Tohtori Marx kuvaili yksien harjoittamaa toisten jotensakin kuppaamista siihen tapaan,että ”pääoma on kuollutta työtä, joka vampyyrien lailla elää vain imemällä elävää työtä, ja se elää sitä paremmin, mitä enemmän se sitä imee.”

torstai 2. syyskuuta 2021

بازار، دموکراسی، حقوق بشر!
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

بنیانگذار «بلک واتر» بلیط‌های خروج از افغانستان را به قیمت ۶۵۰۰ دلار فروخت!

یورونیوز فارسی

پس از تصرف کابل به دست طالبان و در بحبوحه تلاش گسترده افغان‌ها و اتباع دیگر کشورها برای خروج از افغانستان، اریک پرینس میلیاردر آمریکایی که تحت عنوان پیمانکار نظامی فعالیت می‌کرد، بلیط‌های خروج از افغانستان را به قیمتی باورنکردنی فروخت.

بنا بر گزارش وال استریت ژورنال اریک پرینس ۵۲ ساله بلیطهای یک هواپیمای اجاره‌ای برای خروج از افغانستان را با قیمت پایه ۶۵۰۰ دلار فروخته است. بهای این بلیطها چنانچه مسافران در خانه‌های خود بودند و برای رسیدن به فرودگاه کابل به کمک نیاز داشتند، گرانتر هم می‌شده است.

این اقدام او از سوی کاخ سفید تقبیح شده و خود پرینس نیز به تماس‌های خبرنگاران برای توضیح این کارش پاسخی نداده است.

اریک پرینس، تاجر و بنیانگذار شرکت امنیتی‌-نظامی «بلک واتر» است و خواهرش نیز در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ وزیر آموزش ایالات متحده بوده است.

اریک پرینس به دونالد ترامپ نزدیک است و رئیس جمهوری پیشین آمریکا در یکی از آخرین اقدامات خود قبل از ترک کاخ سفید، چهار تن از ماموران «بلک واتر» را که در جریان حمله‌ای در سال ۲۰۰۷ میلادی ۱۷ شهروند عراقی را کشته بودند، عفو کرد.

پرینس در سال ۲۰۱۸ میلادی طرحی ۵ میلیارد دلاری پیشنهاد داد تا بر اساس آن نیروهای خصوصی جایگزین بخش عمده نیروهای آمریکایی حاضر در افغانستان شوند.

Blackwater founder Erik Prince

Blackwater founder Erik Prince

tiistai 31. elokuuta 2021

 امروز 2021/8/31 آخرین روزمهلت خروج سربازان آمریکایی ازافغانستان میباشد. طالبان دوهفته ی پیش بدون مواجه با کمترین مقاومت "ارتش افغانستان" پیروزمندانه وارد کابل شدند!  

  اوت 2021 

لوموند دیپلوماتیک نسخه ی فارسی

صد سال پیش، نخستین شکست نظامیان آمریکایی

سربازان آمریکایی، درنبردبا بلشویکها*

رودررویی مستقیم سربازان آمریکایی و روسی به بیش از ١٠٠ سال پیش، در پایان جنگ جهانی اول بازمی گردد. این رودررویی به شکست ایالات متحده منجر شد. هزاران تن برای محافظت از انبارهای نظامی دربرابر حمله آلمان به روسیه فرستاده شدند، اما زمانی به آنجا رسیدند که جنگ پایان یافته بود و جنگی دیگر علیه بلشویک ها آغاز می شد.

در فوریه ١٩١٩ کاسه صبرشان لبریز شد. سربازان آمریکایی گردان ب فکر می کردند اعزام شده اند تا در جبهه غربی علیه آلمان ها بجنگند. اما، ٣ ماه پس از ١١ نوامبر ١٩١٨ و امضای ترک مخاصمه که به جنگ جهانی اول پایان داد، آنها همچنان در مناطق وسیع شمال روسیه با انقلابی های بلشویک درگیر بودند. بسیاری از رفقای آنها درحین گذر طولانی از اقیانوس اطلس، در راه رسیدن به بندر روسی آرخانگلسک به تب مبتلا شده و از بین رفتند. برخی دیگر درحین نبرد علیه دشمنی تلف شدند که مورد حمایت مردمی بودند که در شناسایی مرداب ها و زمین های گل آلود و جنگل های کاج به آنها کمک می کردند. بیشتر این سربازان خوب جنگیدند. اما، دولتشان آنها را به اشتباه انداخت، افسرانشان آنها را گمراه کردند و متحدانشان از آنها سوء استفاده نمودند. آنها در حالی که تجهیزات جنگی شان بدتر از حریف بود، در جنگی درگیر شدند که رسما پایان یافته بود.

نارضایتی در یک روز تقسیم جیره بروز کرد. سربازان گردان ب درحالی که در حال دریافت جیره خود به صف ایستاده بودند، دریافتند که جیره دریافتی برای مدت زمان رسیدن به نوبت بعدی کفایت نمی کند. یکی از سربازان به نام بیل هنکلمن خطاب به دیگران گفت: «نق زدن کافی است، باید کاری کرد». او و ٣ تن از همکارانش متنی نوشتند و آن را برای فرمانده هنگ فرستادند. در این متن نوشته شده بود که اگر تا ١٥ مارس از خدمت مرخص نشوند «از رودررویی با دشمن کاملا سرباز خواهند زد». هنکلمن که پیش از جنگ حرفه اش نقاشی بدنه خودرو در شرکت آمریکایی اتوتریمینگ در دیترویت بود، به دیگران گفت که خودش به تنهایی از خطوط دشمن عبور کرده و با در دست گرفتن یک پرچم سفید از بلشویک ها خواهد خواست به جنگ پایان دهند و بعد همراه با همدست هایش میدان نبرد را ترک کرد.

٣ روز بعد افسران واکنش نشان دادند. هنکلمن به اتهام خیانت، ترک خدمت و شورش، دربرابر یک دادگاه نظامی قرار گرفت. اینها اتهاماتی بود که مجازات مرگ داشت. او در جریان محاکمه پیراهن نظامی خود را پاره کرد و گفت: «به این شپش ها و لایه های چرک روی بدنم نگاه کنید. هیچ یک از شما درگیر با شپش و گرسنگی نیست».

واشنگتن و مسکودرجریان جنگ با یکدیگر متحد و پس از آن در دوران جنگ سرد رودرروی یکدیگر بودند، اما تنها رودررویی مستقیم آنها در یک قرن پیش در جریان درگیری آرخانگلسک رخ داد. این بخش غم انگیز از تاریخ آمریکا تقریبا به کلی از حافظه مردم کشور پاک شده است.

«واقعا اندوهبار ترین محل دنیا است»

در آغازجنگ جهانی اول، روسیه تزاری علیه آلمان ومتحدانش درکنار فرانسه، انگلستان و بعدا ایالات متحده جنگید. انقلاب اکتبر به این اتحاد پایان داد. در ٣ مارس ١٩١٨، قدرت نوپای بلشویک با آلمان عهدنامه صلح برست- لیتوفسک را امضاء کرد. این عهدنامه به آلمان امکان می داد که نیروهای خود را در جبهه غرب متمرکز کند وارتش سرخ را نیز قادرمی ساخت که نیروهای خود را برای دفاع از انقلاب علیه روس های سفید حامی رژِیم سرنگون شده تزاری به کار گیرد که ازحمایت انگلستان و فرانسه بهره می بردند. وودرو ویلسون، رئیس جمهوری ایالات متحده با اعزام حدود ٥٣٠٠ تن سرباز آمریکایی درپایان تابستان ١٩١٨ به شمال روسیه بر بی ثباتی موجود افزود. دستوراتی که این نیروها دریافت میکردند، غیردقیق ومتناقض بود. هنگ ٣٣٩ پیاده نظام موسوم به «مردان دیترویت» بیشترمرکب از ٣٨٠٠ کارگرصنایع خودروبود که درکناروکلای مالیاتی، کارگران کشاورزی وپیشه وران اهل میشیگان خدمت می کردند. آنها پس ازگذراندن دوره آموزش پیاده نظام یک ماهه در اردوگاه کاسترد شهربتل کریک، به نیویورک فرستاده ودرآنجا درژوئیه ١٩١٨ بمقصد انگلستان سوارکشتی شدند.

آنها فکر می کردند که به سوی جبهه غرب می روند. سنگرهای پوشیده از سیم خارداری که به طول ٧٢٠ کیلومتر بین سوئیس و دریای شمال قرار داشت. اما شایعاتی درمورد مقصدهای دیگر پخش شده بود. سرباز والتر مکنزی که شک داشت که نامه اش به وسیله بخش سانسور نظامی خوانده شود، به دوست دختر خود نوشت که برای اعلام این که در کجا بسرمی برد، از حروف رمز استفاده خوهد کرد: آ به معنای بلژیک ب انگلستان و ای روسیه خواهد بود. او از دوست دختر خود خواست که این حروف رمز را بخاطر بسپرد و نامه را ازبین ببرد اما او آن را نگهداشت.

کشتی در ٤ اوت ١٩١٨ در بندر لیورپول پهلو گرفت. دو هفته بعد، یکشنبه ١٨ اوت، درحالی که مکنزی در حال رفتن به کلیسا بود، فرمانده دستور داد که افراد برای توزیع لباس به خط شوند. افراد گروه مجهز به دستکش های پشمی و پوشش های ضخیم چرمی برای انگشت ها بودند. مکنزی در نامه ای خطاب به مادر خود نوشت: «ما هنوز درمورد مقصد خود اطلاعی نداریم، اما من تردید دارم که بخواهند ما را به ایتالیای آفتابی بفرستند». یک هفته بعد در نیو کاستل هنگ ٣٣٩ همراه با گردان های مهندسی، آمبولانس و خدمات پزشکی سوار بر ٣ کشتی بخاری شد و کمی بیش از یک هفته بعد به بندر آرخانگلسک رسید.

پس از چند روز طی مسیر در دریا، علایم گریپ اسپانیایی در سربازان ظاهر شد. همه گیری ای که در سال های ١٩١٨- ١٩١٩ بین ٢٠ تا ٤٠ میلیون تن را در دنیا کشت. تب به جان نیروهای نظامی افتاد، پزشکان از پس تعداد زیاد بیماران برنمی آمدند و دارو کمیاب شد. هنگامی که کشتی ها به مدار قطبی نزدیک شدند، خرس های قطبی و تپه های پوشیده از برف را دیدند و بعد کشتی ها به تنگه دریای سفید و سپس به رود دوینا وارد شدند.

در یک بعد از ظهر تاریک ٤ سپتامبر ١٩١٨، سربازان در بندر آرخانگلسک پا به خشکی گذاشتند. بندری با اسکله های کثیف و خیابان های گل آلود که یک کلیسا با گنبدی منقش به ستاره های طلایی بر متن آبی مشرف به آن بود. بندر یک ماه پیش از آن در جریان عملیاتی با مشارکت فرانسویان، انگلیسی ها و روس های سفید از بلشویک ها گرفته شده بود. سربازان آمریکایی درحالی که از خیابان ها می گذشتند، با موسیقی نظامی کشتی جنگی یو اس اس المپیا استقبال شدند. این ارکستر نظامی سرود جنگی دانشگاه میشیگان با عنوان «پیروزمندان» را می نواخت: «خوشامد به فاتحان شجاع، خوشامد به قهرمانان پیروز، خوشامد به میشیگان».

بزودی روس های گرسنه در جستجوی باقی مانده غذای نظامیان به زباله دان های کشتی هجوم بردند. ستوان چارلز رایان، که پیش از جنگ حرفه اش حسابداری بود، در خاطرات خود نوشت: «براستی اینجا اندوهبار ترین نقطه کره زمین است. من تاکنون چنین ترکیبی از انواع بوهای بد را استشمام نکرده بودم. مردم کثیف هستند و به نظر می آید که از گرسنگی در حال مرگند». ظرف دو هفته، ٤٠ سرباز دراثر ابتلا به گریپ اسپانیایی مردند. ستوان ادامه می دهد: «ما مردان زیادی را از دست دادیم که برخی از آنها دوستان خوبمان بودند».

همزمان با اعزام نیروها به آرخانگلسک، رئیس جمهوری ویلسون نیروهای دیگری را نیز به سیبری، در فاصله ٥٦٠٠ کیلومتری شرق آن اعزام کرد. مأموریت این نیروها کمک به ٤٠ هزار سرباز چک بود که در کنار نیروهای متحد جنگیده و اکنون می کوشیدند از روسیه بگریزند. هدف تعیین شده برای نیروی اعزامی به آرخانگلسک چندان روشن نبود. نیروهای هنگ ٣٣٩ در بدو ورود به روسیه فکر می کردند که کارشان حفاظت از انبارهای نظامی دربرابر حملات آلمان ها است. دولت ویلسون جای تردیدی باقی نگذاشته بود که ایالات متحده در جنگ داخلی روسیه دخالت نخواهد کرد و این امر به جای آن که در روسیه «یک قوت قلب باشد، به اغتشاش فکری افزوده بود» اما، ویلسون نیروهای آمریکایی را تحت فرماندهی انگلستان قرار داده بود و این درحالی بود که افسران انگلیسی برنامه های دیگری داشتند. آنها می خواستند نیروهای انگلیسی، آمریکایی و فرانسوی را به جنوب بفرستند تا به نیروهای چک بپیوندند و انقلاب روسیه را سرنگون کنند. همچنین، به محض این که هنگ ٣٣٩ پا روی اسکله بندر آرخانگلسک گذاشت، فردریک پول، ژنرال انگلیسی که فرمانده نیروهای زمینی بود، درخواست دو گردان آمریکایی تقویتی کرد. این نیروها چنان به سرعت به جبهه فرستاده شدند که فرصت بیرون آوردن تجهیزات زمستانی خود از انبار کشتی را نیافتند. آنها پالتوهای زمستانی پوست گوسفند خود را پس از نخستین برف های ماه اکتبر دریافت کردند.

نخستین گردان بیش از ٤٨٠ کیلومتر را در حاشیه رودخانه دوینا در مسیر جنوب- شرق پیمود و در حمله بی حاصل به شهر کوتلاس به نیروهای انگلیسی پیوست. گردان دیگر سوار واگن های باربری شد و تا وولوگدا پیش رفت که نقطه ای راهبردی در عرصه حمل و نقل است و در حدود ٤٥٠ کیلومتری آرخانگلسک قرار دارد. این محلی بود که نیروهای انگلیسی بیهوده تلاش می کردند آن را تصرف کنند. این عملیات مغایر با مأموریتی بود که رئیس جمهوری ویلسون برای آن مجوز داده بود، اما سرهنگ جرج استوارت، فرمانده هنگ ٣٣٩ بدون آن که واشنگتن واکنشی نشان دهد، از فرماندهی انگلیسی اطاعت کرد. چند روز پس از رسیدن، نیروهای بی تجربه آمریکایی با نیروهای بلشویک که مجهز به هواپیما و تجهیزات توپخانه ای بودند رودررو شدند. سربازان گردان مسلسل یک هفته را در زمین های گل آلود و مرطوبی گذراندند که تا زانویشان در آب فرو می رفت و از طلوع آفتاب در معرض تیر دشمن بودند و این نخستین نبرد علیه بلشویک ها، که آنها را «بولوس»(bolos ) می نامیدند یک کشته و ٣ مجروح بجا گذاشت و یک نفر دیگر هم براثر بمباران جان باخت. یکی از گردان های هنگ ٣٣٩ در پشت جبهه در آرخانگلسک باقی ماند. سربازان این گردان از فرصت برای دیدن فیلم های چارلی چاپلین و رقصیدن با پرستاران صلیب سرخ استفاده کردند.

افرادی کوشیدند پنهانی درباره صلح مذاکره کنند

دو ماه پس از رسیدن هنگ آمریکایی به روسیه، ترک مخاصمه امضاء شده در یک واگن قطار متوقف در جنگل کومپیین(در فرانسه.م) به جنگ در اروپا پایان داد و خیلی زود صدای سلاح ها در جبهه غرب نیز خاموش شد. سرباز مکنزی در فردای امضای عهدنامه ترک مخاصمه به مادرش نوشت: «می توان گفت که چشم انداز بازگشت پدیدار شده است». اما مردان هنگ ٣٣٩ خیلی زود دریافتند که برای آنها جنگ ادامه دارد. گروهبان کارلتون فاستر نیز دو هفته پس از ترک مخاصمه به مادر خود نوشت: «من نمی فهمم ما چرا هنوز اینجا هستیم، زیرا تا جایی که می دانم جنگ علیه آلمان بوده و نه روسیه. اگر این مردم می خواهند با یکدیگر بجنگند، این بما ربطی ندارد». افسران به زحمت می توانستند توضیح قانع کننده بدهند. سرهنگ جیمز راگلس، وابسته نظامی در آرخانگلسک، به ستاد ارتش هشدار داد که در نیروها ناآرامی وجود دارد. این امر به ژنرال جان پرشینگ، فرمانده نیروهای آمریکایی اطلاع داده شد.

دسامبر فرا رسید. طول روزها در آرخانگلسک بیش از ٤ ساعت نبود و سرما به منهای ٤٠ درجه سانتیگراد می رسید. سربازان نمی توانستند بیش از ١٥ دقیقه پیاپی نگهبانی بدهند. آنها با دیدن این که تعداد زیادی از واحدهای نظامی آمریکا تحت فرمان افسران انگلیسی هستند، چنان که سرهنگ راگلس در گزارش خود می نویسد، خود را «مورد سوء استفاده قرارگرفته برای هدف های خودخواهانه انگلستان در خاک روسیه» احساس می کردند. در لیورپول، سانسورچی های آمریکایی مأمور وارسی نامه هایی که سربازان آمریکایی برای نزدیکان خود می فرستادند از نظرات ضد انگلیسی سربازان شکایت می کردند. به نظر آنها این نحوه بیان «در شأن یک سرباز نبود». گروهبان توماس اف موران در نامه ای که به دست ممیزان افتاد تأکید می کرد که: «ایالات متحده خبری از آنچه که در اینجا می گذرد ندارد. درغیر این صورت بی تردید ما را از اینجا بیرون می کشید. ما برای منافع انگلیسی ها می جنگیم و خون پاک آمریکایی ها را فدای هدفی می کنیم که یقینا دولت آن را درک نمی کند».

بلشویک ها به این مخالفت ها دامن می زدند. ستوان برادلی تیلور در نامه ای به تاریخ دسامبر ١٩١٨ حکایت می کرد که آنها چگونه در خط جبهه آمریکایی ها را مورد خطاب قرار می دهند: «آمریکایی جوان، تو برای چه می جنگی؟ چرا تن به مرداب ها می دهی درحالی که انگلیسی ها راحت و آسوده در اقامتگاه های گرم خود نشسته اند؟». این نامه ضبط شد و به دست خانواده ستوان تیلور نرسید. شماره های روزنامه بلشویکی «د کال» (The Call) که شعار آن «کارگران همه کشورها متحد شوید» بود، در میان سربازان آمریکایی دست به دست می شد. در سراسر خط جبهه جزوه هایی پخش می شد که در آنها نوشته شده بود: «با بازوان نیرومند خود ساختار فاسد حکومت سرمایه دار خود را سرنگون کنید. خواستار بازگشت به خانه خود شوید». افسران می کوشیدند روحیه سربازان را بالا ببرند. در نوئل، هر سرباز ٥٠ سنت برای خرید شیرینی و تنقلات از فروشگاه نظامی انگلستان در آرخانگلسک دریافت کرد. صلیب سرخ هم به هرسرباز یک جفت جوراب داد که یک لنگه آن پرازکشمش، خرما، تنقلات وسیگار بود.

در ١٩ ژانویه ١٩١٩، بلشویک ها دست به حمله ای تعیین کننده زدند. آمریکایی ها که تا آن زمان با سربازانی کم آموزش دیده سروکار داشتند، مورد حمله ٤ هزار مرد قوی و جنگجو قرار گرفتند. روستایی که در ساحل رود واگا در آن اردو زده بودند به مدت ٣ روز هدف حمله توپخانه و مسلسل های بلشویک ها شد. آنها گریخته و با ٧٠٠ غیرنظامی که همراه داشتند ناگزیر شدند ٨٠ کیلومتر را بپیمایند. ٢٩ تن از آنها مردند، ٥٨ تن مجروح و ١٩ تن ناپدید شدند. درگزارش سرهنگ استوارت به ستاد ارتش نوشته شده بود که: «به نظر می آید که بیشتر ناپدیدشدگان مجروح شده و احتمالا از سرما مرده اند». سرهنگ راگلس وضعیت اطراف آرخانگلسک را وخیم گزارش کرد، تعداد کمی آمریکایی در جبهه ای پراکنده گسترده شده و دربرابر دشمنی قرار دارند که از نظر تسلیحات بر آنها برتری دارد و از روحیه بهتری نیز برخوردار است.

در ایالات متحده، به تدریج که خبرهای بد جبهه پخش می شد و روایت های مجروحان بازگشته به گوش ها می رسید، شوق جنگجویی فروکش می کرد. در فوریه ١٩١٩، هزاران تن از نزدیکان سربازان توماری امضاء کرده و به کنگره فرستادند و خواهان عقب نشینی از روسیه – یا تقویت نیروها و تدارکات- شدند. این خانواده ها با آن که درمورد «صداقت خدشه ناپذیر» نسبت به کشور خود سوگند می خوردند، از این شکایت می کردند که نیروهای حاضر در روسیه «نه فقط با مشکلات باورنکردنی دست به گریبانند، بلکه در معرض خطرهایی بزرگ نیز هستند». فرمانده هنگ ٣٣٩ آنقدر نامه از پدر و مادر هایی که می خواستند بدانند فرزندشان هنوز زنده است یا نه دریافت می کرد که آن را سیل آسا توصیف می نمود و می گفت: «در تقابل با مأموریتش است». او به ستاد ارتش فشار آورد که به روزنامه های دیترویت و شیکاگو اعلام کنند که وضعیت در آرخانگلسک تحت کنترل است.

روس های سفید نخستین کسانی بودند که شورش کردند. در ١١ دسامبر ١٩١٨، دو گردان از هنگ آرخانگلسک از اطاعت سرپیچی کرد. شورشیان در پادگان آلکساندر نوسکی سنگر بندی و به سوی نیروهای هوادار سلطنت تزاری آتش گشودند. آمریکایی ها که مأمور فرونشاندن شورش شده بودند، با مسلسل به پنجره ها تیراندازی کردند. سرانجام شورشیان با نشان دادن پرچم سفید تسلیم شدند. فرمانده روس به نیروها دستور داد که محرکان شورش را معرفی کنند و گفت در غیر این صورت از هر ١٠ تن یک نفر اعدام خواهد شد. ١٣ سرباز دربرابر دیوار نهاده شده و تیرباران شدند.

اول مارس ١٩١٩ نوبت به گردان دوم فرانسوی رسید که از حمایت از نیروهای آمریکایی در طول خط جبهه آرخانگلسک- ولوگدا سرپیچی کند. سرانجام فرانسویان پذیرفتند که تا محلی واقع در پشت جبهه پیش بیایند و در آنجا به باده گساری پرداختند و مست شدند و کمی بعد دست از جنگ کشیدند. در همان ماه، واحد نظامی ویژه رویال اسکاتز، مأمور گشت زنی در کرانه رود دوینا، از پس زدن انبوه برف برای رفتن به یک روستای همسایه و آتش زدن آن سرباز زد. بزودی بی انضباطی درمیان نیروهای آمریکایی حکم فرما شد. سربازان گردان آ کوشیدند جداگانه به مذاکره برای صلح با نظامیان اتحاد شوروی که رودرروی آنها بودند بپردازند. یکی از آنها، که ظاهرا فرزند یکی از مهاجران روس یا اسلاو بود، متنی برای متارکه جنگ به زبان روسی شکسته بسته نوشت. این متن بر روی سرکاغذ دارای نشان یک سازمان کاتولیکی به نام «شوالیه های کلمبوس» (Knights of Colombus) و مزین به پرچم آمریکا بود. او در این متن از تحریکات افسران انگلیسی و عدم حضور نیروهای آنها در جبهه شکایت کرده بود: «ما با شما فقط برای زنده ماندن می جنگیم. ازخواست شما برای سرنگونی رژیم تزاری حمایت نموده و آماده ایم در جهت منافع کارگران به شما کمک کنیم». در این متن که امضای «سربازان ایالات متحده» را پای خود داشت، تصریح شده بود که: «رفقای عزیز، ما به شما حمله نخواهیم کرد و اگر شما برای مدت دوماه و نیم از حمله به ما خودداری کنید، ما خاک روسیه را ترک می کنیم». معلوم نیست که آیا این پیام برای طرف ارسال شد یا نه.

با آن که گزارش هایی از افسران حاکی از آن بود که وضعیت را بهتر از آنچه که بود جلوه می دادند، سروان یوجین پرینس، مسئول اطلاع رسانی به وابسته نظامی آرخانگلسک، گزارش تندی درباره روحیه افراد نوشت. چند هفته بعد، آتش شورش در گردان ب، که هکلمن آغازگر آن بود، باز شعله ور شد. بیش از ٦٠ تن متن اخطاری که او نوشته بود را امضاء کردند. درواقع، هدف از این متن دریافتن این نکته بود که چه تعداد از سربازان خواهان چالش با سلسله مراتب نظامی هستند. شورشیان زمانی که دریافتند که می توانند روی نیروهایشان حساب کنند، شروع به برنامه ریزی برای خلع سلاح افسران، کنترل گردان و ترک جبهه کردند.

یکی از شورشیان، گروهبان سیلور پریش، درک نمی کرد که چرا وقتی جنگ با آلمان پایان یافته، او و دوستانش باید علیه جوانان روسی بجنگند. جوانانی که مانند خودشان کارگر معادن ذغال سنگ یا کارخانه ها بودند. او در خاطرات روزانه خود نوشت: «بیشتر کسانی که اینجا هستند نسبت به "بلشویک ها" نظر مهرآمیز دارند و من هم با آنها دشمنی ندارم». چند ماه پیش از آن، به واحدی که او در آن خدمت می کرد دستور داده شده بود که دهکده ای که تیراندازان دشمن در آن مخفی شده بودند را آتش بزنند. ساکنان دهکده به پای گروهبان افتاده و خواهان خودداری او از انجام این کار شده بودند. این کار بیهوده بود و سربازان خانه ها را آتش زدند. پریش در خاطرات خود نوشته بود: «دستور، دستور است». اما در پایان فوریه کاسه صبر او لبریز شد و با تأسف نوشت: «این زندگی چیزی جز مصیبت های پی درپی نیست». فرماندهان که امیدوار بودند تحرکات را در نطفه خفه کنند، بدون مجازات شورشیان گردان ب، آنها را از جبهه عقب کشیدند. در عوض، هکلمن قول داد از نفوذ خود برای آرام کردن شورشیان استفاده کند.

وضعیت غیرقابل تحمل برای رئیس جمهوری ویلسون

در بامداد ٣٠ مارس ١٩١٩، گردان آی در اردوگاهی واقع در اطراف آرخانگلسک در حال استراحت بود. سربازان در خوابگاه ها در کنار بخاری جمع شده بودند. احساس بی عدالتی برخی با گله و شکایت برخی دیگر درهم می آمیخت و خشم بالا می گرفت. آنها دربرابر باران، تگرگ، برف، راهپیمایی در مرداب ها و نهرها دوام آورده و رفقای خود را در نبردها ازدست داده بودند. بسیاری از آنها از کشور خود مقاله ای دریافت کرده بودند که به آنها اطلاع می داد یکی از سناتورها درمورد معقول بودن حضور نیروها در روسیه ابراز تردید کرده بود.

سرگروهبان این زمان نامناسب را برای دادن دستور بارگیری سورتمه ها و بازگشت به جبهه انتخاب کرد. سربازان از خروج از خوابگاه خودداری نموده و تهدید کردند که اگر واشنگتن زمانی برای عقب نشینی تعیین نکند، شورش خواهند کرد. سرهنگ استوارت که از شورش مطلع شده بود، سربازان را فراخواند و به آنها گفت که مجازات شورش اعدام است. او به آنها گفت: «ما چرا در روسیه می جنگیم؟» و با پذیرش این که پاسخ این سئوال را نمی داند افزود: «هرچه که باشد، حالا دلیل خوبی برای جنگیدن داریم. اگرنجنگیم، همه ازبین خواهیم رفت». بنابراین، سرهنگ بکسانی که هنوزبرعدم اطاعت اصرارداشتند دستور پیشروی داد. کسی از جای خود تکان نخورد. درعین حال، سربازان توانستند آزادی یکی ازشورشیان که پیش ازتوافق رفتن به جبهه زندانی شده بود را به دست آورند. آنها برخلاف میل خود سورتمه ها را بارگیری کرده واز سطح یخزده رود دوینا گذشتند وبقطاری رسیدند که آنها را به تیررس بلشویک ها می برد.

سانسور چی ها نتوانستند مانع از رسیدن خبر شورش شوند. روزنامه «گراند راپیدز هرالد» (Grand Rapids Herald) نوشت: «شورش در روسیه موجب نگرانی واشنگتن شده است. ناآرامی در هنگ ٣٣٩ به صورت بحرانی خطیر در می آید. سربازان می خواهند بدانند چه زمان بازمی گردند». وضعیت برای رییس جمهوری ویلسون غیرقابل تحمل شد. در ماه مارس، او در پاریس با ژنرال وایلدز پی ریچاردسون، که تازه به سمت فرمانده نیروهای آمریکایی در شمال روسیه منصوب شده بود دیدار کرد و به او دستور داد که نیروهای حاضر در آخانگلسک – به محض آب شدن یخ رودخانه- بازگردانده شوند. سربازان در ٨ آوریل ١٩١٩ از زبان سرهنگ استوارت از این موضوع آگاه شدند و او به آنها یادآوری کرد که تا آخرین روز باید از دستورات اطاعت کنند.

در پایان ژوئن، بیشتر نیروهای آمریکایی خاک روسیه را ترک کرده بودند. درمجموع ٦٠٨٣ تن در جنگ شمال روسیه شرکت کردند. از این عده، ١٤٤ تن در نبردها یا براثر جراحت ها کشته شدند. ١٠٠ تن دیگر براثر بیماری یا تصادف ازپا درآمدند یا خودکشی کردند، ٣٠٥ تن نیز که مورد اصابت گلوله یا ترکش خمپاره قرارگرفته بودند جان بدربردند. ارتش در پائیز بعد اجساد ١٢٠ تن را بازگرداند. زمانی که این اجساد به دیترویت رسید، صدای ناقوس ها در خیابان های ساکت طنین افکند. تئودور مک فایل، که برادرش در روسیه خدمت کرده بود، شاهد تشییع این اجساد بود. او به یاد می آورد که: «من به جسارت و بی پروایی این افراد که در شوم ترین منطقه دنیا جان خود را از دست دادند فکر می کردم». نیروهای انگلیسی هم در پایان ماه سپتامبر ١٩١٩ از آخانگلسک عقب نشینی کردند. بلشویک ها در فوریه ١٩٢٠ شهر را از دست آخرین روس های سفید خارج کردند. نیروهای اعزامی آمریکا به سیبری هم در سال ١٩٢٠ به طور کامل بازگردانده شد.

این عقب نشینی تحقیرآمیز منجر به جستجوی مسئول برای چنین شکستی شد. با کاوش در بایگانی های ملی، به گزارشی نظامی درمورد روند این جنگ اعلام نشده در داخل یک جنگ دیگر برمی خوریم. سروان هیو اس مارتین، در این گزارش خطاب به وابسته نظامی آرخانگلسک می نویسد: «درواقع، ما با بلشویسم می جنگیدیم. همه این را می دانستند. با این حال، هیچ یک از دولت های متحد هرگز اعتراف نکرد که مداخله نظامی با این هدف سیاسی بوده است (...) دریک روز، یک سرباز می توانست چندین پاسخ متناقض برای پرسش هایش بگیرد: چرا پس از پایان جنگ در جبهه غرب، در اینجا نگهداشته شده بود؟ (...) به چه دلیل ما با بلشویک ها می جنگیم؟ چرا نباید بگذاریم روسیه به امور خود بپردازد؟».

*این متن از مقاله ای که در نشریه وال استریت جورنال با عنوان: «زمانی که آمریکایی ها در پایان جنگ جهانی اول با روسیه جنگیدند و مغلوب شدند» برگرفته شده است. روایت این درگیری نظامی با روسیه برمبنای اسناد نظامی، گزارش های دولتی از طبقه بندی خارج شده، نامه، دفتر، فیلم و نیز خاطرات سربازان آمریکایی تدوین شده است.

MICHAEL M. PHILIPS


پایان دو دهه حضور امریکا درافغانستان؛ آخرین نظامیان امریکایی شب‌‌ هنگام کابل را ترک کردند:

واینهم ژنرال کریس دوناهو، آخرین "سربازآمریکایی" درحال خروج ازفرودگاه کابل، چندلحظه قبل ازپایان روز 30/8/2021 ویکروز زودترازپایان مهلت خروج! 


tiistai 8. kesäkuuta 2021

Kapitalismin muodot ja institutionaalinen muutos – kohti keskuspankkikapitalismia

 
Lukuaika: 6 min.

Kapitalistinen talous- ja yhteiskuntajärjestelmä instituutioineen on dynaaminen, jatkuvasti muotoaan muuttava. Nyt keskuspankkien rooli talouden kannattelussa on suurempi kuin koskaan aikaisemmin. Kapitalismin kehitys ei kuitenkaan pääty tähän, ja uusi institutionaalinen järjestys saattaa jo tehdä tuloaan.

Poliittisen talouden tutkimuksessa on viime vuosikymmeninä kiinnitetty paljon huomiota talousjärjestelmän instituutioihin ja niiden muutokseen. Institutionaaliset erot eri talouksien ja valtioiden välillä ovat nousseet tarkasteluun erityisesti kapitalismin muotoja käsittelevässä kirjallisuudessa.

Tällä saralla merkittävä teos oli vuonna 2001 julkaistu Peter A. Hallin ja David Soskicen Varieties of Capitalism, jossa etsittiin selitystä erityyppisten talous- ja yhteiskuntamallien lähes yhtäläiselle menestykselle globaalissa kilpailussa. Myöhemmin Hall on yhdessä Kathleen Thelenin kanssa pyrkinyt laajentamaan alkuperäistä melko staattista tarkastelutapaa siten, että tutkimuslinja huomioisi paremmin instituutioiden muutokset ja niiden seuraukset.

Tämä agendan laajennus on toivottava, sillä oletus instituutioiden pysyvyydestä ja muuttumattomuudesta kapitalismissa ei ole ongelmaton.

2000-luvulla kapitalismin jatkuva muodonmuutos, dynaamisuus, on näyttäytynyt sekä taloudellisena että poliittisten valtasuhteiden myllerryksenä. Nämä muutosprosessit ovat olleet paikoitellen niin voimakkaita, että aikalaisilla on ollut täysi työ pysyä tulkintoineen muutoksen perässä.

2000-luvulla muutosprosessit ovat olleet paikoitellen niin voimakkaita, että aikalaisilla on ollut täysi työ pysyä tulkintoineen muutoksen perässä.

Olisi mahdollista valita lukuisia kiinnostavia näkökulmia viime vuosien institutionaalisten dynamiikkojen tarkasteluun ja etsiä siten vastauksia ”kapitalismin muodonmuutokseen”. Tässä artikkelissa kiinnitän huomioni kuitenkin vain yhteen, joka kuitenkin nähdäkseni kuuluu poliittisen talouden kentällä tärkeimpien muutosprosessien joukkoon.

Tarkastelen rahapolitiikan tai laajemmin keskuspankkipolitiikan roolin muutosta kapitalismissa vuoden 2009 jälkeen. Globaali finanssikriisi oli taitekohta, jonka jälkeen monet rahapolitiikan instituutioita muovaavat prosessit ovat eriytyneet aikaisemmilta historiallisilta uriltaan.

Hyödynnän vielä toistaiseksi ”kapitalismin muodot” -kirjallisuudessa varsin vähän käytettyä näkökulmaa – Hyman P. Minskyn (1919–1996) finanssikapitalismin institutionaalisen muutoksen tarkastelukehikkoa.

Minsky huomautti, että ehkä voimakkaimmin muodonmuutos näkyy kapitalistisissa rahoitusrakenteissa – juuri niissä, joihin rahapolitiikka ja keskuspankit kytkeytyvät.

Erityisesti raha- ja rahoitustaloustieteilijänä ansioitunut Minsky lähestyi kapitalistista talousjärjestelmää instituutioiden ja niiden muutoksen kautta jo ennen viime vuosikymmenten yhteiskuntatieteiden institutionaalista käännöstä. Minskyn leikkisän ilmauksen mukaan kapitalismin muotoja on yhtä paljon kuin Heinzin säilykkeitä – eli 57 kuuluisan elintarvikeyhtiön vuonna 1896 lanseeraaman sloganin mukaisesti.

Tällä Minsky kuvasi nimenomaan kapitalismin jatkuvaa muutosta ja huomautti, että ehkä voimakkaimmin muodonmuutos näkyy kapitalistisissa rahoitusrakenteissa – juuri niissä, joihin rahapolitiikka ja keskuspankit kytkeytyvät.

Minsky ja kapitalismin evoluutio toisen maailmansodan jälkeen

Toisen maailmansodan jälkeistä kapitalismia länsimaissa Minsky nimitti yleisnimellä ”finanssikapitalismi”. 1950-luvun talousmalli kapitalismin ydinalueilla oli Minskyn mukaan kuitenkin aivan toisenlainen kuin 1990-luvun alussa. Finanssikapitalismin sisällä oli tapahtunut vähitellen siirtymä ”paternalistisesta kapitalismista” (paternalistic capitalism) ”rahastonhoitajakapitalismiin” (money-manager capitalism).

Ensimmäistä vaihetta olivat määrittäneet valtiojohtoisuus, interventionismi, vahva ammattiyhdistysliike, rahoitusmarkkinoiden sääntely sekä aikaisempaa toimintakykyisemmät keskuspankit. Toista puolestaan määrittivät rahoitusmarkkinoiden vapautuminen, työntekijöiden neuvotteluaseman heikentyminen, finansoituminen eli rahoituksen sekä rahoitusmarkkinoiden merkityksen vahvistuminen taloudessa ja yhteiskunnassa, suuria rahastoja hoitaneiden sijoitusalan ammattilaisten roolin suurentuminen sekä yksityisen velan määrän nopea kasvu.

Keskeistä 2000-luvulle tultaessa oli ennen kaikkea sääntelyn ulkopuolisen rahoituksen kasvu eli niin sanotun varjopankkisektorin syntyminen. 2000-luvulla rahastonhoitajakapitalismin ydinrakenteiden kehitys jatkui entistäkin voimakkaampana.

Jos Minsky olisi elänyt vielä vuonna 2008, hän ei olisi juuri yllättynyt tapahtumien kulusta ja Yhdysvalloista alkaneen kriisin leviämisestä globaaliksi rahoitusmarkkinakriisiksi.

Minsky ei pitänyt 1900-luvun lopun kapitalismin kehitystä toivottavana, sillä hän uskoi talousjärjestelmän sisäisen epävakauden kasvaneen. Ennen kaikkea ongelma piili rahoitusrakenteissa, jotka sisälsivät Minskyn terminologiaa käyttäen koko ajan enemmän ”Ponzi-rakenteita”. Charles Ponzi oli yksi 1900-luvun kuuluisimmista pyramidihuijareista Yhdysvalloissa.

Minsky ei viitannut Ponzi-rakenteella varsinaisesti huijaukseen vaan tilanteeseen, jossa sijoitusoperaatioiden tuottamat rahavirrat eivät riitä kattamaan velkojen lyhennyksiä eivätkä edes korkoja. Mitä suuremmaksi tällaisten tilanteiden määrä rahoitusmarkkinoilla kasvaa, sitä lähempänä on rahoitusmarkkinoiden kriisiytyminen.

Jos Minsky olisi elänyt vielä vuonna 2008, hän ei olisi juuri yllättynyt tapahtumien kulusta ja Yhdysvalloista alkaneen kriisin leviämisestä globaaliksi rahoitusmarkkinakriisiksi. ”Minsky-hetki”, suuren yhdysvaltalaisen sijoitusyhtiö Pimcon johtaja Paul McCulleyn vuoden 1998 Venäjän talouskriisin yhteydessä lanseeraama termi, nousi jälleen kaikkien taloutta seuraavien huulille.

Kuten yhdysvaltalaiset taloustieteilijät Randall Wray ja Eric Tymoigne ovat todenneet, oikeammin pitäisi puhua ”Minsky-puolivuosisadasta”. Tähänkin kapitalismin kriisiin päädyttiin nimittäin pitkän evolutionaarisen kehityskulun kautta.

Kohti keskuspankkikapitalismia

Vaikka jotkut olivat vuoden 2009 alussa vakuuttuneita kapitalismin lopusta, lopullista romahdusta ei kuitenkaan tapahtunut. Sen jälkeen, kun Lehman Brothers -investointipankin annettiin vuoden 2008 lokakuussa kaatua, tilanne toki näytti hetken aikaa erittäin heikolta.

Silloin kuitenkin ne instituutiot, joiden varaan Minsky omassa ajattelussaan pitkälti laski – eli ”suuri valtio” ja ”suuri pankki” –, astuivat esiin ja ottivat talouden kannateltavakseen.

Suurella pankilla Minsky tarkoitti keskuspankkia – ja erityisesti sellaista keskuspankkia, joka toimisi kriisin tullen järjestelmän viimekätisenä lainaajana ja huolehtisi siitä, ettei varsinkin läpikotaisin velkaantuneessa taloudessa keskeinen likviditeetti eli maksuvalmius pääsisi liiaksi vähenemään.

Vuoden 2010 jälkeen talouden vakaus ja kasvun ylläpito annettiin pääsääntöisesti keskuspankkien hoidettavaksi.

Kun suuren valtion mittava finanssipoliittinen elvytys päättyi länsimaissa vuoden 2010 jälkeen, talouden vakaus ja kasvun ylläpito annettiin pääsääntöisesti keskuspankkien hoidettavaksi. Tämä ei ollut siinä mielessä yllättävää, että valtavirtaisessa makrotaloustieteessä viime vuosikymmeninä muodostuneen konsensusnäkemyksen mukaan rahapolitiikka on ensisijainen väline talouden ohjauksessa.

Keskuspankit joutuivat kuitenkin nyt uudenlaiseen tilanteeseen, sillä enää talouden kasvua ei tukenut edellisten vuosikymmenien tavoin yksityisen velkaantumisen kiivas kasvu.

Kun elvyttävän finanssipolitiikan aika jäi taakse, Yhdysvaltojen ja Euroopan taloudet eivät olleetkaan vielä siinä tilanteessa, että yksityinen sektori olisi pystynyt niitä kannattelemaan. Päinvastoin esimerkiksi Euroopassa euroalueen rakenteellinen kriisiytyminen ja finanssipolitiikan kiristäminen söivät kasvun edellytykset usean vuoden ajaksi.

Näissä olosuhteissa keskuspankit olivat pakotettuja etsimään kokonaan uusia ratkaisuja ja rahapoliittisia välineitä. Enää inflaation hienosäätö ohjauskorkoa muuttamalla ei näyttänyt tuovan haluttuja tuloksia. Ongelmana oli inflaation sijaan hintojen nousun pysähtyminen ja deflaatio.

Keskuspankit olivat pakotettuja etsimään kokonaan uusia ratkaisuja ja rahapoliittisia välineitä.

Suurimmat läntiset keskuspankit, Fed Yhdysvalloissa, Euroopan keskuspankki EKP sekä Englannin ja Japanin keskuspankit, päätyivät tulevina vuosina hyvin samantyyppisiin ratkaisuihin. Reseptinä oli ohjauskorkojen lasku nollaan tai jopa negatiiviseksi sekä mittavat määrälliset elvytystoimet eli erilaiset arvopapereiden osto-ohjelmat. Kaikkia edellä mainittuja keinoja voidaan pitää jopa vallankumouksellisina edellisten vuosikymmenien rahapoliittiseen ajatteluun suhteutettuna.

Finanssikriisin jälkeen rahoitusmarkkinoiden perusrakenteita ei lähdetty purkamaan ja velkakuormat, roskapaperit sekä epäluottamus vastapuolia kohtaan olivat edelleen olemassa. Siksi keskuspankkien valinta oli vanhan ja reistailevan moottorin perusteellinen öljyäminen likviditeetillä – käytännössä edullisella ja rajattomasti tarjolla olevalla keskuspankkirahalla.

Vaikka varsinaisesti keskuspankit eivät ulottaneet laajentuneita viimekätisen lainaajan toimiaan valtioiden rahoittamiseen, esimerkiksi euroalueella valtioiden velkakirjojen osto-ohjelmat antoivat epäsuorasti ja talousalueen sääntöjä koetellen liikkumavaraa monien eurovaltioiden finanssipolitiikalle.

Näiden valintojen myötä finanssikapitalismissa on siirrytty rahastonhoitajakapitalismista keskuspankkikapitalismiin. On selvää, että ilman keskuspankkien epäsovinnaisia toimia läntiset taloudet eivät olisi viime vuosina päässeet nauttimaan tyydyttävästä talouskasvusta ja työttömyyden alenemisesta. Ehkei euroaluettakaan olisi enää olemassa ilman EKP:n väliintuloa.

Ilman keskuspankkien epäsovinnaisia toimia läntiset taloudet eivät olisi viime vuosina päässeet nauttimaan tyydyttävästä talouskasvusta ja työttömyyden alenemisesta.

Yhtä lailla on selvää, etteivät keskuspankkien toimet ole kokonaan poistaneet globaalin talouden epävakautta, mikä on nähty erityisesti kehittyvissä talouksissa viime vuosina. Kun suurin elvytysvaihe oli silmässä Yhdysvalloissa, dollarivirrat suuntautuivat suurempien voittojen toivossa kehittyviin talouksiin, jotka tuolloin hyötyivät rahoitustilanteen muutoksesta.

Yhdysvaltojen keskuspankki Fedin aloitettua rahapolitiikan kiristämisen vuonna 2017 kehitys on kuitenkin kääntynyt päälaelleen ja nyt yhä enemmän dollaririippuvaisissa kehittyvissä talouksissa ollaan vaikeuksissa dollarilikviditeetin pakenemisen kanssa.

Kiinnostava uusi ilmiö on rahoitusmarkkinoiden ja keskuspankkien välinen kissanhännänveto, jossa markkinat pyrkivät ennakoimaan jokaisen pienenkin käänteen rahapolitiikassa ja keskuspankit yhä enemmän huomioimaan myös markkinareaktiot muun muassa omassa viestinnässään.

Esimerkiksi tällä hetkellä osakemarkkinoilla rikotaan ennätyksiä keskuspankkien uuden elvytyskierroksen toivossa, kun reaalitaloudessa näkymät ovat heikentyneet ympäri maailman merkittävästi. Reaalitalouden niin sanotut perusmuuttujat kuten hintakehitys, talouskasvu sekä työllisyyden kehitys ja yleinen rahoitusmarkkinakehitys näyttävät siis irtautuneen entistä vahvemmin toisistaan – asia, jota on muun muassa finansoitumiskirjallisuudessa aiemminkin pohdittu.

Mitä Minsky sanoisi?

Hyväksyisikö Minsky edellä esittämäni tulkinnan vuoden 2009 jälkeen tapahtuneesta siirtymästä keskuspankkikapitalismin vaiheeseen? Mahdollisesti, ja hän saattaisi pitää kehitystä myös odotettuna reaktiona siinä tilanteessa, jonka eteen finanssikriisissä ja sen jälkeen jouduttiin.

Minsky piti ”suurta pankkia” tärkeänä kapitalismin instituutiona, jonka avulla kriisit on mahdollista selättää. Silti hänen mukaansa vakaiden rahoitusolosuhteiden takaaminen edellyttäisi nykyistä selvästi tiukempaa sääntelyä ja sitä, että lähempänä reaalitaloutta toimivilla rahoituslaitoksilla olisi investointipankkeja ja suuria sijoitusyhtiöitä suurempi rooli taloudessa.

Minsky oli kuitenkin pessimistinen sen suhteen, pystyisikö sääntely koskaan vakauttamaan kapitalistista taloutta pysyvästi. Hän näki vakauttamiskysymyksen päättymättömänä instituutioiden reagointina. Uusia sääntelytoimia seuraisivat uudet finanssi-innovaatiot eikä poliittinen paine rahoitusmarkkinoiden vapauttamiseen katoaisi minnekään.

Nykyinen – melko vähäisen sääntelyn – institutionaalinen järjestys rahoituksen alueella ja keskuspankkivetoisuus ovatkin loogista jatkoa aikaisempien vuosikymmenien kehitykselle.

Viimeaikaista talouspoliittista keskustelua seuraamalla näyttää mahdolliselta, että ”suuren pankin” rinnalle nousee tulevina vuosina jälleen myös ”suuri valtio”.

On kiinnostavaa nähdä, mihin suuntaan evoluutio seuraavaksi johtaa. Viimeaikaista talouspoliittista keskustelua seuraamalla näyttää mahdolliselta, että ”suuren pankin” rinnalle nousee tulevina vuosina jälleen myös ”suuri valtio”.

Yhtäältä poliitikot – etunenässä Yhdysvaltojen presidentti Donald Trump – ovat alkaneet esittää vaatimuksia keskuspankeille. Toisaalta keskuspankkiirit ovat esittäneet suoria toiveita hallituksille elvyttävämmästä finanssipolitiikasta tulevaisuudessa.

Kun rahapolitiikka on viritetty länsimaissa ääriasentoon ja siltikin reaalitaloudellinen taantuma uhkaa kansainvälistä taloutta, ei finanssipolitiikan aktivoituminen olisi odottamatonta. Silti sekä rahastonhoitajat että keskuspankkiirit pysynevät jatkossakin kapitalismin keskeisinä toimijoina, sillä merkittävää poliittista painetta rahoitusinstituutioiden muuttamiseksi tuskin syntyy.

YTM Jussi Ahokas työskentelee pääekonomistina SOSTE Suomen sosiaali ja terveys ry:ssä ja kirjoittaa parasta aikaa tietokirjaa John Maynard Keynesistä. Poliittisen talouden alueella Ahokas on ollut kiinnostunut suomalaisesta keynesiläisyydestä sekä suomalaisen talouspolitiikan eri vaiheista.

maanantai 17. toukokuuta 2021

 پول چیزی جز یک سند بدهی نیست و بانک‌ها در آن غلت می‌زنند!

ظاهراً دردهه‌ی ۱۹۳۰، هنری فورددراظهارنظری گفته است که این‌که اکثر آمریکایی‌ها نمی‌دانند بانک‌داری چگونه کار می‌کند چیز خوبی است، چرا که اگرمی‌دانستند، «پیش از صبح فردا انقلاب می‌شد».

هفته‌ی پیش اتفاق قابل توجهی افتاد. بانک مرکزی انگلستان طرز کار بانک‌ها را لو داد. در سندی با عنوان «خلق پول در اقتصاد مدرن»، که توسطِ سه اقتصاددانِ عضو هیئت پولیِ این بانک نوشته شده، آن‌ها آشکارا اظهار کرده‌اند که رایج‌ترین فرض‌ها درباره‌ی عملکرد بانک‌داری به سادگی غلط هستند، و مواضعِ پوپولیستی و انحرافی‌ای که معمولاً به گروه‌هایی مانند اشغال وال‌استریت مرتبط هستند صحت دارند. با این کار، آن‌ها عملاً کل مبنای نظریِ ریاضت را باطل کرده‌اند.

برای این‌که دریابیم موضع تازه‌ی این بانک تا چه اندازه رادیکال است باید دیدگاه رایج را، که هم‌چنان مبنایِ تمام مباحثات قابلِ احترام درباره‌ی سیاست‌گذاری عمومی است، در نظر بگیریم. مردم پول خود را در بانک‌ها می‌گذارند. سپس بانک‌ها آن پول را با بهره وام می‌دهند، خواه به مصرف‌کنندگان و خواه به کارآفرینانی که مایل هستند در نوعی فعالیت سودآور سرمایه‌گذاری کنند. البته حقیقت دارد که سیستم ذخیره‌‌کسری به بانک‌ها اجازه می‌دهد بسیار بیش از چیزی که ذخیره می‌کنند وام دهند، و هم‌چنین حقیقت دارد که اگر سپرده‌ها کفایت نکند، بانک‌های خصوصی می‌توانند برای استقراض از بانک مرکزی اقدام کنند.

بانک مرکزی می‌تواند هرچقدر که دوست دارد پول چاپ کند. با این حال مراقب است که بیش از اندازه چاپ نکند. در واقع، گفته می‌شود که اساساً علت وجودِ بانک‌های مرکزی مستقل همین است. اگر دولت‌ها خود می‌توانستند پول چاپ کنند، بدون شک حجم بیش از اندازه زیادی از آن را بیرون می‌دادند، و تورمی که در نتیجه ایجاد می‌شد کلِ اقتصاد را به آشوب می‌کشاند. مؤسساتی چون بانک مرکزی انگلستان یا فدرال ریزرو آفریده شدند تا عرضه‌ی پول را با دقت تنظیم کنند و جلوی تورم را بگیرند. به همین علت این مؤسسات اجازه ندارند به صورت مستقیم، مثلاً با خرید اوراقِ خزانه‌داری، حکومت را تأمین مالی کنند، و به جای آن فعالیت‌های اقتصادیِ خصوصی را، که حکومت تنها روی آن‌ها مالیات می‌گیرد، تأمینِ مالی می‌کنند.

این دریافت است که به ما اجازه می‌دهد هم‌چنان طوری درباره‌ی پول صحبت کنیم که گویی آلومینیوم‌هیدروکسیدِ آهن‌داریا نفت است، بگوییم برای تأمین مالیِ برنامه‌های اجتماعی «پولِ کافی نیست»، یا بگوییم «بی‌کلاه ماندنِ سرِ» بخش خصوصی به خاطر بدهیِ حکومت یا هزینه‌های عمومی غیراخلاقی است. چیزی که بانک مرکزی انگلستان طی هفته‌ی گذشته به آن اقرار کرد این بود که هیچ‌یک از این‌ها حقیقت ندارد. در بخش خلاصه‌ی ابتدایی گزارش می‌خوانیم: «بانک‌ها هنگام پس‌اندازِ خانوارها سپرده دریافت نمی‌کنند تا بعداً آن را وام بدهند، بلکه وام دادنِ بانک‌ها سپرده خلق می‌کند»… «در شرایط نرمال، بانک مرکزی میزانِ پولِ در گردش را تثبیت نمی‌کند، هم‌چنین این پولِ بانکِ مرکزی نیست که از خلال وام‌ها و سپرده‌های بیش‌تر «چند برابر می‌شود».

به بیان دیگر، هرآن‌چه می‌دانیم نه فقط اشتباه، بلکه وارونه است. وقتی بانک‌ها وام می‌دهند، پول خلق می‌کنند، زیرا پول چیزی نیست جز یک سند بدهی. نقش بانکِ مرکزی تنها هدایتِ یک روالِ قانونی است که در عمل به بانک‌ها حق انحصاری خلق نوع خاصی از اسنادِ بدهی را می‌دهد، و حکومت، با قبول این اسناد به عنوان پرداختِ مالیاتی، آن‌ها را به عنوان پول قانونی به رسمیت می‌شناسد. در واقع میزان اسنادی که بانک‌ها می‌توانند خلق کنند محدودیتی ندارد، به شرط این‌که بتوانند کسی را پیدا کند که مایل است آن‌ها را قرض بگیرد. کمبود این اسناد هرگز دستِ بانک‌ها را رو نخواهد کرد، به این علت ساده که قرض‌کنندگان، در حالتِ کلی، پولِ نقد را نمی‌گیرند تا زیر بالش خود قرار دهند؛ در نهایت، هر پولی که بانک وام می‌دهد، مجدداً سر از یک بانک در می‌آورد. پس برای سیستم بانکی به مثابه یک کل، هر وام به یک سپرده‌ی دیگر تبدیل می‌شود. علاوه بر این، تا جایی که بانک‌ها واقعاً نیاز دارند از بانک مرکزی منابعِ مالی بگیرند، می‌توانند هرچقدر دوست دارند استقراض کنند. تنها کاری که بانکِ مرکزی در واقع انجام می‌دهد تعیین نرخ بهره است، یعنی هزینه‌ی پول، نه کمیتِ آن. ازآغاز بحران، بانک‌های مرکزی آمریکا و بریتانیا این هزینه را تقریباً به صفر رسانده‌اند. درحقیقت، با «اسهالِ پولی»، آن‌ها در عمل، بدون ایجاد آثارتورمی، هرچقدرتوانسته‌اند به بانک‌ها پول پمپاژ کرده‌اند.

این بدان معناست که کرانِ واقعیِ میزان پولِ در گردش نه میزانی که بانک مرکزی حاضر است قرض بدهد، بلکه میزانی است که حکومت، شرکت‌ها، و شهروندان معمولی حاضرند قرض بگیرند. مخارجِ حکومت رانه‌ی اصلیِ همه‌ی این‌هاست (و مقاله‌ی بانک مرکزی، اگر به دقت خوانده شود، واقعاً اذعان کرده است که با تمام این اوصاف در حقیقت بانک مرکزی حکومت را تأمین مالی می‌کند). پس مسئله «بی‌کلاه ماندن سرِ» سرمایه‌گذاری‌های خصوصی به خاطرِ مخارج حکومت نیست. دقیقاً برعکس است.

چرا بانک مرکزی انگلستان ناگهان تمام این‌ها را اذعان کرد؟ یک دلیل این است که این واقعیات به وضوح حقیقت دارند. کارِ این بانک این است که واقعاً این سیستم را بگرداند، و سیستم اخیراً خیلی خوب کار نکرده است. ممکن است بانک مرکزی به این نتیجه رسیده باشد که حفظ نسخه‌ی خیالیِ علمِ اقتصاد، که ثابت کرده برای پول‌دارها بسیار به‌دردبخور است، به سادگی تجملی است که دیگر نمی‌تواند هزینه‌ی آن را بپردازد.

ولی به لحاظ سیاسی، این ریسک بسیار بزرگی است. فقط در نظر بیاورید که چه می‌شود اگر کسانی که روی خانه‌های خود وام گرفته‌اند بفهمند که پولی که بانک به آن‌ها قرض داده در واقع پس‌اندازِ کل زندگیِ یک مستمری‌بگیرِ صرفه‌جو نیست، بلکه پولی است که بانک با یک حرکتِ سریعِ چوبدستیِ جادویی که در تملک دارد، و ما، یعنی مردم، آن را به بانک تقدیم کرده‌ایم، آفریده است.

به لحاظ تاریخی، بانک مرکزیِ انگلستان پیش‌آهنگی بوده است که مواضع خطرناک و به ظاهر رادیکالی را اتخاذ کرده که نهایتاً به ارتدکسی‌های تازه بدل شده‌اند. اگر معنای چیزی که این‌بار اتفاق افتاده نیز همین باشد، به زودی در جایگاهی قرار خواهیم گرفت که ببینیم آیا حق با هنری فورد بوده یا خیر.

لینک متن اصلی:

https://www.theguardian.com/commentisfree/2014/mar/18/truth-money-iou-bank-of-england-austerity

maanantai 3. toukokuuta 2021

05.10.2018 Petro Leinonen

Marxille tulevaisuus ei ollut ennalta määrätty

Marxille sosialismi ei merkinnyt samaa kuin tuotantovoimien kehittyminen. Hänen muistiinpanonsa osoittavat, että hän pohti ekologisia kysymyksiä huomattavan paljon, tosin oman aikakautensa asettamissa rajoissa.

PL: Luentosi otsikko oli ‘Marx on the dialectical role of capitalism’. Mitä kapitalismin dialektinen rooli tai funktio tarkoittaa?

MM: Marx väitti, että uuden muodostumassa olevan yhteiskunnan elementit kypsyivät kapitalismissa, joka kehitti tuotannon materiaalisia edellytyksiä ja yhteiskunnallista työnjakoa[1]. Koko Marxin tuotannossa on läsnä usko siihen, että kapitalistisen tuotantomuodon laajentuminen on kommunistisen yhteiskunnan edellytys. Hänen mukaansa tuotantovoimien kehitys ja se, mitä kutsumme nykyään globalisaatioksi, olivat luomassa perustaa uudelle yhteiskunnalle.

Marx ymmärsi kuitenkin, että siinä missä pääomalla on tendenssi “luoda vapaata aikaa”, se “muuttaa tätä vapaata aikaa lisätyöksi”[2]. Hän vierasti vahvasti kapitalismin produktivismia, vaihtoarvon ensisijaisuutta ja lisäarvon tuottamisen pakkoa. Hän tarkasteli niiden sijaan tuottavuuden kasvua yksilöllisen toimintakyvyn ja valmiuksien kasvun kannalta. Marx katsoi, että kapitalistinen tuotanto tuotti yksilön vieraantumista itsestään ja toisista, mutta luokkataistelun olemassaolon ansiosta se tuotti samalla mahdollisuuden yksilön kykyjen ja suhteiden kaikinpuolisuuteen ja universaalisuuteen[3].

PL: Vaikka Marx ei halunnut laatia reseptejä tulevaisuuden ruokapöytiin, hän kirjoitti kuitenkin luentosi mukaan paljon sosialismista ja kommunistisesta yhteiskunnasta. Missä yhteyksissä Marx käsitteli aihetta?

MM: Marx pyrki kehittämään kattavan kapitalistisen tuotantomuodon kritiikin, jonka avulla proletariaatti pystyisi kumoamaan olemassa olevan yhteiskunnallisen ja taloudellisen järjestelmän. Toisin kuin Henri de Saint-Simonin ja Charles Fourierin seuraajat, Marx ei halunnut rakentaa uutta dogmaattista sosialismia. Tämän vuoksi hän ei laatinut muotoiluja, jotka viittaisivat kommunistisen yhteiskunnan universaaliin malliin. Tällainen malli olisi hänen mielestään teoreettisesti hyödytön ja poliittisesti haitallinen.

Toisin kuin useat kommentaattorit ovat virheellisesti väittäneet, Marx esitti kuitenkin useita huomioita kommunistisesta yhteiskunnasta. Marxin ajatukset sosialismista kehittyivät paljon taloustieteen ja monien muiden oppialojen intensiivisen tutkimuksen sekä etenkin Pariisin kommuunin kaltaisten historiallisten tapahtumien tarkastelun seurauksena.

Näitä ajatuksia sosialismista esiintyy kolmenlaisissa teksteissä. Ensinnäkin Marx kritisoi monissa teksteissään ajatuksia, joiden virheellisyyden hän näki vievän hänen aikansa sosialisteja mahdollisesti harhateille. Tähän kategoriaan kuuluvat Kommunistisen manifestin kappale “sosialistinen ja kommunistinen kirjallisuus”, Pierre-Joseph Proudhonin kritiikki Grundrissessä, varhaisen 1870-luvun anarkisteja kritisoivat tekstit ja Ferdinand Lassallen kritiikki Gothan ohjelman arvostelussa. Myös Marxin mittavasta kirjeenvaihdosta löytyvät kriittiset huomiot Proudhonista, Lassallesta sekä ensimmäisen internationaalin anarkistisesta siivestä lukeutuvat tähän joukkoon.

Toiseksi ovat ne Marxin militantit kirjoitukset ja tämän laatima poliittinen propaganda, jotka oli suunnattu työväenorganisaatioille. Näiden tekstien tarkoituksena oli tarjota kattava kuvaus siitä yhteiskunnasta, jonka puolesta organisaatiot taistelivat, ja sen rakentamiseen tarvittavista välineistä. Tähän ryhmään kuuluvat ensimmäiselle internationaalille (1864–72) laaditut päätökset, raportit ja puheenvuorot.

Kolmantena ja viimeisenä on kapitalismiin keskittyvät tekstit, joissa Marx kuvasi hajanaisemmin ja konkreettisemmin kommunistisen yhteiskunnan ominaisuuksia. Monista Pääoman kappaleista ja sen esitöistä, etenkin Grundrissesta, löytyy Marxin keskeisiä ideoita sosialismista. Näissä nimenomaan kriittiset havainnot olemassa olevan tuotantomuodon piirteistä johtivat ajatuksiin kommunistisesta yhteiskunnasta. Nämä huomiot seuraavatkin toisiaan joskus jopa peräkkäisillä sivuilla.

PL: Sanoit luennollasi, että Marxin näkemys ei-eurooppalaisten yhteiskuntien kehityksestä muuttui. Missä määrin tämä merkitsi katkosta eurosentriseen ajatteluun, ja voisivatko nämä Marxin kehittelyt tarjota välineitä nykyiselle ei-eurosentriselle kriittiselle poliittiselle taloustieteelle?

MM: Marx ei koskaan luopunut ajatuksesta, jonka mukaan kapitalismi on välttämätön välivaihe, jossa luodaan historiallisia ehtoja työväenliikkeen kamppailulle kommunistisesta muutoksesta. Tätä ideaa ei kuitenkaan tullut hänen mielestään soveltaa jäykällä ja dogmaattisella tavalla. Hän päinvastoin kielsi toistuvasti, että olisi luonut yksilinjaisen tulkinnan historiasta, jossa ihmisten tulisi kaikkialla seurata samanlaisia polkuja ja käydä läpi samat kehitystasot.

Varsinaiset historian kulkua koskevat teoreettiset edistysaskeleet Marx saavutti kuitenkin taloudellisesti kehittymättömiä maita koskevan ajattelunsa kehittymisen myötä. Vielä vuonna 1853 hän esitti New York Tribuneen kirjoittamassaan artikkelissa, että porvarillinen teollisuus ja kauppa luovat uuden maailman edellytykset. Vuosien yksityiskohtainen tutkimus ja kansainvälisen politiikan muutosten havainnointi auttoivat häntä ymmärtämään brittiläistä kolonialismia hyvin erilaisella tavalla. Kapitalismin vaikutukset siirtomaihin näyttäytyivät hänelle uudessa valossa. Luonnoksessa kirjeestään Vera Zasulitšille hän viittasi Itä-Intian tapahtumiin sanoen, että kaikki tietävät, että yhteisomistuksen nujertaminen oli ainoastaan englantilaista vandalismia, joka työnsi paikallisia taakse eikä eteenpäin. Hänen mukaansa brittiläiset tuhosivat näin vain paikallisen maatalouden ja kaksinkertaistivat täten nälänhätien määrän ja ankaruuden. Kapitalismi ei tuonut mukanaan puolestapuhujiensa lupaamaa edistystä ja vapautta vaan luonnonresurssien ryöväystä, ympäristötuhoa ja uusia orjuuden ja ihmisten riippuvaisuuden muotoja.

Viimeisinä vuosinaan – jotka valitettavasti edustavat vähemmän tunnettua jaksoa hänen ajattelussaan – Marx tutki paljon ei-eurooppalaisia yhteiskuntia ja kolonialismin tuhoisaa roolia kapitalismin periferiassa. Hän luopui käsityksestä, jonka mukaan sosialistinen tuotantotapa voitaisiin rakentaa vain annettujen vaiheiden kautta.  Tämän lisäksi hän hylkäsi eksplisiittisesti ajatuksen, että kapitalismi olisi välttämätön kehitysvaihe maailman jokaisessa kolkassa. Uskon, että nämä niin kutsutun “myöhäisen Marxin” tekstit ovat todella hyödyllisiä kaikessa hajanaisuudessaan ja keskeneräisyydessään. Ne piirtävät esiin ajattelijan, jonka tutkimukset kapitalistisen yhteiskunnan ristiriidoista ulottuivat työn ja pääoman ristiriidan lisäksi myös muille alueille. Nämä kirjoitukset auttavat välttämään sitä skemaattista taloudellista determinismiä, joka oli luonteenomaista 1900-luvun marxismi-leninismille.

PL: Esitit luennollasi, että tarvitsemme ei-dogmaattisen kuvan Marxista ajattelijana, joka kiinnitti huomiota kapitalismin aiheuttamiin ympäristötuhoihin, ja joka ei allekirjoittanut jäykkää yksisuuntaista historian vaiheteoriaa. Mitä tällainen hienostuneempi ja tasapainoisempi Marx-luenta voisi antaa nykypäivän tutkijoille ja yhteiskunnallisille liikkeille?

Paluu Marxiin ei ole vain kapitalismin logiikan ja dynamiikan ymmärtämisen edellytys. Hänen perusteellinen analyysinsa tarjoaa myös työkaluja sen ymmärtämiseen, miksi tähänastiset yritykset korvata kapitalismi toisenlaisella tuotantotavalla ovat epäonnistuneet. Talouskriisit, nyky-yhteiskuntien perustavanlaatuiset eriarvoisuudet – etenkin globaalin pohjoisen ja etelän välillä – sekä aikamme dramaattiset ympäristöongelmat ovat saaneet useat tutkijat ja poliitikot avaamaan uudelleen keskustelun kapitalismin tulevaisuudesta ja tarpeesta vaihtoehdolle.

Marxin julkaistujen kirjojen ja valmistelevien käsikirjoitusten uusi tutkimus auttaa meitä erottamaan hänen käsityksensä sosialismista niistä 1900-luvun hallinnoista, jotka väittivät toimivansa hänen nimissään, mutta syyllistyivät useisiin rikoksiin ja hirmutekoihin. Täten marxilainen poliittinen projekti voidaan sijoittaa uudelleen sitä vastaavaan horisonttiin: taisteluun Saint-Simonin sanoin “köyhimmän ja lukuisimman luokan” vapautumisesta.

Marxin ideoita ei tulisi nähdä dogmaattisesti seurattavana mallina, vielä vähemmän ratkaisuina, joita voitaisiin surutta soveltaa erilaisissa tilanteissa ja paikoissa. Kuitenkin hänen luonnostelmansa ovat mittaamattoman arvokkaita teoreettisia kehitelmiä, joista on hyötyä myös nykypäivän kapitalismin kritiikissä.

Marxille sosialismi ei merkinnyt samaa kuin tuotantovoimien kehittyminen. Hänen muistiinpanonsa osoittavat, että hän pohti ekologisia kysymyksiä huomattavan paljon, tosin oman aikakautensa asettamissa rajoissa.

Tutkimuksen edistyminen viittaa siihen, että Marxin ajattelun tulkinta tulee jatkumaan. Kyseessä ei todella ole ajattelija, josta kaikki olisi jo sanottu, vaikka näin usein väitetään. Marxissa on vielä paljon tutkittavaa.

 

[1] Pääoma I, 1974, 451.

[2] Grundrisse 2, 1986, 181. Moskova, Progress, 1986. Suom. Antero Tiusanen.

[3] Grundrisse, osa 1, 109. Progress, Moskova 1986. Suom. Antero Tiusanen.

 Kirjoittaja on sosiologian opiskelija Tampereen yliopistossa. Haastattelu perustuu Marcello Muston 17.4.2018 Tampereen yliopistolla pitämään luentoon ‘Marx on the Dialectical Role of Capitalism’.