, että olisivat työskennelleet “vapaasti” hänen tehtaassaan. Vaikka Peel onnistuikin rahtaamaan tuotantovälineet Australiaan, englantilaisten kapitalististen tuotantosuhteiden ottaminen laivaan ei ihme kyllä onnistunut.
Toisaalta on hyvä kiinnittää huomiota siihen, mistä feministinen naisliike on puhunut palkattomana uusintamistyönä. Ei pakoa tai seikkailua, vaan paikallaanoloa ja arkea, yhteisestä huolehtimista lattiatasolla ilman taloudellista ja yhteiskunnallista tunnustusta. Palkkatyöyhteiskunta synnytti myös palkattoman yhteiskunnan, joka muodosti välttämättömän edellytyksen tuottavaksi lasketun työn suorittamiselle ja tuloksen ulosmittaamiselle työvoiman uusintamisen piiristä.
Pääoma on sosiaalinen suhde, joka voidaan irtisanoa. Kuten mikä tahansa muukin sosiaalinen suhde, sitä voidaan vastustaa ja sen yli voidaan rakentaa vaihtoehtoa. Näin tekivät Englannin kommonerit, Atlantin piraatit ja Herra Peelin kuviteltu työvoima. Ja näin tekee myös nykyinen prekaari väki, kokeillen, hapuillen, eläen. Yhteinen on juuri tämän vastarinnan keskiössä. Yhteinen, yhteisresurssien luominen ja yhteistekeminen ovat mahdollisuus rakentaa pomoista, abstraktista työstä ja rahanomistajista riippumatonta elämää.
Kannamme kaikki sisällämme kommonerien tarinoita, toisenlaisen maailman mahdollisuutta, toisin tekemisen mahdollisuutta. Keskiajalla englannin kielen sana ”commons” ei viitannut niinkään resurssiin, vaan sitä käytettiin verbinomaisesti kuvaamaan väen keskinäistä vuorovaikutusta ja jokapäiväistä elämää. Näin lienee nytkin. On jonkin kadonneen käytännön löytämisen aika, on uuden yhteisen luomisen, tuottamisen ja rakentamisen aika.

tiistai 15. tammikuuta 2013

Voisiko yksi kolikko ratkaista Yhdysvaltojen talouden ongelmat?
 1    0     0     0,     0     0     0,     0     0     0,     0     0     0   dollaria   =  yksi    kolikko
 http://www.washingtonpost.com/blogs/wonkblog/files/2013/01/coin-on-dollar.jpg
 1    0     0     0,     0     0     0,     0     0     0,     0     0     0   dollaria   =  yksi    kolikko
Tämä on ollut eräs yhdysvaltalaisen talouskeskustelun pääteemoista viime viikkoina. Myös vastaus kysymykseen on hyvin ilmeinen. Jos Yhdysvaltojen talouden isoimpana ongelmana pidetään liian suureksi paisunutta valtion velkaa, voidaan tämä ongelma helposti ratkaista painamalla yksi riittävän arvokas kolikko.
Käytännössä tämä johtuu siitä, että Yhdysvalloissa kolikkojen painamisesta vastaa edelleen maan valtiovarainministeriö (tarkemmin ottaen sen alaisuudessa toimiva US Mint). Kolikkojen välittämisestä liikepankeille vastaa kuitenkin Yhdysvaltain keskuspankki Federal Reserve. Näin ollen Fed tilaa valtiovarainministeriöltä aina haluamansa määrän kolikoita. Fed siis ostaa valtiovarainministeriön painamat kolikot niiden nimellisarvoa vastaavalla hinnalla. Näin Yhdysvaltain hallitus saa aina kolikkojen valmistamisesta tuloja itselleen.
Yhdysvaltain lainsäädännössä on säädetty normaalien palladiumkolikkojen nimellisarvosta. Sen sijaan platinakolikkojen nimellisarvosta saa päättää valtiovarainministeriö halunsa mukaisesti. Platinakolikkoja lasketaan Yhdysvalloissa yleensä liikkeelle erilaisina juhla- ja keräilyrahoina. Yhdysvalloissa kuitenkin valtion painamat keräilyrahatkin kelpaavat maksuvälineinä. Näin ollen valtiovarainministeriö voisi periaatteessa hyödyntää platinakolikkoihin liittyvää lainsäädäntöä ja painaa esimerkiksi usean biljoonan dollarin arvoisen kolikon.
Kolikon painamisen taloudelliset seuraukset voidaan esittää kaksinkertaisen kirjanpidon avulla seuraavasti:
Taulukko 1.
Vaihe VM:n saatavat VM:n vastattavat Fedin Saatavat Fedin vastattavat
1 Biljoonan dollarin kolikko Biljoonan dollarin kolikko Biljoona keskuspankkiraha Biljoona keskuspankkirahaa
2 Biljoona keskuspankkirahaa Biljoonan dollarin kolikko Biljoonan dollarin kolikko Biljoona keskuspankkirahaa
Ensimmäisessä vaiheessa Yhdysvaltain valtiovarainministeriö valmistaa biljoonan dollarin arvoisen kolikon. Tämä näkyy valtiovarainministeriön taseessa sekä biljoonan dollarin saatavina että biljoonan dollarin arvoisena vastattavana varallisuutena. On kuitenkin olennaista ymmärtää, että vaikka biljoonan dollarin arvoisen kolikon painaminen synnyttää kaksinkertaisessa kirjanpidossa myös biljoonan dollarin edestä vastattavaa varallisuutta, ei tätä kuitenkaan kirjata valtion velaksi. Valtion velaksi kirjataan ainoastaan valtion liikkeellelaskemat velkakirjat, joilla on selkeästi ilmoitettu maturiteetti.
Samaan aikaan kun valtiovarainministeriö valmistaa biljoonan arvoisen kolikon, luo Yhdysvaltain keskuspankki biljoonan edestä keskuspankkirahaa. Toisessa vaiheessa keskuspankki ostaa biljoonan dollarin arvoisen kolikon äsken luomallaan keskuspankkirahalla. Tämän jälkeen Yhdysvaltain hallituksen tulot kasvavat biljoonalla dollarilla. Seuraavaksi Yhdysvaltain hallitus käyttää saamansa biljoona dollaria velkojensa maksuun.
Tämän operaation seuraukset voidaan kuvata seuraavassa taulukossa:
Taulukko 2.
Vaihe VM:n saatavat VM:n vastattavat Yksityisen sektorin saatavat Yksityisen sektorin vastattavat
1 Biljoona dollaria keskuspankkirahaa Biljoona dollaria valtion velkaa Biljoona dollaria valtion velkaa
2 0 0 Biljoona dollaria
Taulukosta 2 huomataan, että valtion velan maksaminen takaisin yksityiselle sektorille aiheuttaa ainoastaan muutoksen yksityisen sektorin saatavien koostumuksessa. Aiemmin yksityisen sektorin varallisuus oli ollut valtion velkakirjojen muodossa, mutta takaisinmaksun jälkeen velkakirjat on korvattu dollareilla.
Tämä muutos ei todennäköisesti vaikuta yksityisen sektorin kulutusmahdollisuuksiin juuri lainkaan. Yhdysvaltain valtion velkakirjat ovat erittäin likvidiä varallisuutta, ja yksityiset sijoittajat voivatkin myydä omistamansa velkakirjat eteenpäin käytännössä milloin tahansa. Näin ollen yksityisen sektorin omistusten koostumuksen muuttaminen ei todennäköisesti johtaisi merkittävään yksityisen kysynnän lisääntymiseen. Niinpä koko kolikkorahoituksen ainoa seuraus olisi Yhdysvaltain valtionvelan huomattava vähentyminen (tai häviäminen kokonaan, jos painettava kolikko on riittävän suuri). Näin ollen kongressin asettama velkakatto ei voisi enää häiritä Yhdysvaltain hallituksen finanssipoliittista päätöksentekoa.
Pian kolikon painamisen jälkeen Yhdysvalloissa päädyttäisiin tilanteeseen, jossa lähes kaikille olisi selvää, että liittovaltion budjetin tasapainottaminen on ainakin budjettiteknisistä syistä täysin tarpeetonta. Valtion velka voitaisiin jatkossakin maksaa takaisin platinakolikolla eikä tällä olisi milloinkaan merkittäviä inflatorisia seurauksia.
Näin ollen valtion budjettia alettaisiinkin arvioida lähes yksinomaan finanssipoliittisesta näkökulmasta. Harva voisi enää vastustaa budjettivajeiden kasvattamista sellaisissa tilanteissa, joissa yksityinen kysyntä rupeaisi supistumaan. Vastaavasti täystyöllisyystilanteessa olisi syytä tehdä tarvittaessa selvästikin ylijäämäisiä budjetteja. Toisin sanoen valtion velan maksaminen pois platinakolikolla voisi hyvin suurella todennäköisyydellä johtaa funktionaalisen rahoituksen doktriinin laajaan hyväksymiseen.
Vaikuttaa kuitenkin siltä, että velkakatto-ongelmaa ei Yhdysvalloissa aiota ratkaista kolikkorahoituksella ainakaan vielä tänä vuonna. Yhdysvaltain valtiovarainministeriö on ilmoittanut, että Fed ei halua ostaa valtiovarainministeriön painamia biljoonan dollarin (tai jopa suuremman nimellisarvon) kolikoita.
Jokin Yhdysvalloissa vaikuttaa kuitenkin muuttuneen. Vielä muutama vuosi sitten kolikkorahoituksesta puhuivat vain jotkut raha-aktivistit. Vuonna 2010 keskustelu kuitenkin muuttui, kun nimimerkki Beowulf otti kolikkorahoituksen esiin Warren Moslerin blogissa. Tämän jälkeen kolikkorahoituksesta alkoivat kirjoittaa myös keskeiset uuschartalistiset taloustieteilijät. Uuschartalistien kanssa usein debatoiva Paul Krugman taas poimi kolikkorahoituksen omaan blogiinsa alkuvuonna 2013. Krugmanin kirjoituksesta innostui myös Yhdysvaltain valtamedia. Kolikkorahoitusta ovatkin käsitelleet esimerkiksi Washington Post, MSNBC, Wired, Business Insider ja Bloomberg.
Viime aikoina myös yhdysvaltalaiset poliitikot ovat alkaneet osallistua kolikkokeskusteluun. Aluksi demokraattikansanedustaja Jerrold Nadler ehdotti suoraan velkakatto-ongelman ratkaisemista platinakolikon avulla. Tämän jälkeen myös demokraattien senaattiryhmän puheenjohtaja Harry Reid ilmoitti, että presidentin on ratkaistava velkakatto-ongelma – tarvittaessa jopa ilman kongressin suostumusta. Jopa Obaman tiedottaja Jay Carney kieltäytyi torjumasta kolikkorahoitusvaihtoehtoa, kun häneltä kysyttiin asiasta Valkoisen talon tiedotustilaisuudessa.
Innostuksen lisäksi kolikkorahoitus on kerännyt runsaasti vastustusta. Etenkin republikaanit ovat yrittäneet torjua kolikkorahoituksen käyttöä niin toistuvilla lehdistötiedotteilla, yleisellä pelonlietsonnalla kuin lakialoitteillakin. Tässä ei olekaan mitään yllättävää, sillä lakiin kirjattu velkakatto on republikaanien paras neuvotteluvaltti Yhdysvaltain poliittisessa pelissä. Jos Obaman hallinnon ei tarvitsisi enää piitata velkakatosta, minimoituisi myös republikaanien vaikutusvalta.
Vaikuttaa siltä, että vielä toistaiseksi Yhdysvallat ei ole valmis siirtymään funktionaaliseen rahoitukseen. Yhdysvaltalainen kolikkokeskustelu on kuitenkin jälleen uusi osoitus siitä, että talouspolitiikan ja talousteorian totunnaiset ajattelutavat saattavat muuttua nopeammin kuin osaamme kuvitellakaan.

lauantai 12. tammikuuta 2013

A-studio: Velkakriisien lyhyt historia


عـودلاجان،پاریس معتـادان 
خبرگزاری میراث فرهنگی
۱۳۹۱/۱۰/۲۰ 

بوی سوختن ماده‌ای لجز هر تازه‌ واردی را گیج می‌کند. در پیچ و خم دالان، کنار گُله گُله بوته‌های آتش سایه‌هایی کج و معوج تکان تکان می‌خورند. صداهای خفه و ناله‌های بی‌مفهوم دلهره به جان هر غریبه‌ای می‌اندازد. اینجا عودلاجان است. همان محله‌ای که قرار بود شهر موزه‌ای شود، مثل شهر موزه‌های پاریس اما به همت مسئولا،ن شهر رویایی معتادان شد. معتادانی که می‌توانند با هیمه‌های آتش، سرنگ و بنگ افیون زیر سقف‌های تازه مرمت شده زمستان ٩١ را هم تاب بیاورند.

خبرگزاری میراث فرهنگی- گروه میراث فرهنگی- کاسب‌های بازار ماجراهای عجیب و غریبی از شب‌های محله عودلاجان می‌گویند. از دزدی‌های گاه بی گاه. از جنازه‌هایی که یکهو پایشان بهشان گیر می‌کند. در شب‌های عودلاجان چه می‌گذرد؟ این گزارش واقعی از روز یکشنبه 3 دی‌ماه در گرگ و میش هوا، پیش از برآمدن کامل خورشید از این محله قدیمی تا برآمدن صبح سپیده است.  

پیش از طلوع، قلمرو ارواح شبانه
این آخرین لحظه‌های پیش از صبح زمستانی یکشنبه 3 دی ماه در عودلاجان ساعت 6 صبح است. بوی سوختن ماده‌ای لجز هر تازه‌واردی را گیج می‌کند. دود غلیظ و سنگینی زیر سقف دالان گیر کرده و راه در رو ندارد. صداهای خفه و پچ پچ‌های نامفهوم در لایه حلزونی گوش تبدیل به جیغ ضعیف ممتدی می‌شود. گردی گس و تلخ در گلو ته نشین می‌شود. اینجا برای هر غریبه‌ای دلهره آوره است. اینجا سرزمین آخرین ها را تداعی می کند. آنجا که برای فروختن زباله همه صف های طویل می بندد. مرده ها را خاک نمی کنند. می سوزانند.
 
 عکاسی پیش از طلوع آفتاب در عودلاجان کار دلهره آوری بود. کاری که اگر همکاری کاسب های محله نبود، امکان انجام دادنش وجود نداشت. اینجا از غروب آفتاب تا طلوع آفتاب در قلمرو معتادان و بی خانمان هاست
در این سرزمین گاهی همه آدم ها از دور محوند اما اگر درست وسط چهار طاقی بروی. حتما زنی تصویر زنی جان می گیرد با موهای قهوه‌ای و دست‌های لاک زده با کیف پوست ماری بنفش، با چندین مرد و زن دیگر در زاویه حجره ای خزیده و با فندک قرمزش آتش زیر قاشقی می‌زند. صداهای خفه‌ای در هم می‌آمیزد. مثل مار، ماری، مریم ... ماری پتو ندارد. اینجا خوشبختی با کسانی است که پتو دارند. آن‌هایی که پتو دارند، هر طوری می‌خوابند. مچاله شده، دراز کش. آن‌هایی که پتو ندارند، به شکل جینی دور آتش‌های نیم سوخته‌ جمع می‌شوند.
هر غریبه‌ای که گذرش به اینجا افتاده، محال است هر لحظه در بیم آن نباشد که ناگهان دستی گلویش را چنگ بزند. به زمین پرتابش کند. بعد جنین‌های دور آتش یکی یکی بلند شوند، با چاقوهای آهیخته به او حمله کنند. دار و ندارش را بردارند. تکه تکه‌اش کنند و دوباره به سمت آتش برگردند و به شعله‌های آن خیره شوند.
 
 صداها خفه و دور بود، مار، ماری، مریم ... ماری پتو نداشت. به جای همه عذرخواهی می کرد. زیر لب از ساعت کاری گرمخانه شهرداری شاکی بود. اینکه از صبح آشغال جمع می کنند. شب می آیند همینجا که مرکز جمع آوری زباله است. خوب شب هم سقفی هست، همین جا می خوابند... برای او آتش گرفتن عودلاجان، دود گرفتن سقف های تازه مرمت شده، آجرهایی که با زحمت روی هم گذاشته شدند... چه اهمیتی دارد؟
این اتفاق روز یک شنبه نیفتاد. اما هیچ کس نمی‌تواند برای تازه‌واردها امنیت این محله را تضمین کند. شاید برای همین هم حتی دستان ظریف زنانی که به نظر می‌رسد، نمی‌توانند، یک پر را از زمین بردارند، وهم انگیز می‌شود.
حتی ماری که در میان همه این زنان از همه لاغرتر و  ظریف‌تر است و در برابر هر صدای تحکمی سرش را پایین می‌اندازد و معذرت خواهی می‌کند، باز هم ترسناک می‌شود. ماری که عودلاجان تنها پناهش است، از فاصله‌ای دور، همانطور که سرش پایین است، از گرم‌خانه شهرداری می‌گوید که ساعت 8 دیگر بسته می‌شود. از اینکه ماها که از صبح زباله جمع کردیم. شب به اینجا می‌رسیم. به همین مرکز بازیافت زباله. خوب بعد باید کجا برویم؟
اینجا محله ای است که زمانی به اعیان نشینی و برو و بیایش معروف بود. محله ای که زنان امنیت داشتند. مردان امنیت داشتند و صبح وقتی کرکره هایشان را بالا می زنند، مجبور نبودند تا آت و آشغال ها را جمع کنند
او کنار مردانی نشسته‌ است که با دست‌های گبره بسته پالپ‌های شیشه‌ای را به سختی به دست می‌گیرند و به آن پک می‌زنند و همین طور به هر نقطه‌ای سقف، آتش، هوا، آجر‌های سه سانتی تازه مرمت شده خیره می‌شوند. لب هایشان به هم چفت شده، تنها ناله‌ای گاهی از میان حلقشان بلند می‌شود: « ولمون کنین بابا...»
این آخرین لحظه‌های پیش از صبح زمستانی عودلاجان است. اگر هر غریبه‌ای از میدان امام خمینی، سوار ون نشده باشد و باب همایون را دور نزده و وارد ورودی این دالان نشده باشد. بی‌شک فکر می‌کند، تونل زمان را طی کرده و وارد لوکیشنی در فیلم‌های ژانر وحشت هالیوودی شده است. اما نه! باید پذیرفت اینجا عودلاجان است. محله‌ای که نزدیک 40 سال پیش،برای خودش برو و بیایی داشته، محله اعیان نشینی که طاق‌های ضربی‌اش زمانی زبانزد بازار‌ی‌های تهران بوده.
اینجا قلمرو شبانه ارواح است. ارواح معتاد که کمتر غریبه ای جرات می کند پا به آن بگذارد. ارواحی که صبح وقتی خورشید می دمد ناگهان دود می شوند و به هوا می روند
پیرمردهای عودلاجان همیشه خاطره‌ای از آن روزهای دور دارند که برای هر تازه واردی تعریف می‌کنند. از صبح‌هایی که مردها کرکره مغازه‌‌هایشان را با آسودگی بالا می‌زدند و زنان با چادرهای گل گلی‌شان به خرید می‌رفتند. میوه فروش دوره گرد، شیرفروش، لحاف دوز، شیشه‌بر، نفتی همه چیز برای زندگی مهیا بود. زیر سقف دالان صدای خنده کودکان می‌پیچید. شب‌ها گاه بی گاه صدایی نعره می‌زد:« آسوده بخوابید، همه چیز امن و امان است.»
حالا دیگر شب‌ها همان است که گفته شد. قلمرویی برای ارواح شبانه. ارواح معتادان که کمتر غریبه‌ای جرات می‌کند پا به آن بگذارد. قلمرویی که زباله‌ها از جان آدمی ارزشمندترند. قلمرویی که مجوز ورود به آن سرنگ و افیون و شیشه است. می‌شود در آن آتشی روشن کرد تا زنده ماند. یا حتی مرد. همچون مردی در پتوی چرک زردنبویی که جلوی یکی از مغازه‌ها دراز کشیده، می‌گویند سه روز است از جایش تکان نخورده.   

بعد از طلوع، طاق‌های بخوری، مغازه‌های دزد زده
سرانجام روز آخرین ته مانده شب را سر می‌کشد. ساعت 7 می‌شود، رویای معتادان با ضربه پای کاسب‌کاران و بازاری‌ها به پهلویشان تمام می‌شود. بازارچه‌ای که در شب فرامانروایانش بودند و کسی جرات پا گذاشتن به قلمرویشان را نداشت. با آمدن روز به دست مغازه‌داران و کاسب کاران می‌افتد. بازاری‌ها می‌آیند. با پا به آتش معتادان می‌زنند و آن را خاموش می‌کنند.« بلندشید بابا.. بلندشید برید رد کارتون.» « صدبار نگفتم آتیش درست نکنید از طاق‌ها خراب می‌شن، استغفرالله.»
ماری به جای همه عذرخواهی می‌کند:« ببخشید حاج آقا . الان می‌ریم خوب. اگه اون خونه پشت گاراژ رو خراب نمی‌کردن خوب ما اونجا می‌رفتیم، به خدا . ما گناه نداریم . اونجا خراب شد، آواره شدیم.» مردها همچنان بی هیچ هراسی به پالپ‌ها پک می‌زنند.
کاسب‌کارها معتادان را می‌تارانند. کرکره‌های دود گرفته مغازه‌شان را بالا می‌زنند و بسم‌الله کاسبی‌شان را می‌گویند. ارواح معتادان وقتی نور بهشان می‌خورد. یکهو در دل شهر محو می‌شوند. چند ساعت دیگر اثری از هیچ کدام از بی‌خانمان‌ها نیست.
روز که می شود، معتادان در شهر  گم می شوند . شاید می روند که آشغال جمع کنند، شاید شاید شاید...
اما طاق‌ها بخوری و دود زده بر جای می‌مانند. با زباله هایی که روی کف زمین بی کفپوش و گل و شلی  پخش شده‌اند. شهرداری گفته تا سقف درست نشود، خبری از کف پوش و آب و برق و گاز نیست.  هنوز دزد وسایل و ابزار مرمتکاران که در یکی از مغازه های بازارچه عودلاجان گذاشته بود، پیدا نشده است.
« به جان اوستا همون پسر تیزست از همون اول می‌دونستم دزده!» یکی از شاگرد مغازه‌ها اصرار دارد که دزد را دیده است. از صبح کار کاسب‌کاران این است که دنبال دزد بگردند. نزدیک 10 میلیون خسارت به مرمتکاران خورده است. باز هم پروژه به تعویق می‌افتد.
زمزمه‌های تمام شدن اعتبارات هم شنیده می‌شود. بازاری‌ها نگرانند. طاق‌ها هنوز نیمه کاره است. در روز به جای گله به گله آتش، توده‌های آجر و سیمان و مصالح هر گوشه به چشم می‌خورد. بوها از مغز و سر بیرون نمی‌رود. چشم‌ها هنوز می‌سوزد. ماری یکهو دود شده رفته است هوا. مردان مثل مرده‌های هزارساله کار تفکیک زباله‌های شهر را شروع می‌کنند. تنها امیدشان اینست که دوباره شب شود. زیرطاق‌های امن تازه مرمت شده، قلمروخود رابه دست گیرند.
«نیرو انتظامی‌ می‌گوید برای ما کاری ندارد، یک شب می‌ریزیم، جمعشان می‌کنیم. اما بعد چه می‌شود. دوباره فردا شب می‌آیند.» یکی از کاسب‌کارها می‌گوید. او هم امیدش را از دست داده و نمی‌داند چرا مسئولان بر اتفاقات عودلاجان چشم بسته‌اند.شب و روز همچنان در عودلاجان ادامه دارد. همچون زعفرانیه و فرمانیه و ... همه جاهای دیگر شهر و همه جاهای دنیا همچون در پاریس و رم و آتن.
فاطمه علی‌اصغر


perjantai 11. tammikuuta 2013

MIKSI ESPANIA EI HALUAA PYYTÄÄ EU:LTA PANKKITUKIPAKETTIA?
KOSKA:
Mikä tahansa maa, joka pyytää tukea (bailout), joutuu:
1) avaamaan tilikirjansa EU:lle; jotain, mitä yksikään EU-maa ei halua tehdä koska se paljastaisi kirjanpidon kauttaaltaan parannelluksi

2) myöntymään talouskuriin, joka, vaikka sitä ei edes koskaan toteutettaisi, johtaisi massaprotesteihin ja sosiaalisiin levottomuuksiin

3) luovuttamaan budjettipäätäntävaltansa EU:lle
 
Yksikään EU-maa ei halua tehdä yhtäkään luettelon kohtaa, saati kaikkia kolmea.