Tohtori Marx kuvaili yksien harjoittamaa toisten jotensakin kuppaamista siihen tapaan,että ”pääoma on kuollutta työtä, joka vampyyrien lailla elää vain imemällä elävää työtä, ja se elää sitä paremmin, mitä enemmän se sitä imee.”

maanantai 1. elokuuta 2022

جنگ اوکراین ـ آغاز سازماندهی و جابجایی نظم نوین جهانی؟ سیاوش قائنی

در این چند هفته ای که از تجاوز نظامی روسیه به اوکراین می گذرد، زیان های جانی و مادی بسیاری برای طرف های درگیر به بار آمده است. تنها کشته ها و زخمی های اوکراین سر به هزاران نفر می زند. تعداد بی شماری خانه و کاشانه مردم اواکراین و بخش چشمگیری زیر ساخت ها در مناطق گوناگون جنگی ویران شده است.  بیش از هفت میلیون اوکراینی برای گریز از بمب و گلوله و خمپاره و طعمه ی مرگ نشدن به کشور های همسایه پناه برده اند.

حال بیم آن می‌رود که این جنگ و پیامدهای فاجعه بار آن هر روز ابعاد گسترده تری به خود بگیرد و همانند شماری از دیگر جنگ های دهه های گذشته، به جنگی فرسایشی و دیرپا تبدیل گردد.

یک باور قدیمیِ در سپهر سیاست برآنست، که هر جنگی در نهایت به صلح می انجامد. اما شوربختانه در درازای بیست سال گذشته، بشریت بیش از هر برهه ی تاریخی دیگر، با بی رنگ شدن و از سکه افتادن این باور قدیمی روبرو شده است. در دو دهه پشت سر، جنگ های گوناگونی، همانند آنچه که در اکراین در حال رخ دادن است، در سراسر جهان و به ویژه در «منطقه اروآسیا» رخ داده است و نیرو های جنگ طلب بیرونی برای بهره برداری به سود منافع خودخواهانه ی خود، آتش این جنگ ها را شعله ور نگهداشته و از طرف های درگیر قربانی گرفته و نگذاشته اند که زمینه ای برای پایان گرفتن جنگ و پاگرفتن صلح و ثبات فراهم گردد. برای بازنمایی این واقعیت به چند نمونه از این جنگ ها اشاره می کنم:

ـ بیش از چهل  سال از تجاوز ارتش سرخ به خاک افغانستان و بیست سال از حمله ائتلاف کشورهای ناتو، به رهبری ایالات متحده آمریکا و متحدانش، به آن کشور می گذرد. پس از شکست ارتش سرخ در افغانستان، نوبت امریکا و ائتلاف کشورهای ناتو رسید که آنها نیز پس از دو دهه حضور جنگی، سرانجام شکست خود را به رسمیت شناختند و از این کشور آسیای میانه عقب نشینی کردند.  ولی با این وجود، افغانستان تا به امروز رنگ صلح و آرامش به خود ندیده است. (تلفات این جنگ را می توانید در اینجا مطالعه کنید)

حدود بیست سال از تجاوز نظامی آمریکا و متحدانش به عراق و اشغال خاک این کشور و سقوط رژیم صدام، می گذرد. این جنگ  پس از ۸ سال به ظاهر پایان یافت، هر چند تا به امروز نیروهای آمریکای در آن کشور حضور دارند. نیروهای ائتلاف، زیر باران بمب و گلوله و آتش، خاک این کشور را شخم زدند. به دیگر سخن، سرزمینی با یک میلیون و دویست هزار کشته، صدها هزار زخمی، پنج میلیون تن آواره و با زیرساخت‌ها و مراکز حیاتی آسیب دیده بر جای گذاردند. ولی عراق تا به امروز روی آرامش به خود ندیده است.شایان بیان اینکه، بر پایه شواهدی در دست، ارتش آمریکا در این جنگ ازبمب‌های حاوی اورانیوم استفاده کرده است.

ـ یازده سال از حمله نظامی کشورهای مختلف ناتو به لیبی می گذرد. این جنگ به مدت ۸ ماه و تا مرگ معمر قذافی، دیکتاتور سابق لیبی، ادامه داشت و سپس ناتو در اکتبر ۲۰۱۱ به آن پایان داد.

البته، پس از خروج ناتو، این کشور به دلیل نبود یک قدرت فراگیر مرکزی، هم چنان تا به امروز در شرایط بحرانی شدیدی بسر می برد. در کشور دو جناح برای قبضه ی قدرت با یکدیگر درگیر هستند. از یک سو، «دولت وفاق ملی»، به رهبری “فائز السراج”، یعنی دولت به رسمیت شناخته شده از جانب سازمان ملل متحد و مستقر در طرابلس، وجود دارد، و از سوی دیگر، نیروی گردآمده پیرامون ژنرال “خلیفه حفتر” وجود دارد، که بر بخش اعظمی از این کشور اعمال قدرت می کند. ژنرال «حفتر» از حمایت کشورهای امارات متحده عربی، عربستان سعودی، آمریکا، مصر، اردن، فرانسه، روسیه و چند کشور دیگر برخوردار است و “فائز السراج” حمایت هم دست ترکیه و قطر بر پشت خود دارد. در این بین، نیروهای افراطی و تروریستی، به‌ویژه داعش و القاعده، که معمولا نیروهای نیابتی کشورهای دیگر هستند، با وجود بیرون رانده شدن از شهرهای بزرگ، کماکان یک قدرت جدی در این منطقه به شمار می‌روند و به اشکال مختلف امنیت این کشور را تهدید می کنند. امروز روز کشور لیبی به بازار برده فروشی و یک “پایگاه ترانزیتی” برای مهاجرت دریایی از قاره آفریقا به اروپا و رخ نمایی هر روزه ی فاجعه ی غرق شدن پناهجویان تبدل شده است.

 ـ جنگ داخلی سوریه، که گاه به عنوان مهم‌ترین بحران خاورمیانه ارزیابی می شود، بدنبال و تحت تأثیر تحولات سیاسی غرب آسیا و شمال آفریقا، موسوم به «بهار عربی»، آغاز شد. اعتراضات مردم سوریه، در آغاز یک تظاهرات گسترده سراسری و یک خیزشِ به حق دموکراتیک و عدالت خواهانه علیه رژیم بشار اسد بود. پس از سرکوب خونین این تظاهراتِ مردمی توسط نیروهای امنیتی و ارتش بشار اسد، رفته رفته به درگیری‌های نظامی و سرانجا به یک جنگ داخلی سراسری و همچنین یک جنگ نیابتی فرارویید و این منطقه را به صحنه رقابت و رویارویی قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای تبدیل کرد. در یک طرفِ این جنگِ نیابتی، ائتلاف بین‌المللی به رهبری ایالات متحده آمریکا، عربستان سعودی، قطر، ترکیه، اسرائیل پشت سر گروهای شورشی صف آرایی کردند و در طرف دیگر روسیه و جمهوری اسلامی ایران در حمایت از رژیم بشار اسد.  کشته و مجروح شدن نیم میلیون تن و آوارگی صد ها هزار تن، این کشور به خرابه ای تبدیل شده است، اما هنوز جنگ و خونریزی در سوریه ادامه دارد. . (تلفات این جنگ تا به امروز را می توانید در اینجا ملاحظه کنید)

ـ‌ نزدیک به هشت سال است که عربستان سعودی، با یاری پشتیبانان منطقه ای خود و ناتو، جنگی را در یمن به راه انداخته است. به گفته مجامع بین المللی، این جنگ یکی از بزرگ‌ترین فاجعه های انسانی دهه های گذشته را به بارآورده است: تا به امروز نزدیک به چهار صد هزار تن کشته و صد ها هزار تن زخمی بر جای گذارده است، بر اساس برآورد‌های یونیسف، حدود یازده میلیون کودک یمنی از گرسنگی و سوء تغذیه رنج می برند و بیش  از ۱۶ میلیون نفر از آب آشامیدنی سالم و ابتدایی ترین خدمات  بهداشتی محروم هستند. در چشم انداز پیش رو، عربستان ایمن از گزند هر گونه تحریم بین المللی، راه را بر پایان این جنگ خانمانسوز بسته است.

 بمباران و عملیات نظامی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) علیه یوگسلاوی؛
در این جنگ، که از ۲۴ ـ ام مارس تا ۱۰ ـ ام ژوئن ۱۹۹۹ به طول انجامید، ناتو به بهانه ی دفاع از سازمان ناسیونالیست قومی آلبانیایی، یک تشکیلات جدایی طلب به نام «ارتش آزادیبخش کوزوو»(KLA) ، بدون مجوز از شورای امنیت سازمان ملل متحد دست به بمباران این کشور زد. بمباران یوگسلاوی، اساس روابط روسیه و آمریکا را تغییر داد. یوگنی پریماکوف، نخست وزیر وقت روسیه، پس از آگاهی از آغاز این بمباران در هواپیما، سفرش به آمریکا را لغو کرد و مسیر پرواز خود را از آسمان اقیانوس اطلس به سمت مسکو بازگرداند. او همان روز به  خبرنگاران گفت: «مسلماً بمباران یوگسلاوی توسط ناتو، نقطه عطفی در روابط آمریکا و روسیه خواهد بود. مقامات مسکو از گسترش ناتو به سمت شرق خرسند نبودند و در مجموع در سال ‌های دهه نود، این مسئله را صرفا تحمل می‌کردند. اما این عملیات ناتو به روشنی نشان داد، که این پیمان، بر خلاف آنچه ادعا می کند، یک  اتحادیه ی دفاعی نیست. این بمباران که علیه یکی از متحدان روسیه شکل گرفته، نگرانی ‌های ما را در این باره دو چندان کرده است،  که آمریکا از پیمان آتلانتیک شمالی برای مداخله در امور کشورهای اروپایی، به‌ خصوص جمهوری‌ های شوروی سابق استفاده خواهد کرد.» (تلفات این جنگ را در اینجا می توانید ببینید.)

 حال پرسش اینجاست: چه چیز سبب این جنگ‌های بی‌پایان شده است؟ چگونه است که مبارزات  دموکراتیک و عدالت خواهانه و به حق مردم کشور های مختلف تبدیل به جنگ های نیابتی میان قدرت های منطقه ای و فرا منطقه ای می گردد؟   
از زمان پایان جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد میان دو ابرقدرت آمریکا و شوروی، جنگ های نیابتی به چند دلیل به پدیده ای مرسوم در روابط بین الملل تبدیل شده است. مهم ترین دلیل، ترس از درگیری های مستقیم میان ابر قدرت ها ست. چرا که درگیری مستقیم میان دو ابرقدرت بالقوه می تواند به یک جنگ هسته ای بیانجامد و نه تنها طرفین درگیر، بلکه تمام جامعه انسانی بر روی زمین را بکلی نابود کند.

پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»، ایالات متحده آمریکا در غیاب اتحاد جماهیر شوروی و با اتکا بر توانمندی‌ های عظیم نظامی و اقتصادی خود، به سردمدار بی‌چون و چرا در عرصه بین ‌الملل تبدیل گردید.

امّا  با پایان عصر جنگ سرد و آغاز فرایند جهانی‌شدن، تغییرات اساسیِ فراوانی در سطوح گوناگون نظام جهانی پدیدار گشت. عمده ترینِ این تغییرات اساسی، چیرگی نظام سرمایه دارانه بطور رسمی در تمام کشورهای جهان بود. این نظام، بسته به تفاوت های عمده ی ملی و اجتماعی ـ سیاسی، با اشکال و ویژه گی های گوناگون، در هر یک از کشورها فرمانروا گردید. این تغییرات دستورکار، قواعد و شیوه‌ های تعامل کنشگران جهانی را دررویارویی با یکدیگر به‌کلی متحول ساخت.

در جهموری خلق چین، سرمایه داری تحت کنترل دولت و یا به گفته رهبران آن کشور «اقتصاد سوسیالیستی بازار» حاکم گردید. در روسیه «سرمایه داری الیگارشی رانت خوار» تحت حکومت اقتدارگرای پوتین اداره می شود، و در کشورهای غربی چون آمریکا و اروپا سرمایه داری با مدیریت کمابیش «لیبرالی» ادامه پیدا کرد.

در نتیجه‌ی این تغییرات، جهانِ امروز پرشتاب تر از هر زمان دیگر به‌ سوی یک فضای چندجانبه‌گرایی در حرکت است. 
امروزه قدرت هایی چون جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه، به همراه دیگر قدرت‌های اقتصادی نوخاسته در گروه موسوم به «بریکس» همانند برزیل، هند و آفریقای جنوبی… در پیکاری آشکار و نهان در سازماندهی مجدد بازارهای سرمایه داری جهانی در برابر ایالات متحده امریکا، اروپا، ژاپن عرض اندام می کنند.

منطقه بزرگ «اورآسیا» کانون رقابت های ژئوپلیتیکی

منطقه بزرگ «اوراسیا» همواره کانون  رقابت های ژئوپلیتیکی قدرت های بزرگ بوده است. به باور بسیاری از اندیشمندانِ روابط بین الملل، سده ی بیست و یک را باید سده ی «اوراسیا» دانست،  که چیرگی بر آن به سـیادت و سـروری (هژمونی) بر جهان می انجامد.
بررسیِ درگیری ها و همکاری های میان قدرت های بزرگ (آمریکا، آسیا و اروپا) در این منطقه، نشانگر پویایی و پیچیدگیِ رقابت‌ و وابستگی‌های متقابلِ نظامی، اقتصادی و اتحادهای سیاسی در زمینه  “ژئوپلیتیک نوین اوراسیا”ست.
در اینجا بجاست به واکاوی «ژئواستراتژیکِ» دقیق‌تر این منطقه بپردازیم، چرا که به درک بهتر ما از موقعیتِ نظم جهان امروز و فردا یاری می رساند. در تئوری هایِ «جغرافیای سیاسی» یا «ژئوپولیتیک» پیوند این دو قاره به «اروآسیا» معروف شده،  که از ترکیب دو واژه ی اروپا و آسیا شکل گرفته است. این واژه نخستین بار در سال ۱۸۸۳ میلادی ازسوی «ادوارد سوئیس»، زمین شناس اتریشی، مطرح شد. میان دو قاره آسیا و اروپا مرز طبیعی ویژه ‌ای وجود ندارد و مرزبندی میان این دو قاره بیشتر تاریخی و فرهنگی است. مرزهای «اوراسیا»، که بخش اعظم آن در نیم‌کره ی شمالی و شرقی قرار دارد عبارت است از: اقیانوس آرام در شرق، اقیانوس اطلس در غرب، اقیانوس منجمد شمالی در شمال ، آفریقا، مدیترانه و اقیانوس هند در جنوب. این منطقه نقش بسـیار برجسـته ای در شـکل گیری موقعیت اسـتراتژیک و ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ جهانی ایفاء می کند که ریشـه های آن را باید در وجود ذخایر عظیم انرژی و موقعیت جغرافیایی و انسـانی این ابرقاره جستجو کرد. مساحت اوراسیا نزدیک به ۵۵ میلیون کیلومتر مربع است، که ۳۶٫۲ درصد از خشکی‌های کرهٔ زمین را در بر می گیرد و نزدیک به ۵ میلیارد نفر، یعنی ۷۰ در صد جمعیت جهان، در این منطقه زندگی می‌کنند. ۶۰ درصد تولید ناخالص ملی جهان و ۷۵ در صد منابع انرژی دنیا از آنِ این ابر قاره است. این ویژگی های خاص و برتر منطقه ای است که این «ابرقاره» را در درازای سده های متمادی به «قلب ژئوپولیتک جهان» تبدیل کرده است.

دریادار هالفور جان مکیندر، از افسران نیروی دریایی انگلیس، که یکی از بنیانگذاران رشته ی موسوم به «ژئوپلیتیک عملیاتی» است، برای نخستین بار در سال ۱۹۰۴ میلادی تئوری خود، موسوم به «هارتلند» را منتشر کرد.
او در نظریه خود تمامی خشکی های قاره آسیا، آفریقا و اروپا را «جزیره جهانی» و محور مرکزی این جزیره را «هارتلند» یا «قلب جهان» نامید. «مکیندر» در چارچوب نظریه پردازی خود تأکید داشت که «هر قدرتی، که بتواند کنترل «هارتلند» را در اختیار بگیرد، می تواند کنترل جزیره جهانی را در دست داشته باشد و هر کس کنترل جزیره جهانی را در اختیار داشته باشد، سرانجام کنترل تمامی جهان را در دست خواهد داشت».

محوری که «مکیندر» برای «هارتلند» تعریف می کرد، دربرگیرنده ی مناطق وسیعی از آسیای میانه، قفقاز و بخش هایی از اروپای شرقی بود.

نگاهی به تحولات ژئوپولیتیکِ سده گذشته نشان می دهد که قدرت های بزرگ همواره در تلاش بوده اند تا به طور کامل و یا دستکم بر بخشی از «هارتلند» مسلط گردند. گفته می شود آلمان نازی لشگرکشی های خود را به شرق اروپا تحت تأثیر نظریه «مکیندر» برای دست اندازی بر «هارتلند» گسترش داد. پس از جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیر شوروی،  که طی هفت دهه تمامی آسیای میانه و بخش هایی از اروپای شرقی را در اختیار داشت،  کوشش های فراوانی کرد تا تمامی هارتلند را در اختیار بگیرد. «ژبیگنیو برژینسـکی»  در سال ۱۹۹۷ در کتاب مشهور خود «تخته شطرنج بزرگ، اولویت آمریکایی و مفاهیم ژئواستراتژیک آن» به اهمیت «اروآسیا» پرداخت و نوشت :
«اوراسـیا ابرقارهِ ی محوری در جهان است. قدرتی که بر اوراسیا مسـلط شـود، نفوذ قطعی بر دو منطقه از سـه منطقه مهم اقتصادی جهان یعنی اروپا و آسیای شرقی خواهد داشـت. چشم انداختن به نقشـه جهان نشـان می دهد که هر آن کشـوری که بر اوراسـیا مسـلط شـود، خود به خود بر خاورمیانه و آفریقا نیزچیرگی داشته و کنترل این مناطق را در اختیار خواهد داشت».

پس از تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، اتحاد میان چین و روسیه، بعنوان دو سر محور مرکزیِ اوراسیا، بار دیگر در کانون توجه ها قرار گرفته است. برای درک جایگاه و اهمیت این اتحاد، بد نیست دو دیدار کلیدی و تاریخی را در برابر چشم بیاوریم: دیدار مائو تسه تونگ، رهبر کمونیست چین، با جوزف استالین در دسامبر ۱۹۴۹ و دیدار ولادیمیر پوتین و شی جین پینگ در چهارم فوریه ۲۰۲۲ در حاشیه بازی های المپیک زمستانی در پکن .

دیدار مائوتسه تونگ و استالین در دسامبر ۱۹۴۹ تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب و  اعلام جمهوری خلق چین در اکتبر ۱۹۴۹ انجام گرفت. این دیدار در شرایطی برگزار شد، که اتحاد جماهیر شوروی، بعنوان پیروزمند جنگ دوم جهانی علیه فاشیسم و دارنده ی بمب اتمی در اوج قدرت بود، و جمهوری خلق چین، پس از جنگ  ۹ ساله با ژاپن با ۲۰ میلیون کشته و جنگ داخلی پنج ساله  با ۷ میلیون تن کشته در شرایط سخت اقتصادی بسرمی برد و به کمک های اقتصادی و سیاسی اتحادجماهیر شوروی احتیاج مبرم داشت. دو کشور در نهایت در فوریه ۱۹۵۰ بدنبال گفتگوهای های بسیار سخت و طولانی، پس از چشم پوشی اتحاد جماهیرشوروی از ادعاهای ارضی خود، در برابر تعهد جمهوری خلق چین در غیرنظامی کردن مرز طولانی بین دو کشور، معاهده دوستی و اتحاد را امضا
کردند. پس از مرگ استالین در ماه مه ۱۹۵۳، در دوران رهبر جدید شوروی، «نیکیتا خروشچف»، روابط دو کشورِ بزرگِ «هارتلند » به دلائل مختلف (که در فرصتی دیگر بد نیست به آنها پرداخته شود) رفته رفته رو به سردی گذاشت و سرانجام در سال ۱۹۵۹ به هنگام دیدار خروشچف از پکن و یک نشست پر تنش ۷ ساعتهِ میان رهبران اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین آن اختلاف
های نخستین  به شکاف آشکار میان چین و شوروی انجامید. در اکتبر ۱۹۶۴ چین پس از آزمایش موفقیت آمیز  بمب اتم، به یک بازیگر اصلی در صحنه جهانی تبدیل شد. این بمب نه تنها چین را به یک قدرت جهانی مستقل تبدیل کرد، بلکه انشعاب چین و شوروی را از یک جنگ لفظی به یک رویارویی نظامی تمام عیار تبدیل نمود. تا جایی که اتحادجماهیرشوروی  تا سال ۱۹۶۸شانزده لشگر، هزار و دویست هواپیمای جنگی و ۱۲۰ موشک میان برد در امتداد مرزهای خود با جمهوری خلق چین مستقر کرد.

استراتژی واشنگتن در منطقه ژئواستراتژیک «اُروآسیا» در دوران جنگ سرد

جنگ جهانی دوم که بیش از هرچیز نشاندهنده توحش و سقوط انسانیت بود، که  بیش از ۶۰ میلیون نفر قربانی داشت، جنگی که در آن بمب های اتمی هیروشیما و ناکازاکی بکار رفت، جنگی که هلوکوست و قربانی شدن بیش از ۶ میلیون یهودی و دگراندیش را برجای گذاشت، با چیرگی دو قدرت برتر بین ‌المللی در منطقه اروآسیا در اوت ۱۹۴۵ پایان یافت. پس از جنگ جهانی دوم و نتایج فاجعه بار انسانیِ آن، نخستین گام مهم ایالات متحده برای حفظ و گسترش و نفوذ در منطقه اروآسیا همانا تاسیس «سازمان پیمان آتلانتیک شمالی»  یا ناتو در چهارم آوریل ۱۹۴۹ میلادی بود. (سال ۱۹۵۵ پیمان ورشو نیز در رقابت با ناتو تاسیس شد.) ناتو به رهبری ایالات متحده آمریکا توانست در زمانی کوتاه  با بر پا کردن تأسیسات نظامی مهمی در «آلمان فدرال» و پایگاه های دریایی در ایتالیا، کنترل غرب اورآسیا را تضمین کند. و بدنبال شکست ژاپن، با به راه انداختن تعداد زیادی پایگاه های نظامی در امتداد سواحل اقیانوس آرام در منطقه کلیدیِ – ژاپن، کره جنوبی، فیلیپین و استرالیا – انتهای شرقی اوراسیا را بطور کامل در اختیار بگیرد و بر اقیانوس آرام، بزرگترین اقیانوس جهان چیره گردد، پوشیده نیست که تا پایان جنگ سرد در سال ۱۹۹۱، ارتش ایالات

 متحده به یک غول نظامی بی همتای جهانی با نزدیک به هزار پایگاه نظامی برون مرزی، با یک  نیروی هوایی قدرتمند با ۱۷۶۳جت جنگنده و بیش از هزار موشک بالستیک همراه با یک  نیروی دریایی با بیش از ۶۰۰ کشتی جنگی و  ۱۵ ناوگانِ «هواپیمابر» مجهز به سلاح های هسته ای،  که تماماً با یک سیستم ماهواره ای جهانی با هم در ارتباط هستند، تبدیل شد.

استراتژی واشنگتن در منطقه ژئواستراتژیک«اُروآسیا» پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»

پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم» و اتحاد جماهیر شوروی، میخایل گورباچف «اصول صلح‌ آمیز و ارزش‌های دموکراتیک» را،  پایه و اساس «دنیای جدید» ‌خواند و اعلام داشت، که روسیه در ساخت آن نقشی کلیدی ایفا خواهد کرد: «ما درهایمان‌ را به روی جهان باز کرده‌ ایم، دیگر در امور داخلی دیگران مداخله نمی‌کنیم و از نیروهای نظامی‌‌مان خارج از مرزهای کشور استفاده نخواهیم کرد».

اما، چه شد که امید و آرزوی میخائیل گورباچف به بار ننشست، و چرا کوشش های حتا  فروتنانه ی رهبران روسیه برای همکاری های اقتصادی و نظامی با ایالات متحده آمریکا و بویژه غرب به جایی نرسید؟
هنوز سخنان و خواهش های ولادیمیر پوتین، در ۲۵ ـ ام سپتامبر ۲۰۰۱ در پارلمان آلمان، برای همکاری های همه جانبه با آلمان و کشور های غربی در فضای مجازی در دسترس و قابل مطالعه است.

پرسش اینجاست: چه شد که ولادیمیر پوتین راه دیگری را در پیش گرفت؟

مدارکی که از مذاکرات وزرای خارجه آلمان و آمریکا در سال‌ های نود و نود ویک  سده ی پیش منتشر شده، حاکی از آن است که کشورهای غربی، دست‌کم به ‌طور شفاهی، به روس‌ها اطمینان داده بودند که سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) به سمت شرق گسترش نخواهد یافت .

به دنبال تحولات عظیم «پروستریکا» و «گلاسنوست»، در آخرین روزهای سال ۱۹۹۱ ، یازده جمهوریِ اتحاد جماهیر شوروی، با توافق برسر تاسیس کشورهای مستقل مشترک المنافع (CIS)، انحلال اتحاد جماهیر شوروی را اعلام داشتند.
این انحلال و فروپاشی، در بُعد داخلی، منطقه ای و بین المللی تغییرات  گسترده ای به همراه داشت.
در بُعد داخلی و منطقه ای باید گفت، فدراسیون روسیه، پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی، میراث دار مجموعه ی پیچیده ای از ملیت های گوناگون گردید. ستیزهای قومی پس از فروپاشی، در داخل و خارج مرزهای روسیه، بیانگر ناکامی سیاست ملی دوران اتحاد جماهیر شوروی بود. حضور میلیونها روس در جمهوری های پیرامون روسیه به یکی از مسائل دشوار در روابط روسیه و جمهوری ها تبدیل شد.

در سال ۲۰۰۵، پوتین، رئیس جمهور روسیه، انحلال اتحاد جماهیر شوروی را «بزرگ‌ترین فاجعه ژئوپلیتیک قرن بیستم» دانست. سال هاست که روسیه جمهوری های سابق را «حیات خلوت» در سیاست ژئوپولیتیکی خود ارزیابی می کند و با ابزارهای گوناگون (سیاسی، اقتصادی، نظامی) می کوشد که مانع نزدیکی آنها به غرب و دور شدنشان از روسیه شود. نمونه های آن را می توان در چچن، قفقاز شمالی، گرجستان، اوستیای جنوبی و آبخازیا… و این اواخر در قفقازستان دید.                                                              

در بُعد بین المللی، این انحلال ایالات متحده آمریکا و ناتو را به یکباره  با واقعیت های نوینی رویارو ساخت.  زیرا سیاست خارجی امریکا، در زمان جنگ سرد و در طی بیش از ۴۵ سال رقابت با اتحادجماهیرشوروی، به عنوان یک ابرقدرت رقیب، از یک ساختار ویژه با انگیزه ها و اولویت های مشخص برخوردار بود. اما فروپاشی بلوک شرق، امریکا را در برابر چندین واحد سیاسی و کشور مستقل قرار داد. این موضوع امکانات نوینی را برای امریکا در منطقه اروآسیا پدید آورد و زمینه ساز آن شد تا با یک  بازنگری عمده، استراتژی های تازه ای را در قبال کشورهای شرق اروپا و نیز کشور های بازمانده از اتحاد شوروی پیشین و به ویژه آسیای مرکزی در پیش گیرد. وجود منابع طبیعی فراوان در این منطقه و قرار گرفتن آن در برخوردگاه شرق و غرب، از جمله عواملی است که توجه امریکا را به این منطقه کشاند. گرایش نوین رهبران این کشور ها به نظام اقتصاد بازار و بهره برداری از امکانات اقتصادی غرب و نیز استفاده از امریکا به عنوان یک وزنه تعادل در برابر قدرت های منطقه ای، از جمله روسیه و چین و… ، نیز به کاربست و پیشبرد نسبتاً سریع استراتژی های نوین آمریکا در «هارتلند» یاری رساند.

واقعیت آنست که دو شخصیت برجسته استراتژیست آمریکا و دارندگان اطاق های فکری مختلف در ایالات متحده، «زبیگنیف برژینسکی»، مشاور امنیت ملی در دولت جیمی کارتر، و «جرج فریدمن» بنیانگذار و رئیس موسسه پژوهشی استراتفور  (Strategic Forecasting)، موسسه‌ای که اطلاعات و پیش‌بینی ‌های راهبردی را در مورد مسائل بین‌المللی و تهدیدهای امنیتی در اختیار نهادهای دولتی و شرکت ‌های خصوصی چند ملیتی قرار می‌دهد، به بهترین شکلی استراتژی آمریکا را در سال ‌های پس از جنگ جهانی دوم و بویژه پس از فروپاشی اتحادجماهیرشوروی در اروآسیا تعریف می‌کنند .

به گفته ی برژینسکی:« پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و «اردوگاه سوسیالیستی» برای اولین بار در تاریخ در «اروآسیا » هیچ قدرت برتر بین‌المللی حضور ندارد و این فرصت مناسبی است برای ایالات متحده آمریکا و هم پیمانانش در اروپای غربی تا نفوذ خود را در «هارتلند» گام به گام گسترش دهند.»
ژبیگنیو برژینسـکی، در سال ۱۹۹۷، در همان کتاب مشهور خود ‌«تخته شطرنج بزرگ…» بار دیگر به اهمیت «اروآسیا » می پردازد و می نویسد :«اورآسـیا، ابرقاره ی محوری در جهان است. قدرتی که بر اورآسیا مسـلط شـود، نفوذ قطعی بر دو منطقه از سـه منطقه مهم اقتصادی جهان، یعنی اروپا و آسیای شرقی خواهد داشـت. نگاهی کوتاه به نقشـه جهان نشـان میدهد که هر کشـوری که بر اورآسـیا مسـلط شـود، خود به خود بر خاورمیانه و آفریقا نیزچیرگی داشته و کنترل این مناطق را در دست خواهد داشت». برژینسکی معتقد است: «زمانی دور (حدود پانصد سال پیش) اوراسیا مرکز قدرت جهانی بوده است. در زمان های مختلف، مردمان ساکن اورآسیا (گر چه اکثراً از اروپا) به مناطق دیگر جهان نفوذ کرده و بر آنها تسلط یافتند و از امتیازات قدرت برتر جهانی برخوردار شدند. اما دهه آخر قرن بیستم شاهد یک تغییر تکتونیکی در امور جهانی است. زیرا برای اولین بار، یک قدرت غیر اورآسیایی (بخوان ایالات متحده آمریکا)، نه تنها به عنوان مرجع اصلی روابط قدرت اورآسیا، بلکه به عنوان قدرت برتر دنیا چهره نمایی کرد. شکست و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آخرین گام در چیرگی سریع ما در نیمکره غربی بود، ایالات متحده، به عنوان تنها و در واقع اولین هژمون (سرکرده ی) واقعی جهانی مطرح شد. اما اورآسیا پس از فروپاشی نیز اهمیت ژئوپلیتیکی خود را حفظ می کند، زیرا نه تنها اروپا، به عنوان حاشیه غربی آن، هنوز محل استقرار بسیاری از قدرتهای سیاسی و اقتصادی جهان است، بلکه آسیا به عنوان منطقه شرقی آن به تازگی به مرکزی حیاتی برای رشد اقتصادی و افزایش نفوذ سیاسی تبدیل شده است.»

 برژینسکی به دولتمردان آمریکا توصیه می کند:« که علاوه بر پرورش ابعاد بدیع و رنگارنگ قدرت (فن آوری، ارتباطات، اطلاعات و همچنین تجارت و امور مالی)، سیاست خارجی آمریکا باید همچنان به بعد ژئوپلیتیک توجه داشته باشد و از نفوذ خود در اوراسیا استفاده کند.» بر ابن بنیان، به باور برژینسکی «اورآسیا صفحه شطرنجی است که بر آن مبارزه ای برای چیرگیِ جهانی همچنان جریان دارد و این مبارزه شامل ژئواستراتژی – مدیریت استراتژیک منافع ژئوپلیتیک می باشد.»

جرج فریدمن، یکی دیگر از کارشناسان ژئوپولیتیک آمریکا، در یک پرسش و پاسخ در شورای پر اعتبار امور جهانیِ شیکاگو، به چند پرسش کلیدی پاسخ می دهد:

حضور یک جانبه امریکا در اقیانوس ها و تمام نقاط مهم جهان

ایالات متحده آمریکا بخاطر منافع بنیادین خود تمام اقیانوس ها و آب های دریایی دنیا را در کنترل دارد. هیچ قدرت دیگری نتوانسته تا کنون به چنین تسلطی دست یابد. به همین دلیل امروز روز ایالات متحده آمریکا می تواند در سراسر جهان وارد خاک کشورهای دیگر شود ولی هیچ کشور دیگری توان این کار را ندارد. این موقعیتی است بسیار ارزشمند برای آمریکا. حفظ کنترل اقیانوس ها و فضا اساس قدرت ما را تشکیل می دهد.
بهترین راه برای پیروز شدن بر نیروی دریایی دشمن آن است که مانع تشکیل آن شویم، راهی که بریتانیایی ها پیمودند. آنها مانع  شدند تا هیچ یک از قدرت های رقیب اروپایی نتوانند نیروی دریایی خود را ایجاد کنند. شگرد آنها این بود که قدرت های دیگر اروپایی همواره مشغول جنگ با یکدیگر باشند. سیاستی که من توصیه می کنم همان است که رونالد ریگان در ایران و عراق نیز به کار برد. او از هر دو طرف جنگ (در جنگ ایران ـ عراق) حمایت کرد تا آنها با یکدیگر بجنگند و نه بر ضد ما. این امر از لحاظ اخلاقی قابل دفاع نبود، اما کارآیی داشت. فریدمن ادامه می دهد؛ «بزرگترین وحشت ایالات متحده امریکا اینست که قدرت ‌های شرقی با نیروی دریایی ‌شان ما را به چالش بکشند. چطور می توان جلوی آنها را گرفت؟ آن‌ها را باید به جان هم انداخت تا دیگر پولی برای این کار نداشته باشند. هدف عاجل امروز ما جلوگیری از ظهور هژمون های دیگر است. نیاز نیست برنده شویم. کافیست بازنده نباشیم. برای درک این موضوع باید فهمید هدف کدام است. اگر فهمیدیم، که هدف حفظِ و صیانتِ چیرگیِ ما بر اقیانوس ها و امنیت خطوط دریایی زیر کنترل ما است، پس ناگهان بمباران «کوزوو» معنا پیدا می‌کند، چون نمی‌خواهیم صربستان به عنوان قدرتی چهره نمایی کند.»

از بین بردن محور مسکو – برلین

فریدمن ادامه می دهد: «آلمان به همراه روسیه تهدیدی است جدی برای هژمونی جهانی ایالات متحده امریکا»، در نتیجه آمریکایی‌ ها باید با تمام توان بکوشند تا هیچگونه نزدیکی میان این دو کشور بوجود نیاید. نمونه این کوشش به ویژه در اوکراین (از سال ۲۰۱۴ به بعد) نمایان است، جایی که ایالات متحده به طور فزاینده ای مستقیماً مداخله می کند و سیاست خویشتن داری صدراعظم مرکل را به چالش می کشد».

به گفته ی فریدمن، هدف سیاست ایالات متحده ایجاد کمربندی از کشورهای اروپایی ضد روسیه و منتقد اتحادیه اروپا است، که به عنوان منطقه ی حائل بین روسیه و آلمان عمل کنند. اینها عمدتاً شامل کشورهای بالتیک، بلاروس، اوکراین، لهستان، جمهوری چک و اسلواکی، رومانی، گرجستان می باشند.»

فریدمن همچنین می گوید: «هدف سیاست ایالات متحده ی آمریکا در طول صد سال گذشته این بوده است، که با تمام امکانات خود هرگونه تلاشی برای بوجود آمدن یک ابرقدرت اروپایی را در مراحل اولیه از بین ببرد».
تمام آنچه در بالا به روشنی از جانب برژینسکی و جرج فریدمن و شمار دیگری از استراژیست های آمریکا بیان شد را دقیقاً می توان در اسناد استراتژی امنیت ملی امریکا مطالعه کرد. 

برای نمونه، در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا در سال ۱۹۹۰ میلادی، یعنی در زمان بوش پدر، آمده است: «واشنگتن، تقریباً در تمامی سال‌های  سده ی بیست، بر این باور بود که ادامه حیات آمریکا در گرو آنست که ایالات متحده ی آمریکا از چیرگی قدرتهای دیگر بر منطقه اوراسیا (هارتلند) جلوگیری کند».

این دیدگاه به روشنی حکایت از آن دارد که واشنگتن در درازای سده ی بیست و تا به امروز، بی کم و کاست در چارچوب نظریه ی مکیندر عمل کرده است. نکته درخور اهمیت در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا این است، که در این سند بین قدرتهای جهانی استثنا قائل نشده است. به دیگر سخن، در این سند بی پرده پوشی بیان می شود که آمریکا تلاش می کند همه قدرتهای جهانی را، اعم از اینکه از زمره ی متحدانش باشند یا نباشند، از چیرگی بر اوراسیا بازدارد.
در روز هفتم مارس ۱۹۹۲، سندی از پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا)، در نیویورک تایمز منتشر شد که به «دکترین ولفوویتز» شهرت یافت.

«دکترین ولفویتز»، پایه و اساس سیاست آمریکا در قبال روسیه (و چین) را بشمار می رود. این دکترین، هرگونه قدرت مستقل و به اندازه ی کافی قدرتمند را، که بیرون از دایره نفوذ واشنگتن باشد، دشمن خود تلقی می‌کند و می‌گوید: «نخستین هدف امریکا جلوگیری از سربرداشتن هرگونه رقیبی برای آمریکا،  بویژه در سرزمینهای به جامانده از اتحاد جماهیر شوروی (اما به همچنین در مناطق دیگر) است، چون ظهور قدرت های نوین دیگر، فی نفسه تهدیدی برای ما به شمار می‌روند… ما باید همواره تلاش کنیم تا از شکل گیری هرگونه قدرت رقیب و مخالف در سرزمینهای سرشار از منابع طبیعی جلوگیری کنیم، زیرا در اختیار داشتن منابع موجود در این سرزمین ها برای ایجاد یک قدرت جهانی لازم است… استراتژی ما باید بر این نکته متمرکز باشد که راه را به روی پیدایی هرگونه رقیب بالقوه جهانی در آینده ببندیم».

پس از اعتراضات فراوان، پنتاگون برای آرام کردن افکار عمومی آن سند را مسکوت گذاشت . اما دیری نگذشت که دیک چنی، وزیر دفاع وقت، و کالین پاول، رئیس ستاد مشترک ارتش ایالات متحده آمریکا، بار دیگر  همان سند را با دستکاری های ناچیز بازنویسی کردند. بُنمایه ی این سند، یعنی یک جانبه گرایی و استفاده از جنگ پیشگیرانه، محتوی دکترین جرج بوش پسر را تشکیل می داد.  همان زمان «سناتور ادوارد کندی»  با انتقاد های تند آن سند را  “دعوتی برای ایجاد یک آمریکایِ امپریالیستیِ در قرن بیست دانست، که توانمندی و توسعه هیچ کشور دیگری نمی تواند و  نباید تحمل کند.”

دکترین «برژینسکی»، «فریدمن» و «ولفویتز» بازنمای خطوط عمده ژئوپولیتیک ایالت متحده آمریکاست. این دکترین ها نشان می دهند که نخستین هدف آمریکا جلوگیری از ظهور دوباره ی یک رقیب تازه، خواه در اروآسیا و یا هر جای دیگر است. چرا که رقیب برایش تهدید به شمار می‌رود.

موقعیت سیاسی اقتصادی روسیه پس از فروپاشی

همانگونه که در بالا اشاره رفت، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و «اردوگاه سوسیالیسم»، رهبران کشور های آن اردوگاه از جمله روسیه، همگی ً دل بستن به بهره برداری از امکانات اقتصادی غرب، به نظام اقتصاد بازار روی آوردند. نخستین گام، با اجرای بهسازی های در دوران گورباچف، زیر پرچم «پروسترویکا» (اصلاحات اقتصادی) و «گلاسنوست» (اصلاحات سیاسی)، آغاز گردید.

«بوریس یلتسین»، که در آن زمان ریاست ‌جمهوری فدراسیون روسیه را برعهده داشت، روند اجرای اصلاحات اقتصادی گورباچف را بسیار کند و ناکافی ارزیابی می‌کرد. یلتسین و همفکرانش در پی گذارسریع به اقتصاد بازار و اجرای برنامه های تعدیل ساختاریِ تجویز شده از طرف صندوق بین‌المللی پول بودند. بوریس یلتسین در ۲۱ سپتامبر ۱۹۹۳با گلوله‌باران کردن پارلمان روسیه، «خانه سفید»، به کمک نیروهای نظامی روسیه به جهانیان نشان داد که شوروی دیگر فروپاشیده و روسیه آماده اجرای برنامه های شوک درمانی  صندوق بین المللی پول و بانک جهانی است.
بوریس یلتسین برای اجرای سیاست «شوک ‌درمانی» و گذار شتابان به نظام اقتصاد بازار، اطاق فکر ویژه ای به مدیریت «جفری ساکس» به راه انداخت. باید بیاد آورد که آقای جفری ساکس کارشناسی بود، که با برنامه های اقتصادی خود چندین کشور آمریکای لاتین را به سراشیب ورشکستگی اقتصادی کشاند.

یکی از برنامه ‌های «شوک درمانی» جفری ساکس برای گذار اقتصاد روسیه به اقتصاد بازار، برنامه «پانصد روزه ی گذار به بازار» نام گرفت. منطق این سیاست آن بود، که روسیه باید به ‌یک‌ باره هنجارهای نظام اقتصاد بازار، یعنی آزادی سریع قیمت ‌ها، قطع سوبسیدها و کاهش عرضه پول را به اجرا بگذارد. این اقدامات ناگهانی، بالا رفتن سریع سطح عمومی قیمت‌ها، افزایش یکباره ی بیکاری و گسترش دامنه ی فقر و بیچارگی مردم در روسیه را به همراه داشت. یکی دیگر از برنامه های تعدیل ساختاری جفری ساکس خصوصی سازی ها بود، که در پی آن بسیاری از بخش های اقتصادی، که پیشتر در دست دولت بودند، به بخش خصوصی واگذار شد. اما صنایع کشور، در چارچوب طرح واگذاری و شکل دهی به بخش خصوصی به همان «نخبگان» دوره اتحاد جماهیر شوروی داده شد و به این ترتیب آنها که درنظام پیشین موقعیت های بهتری داشتند، در نظام جدید نیز به دارندگان اهرمهای نفوذ و اقتدار تبدیل شدند. برای نمونه می توان تعدادی از الیگارش های بزرگ آن دوران را نام برد؛ بوریس برژیوسکی، معروف به پدرخوانده‌ کرملین، صاحب صنعت اتومبیل‌سازی و جواهرات، ولادیمیر گوسینسکی، بانکدار و پایه‌گذار اولین رسانه خصوصی، ولادیمیر پوتانین، بانکدار، میخائیل خودروکفسکی، بانکدار و مالک بزرگ در صنعت انرژی و میخائیل فریدمن، ولادیمیر ویناگاردف و الکساندر اسمولینسکی، که همگی عضو کامسامُل (Komsomol)، شاخه سازمان جوانان حزب کمونیست شوروی سابق بودند و روابط نزدیکی با اعضای سابق کا.گ.ب داشتند و از رانت‌های اطلاعاتی و امنیتی بهره می‌بردند. از این رو اجرای سیاست ‌های تعدیل ساختاری در روسیه  با توجه به ضعف نهادهای مدنی در روسیه زمینه مناسبی شد تا الیگارش ها و گروه‌ های مافیایی که بخشی از «نومنکلا تور» قدرتمند اتحاد جماهیر شوروی را در بر می گرفتند، بتوانند سرانجام  قدرت سیاسی – اقتصادی کشور را قبضه کرده و ساختار جدیدی از یک رژیم اقتدارگرای فاسد در خدمت الیگارش‌های تازه میلیاردر شده را بوجود آورند و امروز این گروه اقتدارگرا با تغییر قانون اساسی روسیه عملاً مانع گردش دموکراتیک قدرت در این کشور هستند.
در آغاز دورهٔ ریاست جمهوری پوتین، سیاست های اقتصادی کشور تغییر کرد. مهم‌ ترین وجه سیاست اقتصادی او سرمایه‌گذاری دولتی در بخش‌های مختلف از جمله صنایع دفاعی، تسلیحاتی و نفت و گاز بود. فرایند خصوصی‌سازی در صنعت نفت و گاز متوقف گردید و دولت توانست با فشار مستمر خود از سوی «سازمان‌ های تنظیم مقررات روسیه بر سهام داران خارجی»  باز خرید سهام شرکت‌ های خصوصی نفتی، مانند یوکاس و بخش عمده ای از  سهام «رویال داچ شل» در «پروژه ساخالین۲» در سیبری را به انجام رسانده  و با سپردن آنها به «گازپروم»، کنترل کامل خود را در این بخش را بدست آورد. در حال حاضر، اقتصاد روسیه بیشتر بر صنایع نظامی و صنعت انرژی متمرکز است و این کشور به بزرگ‌ ترین صادر کننده انرژی دنیا تبدیل شده است.   

استراتژی روسیه و چین در منطقه ژئواستراتژیک «اُروآسیا» پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیستی»

 سیاست خارجی روسیه، که بعد از فروپاشی تمایل  شدیدی به  غرب داشت، در اواخر دهه نود به سوی پذیرش گرایش های تند ملی گرایی ضدغربی رانده شد. بازتاب این گرایش را در سند دکترین نظامی امنیتی روسیه، که در آوریل سال ۲۰۰۰ منتشر شد، می توان مشاهده کرد. در این  سند، به چهار تهدید عمده علیه امنیت روسیه اشاره می شود:
۱-  نادیده گرفتن منافع روسیه به عنوان یکی از مراکز با نفوذ جهان چندقطبی در حل مسائل امنیتی بین المللی .
۲- جلوگیری و ممانعت از توسعه اقتصادی روسیه به اشکال مختلف.

۳-  لشگرکشی ناتو و کشور های غربی (بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد) به خاک کشورهای مجاور و دوست روسیه.

۴- ایجاد بلوک ها و اتحادیه های نظامی علیه امنیت نظامی روسیه و متحدان آن.

«ایگور ایوانف»، وزیر خارجه وقت روسیه، در کتاب خود «دیپلماسی نوین روسیه – ده سال سیاست خارجی»، نوشته بود: «تغییرات ناشی از تحولات جهانی و فروپاشی شوروی سابق، سال ها زمینه ساز سردرگمی نخبگان و مردم روسیه نسبت به جایگاه خود در عرصه تعاملات منطقه ای و بین المللی گردید، اما امروزه، روسیه با یک بازنگری کلی در اصول سیاست خارجی خود، به این سردرگمی پایان داده است».

او همچنین خاطر نشان می سازد:«در زمینه ی جلوگیری از مشکلات و معضلات بشری در سده ی بیست و یکم، روسیه مدل نظم جهانی چندقطبی را مطرح می کند. طرح این مدل، شعار نیست، بلکه فلسفه ی حیات و همریستی بین المللی است، که بر مبنای واقعیت های عصر جهانی شده استوار است. جهانِ چند قطبی در راستای حفظ منافع روسیه و همکاری بین المللی و عدم درگیری میان قدرت های بزرگ  پیش خواهد رفت، مضاف بر آنکه دیپلماسی و همکاری های اقتصادی در سیاست خارجی روسیه قطعاً نقش عمده را بازی خواهد کرد.

پوتین در چهل و سومین کنفرانس امنیتى مونیخ در فوریه ۲۰۰۷ ، در یک سخنرانی تند، دقیقاً این  گردش در سیاست خارجی روسیه را به گونه اتمام حجت در حضور نمایندگان ایالات متحده آمریکا، صدراعظم آلمان انگلا مرکل و دیگر نمایندگان اروپا بار دیگر تاکید کرد.

سخنرانی ولادیمیر پوتین در کنفرانس امنیتی مونیخ ۲۰۰۷

پوتین در این سخنرانی سیاست هاى امریکا و اروپا را به چالش کشید و گفت: «ایالات متحده، از هرجهت از مرزهاى خود تجاوز کرده است. این امر در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و آموزش و پرورش سایر کشورها خود را نشان مى دهد، که بسیار خطرناک است». او با محکوم کردن مفهوم «جهان تک قطبى» اضافه کرد: «هرچند اصطلاح «جهان تک قطبى» را بشود تزئین کرد و با آرایشی دیگر ارائه داد، اما در نهایت توصیف سناریویى است داراى یک مرکز قدرت، یک مرکز اختیارات و یک مرکز تصمیم گیرى؛ دنیایى است که در آن یک ارباب و یک حاکم بى چون و چرا حکم مى راند. این امر بسیار زیان آور است.» سخنان پوتین به گوش بسیارى از پایتخت هاى آسیایى، آفریقایى و کشورهاى آمریکاى لاتین خوش نشست.

تحلیلگران، این سخنان تند پوتین را، نقطه عطفی در سیاست خارجی روسیه ارزیابی کردند و آن را برآمد تجربه منفی سال های پس از فروپاشی آن کشور دانستند. خانم الهه کولایی، مدیر گروه پژوهشی مطالعات اورآسیای مرکزی و استاد دانشگاه تهران  و عضو شورای مرکزی و نیز دفتر سیاسی جبهه مشارکت ایران اسلامی،  در این باره می نویسند:
«روس ها در جریان تعامل با آمریکا در بیش از دو دهه گذشته آموخته اند که آمریکایی ها حاضر به شناسایی منافع خاص آنها نیستند و از هر قدرتی با اجرای پروژه های «دموکراتیک سازی» برای بر هم زدن روابط قدرت در حوزه های پیرامونی روسیه استفاده می کنند. در این مسیر خود روسیه را نیز هدف قرار داده اند. این مسائل می تواند پایه ادراک بدبینانه شکل گرفته در روسیه باشد که سیاست های آن در خاورمیانه را نیز شکل می دهد.»
ایشان ادامه می دهند: «دولت روسیه نسبت به روندهای «دموکراتیک سازی» تحت مداخله آمریکا و تأثیر آن چه در خاورمیانه و چه در مرزهای اورآسیا بدبین است. همراهی آنها با آمریکایی ها پس از حوادث تروریستی یازده سپتامبر نیز تجربه های موفقی نبود. ماجرایی که در سال های بعد در جریان انقلاب های رنگی پیرامون روسیه رخ داد کاملا نشان می دهد که پروژه های مقابله با نفوذ روسیه و حاکم کردن جریان های غربی در جمهوری های پیرامون روسیه در حال شکل گیری است. در حوادث موسوم به بهار عربی نیز همین مداخلات و روندها در خاورمیانه شکل می گیرد و در اوج آن حوادثی است که با مداخله ناتو در لیبی رخ می دهد. این موضوع روسیه را نسبت به اهداف غرب چه در سوریه و چه در اوراسیا و مناطق پیرامونی بدبین تر از گذشته می کند. روس ها برای خود حوزه هایی امنیتی تعریف کرده اند. آنها به شدت نسبت به مداخلاتی که در این مناطق صورت گیرد حساسیت نشان داده اند. ضمن اینکه از جانب غرب به ویژه از طرف آمریکا این حساسیت های روسیه به رسمیت شناخته نشده است و آمریکایی ها استراتژی مهار روسیه را به طور جدی دنبال کردند. آمریکایی ها تلاش کردند روس ها در مرزهای فدراسیون روسیه باقی بمانند که کاملا با دیدگاه و علائق مسکو در تضاد بوده است.»

سازمان همکاری‌ شانگهای

سازمان همکاری شانگهای، سازمانی اورآسیایی است، که ابتدا در آوریل سال ۱۹۹۶ در قالب شانگ ‌های یا «جی – ۵ »، دربرگیرنده ی کشور چین و چهار همسایه آن یعنی روسیه، تاجیکستان، قزاقستان و قرقیزستان برای همکاری‌های چندجانبهٔ امنیتی، اقتصادی و سیاسی تشکیل شد. این سازمان در حال حاضر دارای نه  عضو دائم (هند، قزاقستان، چین، قرقیزستان، پاکستان، روسیه، تاجیکستان، ایران و ازبکستان ) است. (ایران از ۲۶ شهریور ۱۴۰۰به عضویت رسمی این سازمان پذیرفته شد). سه کشور افغانستان، بلاروس،  مغولستان عضو ناظر و شش کشور آذربایجان، ارمنستان، کامبوج، نپال، ترکیه و سریلانکا نیز از شرکای گفت و گوی این سازمان محسوب می‌شوند. 

با وجود آنکه در بیانیه تاسیس سازمان همکاری شانگ‌های بر این نکته تصریح شده است، که سازمان مذکور اتحادیه‌ای علیه کشور یا منطقه دیگری نیست، اما دلایل آشکاری وجود دارد که نشان می‌دهد این سازمان به طور روزافزونی در تقابل با سیاست‌های یکجانبه گرایی آمریکا و گسترش حضور و نفوذ آن در آسیای مرکزی قرار می‌گیرد. در واقع چین و روسیه، بعنوان پایه گذاران اصلی سازمان همکاری شانگهای، بر آن هستند، که از طریق این سازمان خلاء قدرتی را پر کنند، که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در آسیای مرکزی ایجاد شده بود و آمریکا تلاش می‌کرد جای خالی آن را پر کند.

«جاده ابریشم جدید» چین (یک کمربند و یک جاده)

همان گونه که در بالا اشاره شد، امروز روز اروآسیا به عنوان یک ابر قاره  با تحولات جدیدی رو به رو است. در مناطق گوناگون این ابرقاره، بازیگران گوناگونی در راستای تأمین اهداف خود به فعالیت های اقتصادی، سیاسی و نظامی مشغولند.

چین یکی از این نقش آفرینان نوپیدای این صحنه است، که در راه  تبدیل شدن به قدرت جهانی طرح احیای جاده ابریشم را مطرح کرده است.

این جاده، یکی از نو آوری های اساسی سیاست خارجی چین برای گسترش حوزه نفوذ و تأثیرگذاری خود بر این ابرقاره یا «هارتلند» است.

این طرح که تقریبا ۴ میلیارد و چهارصد میلیون نفر، یعنی ۶۵ درصد از جمعیت جهان، و ۲۱ تریلیون دلار از تولید ناخالص جهانی را در بر می گیرد، توسط رئیس جمهور چین در سپتامبر ۲۰۱۳ اعلام شد. این طرح از دو بخش کمربند اقتصادی «جاده ابریشم جدید» و «جاده ابریشم دریایی» تشکیل شده

است. طرح «جاده ابریشم جدید» چین، که در چند سال اخیر موضوع بحث کارشناسان حوزه های اقتصاد سیاسی و ژئوپلیتیک بین المللی در رسانه ها بوده است، اساساً شامل دو شاخۀ اصلی آبی و خاکی می گردد. این جاده از شهر کهن «شیآن» چین آغاز می شود و با پشت سر گذاشتن راه های اصلی و فرعی بسیار و چندگانه، درنهایت، سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا را به هم پیوند می دهد.
مقایسه نقشه ی اروآسیا و جاده جدید ابریشم و همخوانی مو به موی آن دو با یکدیگر شاید بخشی از اهداف جمهوری خلق چین را روشن کند. تلاش و مایه گذاری چین برای پیشبرد طرحی چنین عظیم، جدای از آثار و پیامدهای اقتصادی و سیاسی جدی آن برای این کشور، نشانه ای از سیاست های ژئوپولیتیک چین، گسترش گرایی بیشتر و نقش فعالانه تر آن در منطقه «اروآسیا» نیز بشمار می رود.

 تحلیلگران روسی معتقدند که «اهمیت مؤلفه‌های ژئوپولیتیک در پروژه ی راه ابریشم، برای روسیه به دلیل رویدادهای سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵ در آن کشور، یعنی بحران کریمه، آغاز کاهش ارزش روبل و اِعمال تحریم‌ ها علیه آن کشور افزایش یافته است. اگر روسیه تا پیش از رویدادهای نامبرده به پروژه جاده ابریشم صرفاً به عنوان یک روند جذب اقتصادی برای توسعه زیرساخت ‌های خود می‌نگریست، حالا پس از الحاق کریمه، به این ابتکار اقتصادی چین به عنوان ابزاری ژئوپولیتیک برای رویارویی با غرب می‌نگرد».

همین جا باید خاطر نشان ساخت، که افزایش نفوذ چین در اقتصاد اروپا و آسیا و رشد چشمگیر فعالیت های اقتصادی و تجاری چین در آفریقا، واکنش سایر قدرت های اقتصادی جهان به ویژه ایالات متحده آمریکا را بدنبال خواهد داشت. چین با احیای جاده ابریشم و کشیدن یک کمربند اقتصادی، دسترسی بازارهای جهانی را آسان و گسترش یک بزرگ راه حمل و نقل بین المللی را مطمئن تر و باصرفه تر می کند، که این همه در راستای منافع ملی این کشور است.

بیانیه المپیک

روز چهارم فوریه ۲۰۲۲ ، ولادیمیر پوتین، رئیس جمهوری روسیه، که برای حضور در مراسم افتتاحیه بازی‌های المپیک زمستانی به پکن رفته بود، با رئیس جمهوری چین دیدار کرد. از سال ۲۰۱۲ تا کنون شی و پوتین ۳۸ بار با یکدیگر ملاقات کرده بودند. اما این دیدار مهمترین دیدار این دو رهبر و به عقیده ناظران سیاسی از اهمیت زیادی برخوردار بود و فراتر از یک دیدار عادی دیپلماتیک ارزیابی گردید.

شی و پوتین در یک بیانیه مهم ۵۳۰۰ کلمه ای اعلام کردند: “جهان در حال تغییرات مهمی است” که “توزیع و سازماندهی نظم نوین جهانی ” و ” خواست فزاینده به یک رهبری نوین” را به همراه خواهد داشت (پوشیده نیست که مراد از رهبری نوین همانا پکن و مسکو است).

در بیانیه، هر دو طرف، پس از محکوم کردن “تلاش های هژمونی” آشکار واشنگتن، اعلام کردند، که کوشش های خود را جهت برنامه ریزی در راه ایجاد یک سیستم جایگزین برای رشد اقتصادی جهانی، بویژه در اوراسیا، از جمله ادغام «اتحادیه اقتصادی اوراسیا» پیشنهادی پوتین با طرح «کمربند و جاده» شی جین پینگ و ارتباط میان آسیا-اقیانوسیه و منطقه اوراسیا افزایش خواهند داد.

دو رهبر روابط نوین خود را به مراتب بهتر از اتحادهای پیشین سیاسی و نظامی دو کشور دوران جنگ سرد (اشاره ای غیر مستقیم  به تیرگی روابط بین مائو و استالین) ارزیابی کرده و تاکید کردند، که اتحاد استراتژیک  آنها «در زمینه های گوناگون هیچگونه  مرز ممنوعه نمی شناسد.»

در مورد مسائل استراتژیک، هر دو طرف به شدت با گسترش ناتو مخالفت کردند و هرگونه فشار برای استقلال تایوان و “انقلاب های رنگارنگ” همانند آنچه در اوکرائین در سال ۲۰۱۴ روی داد را مردود دانستند.
روشن است، که امروز روسیه در منازعات کنونی خود با غرب نیازمند حمایت چین است و چین نیز که به تدریج وارد تنش های بیشتری با غرب می شود نیازمند به حمایت و پشتیبانی روسیه.

پایان سخن

جنگ و تجاوز روسیه به اوکراین انگیزه ای شد برای واکاوی «ژئوپلتیک» و «رقابت‌های ژئوپلتیکی» میان قدرت‌ های سرمایه‌داری در منطقه اروآسیا. به باور نویسنده، باز بینی سنجشگرانه ی تحولات سیاسی – اقتصادی این منطقه می تواند به رویکرد ما در درک موقعیتِ نظم جهان امروز و فردا یاری رساند.
واکاوی «رقابت های ژئوپلیتکی» نمی‌تواند و نباید توجیه‌گیر جنگ ‌افروزی های فاجعه بار و تجاوزات نظامی قدرت های بزرگ در سراسر جهان و به ویژه در این منطقه باشد.
پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»، ایالات متحده آمریکا در نبود اتحاد جماهیر شوروی و با اتکا بر توانمندی‌ های عظیم نظامی و اقتصادی خود، به سرکرده ی بی ‌چون ‌و چرا در عرصه بین ‌المللی تبدیل گردید.
 امّا پایان عصر جنگ سرد و آغاز فرایند جهانی‌شدن،  تغییرات اساسیِ فراوانی در سطوح گوناگون نظام جهانی پدید آورد. در نتیجه‌ی این تغییرات، جهانِ امروز پرشتاب تر از هر زمان دیگر به‌ سوی یک فضای چندجانبه‌گرایی در حرکت است. 
امروزه قدرت های زیادی، چون جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه، به همراه دیگر قدرت ‌های اقتصادی نوخاسته در گروه موسوم به «بریکس»، تک قطبی بودن و سرکردگی بی چون و چرای ایالات متحده آمریکا را بر نمی تابند و در پیکارهای آشکار و نهان، در سازماندهی مجدد بازارهای جهان سرمایه داری در برابر ایالات متحده امریکا، اروپا و ژاپن عرضه اندام می کنند. در پی تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، صدراعظم آلمان در پارلمان این کشور گفت: «بیست و چهارم فوریه نقطه عطفی در تاریخ قاره ما خواهد بود». و به باور نویسنده، دور جدیدی از ستیزها و درگیری های بین المللی را به همراه خواهد داشت.

سرانجام روشن است که سیاست تنش فزایی، نظامی گری و میلیتاریزه کردن هرچه بیشتر اروپا و جهان صلح به ارمغان نمی آورد. نیروهای مترقی و صلح طلب در سراسر کره خاکی نمی توانند و نباید در این«رقابت‌های ژئوپلتیکی» وارد شوند و با یکی از بلوک های قدرت در کارزارهای جنگی و تبلیغاتی همراه و هماوا گردند و بینش والا و  بنیانی خود علیه جنگ و جنگ افروزان را به فراموشی بسپارند. وظیفه نیروهای پیشرو و صلح طلب همواره پاسداریِ بی چون و چرا از صلح پایدار در جهان است.

 

lauantai 30. heinäkuuta 2022

 فاز اوکرائینی جنگ جهانی سوم؟

مترجم: خ. طهوری

مصاحبه با دیمیتریوس پاتلیس

س: وقایع جاری در اوکرائین در بین چپ‌های یونان چگونه تعبیر می‌شود؟
پ: تا آنجا که توانستم دنبال کنم، در بین بسیاری از چپ‌های ما و همین‌طور چپ‌های روسیه نحوه برخورد با وضعیت نوین بسیار واکنشی و سطحی است. برخی این روایت غالب، مبنی بر این‌که یک کشور بی‌گناه، که در راه دستیابی به استقلال و تمامیت ارضی خود مبارزه و به حق کوشش می‌کرد تا به پیمان‌های مورد پسند خود ملحق گردد و خیلی ساده قصد داشت تا توانایی دفاعی خود را افزایش بخشد، ناگهان از طرف یک تجاوز‌گر خشن مورد حمله قرار گرفت، که خونریزی وحشتناکی به راه افکند. در کنار این افسانه رسمی که به طور گسترده و «بدون آلترناتیو» در کلیه رسانه‌های غربی جریان دارد، یک نسخه دیگر نیز موجود است که پاسیفیستی و انتزاعی می‌باشد. برخی از موضع ضدامپریالیستی خود با قیاس ساده ۱۹۱۴، که جنگ بین قدرت‌های امپریالیستی صورت می‌گرفت، این جنگ را محکوم می‌کنند. متأسفانه هر دو نسخه نامبرده عملاً به نتیجه مشابه می‌رسد: هواداران این دو نظریه زحمت این سؤال را به خود نمی‌دهند، که ما واقعاً در چه دورانی زندگی می‌کنیم، کدام نیروهای محرکه‌ای در تغییرات اجتماعی در سطح جهانی، منطقه‌ای و ملی تأثیرگذار هستند، منافع اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و نظامی چه کسانی با یکدیگر تناقض پیدا کرده و چه تضادهایی باعث شده که این جنگ آغاز گردد … نمی‌دانم در آلمان چطور است ولی در یونان نوعی ادراک انتخابی فیلم‌گونه حاکم است، که به نظر می‌رسد قادر نیست روابط پیچیده درازمدت و تاریخی را درک کند. نمایندگان حزب کمونیست ما در مجلس حداقل کوشش چندانی به خرج ندادند که دریابند کدام تغییرات واقعی در دنیای سرمایه‌داری از زمان فرضیه امپریالیسم لنین، از زمان انقلاب‌های سوسیالیستی و جنبش‌های ضداستعماری، از زمان صعود و نزول و تلاشی اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی، از احیاء سلطه سرمایه‌داری در این منطقه، با تحولات عظیم در اقتصاد جهانی در اثر انقلاب علمی-فنی، دیجیتالی و جهانی شدن تولید و روندهای تبادلی به وجود آمده است و این‌که همه این تحولات برای جنبش چپ چه معنی دارد. به طور معمول تجربه‌گرایی و عملگرایی خالص حاکم است.

س: تو در آثار علمی خود خصلت‌های عمده ساختاری مرحله کنونی جهانی شدن امپریالیستی را به طور دقیق بررسی می‌کنی و به این نتیجه می‌رسی که سیستم سرمایه‌داری جهانی در یک بحران عمیق سوم گرفتار است. دو بحران ساختاری اول در دو جنگ جهانی تخلیه شد. تو امروز موج‌های مکرری از برخوردهای نظامی در سطح جهان می‌بینی و جنگ اوکرائین را فازی از این موج برآورد می‌کنی. آیا قبل از این‌که به طرفین مستقیم جنگ اوکرائین بپردازیم، می‌توانی کوتاه این موضع را توضیح دهی؟
پ: تفاوت عمده بین مرحله کنونی امپریالیسم با امپریالیسمی که لنین تحلیل کرد به نظر من در گرایش به تبعیت بشر از سلطه گروه‌های انحصاری فراملیتی در سطح محلی، ملی، منطقه‌ای و جهانی است. در این مرحله، در تقسیم کار بین‌المللی و منطقه‌ای تغییرات ساختاری صورت می‌گیرد، که تعیین مجدد چارچوب شرایط برای رشد و توسعه گسترده و شدید تولید سرمایه‌داری را لازم می‌سازد. این روند با گرایش به تسلیم کلیه اشکال سرمایه در مقابل سرمایه مالی و سیستم اعتباری تحت نظر الیگارشی مالی به عنوان عاملین آن مشایعت می‌شود. این امر شامل حال اشکال مختلف و پیچیده مالکیت، در سطوح مختلفِ سرمایه فرضی با کلیه امکاناتش می‌شود، تا مهر خود را بر بازتولید روندهای واقعی خلاق و یا غیرخلاق و یا کنترل این و یا آن بخش و یا منطقه از جهان را بکوبد.

در رابطه با دیجیتاله شدن، با تکامل فن‌آوری ارتباطی، نانوفن‌آوری، بیوفن‌آوری و فن‌آوری در زمینه فضایی، تحولات فن‌آوری، تحول در تولید در چارچوب مرحله تکاملی کنونی امپریالیسم دیگر مانند دوران لنین، تنها تجارت کالایی و صدور سرمایه نیست، بلکه تغییراتی در درون فرآیند تولید و بازتولید با خود به همراه دارد: هم‌اکنون پایه و اساس سازمانی و فن‌آوری برای اتحاد بشریت در سطح روندهای تولید پدید می‌آید. ولی این روند در چارچوب مبارزه رقابتی مابین گروه‌های انحصاری فراملی و در اثر فرعی شدن طبقه کارگر جهانی برای الیگارشی مالی، باقی می‌ماند.

در این رابطه مدام انواع مشخصی از تضاد پدید می‌آید که ظاهراً در چارچوب این سیستم اجتماعی از راه‌های مسالمت‌آمیز قابل حل نیست. از درون چنین وضعیتی دلایلی برای آغاز جنگ جهانی امپریالیستی رشد می‌یابد که به کمک آن سرمایه کوشش می‌کند، در درون تناسب قوای موجود در سطح جهان، خود و تولید خود را بازسازی و احیاء کند و با تکیه بر سطح فن‌آوری به دست آمده در هر مورد برای کسب مزیت‌های فنی و اقتصادی در مبارزه جهانی برای رسیدن به قدرت به منظور دستیابی به سود اضافی و به ضرر کشورهای وابسته و غیرمستقل و کلیه اشکال سرمایه خرد کوشش نماید. …

با این‌که سومین بحران ساختاری موجود، از به اصطلاح بحران نفت دهه ۱۹۷۰ به این سو آغاز شد، ولی ممکن شد «انفجار» آن به تعویق افکنده شود، زیرا مرزهای ایجاد شدۀ ناشی از توسعه و تکامل، به طور گسترده عقب زده شد: منابع کار و منابع طبیعی کشورهای سوسیالیستی آن زمان پس از فروپاشی، به ناگاه امکانات گسترده‌ای جهت توسعه برای مراکز سنتی سرمایه جهانی فراهم کرد. آن‌ها این امکان را به دست آوردند که لحظات بحرانی داخلی را خفیف ساخته و یا موقتاً عقب بزنند تا این‌که سرانجام در سال‌های ۲۰۰۶/۲۰۰۸، به صورت بحران مالی جهانی آشکار گردید. این سومین بحران عظیم ساختاری از این‌رو بسیار منحصر به فرد است، زیرا حتی با وجود پاندمی که امکانات فراوانی برای نابودی سرمایه از جمله بی‌ارزش ساختن نیروی مولده عمده یعنی انسان با خود به همراه داشت، تا امروز ادامه یافته است: در اثر پاندمی ۶ میلیون نفر انسان در جهان جان خود را از دست دادند. در طول مبارزه با پاندمی ممکن شد فن‌آوری‌های نئولیبرالی تحمیق، آزموده شود. این‌که بحران تا امروز هنوز برقرار مانده، به این نگرانی دامن می‌زند که احتمالاً برای تخلیه تنش‌ها، مجدداً یک نوع آشکارتر مبارزه، یعنی یک جنگ‌ داغ‌تر امپریالیستی یا جنگ سوم جهانی به راه انداخته شود.

پرفسور وازولین قبل از آغاز هزارۀ سوم از یک «جنگ جهانی داغ و عجیبِ سوم که در تاریخ بی‌نظیر است و گاه زبانه می‌کشد و گاه آرام می‌گردد» سخن می‌گفت.

س: پس تو حمله جاری به اوکرائین را پرده اول یک جنگ محتمل نمی‌بینی، بلکه آن‌را حلقه دیگری از زنجیر جنگی که آغاز شده، می‌دانی؟
پ: پرده اول این جنگ در واقع بلافاصله پس از فروپاشی سوسیالیسم اولیه در اتحاد شوروی و هم‌پیمانان اروپای شرقی آن آغاز شد: جنگ خلیج با ویرانی عراق تمام شد. پس از آن ویرانی یوگسلاوی آغاز گردید. هر دو روند تا امروز ادامه دارد. از همان آغاز کارشناسان و سیاست‌گذاران امپریالیسم ولی همین‌طور مارکسیست‌های هوشیار بر این عقیده بودند که آن‌چه در ویرانی نظامی یوگسلاوی رخ داد، می‌تواند در واقع به عنوان نمونه مورد استفاده قرار گیرد که چگونه باید با بزرگ‌ترین کشور باقیمانده پس از انحلال اتحاد شوروی، یعنی روسیه رفتار کرد. به نظر می‌رسد که تجربیات حاصله از جنگ یوگسلاوی استراتژیست‌های غربی را مورد تأیید قرار می‌دهد که نباید وجود «غیرموجه» یک چنین کشور بزرگ با منابع مواد خام غنی را به سادگی قبول کرد. زبیگنیو برژینسکی (و دیگر اندیشمندان مهم ژئواستراتژیست آمریکایی) عقلایی می‌دانست که فدراسیون روسیه حداقل به ۸ کشور تقسیم شود و بسته به نقش آنان، آن‌ها را در محور  یورو-آتلانتیکی جای داد، که برای رشد و توسعه محور نامبرده بسیار ضروری می‌دانست. روسیه همراه با اوکرائین یک ابرقدرت است در حالی‌که روسیه بدون اوکرائین تنها یک قدرت منطقه‌ای است که می‌توان آن‌را کنترل و تابع کرده و تکه تکه نمود.

پس از عراق و یوگسلاوی همان‌طور که می‌دانیم افغانستان، لیبی و سوریه طعمه شعله‌های آتش جنگ‌های جهانی شدند. ما در سوریه شاهد فعالیت‌های ۸ تا ۱۰ کشور (طبیعتاً با نقش‌ها و ابعاد مختلف) بودیم: آیا آن یک جنگ داخلی بین خلق سوریه، و یا یک مناقشه محلی و یا منطقه‌ای بود؟ پذیرفتن چنین فرضی ساده‌لوحانه است. هنگامی که یوگسلاوی ویران شد، چند کشور در آن سهیم بودند؟ حداقل کلیه کشورهای ناتو و اتحادیه اروپايی و هم‌پیمانانشان. نتیجه‌گیری‌های مشابهی را نیز می‌توان در رابطه با عراق، با ویرانی لیبی، با افغانستان و یا با کشور یمن مشاهده کرد که در آن تاکنون بیش از یک میلیون نفر کشته شده و هیچ‌کس در مورد آن صحبت نمی‌کند، کشوری که در رأس ائتلافی که در حال حاضر نسل‌کشی خلق یمن را اعمال می‌دارد، شریک استراتژیک ناتو، یعنی عربستان سعودی قرار دارد.

نوع دیگری از تخلیه تضادها، کوشش‌هایی بود که برای «تغییر رژیم» در کشورهای مختلف زیر نام «انقلاب‌های رنگین» و یا «بهار عربی» صورت گرفت. با وجود امیدها و رؤیاهایی که در بسیاری از نقاط در رابطه با خصلت انقلابی این جنبش‌ها پدید آمد، این جنبش‌ها در اثر تسخیر ضدانقلابی آن، نهایتاً همیشه در جهت عکس، یعنی تقویت محور  یورو-آتلانتیکی حرکت کردند.

قدرت‌های سرکردۀ سنتی، یعنی آمریکای شمالی به رهبری ایالات متحده آمریکا، اتحادیه اروپايی به رهبری آلمان و مرکز قدرت شرق به رهبری ژاپن، مدام متوسل به ابزار خشن‌تری برای تقسیم و توزیع منطقه نفوذ خویش، ولی همین‌طور تقسیم و توزیع امکانات کنترل کشورها و یا بازیگران سیاسی و یا پیمان‌های سرکش می‌شوند. آن‌ها سعی دارند از طریق تأثیرگذاری ترکیبی و یا دخالت نظامی مستقیم رشد و توسعه یک قطب آلترناتیو برای تکامل در کره زمین و یا حتی هر نوع امکان رشد و توسعه آلترناتیوی را مانع شوند. آن‌ها کوشش می‌کنند با تمام قدرت از تبلور موضوع هر نوع آلترناتیو اقتصادی، سیاسی، نظامی و حتی فرهنگی کشورها و خلق‌های مختلف جلوگیری کنند.

لذا از نظر من این جنگ، جنگ بین روسیه و اوکرائین و حتی جنگ بین روسیه و ناتو نیست، بلکه آغاز جنگی بر سر ادعای سرکردگی بلوک قدرت امپریالیستی یورو-آتلانتیکی کهنه، – هر چند در حال زوال، ولی هنوز قوی – است که به ویژه توانسته در ۳۰ سال گذشته نظم نئولیبرالی خود را به جهان تحمیل نماید. 

منظور از «در حال زوال» به معنی نظامی آن نیست، زیرا همان‌طور که می‌دانیم این کشور با توان عظیم خود آماده است تا آخر خط برود و از این‌رو در حال حاضر خطر این درگیری بسیار محسوس است. در حال زوال به معنی از دست دادن موضع اقتصادی این کشور در تناسب قوای بین‌المللی در مقابل آن قطب دیگر است که در حال صعود می‌باشد.

س: تو این قطب آلترناتیو در مقابل قدرت‌های سنتی سرکردگی را کجا می‌بینی؟
 پ: در قطب آلترناتیو مقابل، در بخش اقتصادی، جمهوری خلق چین با سرعت زیاد تکامل می‌یابد و در پیرامون آن گروهی از کشورها و اتحادها گرد می‌آیند که به طور فزاینده‌‌ای از تبعیت از سرکردگی قدرت‌های  یورو-آتلانتیکی سر باز می‌زنند. روسیه نیز از این جمله است.

تا چندی پیش من هم از این مبدأ حرکت می‌کردم که چین نیز مدتی است که یک کشور سرمایه‌داری مانند کشورهای سرمایه‌داری دیگر شده است. پس از تحقیقات گسترده شخصی در مورد اقتصاد، سیاست، ساختارهای اجتماعی و فرهنگ جامعه چین امروز به نتیجه دیگری رسیده ام. من در جمهوری خلق چین نتیجه یک انقلاب بزرگ سوسیالیستی اولیه برای بار دوم می‌بینم که در چارچوب پروسه جهانی انقلابی قرن ۲۰ طول حیات آن به عنوان کشوری با جهت‌گیری سوسیالیستی در آینده نزدیک اتحاد شوروی را پشت سر خواهد نهاد. چین تکامل کاملاً متضادی را پشت سر نهاده است. در آغاز حیات، کشوری بود که به دنبال جنگ‌های داخلی و تجاوزات خارجی ویران شده و بسیار عقب‌مانده بود، که از نظر کارآیی به مراتب عقب‌تر از روسیه تزاری ۱۹۱۳ بود که در ابتدا از بیراهه و با تحمل قربانیان فراوان و از طریق نوعی «سوسیالیسم سربازخانه‌ای»، گام‌های اولیه برای صنعتی‌سازی را برداشت که تنها به کمک اتحاد جماهیر شوروی مقدور شد. متأسفانه پس از این‌که روابط چین با اتحاد شوروی مکدر شد، این کشور از دهه ۱۹۷۰ در سیاست‌های خارجی خود به ایالات متحده و یا محور  یورو-آتلانتیکی تمایل یافت که با اشتیاق قصد داشت چین را به عنوان وزنه مقابل اتحاد جماهیر شوروی و RGW (شورای همکاری اقتصادی) به خادم خود تبدیل نماید. در اواخر دهه ۱۹۷۰ شکوفایی مناطق تجارتی آزاد در مناطق ساحلی در مرکز توجه قرار گرفت. تب اصلاحات حزب کمونیست و شرکت‌های خصوصی سرمایه‌داری بی حد و مرز بود. در آن زمان وحشت‌زده شده بودم. آیا اکنون همه اصول زیر پا گذارده می‌شود؟ ولی باید اذعان کنم که رهبری چین هر چند به کمک شیوه آزمون-خطا، با موفقیت توانست، کشتی کشور را روی آب نگاه دارد و از میان کلیه خطرها هدایت کرده و در این میان کاملاً آگاهانه تجربیات، موفقیت‌ها و شکست‌های رهبری اتحاد شوروی در چارچوب اصلاحات پرسترویکا را که می‌دانیم به احیای سرمایه‌داری انجامید، مطالعه کرده و مورد توجه قرار دهد…

در نتیجۀ همۀ این احوال چین اکنون اولین کشور بزرگی است که بر عقب‌ماندگی خود که میراث استعماری «جهان سوم» بود، فایق آمد و توانست در مدت زمان تاریخی بسیار کوتاهی صدها میلیون نفر را از فقر نجات دهد و در برخی از مناطق دست‌آوردهای علمی-فنی انقلابی ارایه کند.

س: برداشت‌ها در غرب از چین به عنوان کشوری که به سرعت درحال صعود است و در نتیجه گرایشاً یک بازیگر خطرناک سرمایه‌داری جهانی محسوب می‌گردد و درکنار آن سیستم سیاسی خودکامه این کشوربه طورمطلق طرد می‌شود.
پ: جای تعجب نیست. از دیدگاه من هر دو تعبیر غلط یکدیگر را ایجاب می‌کنند و طبیعتاً این انتقاد متداول با دید محدود بورژوایی غربی نسبت به هر نوع تلاش در تاریخ قرن ۲۰ برای گسست سیاسی از سلطه مناسبات سرمایه‌داری و وابستگی به آن مطابقت دارد. این کوشش در اثر تناسب قوا در سطح جهان هیچ‌جا نمی‌توانست به طور عینی بدون عناصر دیکتاتوری و اقتدارگرایانه عملی شود.

ولی در رابطه با چین به شیوه معمول سفید/سیاه‌نمایی اغلب فراموش می‌شود که «با وجود» و در چارچوب و یا با ایفای نقش رهبری کننده «شوم» حزب کمونیست چین، چه ساختارهای از نظر سیاسی بسیار متفاوتِ دمکراسیِ مستقیم و غیرمستقیم در این بین در کلیه سطوح ادارای رشد یافته و متبلور شده و همکاری فعالانه سیاسی میلیون‌ها نفر را ایجاب می‌کند. طبیعی است که می‌توان «۸ حزب و گروه دمکراتیک» (اگر اساساً غرب از وجود آن‌ها با خبر باشد)، انتخابات کنگره خلق در کلیه سطوح، پروسه مشاورت‌های سیاسی، تعلیم و تربیت‌ قشر گسترده‌ای از کادرهای اداری که زیر نظر حزب صورت می‌گیرد را، به عنوان برگ انجیر یک گروه رهبری کننده اقتدارگرا و همان‌طور که در مورد کلیه دمکراسی‌های خلقی موجود دیگر اعمال می‌شود، بدنام کرد. ولی این‌که آیا چنین تصویری با تغییر و تحولات واقعی یک کشور زنده و ظاهراً قابل حیات مطابقت دارد، مورد تردید شدید من قرار دارد.

س: بازگردیم به روسیه: روسیه دراین تناسب قوای جهانی نوین کنونی، چه نقشی عهده‌داراست؟
پ: تازه در واکنش به حمله روسیه به اوکرائین، قطب یورو-آتلانتیک روسیه را به آغوش چین و یا برعکس سوق نداد، بلکه این روند با «جنگ اقتصادی مطلق» علیه روسیه آغاز گردید. رفتار قطب یورو-آتلانتیکی نسبت به دو کشور چین و روسیه سال به سال خشونت‌بارتر شده بود. معلوم شده بود که در این قطب آلترناتیوِ در حال پیدایش، روسیه حلقه ضعیف‌ زنجیر است.

سرمایۀ روس در ۳۰ سال سلطه اخیر خود نتوانست بنیان اقتصادی استقلال و حاکمیت ابتدایی کشور را تأمین کند. اگر ساختارهای سرمایه روس، ساختار فعالیت‌های اقتصادی و ساختار صادرات این کشور را بررسی کنیم، خواهیم دید که روسیه کشوری است که عمدتاً انرژی و مواد خام و تنها مقدار کمی محصولات صنعتی صادر می‌کند. این امر روسیه را به زايده مواد خام سیستم امپریالیسم جهانی تبدیل می‌کند. آنجا که روسیه انحصار ایجاد کرده، تنها در بخش منابع طبیعی است. در بین ۱۰۰ بازیگر جهانی تنها ۴ گروه انحصاری روسی را می‌توان یافت. طبیعی است که الیگارش‌های روس دوست دارند خود را بازیگر یک امپراتوری اقتصادی مستقل معرفی کنند. خوب است، ولی کسی آن‌ها را به کلوب راه نمی‌دهد؟ چه کسی هرگز به روسیه اجازه خواهد داد به جای آویزه مواد خام، یک بازیگر هم‌سنگ امپریالیستی شود؟

متأسفانه چپ‌های یونانی ما تمایل دارند همه چیز را با هم قاطی کنند: در دوران امپریالیستی زیستن با یک کشور امپریالیستی بودن یکی نیست. با این‌که لنین روی اهمیت بررسی دینامیک سرمایه‌داری به عنوان یک سیستم جهانی تأکید می‌کند، دنبال کردن نابرابری‌ها و عدم تقارن زمانی در تکامل تک تک کشورها، علل و پی‌آمدهای آن برای روابط بین یکدیگر و شناخت مکان و همین‌طور نقش آن در سیستم نیروهای جهانی و اشکال استثمار جهانی را توصیه می‌نماید، متأسفانه در اینجا تصویر مکانیکی و ایستایی از جهان حاکم است. در این تصویر این‌طور به نظر می‌رسد که گویی کشورهای این سیستم جهانی سنگ‌های هرمی را بنا می‌کنند که برخی از آن‌ها در رأس قرار دارند و بقیه در جاهای دیگر و «استثمار» تنها در درون این «سنگ‌ها» صورت می‌گیرد، در حالی‌که بین آن‌ها تنها یا دوستی و یا خصومت وجود دارد … در آن‌صورت کلیه «سنگ‌ها» به نحوی امپریالیستی هستند و سیاست‌های امپریالیستی را تحمیل می‌کنند. ولی این تصویر واقعاً برای درک جهان کنونی و یا یکی از مناقشات نظامی آن مناسب نیست و در واقع از دست‌آوردهای تئوری امپریالیسم لنین بسیار عقب افتاده است.

نقش ویژه و عمیقاً متضاد روسیه ناشی از این است، که این کشور مبین یک قدرت اقتصادی بزرگ امپریالیستی نیست، بلکه یک تولیدکنندۀ مواد خام تابع، هر چند نسبتاً مهم برای اقتصاد جهانی است ولی در عین‌حال این کشور از زمان اتحاد شوروی توان و قدرت نظامی، موقعیت یک «ابرقدرت» را به ارث برده است. روسیه یک قدرت نظامی دارای بمب اتمی است که قادر است نه تنها ایالات متحده آمریکا، بلکه تمام کره زمین را ویران کند، بدون آن‌که دیگر اثری از حیات در آن باقی بماند.

اکنون می‌توان مشخص کرد که آیا قطب آلترناتیو تناسب قدرت جهانی به رهبری چین، که در بالا ذکر شد، چه بخواهیم چه نخواهیم، بدون توان نظامی از اتحاد شوروی به ارث رسیده، آسیب‌پذیر است.

از این نظر تقابل نظامی پدید آمدۀ کنونی را نباید به هیچ‌وجه منطقه‌ای دانست و تنها تجاوز ساده یک کشور به کشور دیگر نیست، بلکه به طور عینی یک درگیری اساسی، رسیده و پخته در سطح جهان است. اگر این چارچوب بزرگ‌تر مورد توجه قرار نگیرد، در آن‌صورت درک کافی وضعیت کنونی مقدور نخواهد بود.

س: فعلاً دو طرف مستقیم درگیری را درنظربگیریم. توتصمیم دولت پوتین برای جنگ را چگونه توضیح می‌دهی؟
پ: برای این‌که هیچ شبهه‌ای ایجاد نشود؛ من هر نوع جنگ، به ویژه جنگ جهانی‌ای را که در اوکرائین ادامه داده می‌شود، یک تراژدی هولناک می‌دانم. جنگ همیشه درد و رنج عظیمی به دنبال دارد و به خسارت‌های انسانی غیرقابل جبران، ویرانی و محدودیت‌هایی در شرایط زندگی، در فرهنگ مادی و معنوی خلق‌ها می‌انجامد. علاوه براین، انزجار عظیمی نسبت به هر نوع بورژوازی احساس می‌کنم و بورژوازی روسیه را یکی از نفرت‌انگیزترین انواع بورژوازی در تاریخ بشریت می‌دانم. به خصوص به این دلیل که انگل‌وار از دست‌آوردهایی که مردم شوروی طی ده‌ها سال سعی و کوشش، عرق و خون خلق کرده بود، استفاده کرده و می‌کنند و همین وجه مشخصه عمده آن است.

علاوه براین، در دیدار از دونباس در سال ۲۰۱۵ با چشم خود شاهد بودم که بدون اغراق این بورژوازی روس، همراه با پرسنل سیاسی خود در کرملین، وقتی شهروندان این دو جمهوری از سال‌ها پیش علیه خونتای حاکم در کی‌یف و اقدامات خونین نظامی شدید آن علیه شهروندان روس‌زبان قیام کردند، چقدر غیرصادقانه نسبت به آن‌ها رفتار کرد. پس از این‌که مترقی‌ترین نیروها در بین میلیشیای خلق در دونباس واقعاً به پیروزی‌های چشم‌گیری علیه هنگ‌های نازی و بخش‌هایی از ارتش اوکرائین که در آن‌زمان نسبتاً از هم گسیخته بود، در ماریوپول و دبالزف دست یافتند، رفته رفته همه کسانی که تصور روشنی از مبارزه ضدالیگارشی، ضدامپریالیستی و ضدفاشیستی داشتند و در آن زمان در محل به عنوان نمونه از زبان کارگران معدن بیان می‌شد: «میهن ما اتحاد شوروی است»، به طور اسرارآمیزی ناپدید شدند.

طبیعتاً این آخرین چیزی بود که بورژوازی روس در همسایگی خود نیاز داشت. از این‌رو نسبت به دونباس برای مدت نسبتاً طولانی سیاست مسامحه را پیشه خود کرد، مناقشه را متوقف کرد و دو قرارداد مینسک را به شهروندان تحمیل کرد که از پی‌آمدهای آن که کشتار بدون کاهش بود، آگاهیم. آیا کسی در مسکو زیاد به این واقعیت فکر کرد؟ و حالا آیا می‌توان باور کرد که همین افراد به ناگاه و به دلیل میهن‌پرستی ناب و احساس همبستگی، اذعان می‌کنند که در دونباس خلق‌کشی صورت گرفته است و باید اکنون از آن جلوگیری کرد؟ من که باور نمی‌کنم …

س: به اوکرائین نگاه کنیم. تودررابطه با دولت کی‌یف از لغت «خونتا» استفاده می‌کنی که ازنظر تاریخی برای یونان کاملاً روشن است. چرا برای دولت درکی‌یف این لغت را مناسب می‌دانی؟
پ: تردید ندارم که حداقل از وقایعی که در نتیجه کودتای ۲۰۱۴ علیه ريیس‌جمهور قانونی کشور یانوکوویچ در کی‌یف که از طرف غرب برنامه‌ریزی و تنظیم شد، ما عملاً با یک خونتا روبه‌رو هستیم، یک دیکتاتوری دست راستی که با ارتجاعی‌ترین نیروهای محور یورو-آتلانتیکی در هم تنیده است و دارای پیش‌زمینه طولانی است.

قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی یعنی بیش از ۳۰ سال ما شاهد رشد و توسعه شدید نیروهای ناسیونالیستی بودیم، من در ضمن کوشش‌های حزب کمونیست اوکرائین را در جهت تلقین میهن‌پرستی ناسیونالیستی در بین بخش‌هایی از مردم نیز در نظر دارم. از سال‌های ۱۹۹۰/۱۹۹۱ هنگامی‌که بخشی از مقامات سابق شوروی به بازیگران ملی احیای سرمایه‌داری تبدیل شد، چنین گرایشاتی با سرعت رشد پیدا کرد. از زمان اولین ممنوعیت حزب کمونیست اوکرائین با ۳ میلیون عضو در ماه اوت ۱۹۹۱ می‌توان از تاریخ پر پیچ‌و‌خم آن و سازمان‌های جانشین آن و یا دیگر احزاب چپ مشاهده کرد که چگونه تا امروز به طور هدفمند طرد طیف وسیعی از نیروهای سیاسی و مواضع ایدئولوژیکی از حیات جامعه دنبال می‌شود: هر چیز که یادآور اتحاد جماهیر شوروی، سوسیالیسم و یا کمونیسم است، ایدئولوژی یک رژیم اقتدارگرای اشغالگر نامیده می‌شود که باید به شدت با آن مبارزه کرد. قانون «کمونیست‌زدایی» که در سال ۲۰۱۵ به تصویب رسید، هنوز در اجراست. این امر از این نظر جالب است، چون هم‌زمان در پوشش انتصاب هم‌دستان اشغالگران ورماخت به عنوان قهرمانان ملی اوکرائین انجام می‌شود. تندیس‌های استپان باندرا مانند قارچ از زمین می‌روید، در حالی‌که به طور سیستماتیک کلیه تندیس‌های دوران شوروی برداشته شده و خاطره آن زدوده می‌گردد. همه ساله رژه چند صد نفره راست‌های افراطی به مناسبت سالگرد تأسیس ارتش شورشی و یا به خاطر بزرگداشت هنگ «وافن اس‌اس» در گالیسیا، در لویو و اکنون همین‌طور در کی‌یف زیر چتر حمایت پلیس و با تحمل و ترغیب دولت محلی صورت می‌گیرد و نماد‌های نازی‌ مانند پنجه گرگ و یا جمجمه و یا شعارهایی چون «اوکرائین بالاتر از همه»، مشروع محسوب می‌گردد. از سال ۲۰۰۵ انستیتوی اوکرائین برای حفظ حافظه ملی با حمایت دولت در حال تاریخ‌نویسی جدیدی است که هم از نظر علمی و هم سیاسی بسیار سؤال‌برانگیز است و به ویژه هدفش تجدیدنظر در مورد جنگ جهانی دوم و نقش OUN (سازمان ناسیونالیست‌های اوکرائینی) و UPA (ارتش شورشی اوکرائین) است. نسل‌های فراوانی از کودکان دبستانی هم‌اکنون با چنین کتاب‌های درسی روبه‌رو هستند و با سلام باندرا «افتخار بر اوکرائین-افتخار بر قهرمانان» تربیت می‌شوند. ظاهراً این ایدئولوژی به ساختارهای بیش‌تری از جامعه نفوذ می‌کند و به ویژه ارگان‌های امنیتی، شورای امنیت ملی، ساختارهای جاسوسی، وزارت کشور، پلیس و ارتش مدت‌هاست که با پرسنلی از این نوع تشکیل شده است. این امر ثابت شده که تربیت و تعلیم آن‌ها بعضاً به وسيلۀ سازمان‌های جاسوسی آمریکایی و انگلیسی صورت گرفته است. این سازمان‌ها پس از پایان جنگ دوم جهانی و پس از آغاز جنگ سرد به ویژه از محافل مهاجرین ناسیونالیست و فاشیست از تمامی اروپای شرقی استفاده کردند. در ایالات متحده و هم‌چنین در کانادا «انستیتوهای تحقیقاتی» تأسیس شد که تعلیم این نوع کادرها و نوادگان آن‌ها در فن‌آوری‌های تحمیق و ترغیب و همین‌طور تمرینات نظامی را سازمان می‌داد و سخاوتمندانه از نظر مالی حمایت می‌کرد.

نفوذ پیشرفته ایدئولوژی مافوق ناسیونالیستی در نهادها را با این اشاره نفی کردن، که ريیس‌جمهور فعلی کشور یک فرد یهودیست و به طریق دمکراتیک انتخاب شده و احزاب دست‌راستی در پارلمان نیز نقش آن‌چنانی ایفاء نمی‌کنند، نه تنها ساده‌لوحانه نمی‌دانم، بلکه حتی کم بها دادن بسیار خطرناک به این نیروها تعبیر می‌کنم که حتی ريیس‌جمهور را به شدت زیر فشار قرار می‌دهند.

من در سفر خود به دونباس متأسفانه تصویر روشنی به دست آوردم، که یک جنگ نژادپرستانه نازیستی علیه خلق خود در عمل به چه معنی است و مفهوم «جنوساید» در این رابطه فقط یک عبارت پوچ نیست. نه تنها در سال ۲۰۱۴ در اودسا و نه تنها در سال ۲۰۱۴ در دونباس، بلکه در این بین در سطح اوکرائین و در نقاط مختلف ترور توده‌ای و تعداد بی‌شمار و ناروشنی قتل سیاسی روزنامه‌نگاران، نویسندگان، روشنفکران و فعالین سیاسی صورت گرفته است. افراد ناپدید شدند و بعدها جسد مثله شده آن‌ها در جنگل پیدا شد. مواردی وجود داشت که فردی قبل از ظهر علناً سخنانی را بیان کرده بود و هنگام غروب او و خانواده‌اش در محل سکونتشان به آتش کشیده شده بودند. گروه‌هایی شبه‌نظامی و شبه‌دولتی به ویژه هنگ آزوف، اژدر، دونباس، دنیپر ۱ و ۲ علیه مردم غیرنظامی و گویا «خرابکاران و هم‌دستان روسیه» بلوا به پا می‌کردند و می‌کنند بدون این‌که مورد مؤاخذه قرار گیرند و یا مجازات شوند. آن‌ها در حال حاضر در صف اول ارتش اوکرائین در جبهه به جنگ مشغولند.

س: وقتی تو از«محور یورو-آتلانتیکی» سخن می‌گویی که کشور امروزی اوکرائین هماکنون درآن ادغام شده …
پ: من از یک مقایسه صوری صحبت نمی‌کنم، بلکه از واقعیت سخن می‌‌گویم، به این معنی که برخی نهادها و سازمان‌های فرادولتی وجود دارند که از طرف ارتجاعی‌ترین و سبع‌ترین بخش‌های الیگارشی بین‌المللی مالی و سرمایه‌داری انحصاری کنونی که در رأس آن خبرگان نظامی و سیاسی ایالات متحده آمریکا قرار دارند و از طرف هیچ‌کس در جهان کنترل نمی‌شوند و به هیچ‌کس حساب پس نمی‌دهند، رهبری می‌شود. درست همین محافل تجاوزات نظامی متعددی در نقاط مختلف جهان، بمباران‌های گسترده شهرهای بزرگ در خاورنزدیک، دخالت در امور داخلی کشورهای نامطلوب و سرکش، اقدامات خرابکارانه، محاصره‌های اقتصادی، عملیات برای تغییر رژیم، «انقلاب‌های رنگین» و غیره را سازمان دادند و مسؤولیت آن همه به عهده آن‌هاست. در همین مؤسسات، سازمان‌ها و اندیشکده‌ها بازیگران مناسب، تربیت شده و سپس از جمله به اوکرائین، کشورهای بالتیک، گرجستان و جاهای دیگر اعزام شدند که در آنجا پست‌های دولتی، وزارت و غیره را عهده‌دار شدند. در روسیه نیز در این رابطه نمونه‌های فراوانی وجود دارد. سرمست از پیروزی دمکراسی‌های نوپای کشورهای شرق اروپا، ممکن شد در دهه ۱۹۹۰ در قوانین اساسی کشورهای استونی و لتونی از نظر حقوقی یک سیستم آپارتاید تثبیت شود که طبق آن شهروندان روس‌تبار، دیگر شهروند این کشورها محسوب نمی‌شوند.

این‌که ناتو در این بین زیرساخت‌های نظامی مشخصی را در اوکرائین ایجاد کرده از طرف غرب تکذیب نمی‌شود. این‌که در اوکرائین وجود تعداد زیادی از لابراتورهای آمریکایی برای تولید سلاح‌های بیولوژیکی و شیمیایی به اثبات رسیده و آن هم نه تنها در اوکرائین بلکه در ارمنستان، گرجستان و قزاقستان، برای کارشناسان دیگر راز سر به مُهری نیست.

و از این طریق روز‌به‌روز شبکه‌های فراملیتی متراکم‌تری ایجاد می‌شود و ظاهراً اول شرایط داخلی و سپس شرایط خارجی ایجاد می‌شود تا در چارچوب این سیاست تجاوزگرانه برای تثبیت نقش هژمونیک، اقدامات پیشرفته‌تری را در جهان مقدور سازد.

ما چه احمق هایی هستیم که گرفتار در آسایش زندگی روزمره و توهم اجماع جزیره سعادتمان، طوری وانمود می‌کنیم که گویی هیچ کدام از این‌ها بر ما تأثیر نمی‌گذارد؟

سگ‌مزاجی این قدرتِ در حال زوال سلطه، حد و مرزی نمی‌شناسد و حاضر است در اوکرائین تا «آخرین فرد اوکرائینی» جنگ ادامه یابد، زیرا برای خلق اوکرائین مانند هر خلق دیگری، هیچ ارزشی قایل نیست. 

اگر در قلب اروپا یک کشور ماوراءناسیونالیستی به عنوان سرپل ورود نیروهای ناتو و ایالات متحده آمریکا ایجاد گردد، آیا واقعاً می‌تواند برای ما علی‌السویه باشد؟

تاریخ، کشوری با این ابعاد وسیع و تثبیت فزاینده مشخصات ناسیونالیستی که به عنوان سرپلی برای محور یورو-آتلانتیکی علیه دشمنی که به یک تهدید بد بزرگ تبدیل شده است، تاکنون به خود ندیده است. البته با یک استثناء، که اتحاد اروپاییِ آن زمان، با بازوی نظامی خود، یعنی محور ضدکمینترن به رهبری آلمان نازی بود. بسیاری از مردم فراموش کرده اند که اتحاد شوروی در آن زمان تنها با آلمان نمی‌جنگید، بلکه در مقابل این نوع اولیه از اتحاد اروپا قرار داشت که در ابعاد قاره علیه اتحاد شوروی ایجاد شده بود.

تصور کنید و کمی به دورتر بنگرید که اگر رژیم فعلی کی‌یف در این جنگ پیروز شود و الگویی برای قهرمان‌پروری در اروپا گردد، چه معنایی خواهد داشت؟

و سپس اگر به دنبال آن سکوهای پرتاب موشک‌های هسته‌ای در فاصله‌های‌ مکانی با کاهش شدید زمان هشدار استقرار یابد که با هر نوع تصادف یا هر نوع سوءتفاهم کوچک نه تنها مسکو، روسیه، اروپا، بلکه تمام جهان نابود گردد، آیا برای ما بی‌تفاوت است؟

ولی درست به خاطر همین معضل روسیه وارد این جنگ شد و اکنون ما درست با همین خطر تشدید روبه‌رو هستیم.

س: ممکن است که این سوءتفاهم پدید آید که روسیه ازمسؤولیت آغازجنگ مبرا است؟
پ: خیر. رهبری روسیه را نمی‌توان به هیچ‌وجه از مسؤولیت مبرا دانست.

پس از کودتا در کی‌یف و به دنبال پی‌آمدهای سیاسی آن در سال ۲۰۱۴ که با اجرای همه‌پرسی در مورد خودمختاری، جمهوری‌های دونباس تأسیس شد، برای کرملین تقریباً بی‌‌اهمیت بود.

حال اگر پس از ۸ سال مقاومت نظامی خونینِ این جمهوری‌ها، اوکرائین می‌توانست با حمله خود در فوریه ۲۰۲۲، «پاک‌سازی» نهایی «مناطق تجزیه‌طلب» از شهروندان روس‌زبان را محقق سازد، آبروی سیاسی روسیه از دست می‌رفت. کرملین به خوبی می‌دانست که تغییر رژیم‌ها چگونه سازماندهی می‌شود.

احتمالاً همه این احوال، یعنی تشدید وخامت در دونباس، که روسیه را نهایتاً ناچار به حمایت از مردم آنجا در مقابل حمله جدید اوکرائین کرد و همین‌طور خودداری صریح غرب از به رسمیت شناختن منافع امنیتی روسیه و علاوه برآن احتمالاً علم به امکان بهره‌برداری از مزیت توانایی نظامی-فنی موقت، جمع شد و در فوریه برای رهبری روسیه پنجره زمانی گشود، که نهایتاً تصمیم به اجرای «عملیات ویژه نظامی» را به دنبال داشت. این می‌توانست درک آن‌ها از مسؤولیت در چنین شرایطی بوده باشد.

و در عین حال، ظاهراً برخی اشتباهات شدید محاسبه‌ای نیز رخ داده بود.

از نگاه من این امر به قضاوت نادرست از برخورد مردم اوکرائین مربوط می‌شود، با این‌که روس‌هراسی سازمان‌یافته از مدت‌ها پیش شناخته شده بود و همین‌طور کم بها دادن به توان مجتمع صنایع نظامی و زیرساخت‌های نیروی هوایی و دریایی اوکرائین را که از ده‌ها سال پیش از طرف ایالات متحده آمریکا و ناتو مدرنیزه و یا از نو ساخته شده بود، نیز باید جزو اشتباهات محاسبه‌ای دانست. ارزیابی‌هایی از طرف کارشناسان نظامی وجود دارد که ارتش اوکرائین را جنگنده‌ترین ارتش ناتو برآورد می‌کنند، ارتش کشوری که رسماً عضو پیمان نظامی ناتو نیست. این ارتش در وضعیت بسیج بیش از ۵۰۰ هزار نفر زیر پرچم دارد. ارتش روسیه با تعداد سربازی کم‌تر از ۲۰۰ هزار نفر وارد جنگ شد، در حالی‌که هر کارشناس نظامی می‌داند که حتی با وجود برتری فن‌آوری، نسبت نیروهای خودی به ارتش حریف باید ۳:۱ محاسبه شود، مشروط براین‌که بخواهد حریف را واقعاً به زانو درآورد.

س: در بالا اشاره کردی که با حمایت بیش‌تر محوریورو-آتلانتیکی پیروزی اوکرائین چه معنی خواهد داشت. ولی ظاهراً به همان اندازه پیروزی روسیه نیززیاد مطمئن ویا مقدورنیست. آیا روسیه اصلاً می‌تواند تسلیم شود؟
پ: مشکل اصلی همین است. نه. این رهبری نمی‌تواند اجازه دهد، چون بعد از یک هفته از کار برکنار خواهد شد. ولی آن‌ها این «عملیات ویژه» را نیز نمی‌توانند با موفقیت به پایان رسانند. هر جا که تاکنون نیروهایشان سرزمین‌هایی را فتح کردند، اشغال کردند و یا آزاد کردند (هر یک از این عبارات را می‌توان استعمال کرد) و هر جا که پیشروی کردند، نیروهای اوکرائینی از عقب دنبال آن‌ها آمدند، با «خرابکاران» تسویه حساب کردند، اسلحه‌های جدید بین مردم پخش کردند و «نظم» را دوباره برقرار ساختند. …

خیر، از این طریق آن‌ها نخواهند توانست به هدف‌های خود دست یابند.

در این بین ما متهم می‌شویم که «هوادار پوتین» هستیم. من شخصاً توهمی نسبت به این دولت ندارم.

در چنین شرایطی برعکس این شانس را می‌بینم، شانس منحصر به فرد برای چپ‌ها که نهایتاً به وضوح دریابند که کرملین نه می‌تواند این وظیفه را که خود تعیین کرده به پایان برساند و نه قادر است اقتصاد و جامعه را برای چنین جنگی بسیج کند. بورژوازی روس و پرسنل سیاسی آن با چشم‌انداز تاریخی محدود خود، بی‌لیاقتی کامل خود برای تأمین و تضمین حیات روسیه و مردمش را به خلق ثابت می‌کند.

س: امید به آتش‌بس ومصالحه صلح که دربین بسیاری ازمردم شایع است، تا سرانجام جنگ پایان یابد، به نظرمی‌رسد درحال حاضرتنها تعداد کمی ازبازیگران مسؤول را نگران می‌کند. درغرب یک جبهه واحد ضدروسی به وجود آمده، که به جای تحمیل مذاکره، به اوکرائین اسلحه صادر می‌کند وظاهراً به طوربی‌سابقه‌ای بین آن‌ها وحدت نظروجود دارد. رشد وتوسعه ناسیونالیسم ومیلیتاریسم وخطرتشدید گرایشات سیاسی راست دراروپای غربی به خوبی ملموس است.
پ: نگرانی شما به حق است. چه پیروزی و چه شکست اوکرائین تأثیری بر ادامه روند فاشیستی شدن ندارد، زیرا جنگ درست این روند را تشدید می‌کند. جنگ ناسیونالیسم، نفرت، دشمن‌سازی و جنگ دیگری را تقویت می‌کند.

آن‌چه که ما امروز شاهدیم، احتمالاً تنها یک پیش‌درآمد است و حلقه «ضعیف» زنجیر را هدف قرار داده، ولی حلقه «قوی»، چین و کلیه کشورهای نامطلوب حول آن، با سنن ضدامپریالیستی و ضد استعماری خود چون کوبا، ویتنام، کره شمالی، لائوس، ایران، نیکاراگوئه، ونزوئلا، بولیوی و غیره هستند.

به نتایج رأی‌گیری در سازمان ملل متحد بنگرید. در آنجا می‌توان دید که این یک مناقشه بین دو قدرت امپریالیستی نیست. ما در اتحادیه اروپايی آن‌چنان سرمان با خودمان گرم است که در محکوم کردن این جنگ تجاوزکارانه از سوی اکثریت آرای سازمان ملل متحد خود را تأیید شده می‌پنداریم ولی رد «جنگ اقتصادی مطلق» علیه روسیه از سوی همین اکثریت را نادیده می‌گیریم.

ما اصلاً نمی‌خواهیم قبول کنیم که ما، که جزو اقشار ممتاز «میلیارد طلایی»، یعنی کشورهای حول محور ترانس آتلانتیک محسوب می‌شویم، از نظر جهانی از هر نظر، چه اقتصادی، چه اجتماعی و چه جمعیت‌شناسی در اقلیت قرار گرفته ایم. ظاهراً نگران نمی‌شویم که این محور حتی به این امر نمی‌اندیشد که ادعای هژمونیستی سنتی خود را به نفع شیوه تکاملی متعادل کلیه کشورها به کنار بگذارد و یا عقب بنشیند، بلکه حتی آماده است تمام بشریت را نابود کند ولی عقب ننشیند. و به همین دلیل جنگ وجود دارد و این جنگ تازه روز ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ آغاز نشد. و این نگرانی وجود دارد که تنها محدود به منطقه مربوطه نیز نماند.

س: دردوران اتم و با درنظرگرفتن بحران زیست محیطی موجود پیش‌بینی شما بسیار مأیوس کننده است. آیا ما اکنون دریک بن‌بست هولناک گرفتار نیستیم؟
پ: بدیهی است که همه این‌ها چشم‌انداز بسیار تیره‌ای است و تنها از نظر شرایط زیست محیطی می‌تواند خیلی بدتر نیز بشود. حالا قرار است از آمریکا به اروپا گاز فرکینگ قالب کنند. گاز حاصل از شکست هیدرولیکی، گذشته از مصرف انرژی بسیار زیاد برای تولید آن، پی‌آمدهای شناخته شده‌ دیگری چون (نابودی ذخایر آب‌های زیرزمینی، آلودگی زمین و آب، به خطر افکندن ساختارهای تکتونیک)، را به دنبال دارد.

با این‌حال دلیلی نمی‌بینم که روحیه خود را از دست بدهیم.

تاریخ نشان می‌دهد که با هر موج جدیدی از جنگ‌های جهانی که به تخلیه تضادهای سرمایه‌داری جهانی انجامید، همواره موج‌های جدیدی از روندهای انقلابی و موضوعات نوین انقلابی پدید آمد، پخته شد و پایه و اساس آن گسترش یافت. می‌توان انتظار داشت که تشدید وخامت اوضاع، بدتر شدن شرایط زندگی توده‌های وسیع مردم در مناطق مختلف جهان برای مدت طولانی تحمل نخواهد گردید و مقاومت علیه آن باید رشد کند و رشد خواهد کرد. در سطح جهان کنش‌ها و اشکال سازمانی مختلفی پدید خواهد آمد، شاید حتی سریع‌تر و با شدت بیش‌تر از آن‌چه که تاکنون ممکن به نظر می‌رسید. به تعداد مردمی که اجباراً درک خواهند کرد که مسأله بر سر بقای بشریت است، افزوده خواهد شد. همین‌طور در پیرامون ما نیز به تعداد افرادی که مجبور خواهند بود موضع رفاه‌طلبانه و خواب‌زده خود را ترک کنند و هوشیارتر به اوضاع ج

هان بنگرند، افزوده خواهد شد. ما تنها می‌توانیم با تمام قوا این روند را حمایت و ترویج کنیم و با این رؤيا که همه چیز مثل همیشه ادامه خواهد یافت، خود را در روال روزمره مدفون نسازیم.

علاوه براین، برای افرادی که با تکامل فرضیه مارکسیستی سروکار دارند، کار به قدر کافی وجود دارد.

 جنگ اکراين: پرده ديگرى از نمايشنامه هولناک سرمايه‌دارى جهانى براى بشريت

” تنها پاسخ سرمايه‌دارى زوراست. انباشت سرمايه از زوربه مثابه يک سلاح دائمى استفاه مى‌کند” (رزا)

جنگ اکراين به دلايلى که اکنون بايد روشن باشد٬ فقط مسئله تجاوز نظامى روسيه به اکراين نيست٬ بلکه دروهله نخست نبردى ديگردرهمان جنگ قديمى دوابرقدرتى است که از جنگ جهانى دوم تا کنون ادامه داشته است. خود امرورود ارتش روسيه به اکراين نشانه آن است که عليرغم فروپاشى شوروى واقمارش دراروپاى شرقى٬ “جنگ سرد” پايان نيافته است. البته کسانى که آن جنگ را جنگ بين کمونيزم و سرمايه‌دارى مى‌دانستند٬ امروزه براى توضيح اين جنگ با دشوارى روبرو خواهند شد. آن چه مسلم است، با هيچ عقل و منطقى نمى توان دولت روسيه امروزه را حتى مخالف آبکى سرمايه‌دارى ناميد تا چه رسد به سوسياليست وکمونيست. اما درضمن، شباهت اين جنگ با جنگ سرد را نيز نمى توان ناديده گرفت. پس اين چيست که شوروى سابق وروسيه فعلى را درمقابل آمريکا قرارداده است؟ ازطرف ديگر کسانى که بعد از شکست شوروى٬ پيروزى نهايى نظام سرمايه‌دارى وآينده‌‌‌‌اى بدون جنگ دردهکده جهانى را نويد ‌مى‌دادند نيزامروزه بيش از سه دهه بعد از فروپاشى شوروى نخواهند توانست دلايل اين جنگ را توضيح بدهند. نتيجه اين دشوارى‌‌‌ها غالباً گيج سرى ولکنت زبان درتحليل است! برخى به خود دلدارى مى‌دهند که خيراين ادامه همان نيست وبايد چيزديگرى باشد. مثلاً به دليل بى‌عقلى پوتين است ويا چيزى جزآخرين بازمانده‌هاى تضاد بين “دولت‌-ملت‌هاى کهن” و “جنبه‌هاى مترقى گلوباليزاسيون” نيست. برخى ديگرعقل و منطق را بطورکامل کنارمى‌گذارند واگر شده فقط به دلايل نوستالژيک تداوم جنگ سرد را مساوى با تداوم “اردوگاه سوسياليستى” ‌مى‌بينند وبه نحوى ازانحاء به خود ‌مى‌قبولانند که دولت روسيه حتى اگرشده بطورغيرمستقيم هنوز بخشى ازجبهه جهانى جنگ عليه سرمايه‌دارى است. کارگردان اصلى آن جنگ٬ دولت آمريکا٬ يعنى همان آمريکايى که جمهورى خواهانش اوباما را کمونيست ‌مى‌دانستند٬ و دموکرات‌هايش ترامپ را جاسوس روسيه ‌مى‌ناميدند٬ بهتراز من و شما ‌مى‌داند که اين جنگ ربطى به جنگ سرمايه‌دارى وکمونيزم ندارد و به همين خاطربه همه نواده ونتيجه هايش دستور داده است که خير اين همان جنگ سرد نيست بلکه جنگ کشور‌هاى “آزاد” است عليه “پوتين تبهکار” که “نظم بين المللى متکى بر قانون” را بخطرانداخته است.

اما آن چه بايد درک شود اين است که حتى قبل ازفروپاشى شوروى نيز ماهيت واقعى جنگ سرد نبرد بين اردوگاه سوسياليستى و کاپيتاليستى نبود که امروزه مسئله تداوم آن متناقض به نظربرسد. خود جنگ سرد بوضوح در تناقضات درون نظام جهانى سرمايه‌دارىِ منتج از جنگ جهانى دوم ريشه داشت، و تداوم آن را فقط بواسطه درک اين تناقضات ‌مى‌توان توضيح داد. نظام فعلى حاکم بر جهان و نقش دولت آمريکا يا سازمان نظامى ناتو درآن نيز خود محصول همان جنگ است. بنابراين نه تنها جنگ اکراين مسئله ايست جهانى بلکه درک ماهيت آن بدون درک ماهيت دورانى که بعد از جنگ جهانى دوم آغاز شد٬ غيرممکن است. بدين ترتيب انشانويسى درباره مضرات جنگ واظهار نظرکردن در باره اينکه پوتين برود يا بماند و يا اينکه اکراين عضوناتو بشود يا نشود٬ در برابرعواقب بسيارمهمترى که اين جنگ بدنبال خواهد داشت٬ چيزى جز آب درهاون کوبيدن نيست. گذشته ازاين واقعيت که ازهمان چند روزاول به بعد همه جهانيان اثرات اقتصادى اين جنگ را حس کرده اند، همه شاخص‌هاى اقتصادى نيزنشان ‌مى‌دهند که دوره بعدى با بحران کمبود و تورم درکل نظام جهانى مشخص خواهد شد. هوراکشى طرفداران دروغين سوسياليزم براى پوتين يا بايدن ممکن است نان و آب عده‌اى را براى چند صباح ديگر تامين کند٬ اما در مقايسه با وظايفى که در مقابل ماست جز فرار از اردوى جنگ واقعى طبقاتى چيز ديگرى نخواهد بود.

البته بسيارى ازدموکرات‌هاى دروغين و سوسياليست‌هاى دروغين نيزدرک کرده‌‌اند که عواقب اين جنگ دوران‌ساز خواهد بود. بيهوده نيست که اين روزها بازارتحليل و پيش بينى درباره ماهيت دوران پس از اين جنگ گرم است. اغلب اينگونه تحليل‌ها اما ازفقدان درک مشخصى از خود مقوله “دوران” رنج ‌مى‌برند. با تبديل مقوله دوران به يک معنى ساده لغوى٬ يعنى دوره زمانى٬ مسئله دوران نه براساس مرحله فعلى تناقضات نظام سرمايه‌دارى بلکه به واسطه نتايج اين جنگ توضيح داده مى شود. بدين ترتيب، براساس دست چين کردن پاره‌اى از گرايش‌هاى ظاهرى وتاکيد بر برخى از ادعاهاى خبرى وتبليغاتى٬ ‌مى‌توان هر نوع تصورى از نتايج احتمالى اين جنگ را  به مثابه “دوران” بعدى ترسيم کرد. از افول دلار و آمريکا و چند قطبى شدن جهان گرفته تا افول دولت-ملت‌هاى کهن و پيشرفت چهارنعل گلوباليزاسيون و ظهوردهکده جهانى بدون کدخدا! اما همه اينها قبل ازاين جنگ نيزيا به مثابه گرايشى واقعى دروضعيت جهانى و يا توهماتى در سرمتفکرين وجود داشتند واحتمالاً بعد از اين جنگ نيز وضعيت همان خواهد بود. ده‌‌‌ها سخنرانى ومقاله براى اثبات هر کدام از اين تصاويرنيز ارائه شده است. اما اگر قدرى دقت کنيد٬ عين همين تصاويررا قبل از اين جنگ نيزمى‌توانستيم ترسيم کنيم. آمريکا بيش از دو دهه است که در حال افول بوده و چند قطبى بودن جهان نيز پديده جديدى نيست. در باره رشد تناقضات درون دولت-ملت‌ها بخاطرگلوباليزاسيون نيزتا کنون ده‌‌‌‌ها کتاب نوشته شده است. بنابراين اغلب اينگونه تحليل‌ها چيزى جز تکرار “پيش‌بينى”‌هاى ده‌ها سال پيش نيستند. ازطرف ديگر٬ اما٬ هيچ چيزى مثل جنگ ماهيت خود دوران را آشکار نمى‌کند. چرا که چنين جنگ‌هايى خود فقط نتيجه تشديد تناقضات دوران‌اند. به همين دليل قبل از خيال پردازى درباره آينده٬ بايد نخست شناخت ازگذشته را به محک آزمايش گذاشت. و اين کارالبته مستلزم بررسى ماهيت اين جنگ درچارچوب تناقضات نظام سرمايه‌دارى دوره اخير يعنى دوره بعد از جنگ جهانى دوم است.

از ديدگاه “رهبر دنياى آزاد”٬ ايالات متحده آمريکا که کم و بيش از جنگ جهانى دوم تا کنون خود را ژاندارم دنيا مى‌دانسته است (و فراموش نکنيم٬ در اين نقش٬ کم و بيش همه جنگ‌هاى بعد از جنگ جهانى دوم را يا مستقيماُ و يا بطورغيرمستقيم و نيابتى کارگردانى کرده است)٬ اساساً مفهوم “دوران” چيزى نيست جز دوران جنگ‌هاى “عظيم”. پس از فروپاشى شوروى و سپرى شدن تاريخ فروش “دوران جنگ سرد” (جنگ “سردى” که بيش از ١٣ ميليون کشته بجا گذاشت!) چند سالى خوش خيالى ايدئولوگ‌هاى دنياى “آزاد” آمريکايى در باره صلح و صفا در “دهکده جهانى” پروبال گرفت. اين همان دوره ى بود که “چپ” بورژوا ليبرال نيز با بوق و کرنا به جنبش کارگرى جهانى مژده مى داد که عصرامپرياليزم ديگر پايان گرفته است. اما خود آمريکا در فاصله کوتاهى همه اينگونه روياها را درهم شکست و “دوران جنگ عليه تروريزم” را براى اين دهکده جهانى به ارمغان آورد (که حاصل آن تاکنون بيش از ١١ ميليون کشته و بيش از ٨٠ ميليون آواره بوده است). بورژوا ليبرال هاى ما البته خود رانباختند وبا کشف مقوله “نو امپرياليزم” به تبليغ همان رويا “با وسائل ديگر” ادامه دادند. ناگفته نماند٬ درهمان چندسال تنفس بين اين دو “دوران” نيزماشين نظامى آمريکا بيکار نبود وآتش جنگ براى تجزيه يوگسلاوى را برپاکرد که حتى هنوزدرزيرخاکستر ادامه دارد (با بيش از ٢٠٠ هزار کشته و ١ ميليون آواره). اما بعد ازشکست مفتضحانه‌اش درعراق٬ سوريه و بويژه افغانستان٬ بلاجبار٬ با اعلام “شکست نهايى” داعش٬ همان داعشى که اختراع خودش بود٬ کالاى “دوران جنگ عليه تروريزم” را نيز ازبازار بيرون کشيد (هرچند که مى‌بينيم هرجا که لازم باشد کارگردان شعبده بازما هنوزهم مى‌تواند خرگوش داعش را ازکلاه بيرون بکشد). اکنون با جنگ اکراين دورانى حتى عظيم‌‌‌‌‌‌ترازجنگ افروزى را به جهان وعده مى‌دهد: دوران جنگ کشورهاى “آزاد” عليه ديکتاتورهاى “تبهکار”. “عظمت” اين دوران جديد  نه در اين برچسب‌هاى مسخره هاليوودى بلکه دربى پايانى اهداف آن است. دبير کل ناتو مى‌گويد “ما وارد دوران جديدى از امنيت جهانى شده ايم. دولت‌هاى اقتدار گرا نظير روسيه و چين آشکارا اصول مرکزى امنيت ما را به چالش کشيده‌‌اند و مى‌خواهند کل نظم بين‌المللى را که صلح و رفاه ما به آن وابسته است٬ بازنويسى کنند.” البته اگر حرف‌هاى اين روبات دستگاه جنگ افروزى آمريکا را به زبان آدميزاد دوبله کنيم٬ “ما” يعنى آمريکاى ويژه و کشورهايى که آمريکا به دست نشاندگى بپذيرد٬ “امنيت جهانى” يعنى حق ويژه آمريکا به عنوان ژاندارم دنيا در جنگ افروزى، و “رفاه جهانى” يعنى حق ويژه  آمريکا در حفظ هژمونى دلار و ولخرجى به حساب کل جهان. خلاصه اگر قبلاً خطر “کمونيزم” يا “تروريزم” اين حق ويژه را تهديد مى‌کرد٬ اکنون کشورهاى “اقتدارگرا” اينقدر “تبهکار” شده‌‌اند که اين حق ويژه را “آشکارا” به چالش کشيده‌اند. البته اينها هردو کشورهايى هستند با سلاح‌هاى اتمى. بنابراين از منظر خود پليس جهانى ما وارد دورانى شده ايم که در واقع بدون جنگ اتمى پايانى نخواهد داشت. تازگی دوران بعدى در اين خواهد بود که منبعد بهانه اصلى دولت آمريکا براى جنگ افروزى همانا “جلوگيرى از جنگ هسته‌اى” خواهد بود! هم اکنون هر روزه رسانه‌هاى جمعى پليس جهانى به دنيا دلدارى مى‌دهند که اگر با ارسال آخرين سلاح‌‌‌ها به اکراين (و مطمئن باشيد به همراهش هزاران گروه مزدور نظامى) آتش جنگ را شعله‌ور‌‌‌‌‌تر نکنيم٬ خطر جنگ هسته‌‌‌‌اى جدى‌‌‌‌‌تر خواهد شد!

بيهوده نيست که اولين پديده غريبى که اين اولين نبرد دراين جنگ “عظيم” برجسته ساخته کارزاربزرگ تبليغاتى براى مغشوش کردن خود ماهيت اين جنگ است. چند هفته بعد ازآغاز آن حتى اين سئوال که آيا اين واقعا جنگ است يا نه واگرجنگ است چه نوعى ازجنگ است٬ هنوزجاى بحث فراوان دارد. فدراسيون روس آن را “عمليات نظامى ويژه” براى “نازى زدايى و غير نظامى سازى” اکراين ناميد. جالب اينجاست که دولت ترکيه عضو ناتو نيزعين همين عنوان “عمليات ويژه” را براى اشغال نظامى مناطق مرزى سوريه٬ سرکوب کردها و سرازير کردن گردان‌هاى جديدى از داعشى‌‌‌ها به شمال سوريه بکاربرد. جوجه فاشيست ناتو درترکيه اين طوراستدلال مى‌کرد که اين مداخله نظامى نه براى اشغال عراق بلکه براى اقداماتى محدود وموقتى عليه تروريزم کردها ست. اما دردنيايى که حتى توليد دروغ انحصارى شده آن يکى البته “تهاجم و اشغال”  نبود٬ اين يکى هست! ايالات متحده آمريکا حتى قبل از شروع جنگ اصرارداشت که “پوتين تبهکار” مشغول تدارک يک “تهاجم نظامى گسترده براى اشغال و تصرف اکراين” و تحميل يک “حکومت دست‌نشانده” است. بنابراين کارگردان ما از همان ابتدا ماهيت اين جنگ را به شکلى تعريف کرده است که  نامعلوم بودن پايان آن پوشيده بماند. اگر روسيه شکست بخورد و وادار به عقب نشينى بشود٬ آمريکا خواهد گفت عقب نشينى فعلى روسيه تدارک براى تجاوز بعدى را نفى نمى‌کند. و اگرروسيه پيروز شود و نيروهاى نظامى‌اش را خودش به عقب ببرد٬ بازآمريکا خواهد گفت بخاطرکمک‌هاى ناتو به اکراين٬ روسيه نتوانست اوکراين را تصرف کند و ماهنوز بايد خود را براى تهاجم بعدى آماده کنيم! خود همين گنگى در اهداف جنگ نشان مى‌دهد که اين جنگ نه با ورود ارتش روسيه به اکراين آغاز شده و نه با رفتنش پايان خواهد گرفت. بنابراين نه جنگى به آن سادگى است که برخى از مبلغين و مفسرينش تلقى مى‌کنند و نه به اين زودى‌‌‌ها تمام خواهد شد که از حالا در باره نتايج آن به “دوران” سازى بپردازيم. هيلرى کلينتون هنوز دو هفته از جنگ نگذشه به دولت آمريکا توصيه مى‌کرد که بايد از همين الان جنگ‌هاى پارتيزانى عليه ارتش روسيه را  براه اندازيم.

اين جنگ خود نشانه ديگرى از بحرانى جهانى است که کم و بيش از جنگ جهانى دوم تا کنون ادامه داشته است و مى‌توان آن را نوعى بحران “فترت” ناميد. دليل عمده آن نيز شکست انقلابات سوسياليستى و تقسيم دنيا بين دو قدرت پيروز اين جنگ يعنى “شوروى” استالينيستى و آمريکاى کاپيتاليستى بود. بقول گرامشى “دورانى که نظم کهن در حال مردن است اما نظم جديد نمى‌تواند متولد شود”. جنگ از عوارض طبيعى اين گونه بحران‌هاست. امروزه ضعف جهانى اردوى کار و انحطاط کم و بيش کامل دو جريان عمده رهبرى سنتى آن يعنى استالينيزم و سوسيال دموکراسى٬ ترس سرمايه‌دارى را از جنبش کارگرى و خطر انقلاب تقريبا ازميان برده است. و همانطور که دو سه قرن گذشته نشان داده اند٬ دولت‌هاى دائماً بحران زدۀ سرمايه‌دارى٬ بويژه در اين دوران طفيلى‌گرى سرمايه٬ به محض آنکه خيالشان از انقلاب راحت مى‌شود٬ دست به جنگ مى‌زنند. جنگ بهترين وسيله هم براى حل بحران و هم براى ايجاد آن است. اگر اين “استدلال” معيوب به نظر مى‌رسد٬ براى سرمايه‌دارى بسيار هم منطقى است. نظامى‌گرى بحران غيرقابل کنترل را به بحران قابل کنترل تبديل مى‌کند. از پيدايش سرمايه‌دارى تا کنون جنگ و انباشت سرمايه دست در دست هم کره زمين را به امروزى رسانده‌‌اند که فردايش نامعلوم است. بنابراين جنگ اکراين به هيچ وجه نه اولين جنگی  است که تداوم اين نظم پوسيده بر جهان تحميل کرده و نه آخرين آن خواهد بود. تغييرو تحولات بعد از اين جنگ٬ هراندازه هم که جدى باشند٬ اگر با اعتلاى مجدد جنبش ضد سرمايه‌دارى اردوى کار همراه نشوند به بحران فترت پايان نخواهند داد و کاسه همان خواهد بود و آش همان!

البته هنوز بسيار زود است که بتوان نتايج اين جنگ مشخص را پيش‌بينى کرد. بويژه اينکه هنوزنقش دولت چين و ميزان حمايتش ازروسيه کاملاً روشن نيست. يک ارزيابى حتى ژورناليستى از واکنش‌هاى چين تا کنون نشان مى‌دهد که شايد پوتين زياده از حد روى دوستى پکن حساب باز کرده باشد! اگربه سياست خارجى چين دراين دوره اخير رجوع کنيم٬ قاعدتاً پکن از اين جنگ بیشتر براى کسب امتياز از آمريکا استفاده خواهد کرد تا کمک به روسيه. بيهوده نيست که برخى از تئورى‌هاى توطئه مى‌توانند بگويند که در واقع اين چين بود که با اعلام حمايتش از روسيه پوتين را به آغاز اين جنگ تشويق کرد! اما از اينگونه مجهولات که بگذريم همه فاکت‌هاى موجود نشان مى‌دهند که دولت چين و روسيه هيچ دعوائى با دولت آمريکا بر سر اين نظام پوسيده سرمايه‌دارى جهانى نداشته و ندارند و هر دو به کرات هم گفته‌‌اند و هم درعمل نشان داده اند که حتى حاضرند هژمونى آمريکا و دلار را نيز بپذيرند٬ به شرط آنکه آمريکا نيز از مداخله در کشورشان دست بردارد٬ يا بقول پوتين “احترام” به ايشان را فراموش نکند. يا بقول دلال “روابط بين المللى” ماکرون٬ “سهم” آنها نيز رعايت شود. بنابراين بسيار بعيد است چينى که تمام اقتصادش به اقتصاد آمريکا گره خورده و نزديک به ٢ تريليون دلار اوراق قرضه آمريکا در خزانه دارد٬ بتواند هژمونى دلار را به چالش بکشد. چرا که نخست زير پاى خودش را خالى کرده است. و همين طور بعيد است اقدام اخير روسيه در تثبيت طلا به مثابه پشتوانه روبل که حتى اگر موفقيت اميز باشد٬ فقط چيزى کمتر از ١ تريليون دلار معاملات روبلى در سال ايجاد خواهد کرد (يعنى کمتر از ٢% مبادلات جهانى) بتواند هژمونى دلار را بزير بکشد. بنابراين هم اکنون مى‌توان به جرات گفت که نه ديکتاتورى اليگارش‌هاى مالى “تبهکار” در مسکو از ميان خواهد رفت و نه ديکتاتورى اليگارش هاى مالى “کمونيست ” در پکن ناپديدخواهد شد و نه ديکتاتورى اليگارش‌هاى مالى کراواتى وال استريت ازهم خواهند پاشيد. بنابراين اولين پيش بينى که مى‌توان کرد اين است که نمايشنامه هولناک سرمايه‌دارى جهانى براى بشريت هنوز پرده‌هاى بسيارى براى بازى دارد.

مارکس گفت جنگ سنگ محک دولت هاست. مانند اجساد موميايى که در هواى آزاد پوک مى‌شوند٬ دولت‌هاى سرمايه‌دارى نيز در وضعيت جنگى تمام رنگ و لعاب خود را ازدست مى‌دهند و ماهيت پوسيده خود را عريان مى‌سازند. فقط کافيست به واکنش آمريکا و دولت‌هاى اروپايى به اين جنگ نگاه کنيم تا درستى اين گفته مارکس را درک کنيم. يک شبه آشکار شد “نظم بين المللى متکى بر قانون” چيزى جز قوانين جنگل را برسميت نمى شناسد. اکنون مى‌توان فقط به پشتوانه يک برچسب ساده (“طرفدار پوتين”!) عين راهزن‌هاى قرون وسطى اموال هر کسى را غارت کرد. حتى مسابقات ورزشى اکنون به يکى ديگر از صحنه‌هاى جنگ عليه “پوتين تبهکار” تبديل شده اند. مطبوعات “آزاد” دنياى سرمايه‌دارى همگى٬ بدون حتى يک استثناء٬ يک شبه به عروسک کوکى‌هاى نوازنده کنسرت گوش‌خراش جنگ افروزان ناتو تبديل شدند. حتى پوتين که ٢٠ سال است ادعاى سياست‌مدارى و پراگماتيزم را به وجه مشخصه تبليغاتى خود تبديل کرده بود٬ يک شبه نشان داد که فرزند شايسته تزار و استالين است. به فرمان او تظاهرات ضد جنگ در روسيه را با يک اتهام “خيانت به وطن”٬ سرکوب کردند٬ کارى که حتى تزار نيکلاس نتوانست انجام بدهد. در پارلمان انگليس٬ “مهد دموکراسى در جهان”٬ درست عين عکس برگردان پوتين٬ تظاهرات ضد جنگ در لندن را “ستون پنجم پوتين” خواندند. بعلاوه به ناگهان معلوم شد همه دولت‌هاى سرمايه‌دارى که قبل از اين جنگ به بهانه مبارزه با تورم سرگرم برنامه‌ريزى براى راه اندازى موج جديدى از حملات عليه قدرت خريد توده‌‌‌ها بودند (تورمى که خودشان تحت عنوان “تسهيلات پولى”  با اعطاى تريليون‌‌‌ها دلار به سرمايه‌داران ايجاد کرده‌اند)٬ در واقع هنوز ميلياردها دلار اضافى براى دامن زدن به آتش جنگ در صندوق دارند. پول براى اجراى وعده‌هاى دروغينى که براى مبارزه با بحران اقليمى همين سال پيش دادند در دست نيست٬ اما براى پرکردن جيب اسلحه فروشان آمريکايى فقط اروپا نزديک نيم تريليون دلار در سال آينده خرج خواهد کرد. از آن بدتر٬ با شليک اولين گلوله در جنگ حتى خود بحران اقليمى کاملاً از ياد رفت. آمريکا بدون کوچکترين شرمى و به سرعت ماوراء صوت با کاسه گدايى به پابوسى “آزادى” خواهانى مثل محمد “اره برقى” بن سلمان رفت. دولت آمريکا که عليرغم شکست در پروژه انقلاب مخملى ورژيم چنج در ونزوئلا٬ “حکومت واقعى ونزوئلا” را در خارج از کشور تعيين کرده بود٬ به ناگهان همان عروسک “واقعى” را رها کرد و به گفته خود عروسک بدون اطلاع او٬ براى خريد نفت مستقيماً با حکومت ونزوئلا وارد مذاکره شد. اما جايزه دورويى را حتماً بايد به دونالد ترامپ يکى از احمق‌ترين و فاسدترين رئيس جمهورهايى که دموکراسى دروغين آمريکا تا کنون تحويل جهان داده اعطاء کرد که روز اول از “زرنگى” پوتين تمجيد کرد و روز دوم ادعا کرد اگر او در کاخ سفيد بود زيردريايى اتمى مسلح به سلاح هسته اى را به سواحل روسيه مى‌فرستاد. صحبت استفاده از سلاح‌هاى هسته اى “تاکتيکى” اکنون به عنوان “يکى از گزينه‌هاى روى ميز” امرى عادى شده است.

اما جنگ فقط سنگ محک دولت‌‌‌ها نيست. جنگ جهانى اول نشان داد که هيچ پديده‌‌‌‌اى بهتر ازجنگ ماهيت ضد کارگرى سوسياليست‌هاى دروغين را نشان نمى‌دهد. نظريات عجيب و غريب وغالباً ضد و نقيضى که درواکنش به اين جنگ ارائه شده درعرض چند روزعمق بحران چپ را که تا ديروز بسيارى به ابعادش پى نبرده بودند٬ آشکار ساخت. روشن شد که جريانات به اصطلاح چپ و سوسياليست اکنون طيفى وسيع ازهوراکشان افراطى پوتين گرفته تا عروسک کوکى‌هاى امپرياليزم آمريکا را دربرمى‌گيرند! چپ بودن و سوسياليست بودن که زمانى براى کارگران و زحمتکشان معرف سنت و واقعيتى بودند اکنون هرگونه  وجه مشخصه‌‌‌‌اى را از دست داده‌اند. فاجعه اينجاست که اين دو انتهاى طيف٬ درواقع معرف بخش اعظم آن است. دراين وانفسا بايد با ذره بين دنبال يک تحليل از چپ و سوسياليست واقعى بگرديد. وازآن بدتر٬ به نظرمى‌رسد که اين جمع متشکل از دو انتهاى افراطى را نيز درواقع نمى‌توان جمع ناميد چرا که تمايل به مواضع امپرياليزم آمريکا٬ با يا بدون جيره ومواجب٬ آگاهانه يا ازروى بلاهت٬ وجه کاملاً غالب است. اگرتصور مى‌کنيد اين گفته‌‌‌‌اى اغراق آميز است فقط بطور راندوم ١٠ تا را مطالعه کنيد وبه تحليل‌هاى حضرات درباره اين جنگ نگاه کنيد. شايد برجسته ترين ايرادى که دراغلب اينهامى‌بينيم٬ سطحى بودن برخورد به خود مسئله جنگ است. به ناگهان همه هم صدا با دولت آمريکا جنگ فعلى را با “اشغال نظامى اوکراين توسط روسيه” تعريف مى‌کنند. وسيس ازهمين مشاهده ساده تمام مواضع بعدى خود را استنتاج مى‌کنند. بنابراين٬ روسيه تجاوزگراست واکراين مظلوم. بنابراين عمده‌ترين وظيفه سياسى دفاع ازحق تعيين سرنوشت مردم اکراين است. بنابراين٬ مسلح کردن مردم اکراين براى مقاومت در مقابل ارتش روسيه شعار اصلى است. اغراق نيست اگر بگوييم ٩٠% اين طيف عينهمين منطق را تکرار کرده است. اينکه اين منطق قلابى آيا فرمايشى است يا واقعاً بطور مستقل درذهن اين جريانات بروز کرده آن چنان مهم نيست که نتيجه عملى آن. و آن چيزى نيست جزتکرارخواست‌هاى ناتو. يعنى دامن زدن هرچه بيشتر به آتش جنگ. اين وسط جايزه بلاهت يا وقاحت را بايد به کسانى داد که با ادبيات “مارکسيستى” اين همکارى و همدستى با نظامى‌گرى ناتو را دفاع از “حق تعيين سرنوشت” مردم اکراين قلمداد مى‌کنند. اما آيا شوروى شکست خورده٬ اين حق را برسميت نشناخت؟ آيا ٣٠ سال از عمر دولت مستقل اکراين نگذشته است؟ آيا اين دولت مستقل به نقد از حق تعيين سرنوشتش براى همکارى و همدستى با يک پيمان نظامى عليه روسيه استفاده نکرده است؟ جالب اينجاست که سياست مداران جمهورى خواه آمريکا همين دولت را که اکنون قهرمان “دنياى آزاد” درمبارزه براى حق تعيين سرنوشت شده است٬ “حتى فاسدتر از پاکستان” مى ناميدند! دفاع از “حق تعيين سرنوشت” براى چنين دولت بورژوايى فاسدى دراين وضعيت مشخص مى‌تواند چه معنايى داشته باشد جز دفاع از حق نوکرى ناتو وحق چاقوکشى براى همسايه درازاى “کمک مالى”؟ جايزه اسکاروقيح ترين اينگونه توجيهات را بايد به “پروفسور جيلبر آشکارداد که در “دفاع از حق تعيين سرنوشت براى اکراين”٬ اسم اينگونه هوراکشى‌‌‌ها براى نظامى گرى ناتورا “آنتى امپرياليزم راديکال” گذاشته است! 

قدرى بيشتر خود ماهيت جنگ را بشکافيم. هرچند جنگ مشخص فعلى با ورود ارتش روسيه به اوکراين آغاز شده است و دولت روسيه نيز امروزه چيزى بيش از نوع عقب افتاده‌اى از انواع و اقسام دولت‌‌هاى تجاوزگرسرمايه‌دارى نيست٬ اما اين جنگ سابقه ديرينه‌ترى دارد وکارگردان اصلى آن بوضوح دولت آمريکاست.دست کم در اين واقعيت کوچکترين ترديدى نيست که دولت آمريکا از چند سال پس از فروپاشى شوروى تا کنون مشغول گسترش ناتو تا مرزهاى روسيه و اجراى سياست‌هايى چند جانبه و گسترده اى ‌براى منزوى ساختن وتضعيف اين رقيب ديرينه بوده است. ارزيابى استراتژيک سياست خارجى دولت آمريکا بعد از فروپاشى شوروى که اسناد آن در همان اوائل دهه ٩٠ فاش شد٬ امروزه ديگر کاملاً علنى شده‌اند. علیرغم خوش‌بينى آدم‌‌هاى کورى که در انتظار صلح و صفا در دهکده جهانى بودند دو محوراصلى اين استراتژى جديد يکى اتخاذ سياست يک جانبه گرايى بود (يعنى حمله نظامى به هرجايى که آمريکا تصميم بگيرد امنيت اورا بخطرانداخته است) وديگرى تضعيف وانهدام هر گونه نيروى نظامى مستقل دردنيا که بتواند هژمونى آمريکا را بخطر اندازد (مثل چين و روسيه). متلاشى ساختن يوگسلاوى٬ استقرار پايگاه‌‌هاى موشکى در اروپاى شرقى و تلاش براى راه اندازى انقلابات مخملى و رژيم چنج در سرتاسراروپاى شرقى وحتى خود روسيه فقط چند فقره از دسيسه‌‌هاى دائمى آمريکا در٣٠ سال اخير بوده‌اند. حتى يک روز قبل از آغازاين جنگ بايدن مى‌توانست با دو جمله از وقوع آن جلوگيرى کند؛وعده عضويت اکراين در ناتو را پس بگيرد و به برگزارى مذاکرات جدى ناتو با روسيه پيرامون مسئله امنيت اروپا رضايت بدهد. حتى امروز مى تواند با همين دو قول به جنگ خاتمه دهد. اما دولت آمريکا همان‌طور که بارها نشان داده است براى پيشبرد منافع خود از قربانى کردن هيچ کشورى و هيچ مردمى ابا نخواهد کرد. براى آمريکا و ناتو اگر بتوان به اين وسيله روسيه را تضعيف کرد٬ تخريب کامل اکراين و آوارگى ميليون‌‌‌ها اکراينى کمترين بهايى است که بايد مشتاقانه پرداخت شود.

رژيم فعلى در روسيه٬ پوتين و اليگارش‌‌هاى آن که اکنون”تبهکار”شده‌اند٬ در واقع خود محصول مداخله  آمريکا در شوروى شکست خورده براى خصوصى سازى اقتصاد دولتى بود. به کمک جناح يلتسين در حزب کمونيست و با تقسيم منابع عظيم دولتى بين تعدادى از بوروکرات‌‌هاى سابق و دستگاه مافيايى توزيع در روسيه٬ يک شبه از هيچ و پوچ يک طبقه جديد سرمايه‌دار ايجاد کردندوقدرت را به دستشان دادند. براى اجراى اين طرح خود آمريکا ميلياردها دلار به روسيه کمک کرد.امروز اين طبقه جديدعملاً روسيه را به يکى از انواع و اقسام “جمهورى‌‌هاى موز” اوائل قرن بيستم تبديل کرده است.صنايع توليدى روسيه جز با استثنائاتى (مثل بخش نظامى)  تقريباً بطور کامل از بين رفته‌‌اند و امروزه روسيه فقط به شکرانه فروش مواد خام در بازار جهانى زنده است. بنابراين اين هيات حاکمه نه رقيبى است براى سرمايه‌دارى جهانى و نه مثل طبقه حاکمه آمريکا و يا اروپا انگيزه‌اى براى کشورگشايى دارد. چرا که نه سرمايه‌اى دارد که بخواهدبزور به جايى صادر کند و نه جنسى که بزور به کسى بفروشد. البته اين بزرگترين کشور دنيا بزرگترين منابع مواد خام دنيا را نيز در اختیاردارد. در ضمن تقريباً تمامى مواد خام مورد نياز سرمايه‌دارى جهانى در روسيه وجود دارد. و از همه اينها گذشته مسلح به سلاح‌‌هاى اتمى نيز هست. بنابراين فروشنده‌اى است که مى‌داند همواره خريدار دارد و کسى هم نمى تواند مواد خامش را از دستش بگيرد. چرا بايد يک  چنين کشورى با با کسى دعوايى داشته باشد؟ خود دولت روسيه دائما تلاش کرده است که در دهکده جهانى آمريکا کلبه‌اى نيز براى خود دست وپاکند. اما در عين حال اگر اقتدارش زير سوال برود و يا خطرى جايگاه انحصارى‌اش در کنترل اين منابع عظيم را تهديد کند٬ البته ساکت نخواهد نشست. هم زور آن را دارد که با زور  هر دولتى منجمله آمريکا مصاف بدهد و هم روى آن چنان مقدارى از مواد خام نشسته است که با صادر نکردنشان بتواند کل روال اقتصاد جهانى را تهديد کند! اين مسئله پيچيده‌‌‌‌اى نيست که فهم آن چپ‌هاى قلابى ما را اينقدر گيج کرده است.

حتى بسيارى از قلم به مزدان وسائل ارتباط جمعى آمريکايى ادعا نمى‌کنند که آمريکا توقع چنين عکس‌العملى را در اکراين نداشت. بر عکس هر چه بيشتر روشن مى‌شود که بيش از هر کسى اين دولت آمريکا ست که نه تنها سال هاست مشتاق براه افتادن اين جنگ بوده بلکه آگاهانه براى تحقق آن تلاش کرده است. بنابراين سناريوى جنگ روشن است. آمريکا و به اصطلاح”متحدينش” (يعنى امپرياليزم اروپايى و ژاپنى مستقل سابق و مجرى‌‌هاى دون پايه فعلى اوامر آمريکا) با وقوف کامل به همه عوامل فوق٬ نه تنها تحريکات خود عليه روسيه را دست کم از بحران ٢٠٠٨ جهانى به بعد بطور علنى ادامه دادند، بلکه به کمک يک انقلاب مخملى “نارنجى”٬ يک کودتاى “ميدانى” (که عملاً ارتش و دستگاه امنيتى اکراين را به گردان‌هاى فاشيست‌‌‌ تحويل داد)٬ و وعده عضويت در ناتو و اقتصاد مشترک اروپا٬ نشان دادند که اين نه فقط تحريک بلکه تهديدى جدى و با چنگ و دندان است. بنابراين راز اين جنگ در اين نيست که چرا روسيه به اکراين تجاوز کرد بلکه این که چرا آمريکا روسيه را تحريک کرد. مسئوليت کشتار و تخريب اين جنگ تماماً و کاملاً بدوش دولت آمريکا و ناتوست٬ حتى اگرتماما بدست ارتش روسيه صورت بگيرد. و اگر دادگاه بين‌المللى اين مضحکه فعلى نبود کمترين تنبيهى که براى اين جرم قائل مى‌شد٬ انحلال ناتو و پرداخت غرامت جنگى توسط آمريکا به تمام مردمى بود که بخاطر ناتو متضرر شده‌اند. منجمله مردم روسيه و بلاروس.

بعلاوه٬ در اکراين ماجرا فقط يک جنگ نيست بلکه ترکيب در هم تنيده‌اى است از چندين جنگ که با مداخلات آمريکا هرچه وخيم‌‌‌‌‌تر شده‌اند. در وهله نخست در اکراين جنگى داخلى در جريان بوده است که در جنگ جهانى دوم و اشغال اکراين توسط ارتش آلمان نازى ريشه دارد. اکراين به يکى از بزرگترين صحنه‌‌هاى جبهه جنگ آلمان عليه شوروى تبديل شده بود. در اين جنگ بخش عمده‌اى از نيروهاى ناسيوناليست و دست راستى اکراين بويژه در غرب کشور با نيروى اشغالگر نازى‌‌‌ همکارى مى‌کردند٬ در صورتى که اکثريت مردم بويژه در شرق اکراين با شوروى و ارتش سرخ متحد شده بودند. گذشته از شرکت توده‌‌‌‌اى در جنگ‌هاى پارتيزانى بيش از ٥ ميليون اکراينى به ارتش سرخ پيوستند. جنگ بين آلمان و شوروى در اکراين بزرگترين تعدادکشته‌‌هاى نظاميان و مردم غير نظامى در جنگ جهانى دوم را به خود اختصاص داده است. بعد ازپيروزى شوروى و گسترش سيستم استالينيستى به اکراين٬ اين جنگ داخلى در شکل اوليه و توده‌اى‌اش پايان گرفت٬ اما بصورت خرابکارى گروه‌‌هاى ناسيوناليست و فاشيست عليه “روس‌‌هاى اشغالگر” همواره ادامه داشته است. در واقع همکارى ناتو با اين جريانات نيز چيز جديدى نيست و در دوره برژنف حتى منجر به اعتراضات رسمى دولت شوروى شد. البته بسيارى از توجيه گران سياست‌‌هاى آمريکا ادعا مى‌کنند که اين حرف درست نيست و ناسيوناليست‌‌هاى اکراينى با ارتش نازى هم جنگيده‌اند. هر چند ذره‌اى از حقيقت در اين عبارت هست اما اين هم کلاً يکى ديگر از دروغ‌هاى شاخدارى است که فقط آمريکا قادر است بگويد و بزور برجهان بقبولاند.اولاً جنگ ناسيوناليست‌‌هاى اکراينى عليه نازيزم منحصر به بخش بسيار کوچکى از ناسيوناليست‌‌‌ها بود و ثانياً فقط در اواخر جنگ و در دوران عقب‌نشينى آلمان از اکراين صورت گرفت. آمريکا همانطور که نازى‌هايى را که بعد از جنگ درخدمت خود گرفت ديگر نازى نمى‌دانست٬ نازى‌هايى که در دوران جنگ سرد با آمريکا همکارى مى‌کردند را نيز نازى نمى‌داند. اما به هيچ وجه نمى‌توان واقعيت همکارى و همفکرى اکثريت ناسيوناليست‌‌هاى اکراين با آلمان هيتلرى را انکار کرد. آن چه مسلم است، بعد از استقلال اکراين  اکثريت قريب به اتفاق نيروهاى ناسيوناليستى که اکنون از سوراخ‌‌‌ها بيرون آمده بودند٬ از لحاظ ريشه‌‌هاى تاريخى٬ سازمانى و اعتقادى از همان گروه‌‌هاى فاشيستى زمان جنگ تشکيل شده بودند. اين را هم داشته باشيد که تمام شواهد تاريخى نشان مى‌دهند فاشيزم اکراينى به مراتب مرتجع‌تر٬ نژادپرست‌‌‌‌‌تر و آدم کش‌‌‌‌‌تر از نازى‌‌‌ها بوده است. به کمک ناتو، و دقيقتر، مداخلات مستقيم دولت آمريکا، اين جريانات اولترا ارتجاعى توانستند روسيه‌ستيزى رابه روس ستيزى تبديل کنند. جنگ داخلى مردم اکراين عليه نازى‌‌‌ها  و سازشکاران اکنون به جنگ “اکراينى‌‌هاى اصيل” عليه روس‌‌هاى اکراينى تغيير شکل داده است. امروزه تقريباً بيش از دو دهه است که “روس زدايى” به يکى از ارکان مهم ودائمى سياست هيات حاکم در اکراين تبديل شده است. مى‌توان تصور کرد که روس ستيزى فاشيستى در کشورى که نزديک به ٣٠% آن را روس ها تشکيل مى‌دهند تا چه اندازه می‌تواند جنگ افروز باشد.

البته بايد اشاره کرد که روسيه ستيزى مختص نيروهاى ناسيوناليست و فاشيست نبود بلکه در اذهان توده‌اى نيز شکل گرفته بود. و اين در واقع جنگ دومى است که با جنگ اولى گره خورده است. اکراين از بالا و به زور “ارتش سرخ” به شوروى برگشت و با بيش از چهار دهه ديکتاتورى استالينيستى طبعاً انزجار از سيستم حاکم به انزجار از روسيه تبديل شده بود. اکراين يکى از پيشرفته‌ترين جمهورى‌‌هاى شوروى بود و مخالفت اکراينى‌‌‌ها با کنترل مسکو نيز يکى از قوى‌ترين گرايش‌‌هاى گريز از مرکز در اروپاى شرقى محسوب مى‌شد. قبل از مجارستان يا چکسلواکى اين در اکراين بود که بخشى از حزب کمونيست حاکم به مخالفت با مسکو بلند شد. امتيازات دوره خروشچف به اکراين (منجمله الحاق کريمه به اکراين) که در دوره برژنف نيز ادامه داشت٬ تا حدى جلوى انفجار اين موج ضد شوروى را گرفت٬ اما بعد ازاستقلال اکراين اين موج با شدت بيشترى مجدداً براه افتاد. بنابراين به هيچ وجه نبايد احساسات ضد مسکو را تماماً به گردن نيروهاى فاشيست انداخت. در همه کشورهاى اروپاى شرقى نيز ٤٠ سال حاکمیت استالينيزم گرايش به دورى از روسيه و تمايل به غرب را به گرايشى واقعى و توده‌اى تبديل کرده بود. حتى برخى از جريانات سوسياليست و چپ اکراينى در “انقلاب ميدان” شرکت داشتند،نه به خاطر دنباله‌روى از فاشيست‌‌‌ها يا غرب زدگى بلکه به دليل اينکه دورى از روسيه را شرط اول رهايى مى‌دانستند. اما با کودتاى ميدان و بقدرت رسيدن ترکيبى از نيروهاى دست راستى طرفدار غرب و سپردن دستگاه نظامى امنيتى به جريانات فاشيستى٬ آمريکا توانسته است هم جنگ داخلى و هم جنگ عليه استالينيزم را به يک جنگ ارتجاعى واحد اکراينى‌‌‌ها عليه روس‌‌‌ها تبديل کند. نتيجه چيزى نيست جز همدستى هر چه بيشتر دولت اکراين با نظامى‌گرى ناتو عليه روسيه  و آب تطهير ريختن به جنگ ناسيوناليست‌هاى اکراينى عليه روس‌‌هاى خود اکراين. امروزه بيش از ٤٠% نيروى نظامى اکراين را گردان‌هاى فاشيستى تشکيل داده‌اند (با بيش از ١٠٠ هزار سرباز مسلح و تعليم ديده توسط ناتو).

اما اين هردو جنگ را نمى‌توان بدون جنگ اساسى‌ترى که در اکراين جريان داشت در نظر گرفت و آن هم جنگ طبقاتى است. اکراين در ضمن يکى از صنعتى‌ترين جمهورى‌هاى شوروى بود و طبقه کارگر آن يکى از متشکل‌ترين و سياسى‌ترين بخش‌‌هاى آن را تشکيل مى‌داد. يکى از دو حکومت خود مختارى که بعد از کودتاى ميدان در شرق اکراين در منطقه دنباس شکل گرفتند برخلاف تبليغات ناتو نه تنها زائده  پوتين نيست بلکه در واقع توسط ترکيبى از جريانات کارگرى٬ سوسياليستى و آنارشيستى رهبرى مى‌شوند. در مبارزه عليه فاشيزم در اکراين طبقه کارگر منطقه دنباس همواره نقش مهمى را در دست داشته است. منجمله و بخصوص بعد از کودتاى ٢٠١٤.  و به همين خاطر همواره يکى از اهداف دايمى حملات گردان‌‌هاى فاشيستى بوده است که از کودتا به بعد با حمايت دولتى نه تنها در دنباس آزادانه به کارگر کشى دست زده است (دست کم بين ١٠ تا ٢٠ هزار نفر در اين دو منطقه از ٢٠١٤ تا کنون) بلکه در سراسر اکراين نيز به گروه ضربت سرمايه دارى عليه طبقه کارگر تبديل شده است. سرمايه‌دارى اروپايى با وعده عضويت در اتحاد اروپا سياست آگاهانه‌اى را براى تخريب صنايع اکراين٬ تضعيف طبقه کارگر و تبديل اکراين به جمهورى موز ديگرى که نقش آن توليد مواد خام کشاورزى براى اروپاست دنبال کرده است. اکراين صنعتى اکنون افتخار مى‌کند که “انبار غله” دنيا شده است. بدين ترتيب آمريکا و اتحادیه اروپا به کمک يک هيات حاکمه فاسد و مسلح به گردان‌‌هاى فاشيستى، عمده‌ترين بخش طبقه کارگر اکراين را به دامن پوتين رانده است که اکنون بتواند تلاش هيات حاکمه براى سرکوب کل طبقه کارگر رابه جبهه ديگرى در جنگ براى “دفاع از ميهن” اکراينى تبديل کند. بقول رزا اکنون کارگران اکراين “گلوی يکديگر را پاره مى‌کنند.”

در چنين وضعيتى جنگ اکراين را “جنگ بين امرياليست‌ها” ناميدن جز اغتشاش ذهنى چيز ديگرى نيست. اول اينکه با استفاده از اين برچسب  هيچ چيز مهمى گفته نشده و هيچ مسئله‌‌‌‌اى حل نشده است. اثبات آن را مى‌توان در نتايج متناقض خودتحليل‌هايى که با عصاى “جنگ بين امپرياليست‌ها” آغاز مى‌کنند٬ مشاهده کرد: هم طرفدارى از روسيه٬ هم آمريکا و هم بى‌طرفى! هم در “چپ” ايرانى و هم جهانى٬ هرسه را داشته‌ايم. دليل آن نيز بسيار ساده است: هر جنگى بين دو دولت امپرياليست “جنگ بين امرياليستها” به معنايى که لنين در جنگ جهانى اول بکار مى‌گرفت٬ نيست.  مثلاً٬ جنگ بين انگليس و آلمان هم در جنگ جهانى اول و هم دوم جنگ بين امپرياليست‌‌‌ها بود٬ اما شعار سوسياليست‌‌‌ها در اولى در هر دو کشور اين بود که سربازان به جاى کشتن يکديگر به افسران خود شليک کنيد٬ در صورتى که در دومى اگر عين همين شعار را  تکرار مى‌کرديد خود سربازان شما را مى‌کشتند! بنابراين در جهانى که همه دولت ها سرميه دارى شده اند نيز صرف امپرياليستى عمل کردن يا نکردن  ماهيت جنگ و در نتيجه نحوه برخورد نيروهاى سوسياليست را تعيين نمى‌کند.

سرمايه به مثابه ارزش خودافزا ذاتا جهانى است چرا که برخلاف زمين و معدن به قلمرو خاصى گره نخورده است و بنابراين ذاتا توسعه طلب نيز هست. دولت‌‌هاى سرمايه‌دارى نيز به مثابه “هيات اجرايى کاپيتاليزم” ذاتا تجاوز گر و چپاول‌گرند. اينکه تا چه اندازه و به چه شکلى بتوانند اين ذات را به نمايش بگذارند٬ البته به زور نظامى و بنيه مالى آنها و مراحل رشد سرمايه‌دارى جهانى بستگى دارد. بنابراين برخلاف تصور عده‌اى که فکر مى‌کنند براساس تعريف لنين٬ امپرياليزم يعنى رقابت بين اليگارشى‌‌هاى مالى کشورهاى مختلف و جنگ براى تقسيم دنيا و از آنجا که ديگر جنگى در نگرفته است پس امپرياليزم نيز از بين رفته است٬ تا زمانى که سرمايه‌دارى در جهان حاکم است دولت‌‌هاى قلدرترآن امپرياليستى عمل خواهند کرد. يا بصورت منفرد و در تخالف با يکديگر و يا بصورت بلوکى و جمعى به سرکردگى قدرت برتر. جزوه لنين در باره امپرياليزم چيزى نيست جز تشريح اين وضعيت در مرحله خاصى از رشد سرمايه‌دارى جهانى و شرايط خاصى که منجر به جنگ جهانى اول شدند و نه تعريفى عمومى از امپرياليزم براى همه دوران‌ها. خود لنين تاکيد دارد که آن امپرياليزمى که او در باره‌اش نوشته است معرف مرحله خاصى از رشد سرمايه‌دارى است. بيش از يک قرن از آن مرحله مى گذرد. امرياليست بودن تغيير نمى‌کند بلکه امپرياليستى عمل کردن است که با شرايط زمانى و مکانى تغيير شکل مى‌دهد.

سرمايه حتى قبل از غلبه وجه توليد سرمايه‌دارى تجاوزگربود. در واقع اشکال اوليه سرمايه٬ يعنى سرمايه پولى و تجارى٬ نخست در صحنه جهانى و به واسطه بازار جهانى اهميت پيدا کردند. بنابراين غلبه سرمايه بر بازار جهانى بر غلبه وجه توليد سرمايه‌دارى در انگلستان مقدم است. سرمايه انگليسى حتى قبل از انقلاب صنعتى “امپراتورى بريتانياى کبير” را در اختيار داشت و در جهان “اربابى” مى‌کرد. اساساً فرایند انباشت اوليه سرمايه در اروپاى شمالى و غربى را نمى‌توان بدون نقش مرکزى غارت طلا ونقره جهان توسط چند کشور اروپايى توضيح داد. بقول مارکس داستان انباشت اوليه سرمايه با “حروف خون و آتش” نوشته شده است. کافيست فقط نقش استعمارى انگلستان را در آمريکا٬ هندوستان و ايرلند به ياد بياوريد تا مفهوم اين جمله مارکس روشن شود.

بدين ترتيب گلوباليزاسيون يا جهانى‌سازى نيز صرفاً مرحله خاصى است از جهانى بودن و جهانى عمل کردن سرمايه. این مرحله به همان اندازه امپرياليستى و تجاوزگرانه است که سه قرن پیش با انهدام کشاورزى ايرلند و تبديل آن به انبار سيب زمينى انگلستان امپریالیستی و تجاوزگرانه بود. پس چرا هزاران آکادميسين بورژوا هزاران جلد کتاب در باب ويژگى گلوباليزاسيون نوشته‌اند؟ به این خاطر که بوژواليبرال‌‌هاى چپ نما بتوانند ادعا کنند که اکنون نقش دولت-ملت‌‌‌ها کمرنگ شده و ديگر نمى‌توان از امپرياليزم صحبت کرد! به این خاطر که اکنون بتوانند در باره “تضاد” دولت ملت‌‌‌ها با گلوباليزاسيون قلم‌فرسايى کنند. يعنى دقيقاً به اين خاطرکه به اين روياى ايدئولوژى بورژوايى اندر باب ايجاد”نظم بين المللى متکى بر قانون”گوشت و استخوان نيز بدهند. بياد بياوريم که اغلب اين “تئورى”‌‌‌ها در باره گلوباليزاسيون و “نظم جديد” پس از فروپاشى شوروى نوشته شده‌اند. بطورى که امروزه بسيارى فکر مى‌کنند که از لحاظ تاريخى “گلوباليزاسيون” پس از فروپاشى شوروى فرا رسيد. گذشته از اينکه هيچ چيز مسخره‌‌‌‌‌تر از اين نيست که هرج و مرج سرمايه‌دارى حاکم بر جهان را “نظم” بناميم٬ قوانين اين “نظم” و نهادها و مقرراتى که ضامن اطاعت از آن بودند تقريبا همگى در دهه ١٩٧٠ يعنى نزديک به دو دهه قبل از فروپاشى شوروى فراهم شده بودند. اتفاقا يکى از مهمترين دلايل فروپاشى خود شوروى اثرات گلوباليزاسيون بود. نکته ديگر اينکه با گلوباليزاسيون ناميدن ٤ دهه اخير  سوتفاهم ديگرى نيز در تحليل‌‌‌ها راه پيدا کرده است. تو گويى “جهانى‌سازى”چيزى است ويژه و جدا از “جهانى شدن” سرمايه‌دارى. اما بدون “جهانى شدن” سرمايه‌دارى در سه دهه بعد از جنگ جهانى دوم٬  “جهانى‌سازى” چهار دهه بعدى را نيز نمى‌توان توضيح داد.  موتور محرک “جهانى شدن” سرمايه بعد از جنگ وهمچنين “جهانى‌سازى” ٤ دهه بعد هردو دولت آمريکا بود.[۲]

صحبت از تضاد بين گلوباليزاسيون و دولت-ملت‌‌‌ها يعنى باور به اينکه گلوباليزاسيون از آسمان نازل شده است. اين حرف عين باور به تضاد بين چاقو و دسته آن است. توگويى جهانى‌سازى نه تنها محصول اقدامات دولت-ملت‌‌‌ها نبوده بلکه آنها را نيز غافلگير کرده است! اما قوانين اين “نظم” را دولت‌‌هاى سرمايه‌دارى نوشته‌اند و همان طور که پيامدهاى جنگ اکراين نشان داده است همه اين قوانين نيز مى‌توانند يک شبه توسط همان دولت‌‌‌ها تغيير کنند.

آنچه که اينجا بايد دقت کرد خود تغييرى است که در وضعيت امپرياليزم جهانى بعد از جنگ صورت مى‌گيرد. پايان گرفتن دوران جنگ‌‌هاى بين امپرياليست‌‌‌ها نه به خاطر برطرف شدن نياز دولت‌هاى سرمايه‌دارى به امرپاليستى عمل کردن بلکه نتيجه مستقيم پيروزى آمريکا در جنگ جهانى دوم بود. يعنى نه فقط شکست نظامى و ورشکستگى مالى امپرياليزم آلمان و ژاپن و تضعيف شديد امپرياليزم انگليس و فرانسه بلکه غلبه بدون چون و چراى امپرياليزم آمريکا بر همه کشورهايى که در زمان لنين امپرياليست ناميده مى‌شدند. آمريکا٬ عين جنگ جهانى اول٬ فقط زمانى وارد جنگ شد که بازنده و برنده جنگ ديگر کم و بيش روشن شده بودند. خود چرچيل در خاطراتش مى‌گويد او عاقبت با جدى شدن خطر پيروزى شوروى توانست آمريکا را به مداخله نظامى در جنگ راضى کند. بنابراين نه تنها ارتش آمريکا بالنسبه دست نخورده از اين جنگ بيرون آمد بلکه اقتصادآمريکا نيز به شکرانه جنگ به مراتب قوى‌‌‌‌‌تر از قبل شد. به عنوان مثال از بيش از ٦٠ ميليون کشته در اين جنگ٬ حدود ٤٠٠ هزار را آمريکا متحمل شد(مقايسه کنيد با نزديک به ٤٠ ميليون کشته برای روسيه)در حاليکه صادرات آن در همين دوره بيش از ٢٠٠% افزايش يافت. شکاف بزرگ بين اقتصاد آمريکا با مابقى جهان از اين دوره آغاز مى‌شود.  آمريکا نه تنها اغلب پايگاه‌هاى نظامى دوران جنگ را در آسيا و اروپا حفظ کرد بلکه در لباس فرشته نجات و به کمک “برنامه مارشال” سرمايه‌دارى اروپا و ژاپن را چنان به آمريکا گره زد که ديگر جدا کردنشان غير ممکن شود. پروسه ادغام  اليگارشى‌هاى مالى ملى و عمده شدن اليگارشى‌هاى بين المللى نيز در همين دوره شدت مى‌گيرد. بدين ترتيب بنياد‌هاى “نظم جهانى”  جديدى که از دهه ٧٠ برپا مى‌شود  و بسيارى از نهاد‌‌‌ها و مقرراتى که آن را سرپانگه ميدارند٬ در همان دهه اول بعد از جنگ پى‌ريزى شده بودند.

“پيمان” نظامى ناتو يکى از مهمترين اين ابزارها براى حفظ سيادت آمريکاست. اين پيمان که ادعا مى‌شد پيمانى است دفاعى براى جلوگيرى از خطر کمونيزم٬ در واقع از همان آغازسازمانى تهاجمى بود و نه فقط عليه شوروى (تنها قدرت نظامى ديگرى که پس از جنگ جهانى دوم سرپا مانده بود) بلکه همچنين براى به انقياد کشيدن امپرياليزم اروپايى. وحشناک‌ترين کابوس براى سرمايه داى آمريکا از دست دادن اروپا و ده‌ها برابر وحشتناک‌‌‌‌‌تر نزديکى اروپا به شوروى بود. اگرآمریکا امروزه اين چنين از قدرت اقتصادى چين وحشت زده شده است٬ نزديکى فرضی آلمان به روسيه (بزرگترين توليد کننده صنعتى و بزرگترين منبع مواد خام) رقيب به مراتب خطرناک‌تری برایش ایجاد خواهد کرد. بنابراین جنگ سرد هم وسيله‌اى بود براى توجيه نظامى‌گرى آمريکا در لباس ژاندارم دنيا و هم وسيله‌‌‌‌اى براى جلوگيرى از هرگونه نزديکى بين شوروى و اروپا. امروزه نيز عيناً همان است. اين دو هدف ناتو تغييرى نکرده‌اند. بنابراين امپرياليزم آمريکا حاضر است اکراين را نابود کند ودنيا را به ورطه جنگ هسته‌اى سوق دهد به شرط آنکه نقش “قانون” گذارى آمريکا در جهان و سيادت دلار از دست نرود و از آن بدتر آلمان به روسيه نزديک نشود.

پس از “تثبيت” اروپاى جنگ زده و تامين “امنيت اروپايى”٬ نوبت برنامه مشابهى براى “نجات” کشورهاى “جهان سوم” فرا رسيد. بر خلاف امپرياليزم اروپايى که کشورهاى حاشيه‌‌‌‌اى را صرفاً به منابع مواد خام و بازارى براى مصنوعات خودشان تبديل کرده بود٬ امپرياليزم آمريکايى به “توسعه اقتصادى” و رشد مناسبات سرمايه‌دارى در اين کشور‌‌‌ها علاقمندشد. با مديريت نهادهاى بين‌المللى ساخته و پرداخته دولت آمريکا و در مشارکت با بورژوازى بومى در جهان سوم٬ پروسه “صنعتى کردن” کشورهاى عقب افتاده (ايجاد صنايع مونتاژ) نيز آغازشد. انتقال تدريجى بخش توليد کالاهاى مصرفى به کشورهاى جهان سوم متعلق به اين دوره است. “انقلاب سفيد” محمد رضا شاه – که طرح اوليه آن توسط بنياد فورد در دوره نخست وزيرى قوام تنظيم شده بود و سپس دردوره مصدق تکميل شد٬ -چيزى جز “برنامه مارشال” براى ايران نبود. (نتيجه آن “انقلاب” توليد بيش از ٧ ميليون تهيدست شهرى  و فراهم کردن زمينه براى ضد انقلاب آخوندى در ايران بود.)

ريشه‌هاى مادى اين تغيير و تحولات در مناسبات بين دولت‌هاى امپرياليستى و بين امپرياليزم و جهان سوم را بايد در آن مرحله مشخص از رشد تراکم و تمرکز سرمايه درآمريکا جستجو کرد. دوران بعد از جنگِ سرمايه‌دارى جهانى به درستى “دوران انقلاب تکنولوژيک مداوم” ناميده شده است. توسعه صنعتى عظيم آمريکا که در خود جنگ و توليد براى جنگ شدت گرفته بود٬ اکنون سرمايه‌دارى آمريکايى را به مرحله‌‌‌‌اى رسانده بود که رشد بخش توليد وسائل توليدى در آن سريعتر از بخش توليد کالاهاى مصرفى شده بود. در چنين اقتصادى منبع اصلى سود افزونه (افزون بر نرخ متوسط سود) در توليد تکنولوژيک وانحصارى کردن تحولات تکنولوژيک است (اخذ رانت تکنولوژيک) و بحران اشباع توليد عمدتاً به صورت اشباع توليد وسائل توليد ظاهر مى‌شود. در اين دوره صدور سرمايه توسط کشورهاى امپرياليستى عمدتاً به کشورهاى ديگر امپرياليستى بويژه آمريکا ست. در اين دوره آمريکا حتى بطور علنى از امپرياليزم اروپايى مى‌خواهد که به سيستم مستعمراتى پايان دهند.

علاقه سرمايه‌دارى آمريکايى به توسعه مناسبات سرمايه‌دارى و”صنعتى کردن” جهان به اين دليل بود که وسائل توليد اضافى را فقط به سرمايه‌دار مى‌توان فروخت. در وهله اول (دو دهه  ١٩٦٠ و ١٩٧٠) صنايع مونتاژى که بدين وسيله در کشورهاى عقب افتاده ايجاد شد فقط مى‌توانستند براى بازار داخلى توليد کنند. سطح پايين بارآورى کار اجازه رقابت در بازار جهانى را نمى‌داد. مثلاً در ايران مطابق تحقيقات بانک جهانى در اوائل دهه ١٣٥٠ مخارج توليد کالاهاى مونتاژشده بطور متوسط بيش از ٣٠% گرانتر از کالاهاى مشابه اروپايى بود (و اين مخارج بالا عليرغم سطح دستمزدهاى پايين و ارزانتر بودن انرژى). و اين يعنى در اين مدل بازار محدود به بازار داخلى است و در نتيجه رشد چنين اقتصادى به سرعت به بوروکراتيزه شدن٬ انحصارى شدن و هرچه بيشتر وابسته شدن  اقتصاد به دولت مى‌انجامد. در بسيارى از اين کشورها منجمله٬ ايران٬ برزيل يا فيليپين٬ نتيجه اين مدل از “صنعتى کردن” بحران‌هاى اقتصادى دهه ١٩٧٠ بود.

در خود آمريکا هجوم سرمايه به بخش توليدات تلکنولوژيک در اين دوره دو پديده جديد و مهم ديگر را به دنبال داشت. اول اينکه اکنون با در دست داشتن کنترل تکنولوژيک٬ خود پروسه توليد هرمحصولى را هم مى‌توان به توليد قطعات متفاوت تقسيم کرد و هم هر قطعه‌‌‌‌اى را در جايى متفاوت ساخت. شکل انحصارات نيز در اين دوره تغيير مى‌کند. اکنون به جاى مثلاً انحصار توليد يخچال با انحصاراتى که اجزا يخچال را مى‌سازند روبرو مى‌شويم. بويژه از دهه ١٩٨٠ به بعد و پيشرفت سريع تکنولوژى کامپيوترى اين پروسه تشديد مى‌شود. موتور محرک  آنچه گلوباليزاسيون ناميده مى‌شود در واقع همين تجزيه توليد اغلب کالاهاى مصرفى به توليد قطعات است. آن سرمايه دارى که انحصار تکنولوژيک در توليد حتى يک قطعه را در دست دارد برايش مهم نيست که آن قطعه در کجا با قطعات ديگر مونتاژ شود. اقتصاد چين حاصل اين دوران است. چين با استفاده از توليد در مقياس عظيم و نيروى کار ارزان و زير کنترل ديکتاتورى تک حزبى٬ به اضافه سرمايه گذارى عظيم خارجى بويژه آمريکايى٬ از اواخر دهه ٩٠ به بعد٬ به کارخانه مونتاژ کل جهان تبديل شده است.  و اگر فقط همان کارخانه مونتاژ باقى بماند دوست امپرياليزم آمريکا نيز خواهد بود. دشمنى با چين از زمانى آغاز شده است که چين وارد توليد مستقل تکنولوژيک شده است.

پديده ديگر اينکه اقتصاد آمريکا در اين دوره به تدريج به يک اقتصاد جنگ دايمى تبديل مى‌شود. برخلاف اين گفته معروف که “جنگ ادامه سياست است با وسائل ديگر” در باره آمريکا بايد گفت سياست ادامه جنگ است با وسائل ديگر! امروزه مهمترين بخش توليد صنعتى در آمريکا بخش نظامى و اسلحه‌سازى است. از جنگ جهانى دوم تا کنون تنها چيزى که در دنيا تغيير نکرده است افزايش دائمى بودجه نظامى آمريکا و تعداد پايگاه‌‌هاى نظامى آمريکا در جهان است. هيچ يک از صادرات محصولات آمريکايى در جهان به اندازه کالاهاى نظامى درآمد ندارند. انقلاب تکنولوژيک مداوم٬ سرمايه‌گذارى در بخش نظامى را به يکى از سودآورترين بخش‌هاى اقتصاد آمريکا تبديل کرده است. هم بخش عمده‌‌‌‌اى از مخارج تحقيقى اين حوزه از ماليات‌‌‌ها تامين مى‌شود و هم محصولات آن همواره به شکرانه قراردادهاى دولتى خريدار دارد. بنابراين کجا بهتر براى تحولات تکنولوژيک و حفظ انحصار تکنولوژيک؟ مضافاً به اينکه با جنگ افروزى دائمى و فروش سلاح به ساير دولت‌‌‌ها همواره مى‌توان محصولات تکنولوژى قبلى را با نسخه‌هاى جديدتر جايگزين کرد. اين پديده که در دهه ٧٠ هنوز فقط به صورت يک گرايش در اقتصاد آمريکا مشاهده مى‌شد در دوره اخير تبديل به عامل تعيين کننده آن شده است.

بدين ترتيب قوانين “نظم بين المللى متکى بر قانون” را نه تنها امپرياليزم آمريکا نوشته بلکه از همان ابتدا قوانينى در خدمت آزاد گذارى سرمايه آمريکايى و درخدمت حفظ هژمونى آمريکا بوده اند. دهکده جهانى بورژوا ليبرال‌هاى ما چيزى جز مجموعه‌‌‌‌اى از حومه‌هاى واشنگتن نيست. چنين دهکده‌‌‌‌اى نه تنها بى کدخدا نخواهد ماند بلکه از آنجا که تعداد پايگاه هاى نظامى آمريکا تقريبا دو برابر تعداد کشورهاى عضو سازمان ملل است٬ احتمالا در کنار هر کلبه اش دو پايگاه نظامى آمريکا نيز پيدا خواهد شد! بنابراين اصرار آمريکا به گسترش ناتو٬ حتى پس از فروپاشى شوروى٬ نه سياستى است که با اين يا آن رئيس جمهور تغيير کند و نه سياستى که به خاطر اين يا آن “دولت اقتدارگرا” وضع شده باشد. جهانى شدن کاپيتاليستى نيازمند جهانى شدن قهر سرمايه دارى است. اما بورژوازى قادر نيست دولت قهر جهانى بسازد٬ بنابراين در هر کشورى به تدريج بخشى از دولت سرمايه دارى در خدمت اين تکليف بين المللى قرار گرفته است. برخلاف توهم شيفتگان “جنبه هاى مترقى گلوباليزاسيون”٬ تضاد اساسى بين گلوباليزاسيون و دولت ملت ها نيست بلکه درون خود دولت-ملت هاست. تضاد بين بخشى که کارگزار دستگاه زور کاپيتاليزم جهانى شده است٬ يعنى آن نهادهايى که هرچه بيشتر در اعماق دستگاه هاى دولتى پنهان شده و ديگر حتى ادعاى پاسخگو بودن به مردم کشور خودشان را نيز ندارند٬ و  آن بخشى از دولت که جامعه مدنى کشور خودش را طرف مقابل مى داند و بايد متوجه سرکوب داخلى شود. ناتو  آن زنجيرى است که اين بخش هاى زور بين المللى را به هم متصل مى کند و در زمان لازم به صف مى کشد. زنجيرى که در ضمن در دست دولت آمريکاست و بواسطه آن از سيادت خود برجهان حراست مى کند. ابر قدرت اقتدارگرا چيزى جز آمريکا نيست. و دقيقا  از آنجا که چنين قدرتى فقط زور را مى‌فهمد تنها آنجايى در استفاده از سلاح جنگ محافظه کار خواهد شد که با زور متقابل يک دولت اقتدارگراى ديگر مواجه شود. اليگارش هاى روس نمى توانند در سرمايه دارى جهانى ادغام شوند چراکه دولت روسيه سهم خود را در کنترل اين زنجير مى طلبد. بنابراين آنهايى که امروزه هم صدا با آمريکا قطعه قطعه کردن “پوتين تبهکار” را  طلب مى‌کنند در واقع فقط قطعه قطعه شدن آتى خودشان را سهل تر کرده‌اند.

نه مبارزه عليه امپرياليزم را مى‌توان از مبارزه عليه سرمايه‌دارى جدا کرد و نه مبارزه از سرمايه‌دارى را از مبارزه عليه امپرياليزم. آن چپى که اولى را فراموش کرد٬ جاده صاف کن ضدانقلاب آخوندى شد و آن چپى که دومى را انکار مى کند درواقع  همان راست مفلوکى است که قصد مبارزه با سرمايه‌دارى را نيز ندارد.

ارديبهشت  ۱۴۰۱