Tohtori Marx kuvaili yksien harjoittamaa toisten jotensakin kuppaamista siihen tapaan,että ”pääoma on kuollutta työtä, joka vampyyrien lailla elää vain imemällä elävää työtä, ja se elää sitä paremmin, mitä enemmän se sitä imee.”

keskiviikko 10. heinäkuuta 2013

گزارش هولناک عیسی کلانتری

 
یک ماه بنادر بسته شود
مردم از گرسنگی می میرند!
 
 
 
 
یک عضو كارگروه مشورتي حسن روحاني براي انتخاب وزرا و تحویل گرفتن دولت از احمدی نژاد در مصاحبه با روزنامه قانون، برای نخستین بار گزارش از فاجعه ای داده است که ایران در آن دست و پا می زند و مردم از آن اطلاع ندارند. این عضو کار گروه "عیسی کلانتری" است که در دولت های هاشمی و خاتمی و موسوی در امور کشاورزی وزیر بوده و مسئولیت داشته است. او  گفت:
 
 در مورد گندم، دولت مي‌گويد 14.3 ميليون تن گندم توليد كرده است. واردات گندم نيز 6.7 ميليون تن بوده كه مي شود 21 ميليون تن. خود رئیس‌جمهور اعلام كرد به دليل هدفمندي يارانه‌ها مصرف گندم در كشور بيش از هشت ميليون تن نيست. خوب يك ميليون تن هم براي بذر مصرف مي‌شود و يك ميليون تن را هم حساب كنيم كه خوراك طيور مي‌شود، ( البته حدود 9.3 ميليون تن خوراك طيور وارد كشور شده است)،به گفته خودشان بين 700 هزار تا يك ميليون تن هم گندم از كشور قاچاق مي‌شود. حالا با جمع كردن اين اعداد و ارقام يك نفر جواب دهد كه باقي اين گندم چه شده است؟ 10 ميليون تن گندم باقيمانده كجاست؟
 كساني كه آمار دروغ دادند دستشان در دست دلالان خارجي است. همين آمار سبب گمراهي مي‌شود. بر اساس همين آمار دولت، به موقع نسبت به واردات گندم اقدام نكرد و به جاي فروردين،تيرماه به دنبال خريد گندم رفتند و 150 دلار بالاتر از قيمت‌هاي اسفند و فروردين،گندم وارد كردند و يك ميليارد دلار به كشور ضرر زدند.
امسال هر ماه براي تامين نياز كشور بايد 830 تا 850 هزار تن علوفه وارد كشور شود. كل علوفه موجود در انبارها براي 150 روز آينده است. خوب رئیس جمهور بعدي در صد روز اول فعاليت خود چه كار بايد بكند؟
كشور به 5 ميليون تن ذرت و 3 ميليون تن كنجاله نياز دارد. طبيعتا روند واردات بايد به صورتي باشد كه تا آبان ماه حدود 5 تا 5.5 ميليون تن از ذرت و كنجاله مورد نياز وارد كشور شود. در حال حاضر حجم واردات گندم 860 هزار تن و حجم واردات كنجاله 540 هزار تن است. يعني 25 درصد از نياز كشور. حالا تاثير اين كمبود چيست؟ اين كمبود استمرار عرضه گوشت مرغ و تخم‌مرغ را به خطر مي‌اندازد. رئیس جمهور 12 مرداد دولت را تحويل مي‌گيرد. در صد روز اول كه نمي‌تواند به دنبال واردات اين كالاها باشد. بالاخره بايد ذخايري در كشور وجود داشته باشد. در بذر هم وضعيت همين طور است. ما به 270 هزار تن بذر غله نياز داريم يعني 230 هزار تن گندم و 40 هزار تن جو. كل پيش بيني بذر غله كمتر از 50 هزار تن است. آيا اين تداركات براي انتقال دولت فعلي به دولت آينده مناسب است؟
براي كشت بهاره سطح زير كشت سيب‌زميني 50 هزار هكتار يعني 32 درصد كاهش يافته است. قبلا سطح زير كشت سيب زميني بهاره 160 هزار هكتار بود. حالا سيب زميني كالايي است كه مثبت و منفي 5 درصد در توليدش روي قيمت تاثير مي‌گذارد. با اين كاهش كشت، شهريور ماه مي‌بينيم كه حجم برداشت سيب‌زميني كاهش مي‌يابد. وقتي مردم سيب زميني كيلويي 5 هزار تومان خريدند مشكلات را از چشم روحاني خواهند ديد. بايد بگويم سيب‌زمينی كالاي وارداتي هم نيست. در پاييز كسري يك ميليون تني عرضه سيب زميني داريم و فوقش بتوانيم 30 تا 40 هزار تن سيب‌زميني از پاكستان و ديگر كشورها وارد كنيم. تكليف چه مي‌شود؟
در مورد ساير كالاها هم وضعيت همين است. در مورد مرغ و تخم‌مرغ. دولت تخصيص ارز 1226 تومان را قطع كرده است. حالا بايد دان مرغ را به قيمت 2500 تومان وارد كرد.
مابه التفاوت را اگر دولت پرداخت كند كه هيچ. البته دولت پولي در بساط ندارد و اگر پرداخت نكند، بايد قيمت 80 درصد اضافه شود. چكار مي‌خواهيد بكنيد. گوشت مرغ وارد كنيد؟ جواب بيكاري مرغداران را چه مي‌دهيد؟ دولت روحاني كار ساده‌اي ندارد. دولت انبارها را پر نكرده است. پيش‌بيني براي انتقال انجام نداده است و روحاني متاسفانه كشور را با انبار خالي، خزانه خالي، بنادر خالي و بانك مركزي خالي تحويل مي‌گيرد.
 من اين‌ها را مي‌گويم تا اين نتيجه را بگيرم كه مردم بايد صبر كنند. وقتي گراني پاييز از راه رسيد از چشم دولت روحاني نبينند.
 
در چه محدوده زماني مي‌شود كارها را درست كرد؟
 
بازگشتن از سال 1392 به سال 1384 حداقل 2 سال زمان نياز دارد.
 
برگرديم به آمارهاي دولت دهم. آقاي رئیس جمهور اشاره كرده‌اند كه 118 ميليون تن توليدات كشاورزي داريم، ارزيابي تان از اين آمار چيست.
 
والا اگر اين آمار حقيقت داشت ما جزو خوشبخت‌ترين مردمان جهان بوديم. در ضمن مي‌توانستيم سالي بيست ميليارد دلار غذا هم صادر كنيم اما توليد كشاورزي تعريف دارد. توليد كشاورزي به كالايي گفته مي‌شود كه يا توسط انسان مصرف مي‌شود يا به كارخانه تحويل داده مي‌شود. اگر اين معيار را در نظر بگيريم آن وقت مي‌بينيم كه توليد كشاورزي در ايران 68 ميليون تن بيشتر نيست. علوفه جزو توليدات كشاورزي نيست اما در اين آمار مي‌آيد. مگر مي‌شود 40 ميليون تن علوفه توليدي را جزو توليدات كشاورزي محسوب كرد؟ طبق اين آمار بايد براي هر نفر 1.5 ميليون تن توليد داشته باشيم اما گويا مردم را حيوان فرض كرده‌اند كه آمار توليد علوفه را هم مي‌آورند. بقيه آمارهاي دولت هم همين است.
من به آمار و ارقام خود گمرك اشاره مي‌كنم. سال گذشته 6.7 ميليون تن گندم، 9.3 ميليون تن علوفه، 1.6 ميليون تن روغن، 1.3 ميليون تن برنج، 1.2 ميليون تن شكر و 150 هزار تن گوشت قرمز وارد كشور شده است. اين‌ها مي‌شود 1350 كيلوكالري. وزارت بهداشت گفته است براي اينكه سوء‌تغذيه نباشد، بايد در شبانه‌روز بين 2300 تا 2400 كالري مصرف شود. البته اين در حالتي است كه سوء‌تغذيه نباشد كه البته 5 دهك ايران سوء‌تغذيه دارند. حالا 1350 را بر 2400 تقسيم كنيد مي‌شود 56 درصد. يعني 44 درصد مواد غذايي در داخل توليد مي‌شود. حالا ما را با ديگر كشورها مقايسه كنيد؟
هيچ كشوري جز شيخ‌نشين‌هاي جنوب خليج‌فارس و معدود كشورهايي در جنوب مديترانه و چند جزيره در درياي كاراييب و برخي ديگر از كشورهاي ميكروسكوپي اين وضع را ندارند. ما از بقيه دنيا عقب‌تر هستيم. در بدترين شرايط خشكسالي در كشور سال‌هاي 77 تا 80 ميزان خودكفايي در تامين مواد غذايي كمتر از 55 درصد نبود. حالا چه شده است كه الان به اين رقم رسيده است؟
 وقتي مملكت با اين وضع روبه‌روست چه بايد كرد. يك ماه بنادر ايران بسته شود، مردم گرسنه مي‌مانند. حالا ما بياييم آمار غير واقعي بدهيم. مسئله اما جاي ديگري است. من مي‌خواهم از مشكل به مراتب بزرگ‌تري حرف بزنم. مشكلات ما اين‌ها نيست. مشكل اصلي كه ما را تهديد مي‌كند و از اسرائيل و آمريكا و دعواهاي سياسي و... خطرناك‌تر است مسئله زندگي ملت است. اين است كه فلات ايران دارد غيرقابل سكونت مي‌شود و كسي به اين فكر نيست. مسئله اينجاست كه آب‌هاي زيرزميني تحليل رفته‌اند و بيلان منفي آب بيداد مي‌كند و كسي به فكر نيست.
كم‌آبي كشور را به شدت تهديد مي‌كند و بيلان منفي برداشت آب در ابتداي انقلاب زير صد ميليون متر مكعب در سال بود اين بيلان در حال حاضر به 11 ميليارد متر مكعب رسيده است يعني 110 برابر شده است.
 
من نگران شديد نسل‌هاي بعد هستم. هفت هزار سال است كه در ايران زندگي جريان دارد. ما حق نداريم با اين بي‌تدبيري كشور را با اين چالش بزرگ مواجه كنيم.
من همه جا گفته‌ام. اگر وضعيت اصلاح نشود ايران 30 سال ديگر كشور ارواح مي‌شود چون همه كشور تبديل به كوير مي‌شود. در كوير اگر بارش هم صورت گيرد، ثمري ندارد چون سفره آب زيرزميني خشك شده است، آب در سطح مي‌ماند و تبخير مي‌شود.در حال حاضر تمامي پيكره‌هاي آبي طبيعي ايران خشكيده‌اند. درياچه اروميه، بختگان، تشك، پريشان، كافتر، گاوخوني، هورالعظيم،‌هامون، جازموريان و.... ديگر چيزي باقي نمانده. من از وقوع بحران حرف مي‌زنم. زندگي ملت در حال تهديد است. يك كشوري مانند مالديو كه در جنوب اقيانوس هند است در معرض زير آب رفتن است. اين كشور بين 300 تا 400 هزار نفر جمعيت دارد و سال‌هاست سازمان ملل در حال بررسي است كه اين ملت را كجا ببرد. حالا ما با 75 ميليون نفر، به فرض افزايش نيافتن جمعيت كجا بايد برويم.
چرا اين وضعيت پيش آمد.
اوايل انقلاب بدون مجوز چاه زدند. بدون   مجوز كف شكني كردند. براي توليد بيشتر آب‌هاي زيرزميني را از بين بردند و منابع تجديدشونده را به غير تجديدپذير تبديل كردند.كوير در ايران در حال گسترش است و هشدار مي‌دهم به زودي 25 سال ديگر جنوب البرز و شرق زاگرس غيرقابل سكونت مي‌شود و افراد بايد مهاجرت كنند. اما به كجا؟راحت بگويم كه از 75 ميليون نفر جمعيت ايران 45 ميليون نفر بلاتكليف مي‌مانند. آن وقت رئیس كميسيون كشاورزي بيايد و بگويد غذاي 1.5 ميليارد نفر را در ايران توليد مي‌كنيم. شايد البته بعضي كه اين حرف‌ها را مي‌زنند در آسمان‌ها سير مي كنند.
من فكر مي‌كنم زندگي ملت ايران در معرض تهديد است و بايد فكري به حالش كرد.
 
رسيدگي به اين مسائل در دولت جديد جايي دارد؟
 
بله. چشم بر هم گذاشتيم سي سال از انقلاب گذشت. يك نيم چشم ديگر بر هم بگذاريم ايران غيرقابل سكونت مي‌شود. مگر مي‌شود به راحتي از كنار اين مسئله گذشت؟ اولويت آقاي روحاني اصلا رفع همين مشكل است. اگر همين امروز كارمان را شروع كنيم بين 12تا 15 سال طول مي‌كشد كه بيلان منفي تراز شود.
اعتبار مورد نياز براي رفع اين مشكل برآورد شده است؟
 
 200 هزار ميليارد تومان مي‌خواهيم تا بدون كاهش توليد، بيلان منفي آب را تراز كنيم. براي جبران هر مترمكعب بيلان منفي آب بين 17 تا 20 هزار تومان نياز است اما استحصال يك متر مكعب آب از زير زمين 500 تومان خرج دارد. خب چكار بايد كرد؟ من مي‌گويم حرف‌هاي سياسي را رها كنيد. مسئله اول كشور اينجاست كه نه چپ ‌مي‌شناسد و نه راست و نه دشمن خارجي. اگر مي‌خواهيم زندگي كنيم بايد با دشمنان داخلي برهم‌زننده بيلان مبارزه كنيم. اين هم فقط كار وزير جهادكشاورزي نيست. كار همه است. همه حاكميت. از مقام معظم رهبري تا مردم و كشاورزان. بايد به همه هشدار داد كه پيكره آبي ايران در حال نابودي است

maanantai 8. heinäkuuta 2013

کاسترو: اخلاق جامعه کوبا فاسد شده است

دوشنبه 08 ژوئيه 2013 - 17 تیر 1392
رائول کاسترو در سال ۲۰۰۶ جای برادر بیمارش فیدل کاسترو را به عنوان رئیس جمهور کوبا گرفت و قرار است در سال ۲۰۱۸ از قدرت کناره‌گیری کند
رائول کاسترو، رئیس جمهور کوبا، از نزول معیارهای اخلاقی در جامعه به نمایندگان پارلمان شکایت کرده و با ذکر موارد این تباهی اخلاقی گفته با وجود دستاوردهای آموزشی غیرقابل انکار انقلاب، جامعه از نظر فرهنگی و اجتماعی گامی به عقب برداشته است.
آقای کاسترو که دیروز (یکشنبه ۱۶ تیر) در یکی از دو جلسه سالانه پارلمان سخن می‌گفت، فهرستی از رفتارهایی را برشمرد که به گفته او نمونه‌های "بی انظباطی اجتماعی" هستند: "مردم در خیابان‌ها فریاد می‌زنند و فحش می‌دهند، مست می‌کنند، در اماکن عمومی ادرار می‌کنند، در خیابانها اشغال می‌ریزند، در شهرها خوک پرورش می‌دهند، با صدای بلند موسیقی گوش می‌کنند و مانع آسایش همسایگان می‌شوند."
آقای کاسترو بجز این به دیر رسیدن سرکار، دزدی، رشوه، ساخت‌وساز بی‌مجوز، قطع غیرقانونی درختان و کشتن حیوانات اشاره کرد و به بی‌احترامی به بزرگترها و بی‌ملاحظگی نسبت به زنان باردار، مادران و کودکان معترض بود.
"تمام این چیزها درست جلوی چشم ما اتفاق می‌افتد بدون آنکه شهروندان آنها را محکوم یا با آنها مقابله کنند."
به نظر رئیس جمهور ۸۲ ساله، جامعه کوبا بسیار آموزش دیده‌تر از قبل شده اما از نظر فرهنگی رشد نکرده و او از این موضوع "احساس بدی" دارد:
"وقتی به این اعمال تاسف‌ برانگیز نگاه می‌کنم به این فکر می‌افتم که با وجود دست اوردهای آموزشی غیرقابل انکار انقلاب، ازنظرفرهنگ شهروندان وروحیه جمعی گامی به عقب برداشته‌ایم."
"یکی گرفتن بی بندوباری با مدرنیته و کوتاهی و سهل انگاری با پیشرفت قابل قبول نیست."
"زندگی اجتماعی در درجه اول یعنی پذیرفتن قواعدی که درستکاری و حقوق دیگران را محترم می‌شمارد."
آقای کاسترو به فساد مالی مقامات دولتی هم اشاره و از برادرش فیدل نقل قول کرد که این موضوع بیش از هر نیروی خارجی به انقلاب کوبا لطمه زده است.
نطق رئیس جمهور که در دو جلسه سالانه پارلمان ایراد می‌شود، معمولا به اعلام برنامه‌ها و طرح‌های آینده اختصاص پیدا می‌کند، اما آقای کاسترو در سخنرانی دیروز به موضوع خاصی اشاره نکرد.
او گفت که اقتصاد کشور پیشرفت‌هایی داشته، اما هنوز مردم تاثیر آنها را در زندگی خود ندیده اند.
نکته مهم دیگری که در نطق آقای کاسترو آمده بود نظام دو نرخی پولی کوبا و تلاش دولت برای فاصله گرفتن از آن بود.
در کوبا شهروندان بیشتر حقوق خود را به پزوی کوبا می‌گیرند و بخشی از آن را به پزوی "قابل‌تبدیل" که مردم به آن دلار می گویند و ارزش آن حدود بیست‌و‌پنج برابر پزوی غیرقابل‌تبدیل است.
بیشتر مایحتاج روزانه مردم در فروشگاهها با پزوی کوبا فروش می‌رود، اما برای خرید کالاهای وارداتی از فروشگاه‌های خاص از پول قابل‌تبدیل استفاده می‌شود.

lauantai 6. heinäkuuta 2013

Euron kriisi

Tutkimus: Velkakriisistä on vaikea toipua, jos kuuluu valuuttaliittoon

Devalvaatio on paras tapa toipua velkakriisistä, toteaa uusi kansainvälinen tutkimus. Tämä on tietysti huono uutinen sellaisille maille, joille valuutan ulkoinen devalvaatio on pois suljettu mahdollisuus esimerkiksi valuuttaliittoon kuulumisen vuoksi.
Maailman keskuspankkien keskusjärjestö Bank of International Settlements julkaisi torstaina selvityksen, joka tarkasteli tilastotietoa 39 eri finanssikriisistä, joita edelsi luotonannon voimakas kasvu.
Tutkimuksesta ilmeni, että yksityisen sektorin lainanannon supistuminen ja lainojen lyhentäminen ei näytä estävän talouden elpymistä finanssikriisin jälkeen, vastoin kuin usein tutkijoiden mukaan väitetään.
Sen sijaan talouden elpymisellä on voimakas yhteys talouden kilpailukykyyn, joka paranee valuutan arvon heikkenemisen ansiosta. Toisin sanoen parhaiten talous elpyy finanssikrisiin ansiosta, jos maan valuutan arvo devalvoituu ja kilpailukyky siten paranee.
Euroalueen sisällä Kreikan kaltaisten kriisimaiden ongelma tietysti on, että valuutan arvoa ei voi devalvoida ulkoisesti ja ainoa mahdollisuus parantaa kilpailukykyä on niin sanottu sisäinen devalvaatio - eli käytännössä palkkojen alentaminen. Tämä on osoittautunut kuitenkin monissa maissa poliittisesti vaikeaksi ja hyvin kivuliaaksi keinoksi, koska sillä näyttää olevan taipumus myös nostaa työttömyysastetta.
Tutkijat varoittavat, että tuloksia ei välttämättä voi yleistää nykykriisin tulkintaan. Tutkimus ei todista pitävästi syy-seuraussuhteita ja nykyisestä talouskriisistä kärsivillä mailla voi olla ominaispiirteitä, joiden vuoksi tulokset eivät päde niihin.

5.7.2013

torstai 27. kesäkuuta 2013

Yanis Varoufakisin haastattelu Kreikan, Irlannin ja Portugalin tilanteesta


varou
Yanis Varoufakis on taloustieteen professori ja osallistunut aktiivisesti keskusteluun eurokriisistä. Varoufakisilta on ilmestynyt teos Global Minotaur – America, Europe and the Future of the Global Economy sekä eurokriisin ratkaisumalli Modest Proposal for Resolving the Euro Crisis, jota hän par’aikaa kehittää eteenpäin Stuart Hollandin ja James K. Gailbraithin kanssa.
1. Onko Kreikka matkalla kohti toista velkajärjestelyä?
Kolmatta! Ensimmäiseksi meillä oli PSI (private sector involvement, yksityisen sektorin osallistuminen), viime joulukuun toimia kutsuttiin kiertoilmaisulla “velkajärjestelyiksi” (debt buyout) ja nyt olemme matkalla kohti niin kutsuttua OSI:tä (official sector involvement, julkisen sektorin osallistuminen).
2. Onko Kansainvälinen valuuttarahasto (IMF) oikeassa Kreikan suhteen esittäessään, että Kreikan velkajärjestelyn tulisi olla ensisijainen ja julkisen talouden sopeuttamisen tulla vasta tämän jälkeen?
Olen ollut koko ajan tätä mieltä. Konkurssissa iso laina ei auta niin kauan kuin velkoja ei mitätöidä. Kun ilman minkäänlaista tukanleikkuuta (haircut) suuri laina alkaa supistaa käytettävissä olevia tuloja (mitä talouskuripolitiikka [austerity] tekee), kyseessä on saalistava, myrkyllinen ja naurettavan järjetön politiikka.
3. Tuleeko Samarasin hallitus kestämään? Mikä voisi purkaa yhteistyön PASOK:in kanssa?
Elämä. Velkadeflaation aiheuttaman pankkikriisin kiihtyminen ja syveneminen. Nämä ovat pysäyttämättömiä kehityskulkuja, jotka tulevat tuhoamaan hallituksen. Aivan kuten kävi Papandreoun ja sitä seuranneen Papademoksen hallituksen kanssa.
4. Onko mahdollinen Syrizan hallitus uhka Brysselille ja IMF:lle (kuten kirjoitit James K. Gailbraithin kanssa New York Timesissa)?
Se ei ole todellakaan uhka IMF:lle, koska Syrizan hallitus vastustaisi sitä politiikkaa, jonka IMF itsekin on tuominnut järjettömäksi. Toisaalta Bryssel, Berliini ja Frankfurt tyrmistyisivät. Se on sääli Euroopalle. On mieletön virhe olettaa, että Brysselin intressit ja näkemykset olisivat yhtenäiset muun Euroopan kanssa. Tällä hetkellä kun Bryssel työntää Eurooppaa jyrkänteeltä alas ja Syrizan voitto antaisi Euroopalle toivon selviytymisestä; punnertaakseen itsensä reunalta takaisin. Se, että tämä ainakin aluksi suututtaa Brysselissä, on minulle täysin ok.
5. Syrizan voiton geopoliittisia seurauksia ei olla käsitelty. Tulisiko tämän muutoksen suhteen huomioida myös Balkanin ja Lähi-idän tilanne?
Kreikka on jumittunut eksistentiaaliseen kriisin, joka johtuu sen jäsenyydestä ongelmallisessa rahaliitossa. Kuitenkaan Lähi-idän tai Balkanin maat eivät tällä hetkellä aiheuta selkeätä ja välitöntä uhkaa Kreikan koskemattomuudelle ja maan pitkän tähtäimen selviytymiselle. Ei olisi Syrizan tavoitteiden mukaista harhautua eloonjäämistaistelusta luomalla rintamalinjoja Kreikan ja Lähi-idän tai Balkanin välille.
6. Huolimatta Irlannin ja Portugalin kokonaistaloudellisista vaikeuksista kykenevätkö ne “palaamaan markkinoille” suunnitellun mukaisesti vuonna 2014? Vai tuleeko niiden turvautua väliaikaisiin ennaltaehkäiseviin ohjelmiin? Vai tuleeko tehdä velkojen uudelleenjärjestely?
Eivät todellakaan palaa. Portugalin tai Irlannin velkakehitys ei mahdollista itsenäistä olemista rahamarkkinoilla, tosiasiallisen “markkinoille palaamisen” edellyttämällä tavalla. Kaikki mitä on tapahtunut, on että Mario Draghi on antanut ymmärtää, että Portugali ja Irlanti voidaan siirtää Euroopan väliaikaisen vakautusrahaston (EVVR) ja Euroopan pysyvän vakautusmekanismin (EVM) pelastusohjelmista Euroopan keskuspankin (EKP) OMT-rahoitusohjelman [1] suojaan. Koska myös EKP:n tuen ehtona on ankara talouskuri, jatketaan näiden yhteiskuntien puristamista pankkisektorin pahoinvointiin, joka johtuu negatiivisesta velkadeflaatiosta.
7. Muuttavatko Yhdysvaltain keskuspankin ilmoitus QE-elvytyksen [2] mahdollisesta lopettamisesta vuonna 2014 ja sen seurauksena oleva ohjauskoron nousu vuodesta 2015 lähtien lopullisesti pelin hengen?
Se tekee yksinkertaisesti selvemmäksi, että Irlanti ja Portugali selviytyvät ainoastaan tekemällä selvää talouskurista, jota Eurooppa niille tyrkyttää antaen vaihdossa jatkuvan kestämättömien julkisten velkojen hoitamisen. EVM ja OMT eivät poista vaan jatkavat talouskuria.
8. Minkälaista politiikkaa Brysselin ja Euroopan keskuspankin olisi tullut ajaa velkakriisin alkaessa vuonna 2010?
Vastaamme tähän kysymykseen Stuart Hollandin ja James K. Galbraithin kanssa tekstissämme Modest Proposal for Resolving the Euro Crisis, joka ilmestyy lähipäivinä.
9. Onko talouskuri kokenut kuolettavan iskun? Mikä voi kääntää nykyisen tilanteen?
Talouskuri velkadeflaation aiheuttaman pankkikriisin aikana on täysin tuhoon tuomittua politiikkaa. Vastaus kysymykseesi on: Italian romahdus.
Haastattelu on julkaistu alunperin Varoufakisin blogissa 25.6.2013.
Viitteet
[1] Viittaa EKP:n viime kesän lopulla tekemään lupaukseen, että EKP tulee tekemään kaikkensa euron pelastamiseksi. Käytännössä EKP tulee ostamaan kriisimaiden velkakirjoja jälkimarkkinoilta. Rahoitusohjelman nimi on Outright Monetary Transactions, jonka ehtona on sama tiukka talouskuri kuin EVVR:n ja EVM:n tukipaketeidenkin ehtoina olevat sopeutus-, leikkaus- ja yksityistämistoimet. (suom. huom.)
[2] QE viittaa Yhdysvaltain keskuspankin elvytykseen, jota kutsutaan “määrälliseksi keventämiseksi” (Quantitative Easing). Tällä hetkellä Yhdysvaltain keskuspankki elvyttää talouskasvua ostamalla kuukausittain 85 miljardin dollarin arvosta arvopapereita. (suom. huom.)

روحانی اصلاح‌طلب نیست/ اصولگرایان باید شکست را بپذیرند

امیر محبیان
۰۴ تير ۱۳۹۲
یک کارشناس مسائل سیاسی گفت: روحانی به تفکر کارگزاران نزدیکتر است و اصلاح‌طلب محسوب نمی‌شود همانطور که هاشمی یک اصلاح طلب نیست و میتوان گفت که روحانی فردی مستقل است درواقع ازنظرتکنوکراسی او شبیه کارگزاران است.
 
امیر محبیان کارشناس مسائل سیاسی در گفت‌وگوی تفصیلی با فارس، به سؤالات متعددی در زمینه آرایش سیاسی کشور و نتیجه انتخابات 24 خرداد و شرایط آینده کشور سخن گفت.

وی در این گفت‌وگو درباره تفاوت احمدی‌نژاد 88 و احمدی‌نژاد 92، شعار اصلی روحانی، تشریح دو جریان آرمان‌گرایی و مصلحت‌گرایی پس از انقلاب، ارائه برخی اطلاعات غلط براساس توهمان به کاندیداها و... مطرح کرده است.

به عنوان مقدمه تحلیل خود را درباره شرایط فعلی کشور و دلایل نتیجه انتخابات 24 خرداد مطرح کنید؟
دو بحث وجود دارد که باید آنها را از یکدیگر تفکیک کرد. بنده معتقد به پیروزی اصلاح‌طلبان نیستم،‌ بلکه معتقدم آنها به یک مفهوم دچارشکست شدند که باید ارزیابی وآنالیزشود اما مسئله مهم دیگراینست که چرا تحلیل اصولگرایان نسبت به اوضاع دقیق نیست وآنچه که برداشت میشود، با متن جامعه فاصله دارد ودرنتیجه غافلگیری رخ میدهد؛ ما دردوم خرداد76، انتخابات 84 و دوباره در انتخابات 92 دچارغافلگیری شده‌ایم وبنظرمیرسد این موضوع درحال تبدیل شدن به یک عرفست که مطلقا خوب نیست.

متاسفانه یکی از تحلیل‌های نادرست در بین جریان‌های اصولگرایی که درباره چرخه حیات یک اندیشه سیاسی داشتند این بود که اگر جریانی از حوزه قدرت خارج شود، می‌میرد. مثلا فرض می‌کنند که اگر جریان اصلاحات از حوزه دولت خارج شد بنابراین مرده است که این تفکر اساسا غلط است. چرا که در فیزیک هم گفته می‌شود چیزی که به وجود آمد دیگر از بین نمی‌رود. از این رو وضعیت یک جریان سیاسی نیز به همین شکل است ؛جریانی که دارای ریشه‌های اجتماعی است؛ ممکن است گاهی اوقات ضعیف شود؛ اما این امر به معنای مرگ آن نیست.اصولگرایی و اصلاح‌طلبی دو جریان اجتماعی محسوب می‌شود بنابراین اینکه برخی گفتند اصلاح‌طلبی مرده است، تفکری اساساً غلط و برآمده از یک تحلیل ناکارآمد است.

جریان اصلاحات دو بخش دارد که شامل بدنه اجتماعی و رأس سیاسی آنست؛ مطالبات بدنه اجتماعی اساسا رویکرد اجتماعی دارد ومطالباتش اصالتا سیاسی نیست، اما وقتی با بن‌بست مواجه میشود رویکرد سیاسی پیدا میکند اما درحالت عادی خواهان انبساط وضعیت اجتماعیست. و این بآن معنا نیست که فقط افراد سکولاراین حرف را بزنند، بلکه یک گرایش اجتماعیست. بنابراین یک گرایش به دنبال اینست که انقباض اجتماعی نباشد و سیاسی هم نیست اما در دوم خرداد یک راس سیاسی به آن پیوند خورد. که ازآن دو دوره ریاست جمهوری بدست آورده وآنرا تبدیل بکرسی قدرت کرد، اما مردم راه خودشان را میروند وآنها تنها ماندند، جالبست که همان بدنه اجتماعی روی آقای احمدی‌نژاد که فردی آرمانگراست سرمایه گذاری میکند. چرا؟ این سوال مهم یست.ما ازابتدای انقلاب دو جریان را به صورت موازی درکناریکدیگرداشته‌ایم؛ جریان آرمانگرایی وجریان مصلحت گرایی.

انقلاب باهدایت جریان آرمانگرایی به ییروزی رسید وجنگ نیزبا این رویکرد اداره شد اما پس ازپایان جنگ؛ جریان هاشمی روی کار آمد که یک جریان مصلحتگرا بود. این جریان معتقد بانبساط اجتماعیست. یعنی بدنبال بهبود زندگی است؛ ظهور آن هم طبیعی وپاسخی به یک نیاز اجتماعی بود اما درمقایسه دوره هاشمی با پیش ازآن بگونه ای تصورشد که گویی مصلحت‌گرایی ضد آرمانگراییست. درحالی که مردم هردو را میخواهند چرا که میبینیم وقتیکه کشورفقط بسمت جریان مصلحتگرایی حرکت میکند، مردم به سمت آرمانگرایی میروند وبالعکس این نیز اتفاق می‌افتد، بنابراین مردم با انتخاب خود موازنه را در کشورایجاد می‌‌کنند.

برای بخشی از مردم این تصور ایجاد شده است که آرمانگرایی را منطبق بر انقباض اجتماعی می‌بینند و فکر می‌کنند که این جریان می‌خواهد زندگی را کنار بزند؛ هاشمی مظهر مصلحت‌گرایی بود؛ احمدی‌نژاد به عنوان مظهر آرمانگرایی روی کار آمد چرا که پیش از او هاشمی و خاتمی از منظر توده هامصلحت‌گرایی کرده بودند و در بین مردم احساس خطر شد که آرمان‌ها در حال از دست رفتن است. لذا به احمدی‌نژاد رای دادند و او بر روی آرمان‌ها تاکید داشت و زمانی که مردم احساس کردند او به سمت انقباض وافزایش مشکلات اقتصادی پیش میرود،‌ دوباره بسمت مصلحت‌گرایی روی آوردند. این موازنه بسیار اهمیت دارد.

مردم می‌خواهند زندگی کنند و این یکی از اولویت‌‌های آنها است. آقای خاتمی بر روی شعارهای سیاسی تاکید کرد و مردم معتقد بودند که وی به اقتصاد بی‌توجهی می‌کند بنابراین روی این موج، احمدی‌نژاد روی کار آمد، اما در اواخر دولت او متوجه شدند که او روی مسائلی که ربطی به زندگی مردم ندارد تمرکز کرده است،‌ از این‌رو مجددا به مصلحت‌گرایی رو آوردند.

من معتقدم که اصولگرایان مسئولانه و واقعبینانه و بدور از خود فریبی باید شکست را بپذیرند و وارد یک فاز انتقادی شدید نسبت به نوع عملکرد خود و آنالیز تفصیلی رفتار خود شوند که چه اشکالاتی در نوع نگاه آنها باعث شده که نتوانند واقعیت های  جامعه را آن طور که هست ببینند؛ اگر این کار را انجام ندهد زنجیره اشتباهاتشان آنها را به گذشته وصل می‌کند و آینده را از دست خواهند داد. خود فریبی و فرافکنی مشکلی را حل نخواهد کرد؛ 16 سال است کاندیدای مطلوب اصولگرایان رای نمی‌آورد و تیرشان به هدف نمی‌خورد. البته می‌توان وقتی تیری به هدف خورد دور آن خط بکشیم و بگوییم این هم هدف پس ما پیروز شدیم مثل کسانی که الآن تلاش می‌کنند پیروزی حسن روحانی را پیروزی اصولگرایان تلقی کنند.این عین خود فریبی است؛ البته پیروزی نظام بوده است اما پیروزی اصولگرایان نبوده است.

ما در فاز تحلیل به دنبال شناخت ناشناخته‌ها هستیم، درحالی که یک دسته از این بحث‌ها مربوط به توهمات است درحالی که باید بین واقعیت‌های حقیقی و واقعیت‌های ذهنی تفکیک ایجاد کرد. اما بساری از تحلیل‌های اصلاح‌طلبان و اصولگرایان بر اساس فکت‌های حقیقی نیست بلکه توصیف تمایلاتشان است. فریبنده‌ترین بخش تحلیل نیز مربوط به همین قسمت است. یعنی جایی که ما تلاش می‌کنیم چیزی را واقعی بپنداریم که واقعیت بیرونی ندارد و فقط تمایلی ذهنی است.

به نظر شما درک این واقعیت سخت است؟
بله، علت این موضوع این است که ذهن ما دارای دو وجه احساسات و عقلانیت است اکثر افراد با بخش احساسات انتخاب و با عقل خود آن را توجیه می‌کنند و فرد فکر نمی‌کنند که اشتباه است. بنابراین وقتی شما به چیزی تمایل دارید مواردی را که معارض با آن است را به دلیل نوع نگرش‌تان نمی‌بینید.

برخی خودشان نمی‌خواهند که واقعیت را بپذیرند مثلا در حوزه انتخابات ممکن است مشاورینی انتخاب شوند که کاملا با یک پیش‌داوری اطلاعات بدهند درحالی که به صورت حقیقی می‌توانستند ببینند که شیب نامزدها با یکدیگر چقدر فرق دارد.
این موضوع دلیل دارد به دلیل اینکه ما گاهی موضوعات را پیچیده می‌کنیم لذا درک آن برای ما مشکل می‌شود سادگی آن را نمی‌بینیم. خیلی از موارد بخصوص برای کاندیدها برای بدست آوردن اعتماد به نفس اتفاق می‌افتد، دریافتشان مبتنی بر واقعیت نیست بلکه مبتنی بر توهمات آنها است و اطرافیان نیز فقط کدهای تأییدی به وی می‌دهند و این فرد را دچار توهم می‌کنند.

دومین نکته‌ای که اصولگرایان جدای از موارد تحلیلی خود اشکال دارند و باید در آن بازنگری انجام دهند، عدم برخورداری از سیستم‌های هشداردهنده در متن جامعه است. از این رو دائم گرفتار تغییرات اجتماعی می‌شویم درحالی که اگر شاخک‌های حساس خود را در داخل جامعه قرار دهیم که تمایلات جامعه را به صورت مرتب به ما خبر دهند، می‌توانیم خطوط حرکتی جامعه را ترسیم کنیم و حداقلش این است که مقابل آن نایستیم؛ یا اینکه به مدیریت آن کمک کنیم.

یکی از مسائلی که خطرناک است این که اصولگرایان جزء بدنه حاکمیت هستند و حاکمیت نیز به تحلیل‌های ما اصولگرایان نگاه می‌کند و اگر ما اشتباه کنیم، حاکمیت هم اشتباه می‌کند بنابراین باید در این موضوع حساس باشیم و بتوانیم تحلیل‌های درست ارائه دهیم. یک سری مسیرهای عرفی برای رسیدن به تحلیل‌های صحیح وجود دارد که ما در زمان انتخابات آن را انجام می‌دهیم. اکثر نظرسنجی‌ها درآخرکار انتخابات پیش‌بینی می‌کردند که چه در حال رخ دادن است و تشخیص می‌دهند که روزانه به رای روحانی اضافه می‌شود. به این موضوع سونداژ اجتماعی گفته می‌شود که یعنی بفهمیم دقیقا در درون جامعه چه اتفاقی رخ می‌دهد. نکته دیگراینست که اگرتحلیل ما مبتنی بروهمیات باشد، هرچقدردردرون حاکمیت رشد میکنیم خطرتحلیل اشتباه را نیز با خود پیش میبریم وازتحلیل غلط نیزرفتارغلط بدست میآید که این رفتارغلط باعث میشود که به نظام صدمه بخورد واین نکته خطرناک است.

یکی دیگر از ضروریات برای اصولگرایان که آن‌ها دیگر اشتباهات خود را تکرار نکنند، مهندسی الزامات است؛ مهندسی الزامات یعنی ما فرق بین اصول ناب و بنیادین فکری را با اصول ترکیب‌پذیر بدانیم. ما اصولگرایان گاهی فکر می‌کنیم تمام اصولمان، اصول بنیادین است واگرازیکی کوتاه بیاییم، دیگرهمه چیزتمام شده است. درحالیکه همه اصول ما اینگونه نیست و بخشی از آن اصول رفتاری است و خیلی ازموارد می‌توان در آن تغییرایجاد کرد. نمونه‌اش اینست که برخی فکرمیکردند که اگر روحانی روی کاربیاید نظام دیگراز دست میرود، درحالی که وقتی میآید میفهمیم که فرصت‌هایی نیزدارد. در حالی که اگر از ابتدا اینگونه فکر کنیم فضا از حالت دو قطبی خارج می‌شود و در این شرایط تصمیم‌گیری‌ها بر اساس محاسبات بوده و احساسی نیست. متاسفانه مسئولان و نخبگان بی جهت ترس و هیجان خود را به جامعه انتقال می‌دهند. بنابراین یک سری از اصول ما انعطاف‌پذیر است و باید با حرکتهای اجتماعی آنها را تطبیق داد چرا فکر می‌کنیم که عقاید اصولگرایانه همه جا باید در تعارض با مردم باشد.

گاهی برخی اصولگرایان نوعی موضعگیری می‌کنند که درست در نقطه مقابل مردم قرار می‌گیرند. اینکه ما همه اصول خود را بنیادین بدانیم این همان بنیاد‌گرایی و مبنای تحجر می‌شود در حالیکه اصولگرایی با این رویکرد فرق می‌کند.

مورد دیگری که برای شکست اصولگرایان وجود دارد عدم بکارگیری تکنیک‌های ارزیابی و بازنگری در تئوری شناخت اجتماعی است. ما باید به تحولات اجتماعی نگاهی سه بعدی داشته باشیم. واقعیت این است که اکثر اصولگرایان جامعه را از منظر حاکمیت می‌بینیم و د تنظیم واولویت بندی دغدغه‌ها گونه‌ای حرکت میکنیم انگارکه ما همه جزء مسئولان کشورهستیم لذابه دغدغه‌های اجتماعی کمترتوجه داریم وحکممان همیشه یکطرفه وبه نفع حاکمیت است. نگاه سه‌بعدی یعنی ما سه بعد بازیگران سیاسی که حاکمیت یکی ازآنهاست، شرایط محیطی که واجد عنصرتحولست ونیزتحولات وارزشهای اجتماعی را درنظر بگیریم.

حرفهایی که آقای احمد‌ی نژاد در سال 84 و 88 می‌زد با یکدیگر یکی نیست. همانطور که مواضع او در سال 92 با سال 88 یکی نبود چرا که او نیز در حال تحول است بنابراین نمی‌توان صرفا با یک نقشه از پیش ترسیم شده حرکت کرد و نسبت به جریانات اجتماعی و حتی افراد قضاوت کرد. در مورد جامعه نیز همینگونه است و دائم در حال تغییر به سر می‌برد. جامعه ما در سال 57 و 67 یکی نبود همانطور که دهه 70 با دهه 90 متفاوت است بنابراین تحلیل‌ها باید دائما در حال بروز شدن باشد. ما خیلی از تحولات را درطول زمان درنظر نمیگیریم ووقتی دوم خرداد شکست میخوریم برخی افراد به کما میروند اما وقتی یک جریان اصولگراهم روی کارمی‌آید فکرمیکنند همیشه همینگونه است و در واقع تحولات را نمی‌بینند که نیازهای جامعه تغییر کرده است.

نظرشما از نظر آگاهی مردم و نوع برخورد جریان حزب‌اللهی و اصولگرا مردم در 24 خرداد نسبت به دوم خرداد جلوتر نبودند؟
در 24 خرداد جریان اصولگرا دچار کمای سیاسی نشده و اتفاقا از موضع قدرت کاذب با پدیده انتخابات برخورد کرد. در دوم خرداد فکر می‌کردند پیروز می‌شوند زیرا فقط عنصر قدرت را می‌دیدند و نه تمایلات توده‌ها را اما خاتمی رای آورد. اما در 24 خرداد تصور اصولگرایان این بود که رقیبشان مرده و تمام شده و در واقع به نوعی یقین رسیده بودند در حالی که اینگونه نبود. آن که یک بازیگر سیاسی باید زیر نظر بگیرد فقط رقیبش نیست بلکه اجتماع نیز باید رصد شود. بحث در انتخابات نوعی از بازاریابی سیاسی است چرا که رقابت می‌کنید تا کسی آرای شما را بخرد و آنکه می‌خرد رقیب شما نیست. بلکه مردم هستند.

برخی معتقدند اگرتحولات را که علیرغم میل آنهاست بپذیرند بمعنی تغییرهویت و ماهیتشان است نظر شما در این زمینه چیست؟
بله. نکته بسیار مهمی است. علت این موضوع این است که بین اصول بنیادین و انعطاف‌پذیر خود تفاوتی قائل نمی‌شوند. نکته دیگری که وجود دارد متاسفانه اصولگرایان همیشه نیروی پیشران استراتژیک خود را قدرت و حاکمیت می بینندو همین امر نگرش آنها را بیش از آنکه نزدیک مردم کند به حاکمیت نزدیک می‌کند در حالی که باید این نیروی پیشران استراتژیک از درون حلقه قدرت به درون اجتماع بیاید ؛اگر چنین شود آثار بسیاری دارد .فعلا رقیب اصولگرایان همیشه فکر می‌کند که با نظام مشغول رقابت است و اگر پیروز شود شکست نظام تلقی می‌شود.

باید بپذیریم یکی از بازیگرانی هستیم که در نظام فعالیت می‌کنیم و ما مترادف نظام نیستیم. در حالیکه همیشه به دنبال رانت حکومتی هستیم. بنابراین به خاطر همین است که در ذهن جامعه القا می شود کسی که از طرف ما کاندیدا می شود اگر پیروز شود مردم فکر می‌کنند که به دست حکومت و اگر شکست بخورد آن را شکست حکومت تلقی می‌کنند.

ما باید رسما اعلام کنیم که جمهوری اسلامی مترادف اصولگرایان نیست. اگر ما اصولگرایان این را رسما اعلام کنیم هرچند مدتی احساس بی پناهی خواهیم کرد ولی بزودی اعتماد بنفس بازخواهد گشت؛ نظام هم از بار تعلقات بی دلیل به یک جناح آزاد می شود و دیگر وظیفه پوشش دادن به ضعف‌های ما را نخواهد داشت.

نتیجه انتخابات 24 خرداد به نوعی تعدیل این نگاه نبود؟
دقیقا همینطور است و یکی از دلایل خیر بودن نتیجه این انتخابات همین است؛ مردم این نکته را که اصولگرایان مترادف حاکمیت نیستند متوجه شده‌اند و اصولگرایان نیز باید این نکته را رسما اعلام کنند که اگر ما کنار رفتیم نظام سرنگون نمی‌شود!

همانطور که مقام معظم رهبری نیز فرمودند و دعوت کردند از کسانی که نظام جمهوری اسلامی را به هر دلیلی قبول ندارند اما به خاطر ایرانی بودن خود بیایند و رای دهند.
درست همین است.ما نباید خود را تمام مجموعه نظام بدانیم بلکه ما ذیل مجموعه نظام هستیم؛ وقتی ما نیروی پیشران استراتژیک خود را معادل حاکمیت تعریف می‌کنیم چند اثر دارد که به آن بی‌توجه هستیم. یک مسئله این است که در تحلیل‌های خود به جای اینکه ببینیم مردم چه می‌خواهند اخبار پنهان و نهان را دنبال می‌کنیم و فکر می‌کنیم با تشخیص برخی افراد رای می‌آوریم لذا می‌بینیم برخی افراد به دنبال جذب نظر اشخاص خاصی هستند به این دلیل است که فکر می‌کنند رای‌شان با این کار تضمین می‌شود. این افراد نیروی پیشران خود را مردم ندیده‌اند برای همین دائما شکست می خورند. این تصور "خودنظام پنداری" غلط است. خود حکومت و رهبری نیز به دنبال چنین تصوری نیستند؛ این القاء غلط باعث شده که مردم همیشه فکر کنند افراد خاصی کاندیدای نظام هستند لذا چون مردم می‌خواهند بر آزادی خود تاکید کنند ؛اگر برحسب این القاء غلط فکر کنند که نظام به دنبال این است که فرد خاصی را تائید کند برخلاف او رای می‌دهند. این جزء رفتار مردم شده است.

در دوم خرداد مگر چه اتفاقی افتاد. مردم فکر کردند که نظام می‌خواهد ناطق رئیس‌جمهور شود و به خاطر همین به خاتمی رای دادند. در زمان احمدی‌نژاد نیز فکر کردند که همه می‌خواهند قالیباف رئیس‌جمهور شود و به همین خاطر به فرد دیگری رای دادند. برخی‌ها معتقدند که نتیجه از قبل تعیین شده است در حالی که حقیقت این نیست؛ سابقه نظام نیز نشان می‌دهد که این چرخه قدرت برسمیت شناخته شده و وجود دارد اما ما دچارخود‌فریبی شده‌ایم لذا باید دریکجا به صورت جدی اعتراف کنیم که جامعه و حکومت فقط ما نیستیم. حکومت درحال حاضراین مسئله را اعلام میکند اما چون ما زیربارنمیرویم این بجامعه انتقال پیدا نمیکند.

نکته دیگر این است که اصولگرایان و اصلاح‌طلبان تا تحلیل درستی از مدل رفتار توده‌ مردم ارائه نکنند و تا زمانی که نتوانند روان‌شناسی ضمیر ناخودآ‌گاه را داشته باشند از داشتن تحلیل صحیح محروم هستند البته باید توجه داشت که تنها به زبان مردم نمی‌توان اتکا کرد چرا که در زمان تردید‌ها مردم بر اساس ضمیر ناخودآگاه خود تصمیم می‌گیرند به خصوص در جامعه‌ای که دوره‌های دیکتاتوری چند هزار ساله در کشور داشته‌ و نهان روشی اصل شده است بگذریم از دوران انقلاب که کوشیده چرخه دیکتاتوری را بشکند. لذا مردم آنچه را که فکر می‌کنند تا آخرین لحظه پنهان می‌کنند. البته انقلاب کمک کرد تا حدودی این نگرش تغییر کند و مردم به صورت جدی رای می‌دهند و نسل نو نیز راحت‌تر حرف خود را می‌زنند. بنابراین در این صورت می‌توان درک کرد که جریان‌های اجتماعی بر چه اساسی به این سو و آن سو حرکت می‌کنند.

من معتقدم دو قطب آرمان‌گرایی و مصلحت‌گرایی در کشور وجود دارد که مردم هر دو را دوست دارند؛ قطب آرمان‌گرایی به جامعه روح می‌دهد و مصلحت‌گرایی نیز به آن پیشرفت می‌دهد اما سابقه ذهنی مردم به دلیل ضعف مدیریت مسئولان و تجربیات‌، آرمان‌گرایی را با انقباض اجتماعی و بگیر و ببند یکی می‌دانند.

سابقه این موضوع نیز به دوران موسوی و هاشمی باز می‌گردد؛ مردم دردوران موسوی احساس می‌کردند که جامعه بسته است و دردوران هاشمی احساس کردند که فضا با روی کارآمدن مصلحت‌گرایان بازتر شد لذا این درذهن جامعه نقش بسته است.

چگونه در سال 84 مردم به احمدی‌نژادی که رویکرد آرمان‌گرایی داشت رای دادند؟
علتش این است که پتانسیل انبساط اجتماعی در زمان آقای خاتمی بالفعل شده بود. یعنی مردم دیگر حساسیت سابق را نسبت به انبساط اجتماعی نداشتند. احمدی‌نژاد هم معتقد بود که نیازهای مردم در رابطه با انبساط اجتماعی برطرف شده اما شکم مردم را نمیتوانید سیرکنید واقتصاد را رها کرده‌اید بنابراین با تغییرات اجتماعی صورت گرفته ورشد جامعه این جابه‌جایی صورت گرفت.

در دوم خرداد 76 با تغییر ترکیب جمعیتی و نیز کاهش سن رای دادن یک ظرفیت عظیم اجتماعی پای کار آمد بخشی از اینها در پی انبساط اجتماعی بودند. 8 سال گذشت و جوانی که در دوران دوم خرداد 20 ساله بود سال 84 یک جوان 28 ساله شده و به آستانه ازدواج رسیده بود از اینرومطالبه جامعه به تقاضای وضعیت بهتر زندگی بویژه درحوزه اقتصادی تغییر کرد.

به عبارتی مطالبه‌شان برای انبساط اجتماعی تخلیه شده و ازاینرو نیازشان تغییر کرد. زمان احمدی‌نژاد نیز این اتفاق رخ داد؛ آقای حسن روحانی شعاراصلیش انبساط اجتماعی نیست بلکه مباحث اقتصادی است اما پیام دارد که بطور مثال بیان میکند دردیپلماسی می‌توان موانع اقتصاد را برطرف کرد.بعبارتی حسن روحانی ادامه رویکرد کلان بمطالبات ازاحمدی نژاد است اما با زبان دیگر.

در انتخابات اخیر باید تحلیل کنیم که چه اتفاقی رخ داد. مثلا قالیباف با روحانی از لحاظ منش در مصلحت‌گرایی تفاوتی ندارد؛ پس چه دو قطبی‌ای اتفاق افتاد که مردم به روحانی رای دادند؟ نکته این است که دو قطبی بین روحانی و قالیباف نبود بلکه ما شاهد دو قطبی بین جلیلی و روحانی بودیم؛ قالیباف وجهه تکنوکرات داشت که حساسیتی در بین مردم ایجاد نمی‌کرد. ما همیشه می‌گفتیم که اگردراین شرایط و بعد از فاز آرمان‌گرایی احمدی‌نژاد جامعه دو قطبی شود، احتمال دارد به سمت مصلحت‌گرایی حرکت کنیم.

اگر هاشمی و روحانی نبودند دو قطبی بین آرمان‌گرایی آقای جلیلی و مصلحت‌گرایی قالیباف شکل می‌گرفت و در این صورت احتمال داشت که قالیباف  پیروز شود چرا که بخش اعظم بدنه حامی قالیباف رای‌شان عمرانی بود و می‌گفتند وی در تهران خوب کار کرده و مدیریتش تکنوکراتیک بوده از این رو حساسیتی نداشتند اما زمانی که فضا بین روحانی و جلیلی دو قطبی شد این قالیباف بود که قربانی شد چرا که افراد در صورت رقابت بین قالیباف و جلیلی از ترس گفتمان آرمان‌گرایانه آقای جلیلی که تصور می کردند؛ فضا را می‌بندد به سمت یک مصلحت‌گرا یعنی قالیباف حرکت می‌کردند اما مردم با وجود روحانی او را از قالیباف مصلحت‌گرا‌تر دانستند ضمن اینکه آقای قالیباف این تصور را داشت که نیروهای پیشران و استراتژیکش از وی آرمان‌گرایی هم می‌خواهند و همچنین برای خنثی کردن شعار جلیلی، یک چرخشی نیز به سمت آرمان‌گرایی داشت و ژست های آرمانگرایانه تندی گرفت؛که این باعث ریزش رایش شد و خیلی‌ها گفتند که او یک فرد آرمان‌گراست. رای‌های قالیباف رای‌های ایدئولوژیک نبود بلکه رای‌های عمرانی و مدیریتی بود. از این رو وقتی رای ایدئولوژیک شد؛ قالیباف از یک جا متوقف شد و ریزش رای‌اش در سبد روحانی بود و در اینجا یک سه ضلعی شکل گرفت که دو ضلعش مصلحت‌گرا و یک ضلعش آرمان‌گرا بود. مانند سال 84 که مردم در اضلاع شکل گرفته احمدی‌نژاد را ضدهاشمی‌تر از لاریجانی دیدند. اگر آقای جلیلی نبود احتمال اینکه آقای قالیباف پیروز شود وجود داشت و هرگز چنین دوقطبی ‌ای به وجود نمی‌آمد.

یعنی شما معتقدید که این انتخابات همان انتخابات 84 با رویکرد دیگری بود؟
بله. همان انتخابات 84 با رویکرد دیگر.

در صورت کناره‌گیری آقای جلیلی کسانی که می‌خواستند رای ایدئولوژیک بدهند چه گزینه‌ای برایشان باقی می‌ماند؟
کسانیکه رای ایدئولوژیک و آرمانگرایانه داشتند تقسیم میشدند و بخشیازآنها به سراغ قالیباف می‌رفت چرا که اگر ایدئولوژی‌شان مبتنی براین بود که اصلاح‌طلبان نباشند به قالیباف رای میدادند مانند همان دعوایی که بین موسوی و احمدی‌نژاد شکل گرفت یعنی ممکن بود خیلی‌ها نمی‌خواستند به احمدی‌نژاد رای دهند اما به خاطر اینکه میر‌حسین رای نیاورد رای خود را به احمدی‌نژاد دادند.

فکر می‌کنید مناظرات چقدر در رای روحانی اثر گذار بود؟
من معتقدم کدهایی که در آن مناظره داده شد توسط مردم رمز گشایی شد وقتی آقای جلیلی بحث مقاومت را مطرح کرد ممکن بود خیلی‌ها در جامعه از آن درک مقاومت نداشته باشند و اقتصاد مقاومتی را معادل اقتصاد ریاضتی بدانند یا اینکه ما از مواضع خود کوتاه نمی‌آییم را معادل تصلب در حالی که بواقع چنین نبود. از سوی دیگر رضایی و ولایتی کد هدایتی به جامعه دادند که نهایت این روش ها دولت و وضعیت فعلی است اما این کد را دادندتا سود ببرند لکن فقط به سود روحانی تمام شد. از سوی دیگر،دفاع آقای جلیلی هم دفاع از وضع موجود قلمداد شد.

به عبارتی از منظر توده مردم؛ رضایی و ولایتی در مجموعه اصولگرایان تعریف می‌شدند و مردم با انتقاد آنها از جلیلی می‌گفتند، آنها نیز خودشان هم فهمیده‌اند که این روش اشتباه است و این موضوع به نفع آقای روحانی تمام شد.

می‌توان یکی از دلایل پیروزی آقای روحانی را عدم رسیدن به نامزد واحد از سوی ائتلاف سه گانه ارزیابی کرد؟
بنده همان ابتدا گفتم که سرنوشت ائتلاف سه نفره سرنوشت کشتی تایتانیک است که همه هستند اما همه با این تصور آمدند که خودشان از آن بیرون بیایند.

چرا پس از کنار کشیدن حداد؛ آقای ولایتی کنار نرفت؟
ممکن است افرادی معتقد باشند دلیل کناره گیری حداد این بود که او رای نداشت چرا که اگر رای داشت کنار نمی‌رفت اما به زعم مردم او وقتی که فهمید رای ندارد اصرار بی جهت نکرد.

به نظر شما نکته‌ای است که آقای ولایتی آن را درک نکرد؟
برداشت‌ها نسبت به نظرسنجی‌ها متفاوت بود اما بنده فکر می‌کنم میزان رایی که به ولایتی داده شد در صورت کناره گیری او به سمت جلیلی نمی‌رفت اما احتمال اینکه به طرف قالیباف هم برود زیاد نبود؛ جنس رای ولایتی بسیار نزدیک به روحانی بود چرا که مواضع این دو نفر به ویژه در سیاست خارجه یکی بود در مناظره سوم تقریبا تفاوتی بیان موضع روحانی و ولایتی دیده نشد.

اما کسانی که به ولایتی رای دادند از تبار اصولگرایان محسوب می‌شوند؟
بله؛ ولی آن که می خواست به جلیلی رای دهد از همان ابتدا به سراغ او می رفت.

بحث این است که اگر خروجی ائتلاف قالیباف بود این قطعا در نتیجه انتخابات اثر می‌گذاشت.
درست است؛ در این صورت از برخی فاکتورهای پیروزی روحانی کاسته می‌شد اما قالیباف کنتراستی با روحانی نداشت. این برای من یک سوال بود که اگر دور دوم بین قالیباف و روحانی رقابت شکل می‌گرفت با این اختلاف ایدوئولوژیک ایجاد شده آیا طرفداران جلیلی حاضر بودند به قالیباف رای دهند؟ جنس اختلاف رای آنها بسیار متفاوت بود.

اگر انتخابات به دور دوم می‌رفت به نظر شما نتیجه چه می‌شد؟
روحانی و قالیباف به یکدیگر نزدیک بودند. درست است که روحانی مصلحت گرا تر از قالیباف بود اما مردم احساس خطر نمی‌کردند؛ انگیزه‌ای که آقای جلیلی در مردم برای رای دادن ایجاد کرد و اگر جبهه پایداری به آن شکل وارد انتخابات نمی‌شد؛ این دعوا در انتخابات اصلا شکل نمی‌گرفت و در آن صورت روحانی باز هم رشد داشت اما دیگر با این سرعت نبود و ممکن بود میزان مشارکت 12 درصد کمتر از درصد فعلی شود. نمی‌گویم روحانی پیروز نمی‌شد اما به این راحتی این اتفاق نمی‌افتاد.

نظرتان در مورد پیروزی روحانی چیست؟
روحانی به تفکر کارگزاران نزدیکتر است و اصلاح‌طلب محسوب نمی‌شود همانطور که هاشمی یک اصلاح طلب نیست و می‌توان گفت که روحانی فردی مستقل است در واقع از نظر تکنوکراسی او شبیه کارگزاران است روحانی در خستگی ناشی از رقابت اصولگرایان وناامیدی اصلاح طلبان وارد بازی شد ومسائل مبتلابه جامعه را مطرح کرد وپیروز شد؛ پیروزی او می تواند منشا تحولات مثبتی شود اما فقط نگرانی ازعدم تعادل وی بدلیل فشارهای افراطیون وجود دارد؛ اگر عقلا کمک کنند انشاالله شرایط به نفع کشور خواهد شد.

Nousussa oleva trendi: firmat tarjoavat työntekijöilleen viinaa työpäivän aikana

 
Yritystiloissa oleva vesilaite on vaihtumassa oluttynnyriin.
Wall Street Journal kertoo yritysten palkitsevan työntekijöitään oluella työpäivän päätteeksi.
Lehden mukaan ilmiö on luonnollinen jatkumo työpäivien venyessä, sillä tarjoavathan monet yritykset työntekijöilleen jo ruokaa työpäivän mittaan. Kun alkoholijuomat ovat toimistolla, ei työntekijöiden tarvitse lähteä baariin työpäivän päätteeksi.
Alkoholi kuuluu osaksi monen maan työkulttuuria. Britit menevät työpäivän päätteeksi pubiin ja japanilaiset viihdyttävät liiketuttuja saken äärellä.

Happy hourin pitäminen työpaikalla on kuitenkin eri asia. Nousussa oleva trendi huolettaa muun muassa yritysten lakiosastoja.
Pelkona on, että alkoholin nauttiminen työpaikalla johtaa auton ajamiseen humalassa, pahoinpitelyihin, seksuaaliseen häirintään tai jopa raiskauksiin. Lisäksi raittiina pysyvien työntekijöiden pelätään jäävän ulkopuolisiksi työyhteisöstä

keskiviikko 26. kesäkuuta 2013

Epävarmuus pelottaa taas sijoittajia – "Hintakuplat suurin kysymys"

Epävarmuus arvopaperimarkkinoilla on lisääntynyt selvästi toukokuun lopusta, jolloin Yhdysvaltojen keskuspankin pääjohtaja Ben Bernanke vihjasi ensi kerran rahapoliittisen elvytyksen lopettamista.
Viime keskiviikkona pääjohtaja Bernanke ilmoitti suoraan, että elvytystä vähennetään asteittain kuluvan vuoden aikana. Osakkeiden hinnat halpenivat selvästi, ja halpeneminen on jatkunut alkaneella viikolla. Tosin tiistaina osakkeet ovat vahvistuneet Euroopassa ja Yhdysvalloissa.
"Suurin kysymys markkinoilla on se, missä määrin osakkeisiin ja valtioiden joukkolainoihin on syntynyt hintakuplia", sanoo finanssiyhtiö Nordean tutkimusjohtaja Aki Kangasharju.
Yhdysvaltojen keskuspankki on lisännyt rahan tarjontaa ostamalla liikepankeilta liittovaltion joukkolainoja ja kiinteistövakuudellisia arvopapereita.
Siksi pitkät korot ovat matalammalla tasolla kuin lyhyet markkinakorot ennakoivat. Rahapoliittisen elvytyksen loppuessa korot väistämättä nousevat eli joukkolainojen arvo halpenee.
Kun rahan tarjontaa ryhdytään vähentämään, alkavat sijoittajat välttämään riskinottoa.
"Yhdysvaltojen rahapoliittinen elvytys on synnyttänyt rahaa, jota on sijoitettu esimerkiksi kiinalaisten ja aasialaisten yhtiöiden osakkeisiin. Viime aikoina pääomia on vedetty pois Aasiasta turvallisempiin sijoituskohteisiin", sanoo Kangasharju
Arvopapereiden kysynnän vähetessä niiden hinnat halpenevat.
Kangasharju korostaa, että rahapoliittisesta elvytyksestä luopumisen vaikutukset ovat aina arvaamattomia. Siksi osakemarkkinoilla on runsaasti levottomuutta.
Yhdysvaltojen keskuspankki pystyy lopettamaan elvyttämisen, koska maan bruttokansantuote kasvaa. Sen sijaan euroalueella taantuma jatkuu. Yhdysvalloissa ja Kiinassa talouskasvu uhkaa kuitenkin ostopäälliköiden indeksien perusteella hidastua, mikä taas osaltaan lisää epävarmuutta.
Maailman toiseksi suurin kansantalous Kiina on myös kiristänyt rahapolitiikkaansa hillitäkseen rahan tarjontaa mahdollisen ylivelkaantumisen ehkäisemiseksi.
Pankkien väliset rahamarkkinakorot ovat kohonneet selvästi, koska rahan tarjontaa on supistettu ja samalla sen kysyntä on poikkeuksellisen suurta. Jos pankista on vaikea saada lainaa siedettävillä ehdoilla, siitä seuraa rahoitusvaikeuksia etenkin pienille ja keskikokoisille yrityksille.
Kiinan vaihtotase on yhä selvästi ylijäämäinen, joten pelkoa velkakriisistä ei pitäisi olla.
Vaihtotaseen ylijäämä tarkoittaa sitä, että kansantalouden tulot ovat menoja suuremmat.
"Keskustelu Kiinan mahdollisesta ylivelkaantumisesta on liioittelua juuri siksi, että vaihtotase on ylijäämäinen", sanoo Kangasharju.
Toisin sanoen Kiinan keskushallinnolla on varaa pääomittaa maksuvaikeuksissa olevia pankkeja.
Tosiasia kuitenkin on, että Kiina on myös vähentänyt julkisen talouden elvytystään, ja yksityisiä investointeja on tehty ottamalla runsaasti lainaa. Samaan aikaan valuutan ulkoinen arvo suhteessa dollariin on vahvistunut selvästi.
"Vahvistunut valuutta halventaa tuontituotteita, mikä puolestaan lisää Kiinan talouden kotimaista kysyntää. Kiina on toiminut oikein muuttaakseen taloutta enemmän kotimaiseen kysyntään perustavaksi", Kangasharju sanoo.

torstai 20. kesäkuuta 2013

maanantai 17. kesäkuuta 2013


Suomi lisää löylyä, vaikka taju uhkaa lähteä

Suomi lisää löylyä, vaikka taju uhkaa lähteä
Analyysi Kun talouden kaikki keskeiset osat supistuvat, kokonaistuotanto ei voi muuta kuin supistua. Siksi kansalliset säästötalkoot ovat päätön yritys, joka ei voi onnistua ilman taantuman pahenemista. Tätä Suomen hallitus kuitenkin yrittää. Hallitus lyö lisää löylyä, vaikka löylykisa uhkaa viedä tajun.

16.6.2013
Suomen hallitus näyttää sinnikkäästi yrittävän likimain mahdotonta taloustemppua, eräänlaista talouden löylykisan päätöntä ennätystä. Ennemmin tässä kisassa lähtee taju kuin syntyy ennätyksiä.

Sama talouden löylykisa on ollut Euroopassa meneillään pari vuotta, mutta tulokset ovat olleet heikkoja. Osa löylyttäjistä on luovuttanut ja alkanut jopa ääneen epäillä kisan mielekkyyttä. Näin on tehnyt esimerkiksi Kansainvälinen valuuttarahasto IMF.
Löylykisassa on kyse kesken taantuman toteutettavista julkisen talouden vyönkiristyksistä. Toistaiseksi tulokset ovat olleet pääosin onnettomia, sillä kiristysten tahattomat haittavaikutukset ovat olleet suurempia kuin tavoitellut hyödyt.
Tarkoitus on kääntää talous pois "Kreikan tieltä" katkaisemalla julkisen talouden velkaantuminen ja saattamalla julkisen talouden menot ja tulot parempaan tasapainoon.
Talouden tasapainoa on tarkoitus kohentaa julkisia menoja leikkaamalla ja tuloja kasvattamalla – niin sanotuilla säästöillä.
Käytännössä Suomen hallitus yrittää säästötoimillaan murtaa niin sanottua säästämisen paradoksia. Yritys voi jäädä yritykseksi, sillä temppu on likimain mahdoton.
Kansantalous eri
asia kuin kotitalous

Säästämisen paradoksi on ikivanha talousilmiö ja melkein yhtä vanha sanonta.
Brittiekonomisti John Maynard Keynes teki säästämisen paradoksin käsitteenä tunnetuksi 1930-luvun kirjoituksissaan. Samoista säästämisen ristiriitaisista vaikutuksista oli kirjoittanut toinen brittiajattelija Bernard Mandeville jo 1700-luvun alkupuolella.
Heidän mukaansa säästäväisyys on hyve niin kauan kuin kyse on yksittäisistä kansalaisista tai kotitalouksista. Tärkeää on, ettei liian moni yritä samaan aikaan lisätä säästämistään.
Keynes ja Mandeville oivalsivat säästämisen ja sen muutosten vaikutukset kansantalouden kokonaiskysyntään. He ymmärsivät myös, että kaikki eivät voi samaan aikaan lisätä säästämistään ilman talouden onnettomia haittavaikutuksia.
He oivalsivat myös, että kansantalous toimii eri tavalla kuin kotitalous.
Tätä eurooppalaiset talouspolitiikan päättäjät, kuten Suomen hallitus, eivät näytä oivaltaneen.
Yhden kulutus
on toisen tuloa

Suomen pääministeri Jyrki Katainen tai valtiovarainministeri Jutta Urpilainen eivät ehkä ole lukeneet Keynesin tai Mandevillen varhaisia selontekoja säästämisen haasteista.
Ainakaan he eivät usko lukemaansa ennen kuin ovat itse koetelleet varhaisten talousnerojen havaintoja omilla kokeillaan.
Mandeville selosti yli kolme vuosisataa sitten ja Keynes toisti vajaa vuosisata sitten, että liian monen taloustoimijan liian innokas samanaikainen säästäminen koituu kaikkien vahingoksi – ja estää lopulta ketään saavuttamasta tavoittelemiaan säästöjä.
He väänsivät rautalangasta, että yhden rahankäyttö on toisen tuloa.
Jos liian moni panee liian suuren osan tuloistaan säästöön eikä kulutukseen, supistuvat lopulta useimpien tulot – mukaan lukien säästämistä yrittäneiden. Sen jälkeen supistuvat jokseenkin automaattisesti kokonaiskysyntä, investoinnit ja työllisyys.
Siitä alkaa talouden laskusuhdanne, jota kutsutaan vaikeuksien keston ja ankaruuden mukaan taantumaksi tai lamaksi.
Suomen niin kuin useimpien muidenkin EU-maiden talous on pian viisi vuotta potenut kokonaiskysynnän heikotusta tai suoranaista supistumista. Suomi on taantumassa, ja euroalueen kriisimaat ovat lamassa.
Meneillään on osin omatekoinen taantuma.
Velkaantuminen
ei taitu vaikka piti

Euroopan ja Suomenkin taantuma on mahdollista tulkita merkittäviltä osin omatekoiseksi, sillä taloutta ovat heikentäneet satunnaisten muuttujien lisäksi varta vasten toteutetun talouspolitiikan haittavaikutukset.
Euroopan unionin jäsenmaat ovat komission komennossa ja omatoimisestikin harjoittaneet talouspolitiikkaa, jonka seurauksena kaikki talouden kysynnän lähteet supistuvat samaan aikaan. Näin Eurooppa on törmännyt säästämisen paradoksiin.
Suomalainen säästämisen paradoksi syntyy, kun kotimainen yksityinen kysyntä (kulutus ja investoinnit), ulkomainen kysyntä (nettovienti) ja nyt myös kotimainen julkinen kysyntä (kulutus ja investoinnit) supistuvat samaan aikaan.
Muita kysynnän lähteitä ei kansantaloudessa ole, joten nyt kaikki keskeiset kysynnän lähteet supistuvat samaan aikaan. Tätä on, kun "kaikki" yrittävät samaan aikaan lisätä säästämistään.
Yritys ei onnistu ilman haittavaikutuksia. Niistä ensimmäinen on kokonaiskysynnän supistuminen, josta Suomen taantuma kertoo.
Toinen haittavaikutus on se, että vyönkiristykset heikentävät taloutta enemmän kuin hillitsevät julkisen talouden velkaantumista. Näin velkaantumisen taittamiseksi tarkoitetut toimet kääntyvät tarkoitustaan vastaan ja kasvattavat velkaantumista.
Kaikki talouden osat
supistuvat samaan aikaan

Kotitaloudet ja yksityisyritykset menettivät useimmissa Euroopan maissa vuoden 2008 finanssikriisissä mielenkiintonsa velkaantumiseen, velkavetoiseen kulutukseen ja investointeihin.
Yksityisen talouden velkaantumis-, kulutus- tai investointihalut eivät ole sen koomin palanneet entiselleen. Tämä ilmenee esimerkiksi EU:n tilastoviranomaisen Eurostatin ja euroalueen keskuspankin EKP:n tilastoista.
Euroopan yksityinen talous on kriisin alusta asti lisännyt säästämistään enemmän kuin kasvattanut velkaantumistaan ja kysyntäänsä.
Samaan aikaan muun maailman talouskasvu on ollut heikkoa. Siitäkin Kiinan ja muiden nopeasti kasvavien vientimaiden osuus on ollut ennemmin kasvamaan kuin supistumaan päin.
Useimmille euromaille tämä on merkinnyt ulkomaisen kysynnän heikkenemistä.
Vain Saksan vienti on sujunut ja se on jopa onnistunut kasvattamaan ulkomaankauppansa ylijäämää. Tämä on ollut muilta mailta pois eikä suinkaan apu muun Euroopan talousongelmiin.
Suomen ulkoista tasapainoa kuvaava vaihtotase on painunut alijäämäiseksi. Tämä tarkoittaa, että Suomen ulkomainen kysyntä on heikentynyt ja suomalaisittain tulkiten ulkomaailma on kasvattanut säästämistään.
Kokonaiskysyntä voi pysyä ennallaan tai kasvaa vain, jos joku talouden kysynnän lähteistä kasvattaa omaa kysyntäänsä saman verran tai enemmän kuin muut supistavat omaa kysyntäänsä eli lisäävät säästämistään.
Näin ei kuitenkaan ole tapahtunut vaan nyt myös julkinen talous kiristää vyötä.
Ei taloushyökkäys
vaan oma maali

Pääministeri Jyrki Katainen ja valtiovarainministeri Jutta Urpilainen ovat ilmoittaneet lukuisia kertoja, että vyönkiristyksille ei ole vaihtoehtoa.
Katainen kertoi vyönkiristysten välttämättömyydestä Taloussanomien haastattelussa viime torstaina. Hänen mielestään on kyseenalaista, onko elvyttämiseen ja velkaantumiseen varaa.
Hänen mukaansa valtion historiallisen matala korkotaso ei välttämättä ilmennä velkaantumisvaraa, sillä "valtion menokehysten rikkominen ei ole mahdollista". Muuten talouspolitiikan uskottavuus ja mahdollisesti myös Suomen luottoluokitus ovat vaarassa.
Elvyttäminen ei olisi Kataisen tulkinnan mukaan vain kyseenalaista tai mahdotonta. Se olisi myös turhaa, sillä hänen mukaansa valtion elvyttäminen ei synnytä talouskasvua.
Näillä perusteilla Suomen hallitus valmistelee ja toteuttaa Kataisen kaipaamaa taloushyökkäystä.
Jos viime vuosisadan suurin talousnero, lordi Keynes, tunnisti ja tulkitsi säästämisen paradoksin tarkemmin kuin pääministeri Katainen, ei hallituksen taloushyökkäys ole ensinkään hyökkäys.
Ennemmin kesken taantuman toteen pantavat vyönkiristykset merkitsevät perääntymistä tai omaan maaliin ampumista.