Tohtori Marx kuvaili yksien harjoittamaa toisten jotensakin kuppaamista siihen tapaan,että ”pääoma on kuollutta työtä, joka vampyyrien lailla elää vain imemällä elävää työtä, ja se elää sitä paremmin, mitä enemmän se sitä imee.”

perjantai 19. elokuuta 2022

 جنگ اجتناب‌پذیر؟

سرمقاله‌ی نیولفت ریویو درباره‌ی جنگ اوکراین

 نوشته‌ی: سوزان واتکینز

ترجمه‌ی: بهرام صفایی

 بمباران بی‌امانِ شهرها؛ اجساد دفن‌نشده در خیابان‌ها؛ پناه‌جوهای وحشت‌زده؛ قساوت؛ سوگ؛ ویرانه‌های سوخته و شعله‌ور؛ سازمان ملل تا به این‌جا از چندین هزار کشته‌ی غیرنظامی در اوکراین خبر می‌دهد، شماری که بی‌گمان بیش‌تر خواهد شد و چه‌بسا به بیش از ده برابر برسد. وحشت‌های ناشی از تهاجم روسیه هفته‌هاست در سرخط خبرها دیده می‌شوند؛ و همین موجب برآمدن موجی از هم‌بستگی شده، در آنِ واحد علیه جنگ ــ برای توقف و معکوس کردن پیش‌روی مهلک مسکو ــ و حمایت از تشدید درگیری‌ها: درخواست تسریع جریان ارسال موشک‌های ضدتانک، هواپیماهای بدون سرنشین و موشک‌های استینگر به سیل جت‌های بمب‌افکن‌ و جنگنده؛ یا در حالت‌های افراطی، درخواست از نیروی هوایی ایالات متحد برای بمباران پایگاه‌های هوایی روسیه و برقراری منطقه‌ی پرواز ممنوع. توییتر سرشار است از پرچم‌های آبی و زرد. صدها میلیون دلار کمک‌های خیریه به سوی پناه‌جوها سرازیر شده، در کنار صف بی‌پایان کامیون‌هایی که جنگ‌افزار به شرق می‌برند.

بد نیست همین‌جا دست نگه داریم تا به‌ تناسبِ ابعاد واکنش‌ها بپردازیم. درحالی‌که نیروهای روسیه شهرهای اوکراین را بمباران می‌کنند، ارتش اتیوپی مشغول بمباران تیگرای است، منطقه‌ای که یک سال است تحت محاصره‌ی نظامی قرار دارد، از برق، غذا و وسایل پزشکی محروم شده است و برآورد‌ها حاکی از پنجاه تا صدهزار تلفات مستقیم و هم‌چنین صدوپنجاه تا دویست‌هزار مرگ بر اثر گرسنگی است. در یمن نیز کودکان بر اثر وبا می‌میرند، در شهرهایی ویران‌ پس از هفت سال حملات هوایی و بمباران دائمی به‌دست ائتلاف سعودی- امارات و البته با حمایت ایالات متحد و بریتانیا. تلفات در حدود 260 هزار مرگ مستقیم و غیرمستقیم برآورد می‌شوند. نیاز به بحث نیست که واکنش‌های جهانی در نسبتی معکوس با میزان مرگ‌ومیر هستند. گزارش‌های آکنده‌ از ابراز نگرانی سازمان ملل و اخباری گاه‌وبی‌گاه در بخش‌های کم‌اهمیت خبری درباره‌ی آتش‌بس‌های زودگذر نصیب یمن می‌شود؛ تیگرای و مناطق اطرافش گویی اساساً وجود خارجی ندارند.

تهاجم روسیه از جمله به این دلیل در ذهن و روان غربی‌ها حک شده که پوشش خبری بزرگ‌تری دارد. در نخستین ماه جنگ اوکراین، شبکه‌های خبری اصلی ایالات متحد 562 دقیقه از بخش خبری زنده‌ی خود را به آن اختصاص دادند، بیش از یک‌سوم زمان کل اخبار. در مقام مقایسه، این رقم برای نخستین ماه حمله‌ی ایالات متحد به افغانستان 306 دقیقه، برای تهاجم ایالات متحد و بریتانیا به عراق 414 دقیقه و برای خروج ایالات متحد در اوت 2021 از کابل 345 دقیقه بود.[1] حجم پوشش خبری با نگاهی هم‌دلانه همراه بوده است. استثنائاً این بار نه جنگ ناتو، بلکه ــ مجازاً ــ جنگ روسیه علیه ناتو است. برای نخستین‌بار پس از دهه‌ی 1990، رسانه‌های غربی طرف قربانیان جنگ و مدافعان را گرفته‌اند. رسانه‌ها به بستری جهانی برای زلنسکی، رهبر آن قربانیان و نماد گویای آن‌ها، بدل شده‌اند. کم‌ بودند افرادی در غرب که به یاد تصویر مراسم عروسی‌ای در افغانستان بیفتند که بمب‌های امریکایی آن را به حمام خون بدل کردند؛ تصویری که در اذهان مردم محلی حک شد؛ یا تصویر انتقام‌جویی‌های دهشتناک سربازان ایالات متحد و بریتانیا در محاصره و تصرف فلوجه. تصویر اجساد بر خیابان‌های بوچا بر صفحه‌های تلویزیون نقش بسته‌اند.

روایتی واحد، سربسته در گزارش‌های خبری و آشکار در سرمقاله‌ها، در پس پشت پوشش رسانه‌هاست. این حمله‌ی بی‌دلیل روسیه است که، برخلاف اظهارات پوتین، گسترش ناتو به سوی شرق هیچ نقشی در آن ندارد. از نگاه نیویورک تایمز، این «تهاجمی بی‌دلیل» است، از نگاه فایننشال تایمز، نمونه‌‌ای از «تعرض عریان و بی‌دلیل»، و از نگاه گاردین، «حمله‌ای بی‌دلیل». اکونومیست هم نظرش همین است: «رئیس‌جمهور روسیه دست به حمله‌ای بی‌دلیل به همسایه‌اش زده است. او به این نتیجه رسیده که ناتو تهدیدی است علیه روسیه و ساکنانش.» ــ «او بیش‌ازحد نگران پیمان دفاعی در غرب کشورش است.»[2]

در مورد رسانه‌های مکتوب، دفاع از این استدلال که توسعه‌طلبی ناتو هیچ نقشی در بحران جاری نداشته مستلزم نوعی شعبده‌بازی سفسطه‌آمیز است. نیویورک تایمز اذعان می‌کند که «تحلیل‌گران و تاریخ‌نگاران مدت‌هاست در این ‌باره بحث می‌کنند که آیا گلایه‌های آقای پوتین پایه‌ومایه‌ای در واقعیت دارد؟ آیا ایالات متحد و متحدانش در گسترش ناتو بیش‌ازحد لاقید رفتار نکرده‌اند؟ آیا روسیه محق نیست که باور داشته باشد امنیتش در معرض تهدید است؟ از سوی دیگر، بحث‌وجدل‌های پُرحرارتی در خواهد گرفت بر سر این‌که آیا آقای بایدن و رهبران غربی نمی‌توانستند کاری کنند که از نگرانی‌های آقای پوتین بکاهد؟» و فایننشال تایمز هم موافق است: «در سال‌های آینده بحث درباره‌ی عقلانی بودن گسترش ناتو به سوی شرق در سال‌های پس از جنگ سرد جریان خواهد داشت.» هرچند اصرار دارد که برخلاف ادعاهای کرملین، غرب هرگز تضمینی نداده بود که چنین اتفاقی رخ نخواهد داد؛ و به‌هرحال گسترش پاسخی است به درخواست‌های کشورهای عضو پیمان سابق ورشو. البته، به‌رغم این‌که ناتو در 2008 عضویت اوکراین در سال‌های بعد را اعلام کرده بود، اوکراین در مسیر پیوستن به ناتو نبود، هرچند قدرت‌های غربی آن کشور را تشویق می‌کردند «پیوند نزدیک‌تری با نهادهای‌شان داشته باشد.»[3]

این هم دومین خط استدلالی که با اولی در هم تنیده است. براساس اصل مقدس حق حاکمیت ملی، اوکراین کاملاً حق دارد که تصمیم به عضویت در ناتو بگیرد و به جایگاه خود درون پیمان دفاعیِ دموکراسی‌های لیبرال برسد. مخالفت پوتین صرفاً حاکی از نفرت فردی مستبد از دموکراسی است. نظرات گوناگونی درباره‌ی سیاست بایدن مبنی ‌بر دوری جستن از جنگ و درعین‌حال ارسال سلاح به اوکراین و فشار بر اروپا برای پیوستن به تحریم‌های کمرشکن علیه روسیه مطرح شده است. هرچند هیچ‌کدام از این نظرات به گرد پای نیویورک تایمز نرسیده که برای بایدن هلهله می‌کند و او را «چهره‌ی مصمم دموکراسیِ سرآمد و قدرت‌مندترین کشور» می‌خواند که توانسته بحران را «با سرسختی، بردباری، عزم و متانت» مهار کند، هیچ‌کدام از رسانه‌های خبری اصلی در غرب برای آتش‌بس فوری و مذاکرات صلح فشار نمی‌آورند.[4] تا به این‌جا مسئله‌ی اصلی تشدید درگیری‌ها بوده است.

شماره‌ی فعلی نیولفت ریویو شامل دورنماهایی انتقادی درباره‌ی پویه‌های جنگ و نتایج احتمالی آن است. ولودیمیر ایشچنکو با توصیف اثرات فاجعه‌بار تهاجم روسیه، شرحی مفصل از نیروهایی برآمده از خیزش 2014 اوکراین می‌دهد: ائتلاقی از لیبرال‌های حامی غرب و ملی‌گراهای روس‌هراس، الیگارش‌های سیاسی و نیروهایی امنیتی احیاشده که موجب تخطی از توافق مینسک و گنجاندن عضویت در ناتو در قانون اساسی اوکراین شدند. تونی وود این تحولات را در متن واکاوی سه‌جانبه‌ی موشکافانه‌ای از نیروهای درگیر قرار می‌دهد: ادعای روسیه بر حوزه‌ی نفوذش، گسترش ناتو و اتحادیه‌ی اروپا به سوی اروپای شرقی، و تطور سیاسی اوکراین، که میان این دو طرف گیر کرده است.[5] این مقاله به ادعاهای روایت غالب می‌پردازد: این‌که ایالات متحد هیچ نقشی دروقوع جنگ نداشته، ناتوپیمانی سراسردفاعی است، و پیوستن به اوکراین فقط‌وفقط مربوط بحق حاکمیت ملی اوکراین است.

تاخت‌وتاز به سوی پیروزی

اقدام به جنگ پوتین، کاری فاجعه‌بار برای روسیه و نیز اوکراین، توجیه‌ناپذیر است، اما بی‌دلیل نیست. گسترش ناتو اقدامی تهاجمی بوده و مسکو همواره آن را زیر نظر داشته است. کرملین با درخواست برای آرامش پایدار در مرزهای نظامی حرف بی‌راهی نمی‌زند. ناتو از هنگام تأسیسش در 1949 همواره مجموعه‌ای تهاجمی بوده نه دفاعی، و ایالات متحد هدف غایی آن را احیای سرمایه‌داری نرمال در بلوک شوروی می‌دانسته است.

پس از جنگ جهانی دوم، هرچند دو ابرقدرت رودرروی یک‌دیگر ‌ایستادند، به گفته‌ی آیزاک دویچر، ایالات متحد از دل بحران جهانی، پُرقدرت و «با بنیه‌ای بی‌کم‌وکاست» سر برآورد، حال آن‌که شوروی کمابیش فرسوده و دست‌خالی، با بیش از بیست میلیون کشته از جنگ بیرون آمد؛ ارتش شوروی بی‌درنگ کم‌شمار شد و از یازده ‌میلیون به سه ‌میلیون سرباز رسید، و تا 1949 در تقلا برای افزایش شمار سربازان بود. اولین اقدام برای تجهیز سلاح‌های جدید از جانب غرب سر زد ــ و نیز اقدام به پاک‌سازی نمایندگان کمونیست منتخب از دولت‌های پساجنگ در ایتالیا و فرانسه؛ استالین در همان زمین بازی کرد و ضدکمونیست‌ها را از دولت‌های ائتلافی در اروپای شرقی بیرون راند و حکومت تک‌حزبی بنیان گذاشت.[6] اما ناتو همواره پروژه‌ای سیاسی و هژمونیک و نیز اتحادی نظامی بود. درحالی‌که آلمان غربی، غنیمت اصلی‌ ایالات متحد از جنگ، بی‌دفاع و خلع‌سلاح شد، بریتانیا و فرانسه، در مواجهه با از دست رفتن امپراتوری‌های‌شان، وارد ائتلاف‌های امنیتی شدند و پیمان‌های دانکرک و بروکسل را امضا کردند. اقدام واشنگتن برای گرد هم آوردن امضاکنندگان پیمان آتلانتیک شمالی در قالب یک «سازمان» در این شرایط رخ داد؛ ساختار نظامی‌ای چندملیتی که اروپای غربی را علیه کمونیسم تسلیح می‌کرد و، درعین‌حال، آن را ذیل فرماندهی عالیه‌ی ایالات متحد قرار می‌داد ارتش‌های کشورهای عضو چندان به قدرت نظامی ایالات متحد نیفزودند، اما سرزمین‌هایشان پایگاه‌هایی چهارهزار مایل در شرق مرزها برای هواپیماها و موشک‌های امریکایی فراهم کردند و سیستم‌های فرماندهی و نظارت ناتو تا قلب ساختارهای نظامی آن کشورها رسوخ کردند. چپ‌های اروپایی از همان آغاز با این نظامی‌سازی مجدد مخالف بودند. سوئدِ سوسیال‌دموکرات زیر بار پیوستن به ناتو نرفت. چپ اسپانیا از جان مایه گذاشت تا در رفراندوم عضویت در ناتو پس از مرگ فرانکو رأی منفی داده شود. در اوایل دهه‌ی 80، ابرجنبش پان‌اروپایی علیه موشک‌های کروز و پرشینگِ ریگان در واپسین موج مسابقه‌ی تسلیحاتی جنگ سرد که در دوران انحطاط اتحاد شوروی سرعت گرفت بسیج شد.

اگر چنان که ادعا می‌شود، ناتو بدون شلیک یک گلوله پیروز جنگ سرد شد، این مسئله حاکی از کثرت ابزارهای نظامی، سیاسی و اقتصادی‌ای است که ایالات متحد در دست داشت ــ و هنوز هم دارد ــ نه ماهیت صلح‌جویانه‌ی ناتو. جنگ سرد از جانب امریکا با حمایت مدام از سرمایه‌ی اروپای غربی، عملیات‌های پنهانی، حملات ایدئولوژیک و مسابقه‌ی تسلیحاتی شدید درگرفت، و نیز با جنگ‌های نیابتی و مستقیم در جهان سوم، حمایت سیاسی و نظامی از دیکتاتوری‌ها برای در هم شکستن نیروهای چپ و کودتای دیپلماتیکِ سیاست چینِ نیکسون.[7] اگرچه ناتو آماده‌ی جنگ گرم در اروپا بود، هرگز مجبور به ورود به جنگ نشد.

پس از جنگ سرد، رانه‌ی سیاسی و هژمونیک ناتو برجسته شد؛ هدف قرار دادنِ مسکو بیش‌تر یک پیامد جنبی بود. در اصل، لیبرالی کردن روسیه سبب می‌شد با «وطن مشترک اروپایی» هم‌ساز باشد. اما روسیه دولت- ملتی متعارف نبود.[8] بزرگ‌ترین کشور جهان بود با جمعیتی حدود دو برابر آلمان، که سایر اعضای اتحادیه‌ی اروپا در برابرش ناچیز به نظر می‌آمدند، و درعین‌حال توان هسته‌ایش فراتر از فرانسه و بریتانیا بود. در کنار این‌ها، دورنمای اروپای متحد و مستقل خطرِ به حاشیه راندن واشنگتن را در پس خود داشت. با فروپاشی کمونیسم، تهدید از جانب شرق که حکم‌رانی ایالات متحد بر اروپا را توجیه می‌کرد از میان رفت، و این احتمال پیش آمد که اروپای غربی مناسباتی مستقل با نیمه‌ی شرقی خود پیش ببرد؛ و هم‌چنین احتمال می‌رفت که آلمانِ تازه قدرت‌گرفته بتواند منطقه را براساس طرح‌های خود نظمی دوباره ببخشد، همان کاری که [هلموت] کهل بی‌درنگ در یوگسلاوی پیش برد.

حق حاکمیت ملی؟

تا حدی به منظور حفظ هژمونی راهبردی بر برلین بود که واشنگتن گسترش ناتو پس از 1990 را مهندسی کرد، نخست به آلمان شرقی، و سپس به دولت‌های پیمان ویش‌گراد، حوزه‌ی بالکان و بالتیک. برای ایالات متحد حکم‌رانی بر اروپا هم‌چنان مستلزم تقسیم‌بندی آن به ضد روسیه بود، و در کشورهای گرفتار در پیمان ورشو اعضایی مشتاق یافت. بروکسل هم از پیوستن این کشورها به اتحادیه‌ی اروپا استقبال می‌کرد، اما این کار فقط فرآیندی آرام‌تر و پرهزینه‌تر نبود؛ این فرآیند اساساً ایالات متحد را در نظر نمی‌گرفت. ناتو محملی بود برای گسترش قدرت امریکا تا قلب اروپا، و کریدوری برای قدرت‌های غربی میان آلمان و روسیه فراهم می‌کرد. گسترش ناتو ارزان و آسان بود، چنان‌ که کشورهای عضو شورای تعاون اقتصادی [Comecon] سابق تقاضای عضویت داشتند، و کلینتون و بوش می‌توانستند با توجه به فروپاشی روسیه پس از دوران شوروی، تعهد بند پنجم [منشور ناتو] برای دفاع از آنان را نادیده بگیرند.

افسانه‌ی ناتو به مثابه‌ی باشگاه سیاسی دموکراسی‌ها از این‌جا شکل گرفت؛ باشگاهی که کشوری مانند اوکراین می‌توانست آزادانه عضویت در آن را براساس حق حاکمیت ملی انتخاب کند. اما از جنبه‌های متعدد می‌توان گفت این چیزی جز خیالی باطل نبود. نخست، مشخص شد که ناتو دموکراسی را چندان ضروری و الزامی نمی‌داند، چرا که منطق حاکم بر آن هم‌چنان ابزار نظامی هژمون بود. ستون‌های دیرپای ناتو در جنوب‌شرق، یعنی یونان و ترکیه، هم‌چنان تحت حاکمیت دیکتاتوری‌های نظامیِ بی‌رحم بودند ــ و در مورد آنکارا، به‌رغم بر باد رفتن خواست دموکراتیک در قبرس. دوم، پیوستن به ناتو دقیقاً به معنای تسلیم حق حاکمیت ملی به فرماندهی نظامی خارجی بود ــ دلیلی که دوگل فرانسه را از الحاق به ناتو دور کرد. می‌توان درک کرد که چرا کشورهای کوچک، که خودشان می‌دانند لقمه‌ی دندان‌گیری هستند، حاکمیت ملی‌شان را در قبال محافظت تسلیم قدرتی بزر‌گ‌تر می‌کنند؛ ضعیف کاری را که باید می‌کند. اما آن‌ها که این راه را برای اوکراین پیشنهاد می‌کنند باید درباره‌ی تبعاتش صادق باشند: نه به کار بستن حق حاکمیت ملی بلکه الغای آن، و تمایل به دیدن این‌که قلمروِ اوکراین به خط‌مقدم در برابر همسایه‌ی غول‌آسایش بدل خواهد شد. سوم، عصر گسترش مفت و مجانی ناتو به پایان رسیده است. نتیجه‌ی جنگ 2022 در اوکراین هر چه که باشد، دیگر نمی‌توان به برچسب قیمتش بی‌اعتنا ماند.

ناتو هم هرگز پروژه‌ای صرفاً سیاسی نبوده است. درست هم‌زمان با گسترش‌اش در دنیای تک‌قطبی جدید، ناتو در حکم وردستِ نظامی داروغه‌ی جهان بازهدف‌گذاری شد، و با اتکا به سلاح‌ها، تدارکات و ساختارهای فرماندهی به‌روزشده پا به جنگ نظامی در یوگسلاوی، افغانستان و لیبی گذاشت. نه گستره‌ی وسیع املاک ناتو ــ اجزای «آبرومندانه»اش، قصر شیشه‌ای ولنگ‌ووازش بیرون از بروکسل؛ ستاد نظامی «کارآمد»ش در نورفولکِ ویرجینیا، و چهل و چند پایگاه بزرگ دیگر ــ و نه سیاست‌مداران اروپایی‌اش (نظیر استولتنبرگ) که نقش مترسک غیرنظامی بوروکراسی رو به رشدش را ایفا می‌کنند، یا شکوه و جلال فرماندهی نظامی عالی ایالات متحد در اروپا، هیچ‌کدام را نباید جدی گرفت. ناتو هم‌چنان یکی از بی‌شمار ابزارهای امریکاست، و نه سریع‌ترین یا انعطاف‌پذیرترینِ آن‌ها. نقش آن پوششی چندجانبه برای برخی عملیات‌های ایالات متحد است، اما در برخی دیگر از عملیات‌ها از آن چشم‌پوشی شده است، مثلاً در حمله به عراق.

بااین‌حال مسکوی پساشوروی هنوز هدف دائمی ناتو است. راهبرد بزرگ کرملین ارائه‌ی کمک‌هایی مهم، هرچند نه پایدار، به واشنگتن ــ کمک‌های لجستیک برای اشغال افغانستان، فشار بر ایران برای چشم‌پوشی از سلاح‌های اتمی، همکاری با اسرائیل برای دور نگاه داشتن اسلام‌گراها از قدرت در سوریه ــ بوده است، و در مقابل از واشنگتن انتظار داشته به عنوان ابرقدرتی به روسیه احترام بگذارد که حساسیت‌های منطقه‌ای از جنس دغدغه‌های تاریخی ایالات متحد در حوزه‌ی کاراییب دارد. اما مفسران هوادار ناتو بی‌درنگ خاطرنشان می‌کنند که این نه‌فقط مبالغه‌ی گستاخانه‌ی روسیه در جایگاه خود در جهان، بلکه تلقی‌ای منسوخ از نظم بین‌دولتی است. اصل بدیهی «جامعه‌ی جهانی»، که پس از 1991 حاکم شده، به معنای رهبری یک ابرقدرت واحد بوده نه جمعی از دولت‌های برابر. سخن گفتن از این‌که کجا قرار است دست‌آخر پیش‌روی ناتو متوقف شود درست به معنای فرمان دادن به واشنگتن است. به همین دلیل بود واکنش‌های تحقیرآمیز به پوتین در مونیخ 2007 و بخارست 2008 ــ در عین پیشنهاد ساده‌لوحانه‌ی پوتین برای کمک به ترابری در اوج‌گیری حملات آتی اوباما به افغانستان کرد ــ که در خلال آن اوکراین و گرجستان نامزد عضویت در ناتو شدند.[9]

پاسخ کرملین به این تحقیرها ملغمه‌ای پیش‌بینی‌ناپذیر از استقلال دفاعی عقلانی، موضعی در برابر قدرت‌های قوی‌تر، و توسعه‌طلبی مستبدانه بود که تهدیدی علیه کشورهای ضعیف‌تر به شمار می‌رفت ــ مثال بارز چیزی که لنین در حکم شوونیسمِ روسیه‌ی کبیر تقبیح می‌کرد.[10] این را می‌توان به طور تمام‌وکمال در استیلای پوتین بر چچن به هنگام ارتقا به ریاست‌جمهوری در سال 2000 دید.[11] در 2008، نمایش عظیم آتشبار برای دفاع از چند خرده‌دولت در مرزهای گرجستان علیه دست‌اندازی‌های ساکاشویلی تفلیس را سر جای خود نشاند.

این ترکیب ناپایدار ژست‌های دفاعی و تهاجمی، که نوشته‌های سیاسی پوتین آکنده از آن‌هاست و شامل ملغمه‌ای است غریب از تلاش‌های متعارف برای رسیدن به توافق‌های همکاری با ایالات متحد و ارعاب نوتزاریستی دولت‌های کوچک. شرارت ــ در چچن، فرماندهان پوتین سربازان مزدور [kontraktniki] را به کار گرفتند که از میان زندانیان روس استخدام می‌شدند ــ با حال‌وهوای پترزبورگ مرتبط است که پوتین در آن رشد کرده، حال آن‌که مضامین توسعه‌طلبانه در طول تاریخ ویژگی بنیادی دولت روسیه بوده است.[12] اما فرانکنشتاین‌های هم‌دستِ رفراندوم متقلبانه‌ی 1993 که نظامی فوق‌ریاستی را در دل روسیه‌ی پساشوروی گنجاندند، و دست‌اندرکار شوک‌درمانی و خصوصی‌سازی برق‌آسایی بودند که شوک‌درمانی را پیش می‌برد، برآمده از وزارت خارجه‌ی دولت کلینتون، وزارت خزانه‌داریِ [رابرت] رابین و هاروارد اسکوئر بودند.

خیابان‌های کیف

خیزش میدان به سال 2014 در اوکراین کاتالیزور بحران فعلی بود. برکناری یانوکوویچ، پس از شلیک تک‌تیراندازان [13] به معترضان مسالمت‌جو محرک قیام علیه او شد، و دست‌آخر مقامات وزارت خارجه‌ی ایالات متحد در کیف فعالانه دست‌اندرکار انتخاب اعضای دولت جدید شدند. واکنش پوتین الحاق کریمه بود. این کار شباهتی به بازگرداندن چچن نداشت؛ خبری از خونریزی نبود و احتمالاً اکثر ساکنان کریمه موافق آن بودند، به همین دلیل آشکارا با الحاق بی‌رحمانه‌ی مشهور تیمور شرقی، قبرس شمالی، صحرای غربی و اورشلیم شرقی تفاوت داشت؛ مواردی که «جامعه‌ی جهانی» بی‌هیچ تشویشی با آن کنار آمد. اما از نگاه اوباما، از دست رفتن کریمه ضربه‌ای مستقیم به اقتدار رژیم دست‌نشانده‌ی کیف و در نتیجه برخلاف اراده‌ی غرب بود. تحریم‌هایی بر همراهان پوتین و کسب‌وکارهای روسی تحمیل شد که تا میانه‌ی 2016 حدود 170میلیارد دلار به روسیه ضرر زد و چهارصدمیلیارد دلار دیگر هم بر اثر سقوط پرشتاب قیمت‌ نفت و گاز پس از 2014 از دست رفت؛ اتفاقی که برخی معتقدند به دست واشنگتن و از طریق ریاض مهندسی شد.

تحریک آشکار و تسلیح «جمهوری‌ها»ی جدایی‌طلب در دونباس به دست مسکو، پس از تصاحب کریمه، از همان آغاز موضوع دیگری بود و به جنگ داخلی خونین درون اوکراین انجامید. به لحاظ نظامی، این اتفاق می‌توانست در زمان خود با آموزش نظامی هماهنگ ایالات متحد و ارسال تسلیحات پیش بیفتد. در 2016، اوباما باز هم کمک نظامی امریکا را دو برابر کرد و جان ابی‌زید، فرمانده کل نیروهای امریکا در خلال سال‌های ابتدایی اشغال عراق، را در یک برنامه‌ی همکاری پنج‌ساله به‌عنوان مشاور ارشد وزیر دفاع اوکراین منصوب کرد. قائم‌مقام ابی‌زید، کهنه‌سرباز عملیات نیروهای ویژه در کوزوو، افغانستان و عراق، نوسازی ارتش «قراضه»ی اوکراین به دست ایالات متحد و تبدیل آن به یک ارتش حرفه‌ای غربی را توصیف کرده است؛ اقدامی همراه با سیستم‌های فرماندهی و نظارت، برنامه‌ریزی عملیات، زیرساخت‌های آی‌تی و لجستیک، به‌علاوه‌ی توان چشم‌گیر پدافند هوایی. با بیانی که لابد استیون کاتکین در تایمز لیترری ساپلمنت می‌پسندد، شاید اوکراین در ناتو نبود، اما ناتو در اوکراین بود.[14]

از سال 2013، هر اقدام روسیه در مرزهای اوکراین با پاسخ‌های متعدد از جانب ترکیبی از بلوک رادیکال حاکم در کیف ــ آن‌طور که ایشچنکو در مصاحبه‌اش می‌گوید، آمیزه‌ای از لیبرال‌های طرفدار غرب و ناسیونالیست‌های رادیکال، که دست در دست هم کشور را در مسیری واحد به پیش می‌برند ــ و جریان فزاینده‌ی پول‌، تسلیحات و آموزش نظامی از سوی ایالات متحد روبه‌رو شده است. توافق صلح 2015 مینسک، که بازنمود پیش‌روی روسیه در دونباس و از سوی دیگر خروج متحمل از نظامی‌سازی بود، با «برآمدن» اوباما تضعیف شد. اوباما و ترامپ هیچ علاقه‌ای به این توافق نداشتند؛ فرانسه و آلمان در نتیجه‌ی فقدان اراده‌ی امریکا نتوانستند توافق را پیش ببرند. بسیج خودنمایانه‌ی نیروها در مرزهای اوکراین با فرمان پوتین پس از نوامبر 2021 با بی‌اعتنایی بایدن روبه‌رو شد، حال آن‌که اگر اراده‌ای برای رسیدن به توافقی جدی بر سر مرزهای نظامی می‌داشت او بی‌گمان می‌توانست از تهاجم جلوگیری کند. براساس تازه‌ترین گزارش‌های اطلاعاتی ایالات متحد، پوتین تصمیم نهایی برای حمله را در ابتدای فوریه گرفت ــ و چنان که وزیر نیکلای دوم درباره‌ی شکست روسیه از ژاپن در جنگ 1904 گفت، بر سر یک «جنگ ظفرمندانه‌ی کوچک» دست به قمار زد ــ درست شش هفته پس از آن‌که بلینکن مَجازاً پیش‌نویس‌های مذاکراتش را پاره کرد.[15]

حاصل کار سقوطی وحشتناک به ورطه‌ی ماجراجویی کینه‌توزانه بوده، و اعلان جنگی که اهدافش هجو ناخوشایند توجیهات واشنگتن در کوزوو و بوش و بلر در عراق است ــ جلوگیری از نسل‌کشی، غیرنظامی کردن، و محافظت از مردم در برابر خودکامگی با تغییر رژیم. حمله‌ی ناشی از سوءمحاسبه‌ی فاجعه‌بار کرملین تعمیم منطق جودوکار بد بوده است. مسکو موفق شده اوکراین را بر پایه‌ی طرفداری از غرب و ناسیونالیسم متحد کند و حلقه‌ی واشنگتن دور برلین را تنگ‌تر کند. فوکویاما پرتوِ جدیدی در افق لیبرالیِ تاریخ جهان می‌بیند، چرا که تغییر رژیم در روسیه در دیدرس آمده است.

جنگ نیابتی امریکا

مدیر پیشین سی‌آی‌ای در زمان اوباما رک‌وراست شرح می‌دهد که در اوکراین، ایالات متحد در حال جنگی نیابتی با روسیه است.[16] در این نبرد، اهداف جنگیِ ابرقدرت و اهداف نیروهای نیابتی‌اش ممکن است هم‌خوان نباشند. از نگاه رهبری اوکراین، هدف گسترش جنگ با هدف پایان سریع‌تر آن است ــ با برقراری منطقه‌ی پرواز ممنوع از سوی ایالات متحد یا ناتو و از کار انداختن جت‌ها و دفاع هوایی روسیه برای رفع فشار بر سربازان و شهروندان اوکراینی. همین حالا هم جسارت پولادین و محبوب ناتو مسیر جنگ را به نفع کیف تغییر داده است، البته با هزینه‌ی نابودی چشم‌گیر و افزایش نرخ تلفات اوکراینی‌ها.

از سوی دیگر، از نگاه دولت بایدن، منطق راهبردی می‌توانست زمین‌گیر کردن روس‌ها تا نهایت ممکن باشد، یا دست‌کم تا زمانی که پوتین از کرملین بیرون رانده شود. پوتین به‌اشتباه به تله افتاده است، و درحال‌حاضر اهرم در دست امریکاست تا او را در همان تله نگاه دارد. اوکراینی‌های شجاع نیروهای نیابتیِ بی‌نظیری از آب درآمده‌اند، و هر قساوتی از جانب روس‌ها بحث تغییر رژیم در مسکو را جدی‌تر می‌کند. درحالی‌که زلنسکی گفته حفظ جان مردم مهم‌تر از حفظ خاک است ــ «دست‌آخر چیزی جز سرزمین نیست» ــ جنگ‌سالاران ناتو، افرادی نظیر لارنس فریدمن، از بازپس‌گیری دونباس، اگر نگوییم کریمه، دم می‌زنند.[17] در اروپا، هزینه‌ی جنگ در شرایط فعلی پایین آورده شده است، البته به لطف معامله‌ی بایدن با شولتز برای حفظ جریان نفت و گاز روسیه به خانه‌ها و کارخانه‌های آلمان. در ایالات متحد، قیمت بالاتر غلات به سود مناطقی در غرب میانه است که حساسیت‌های سیاسی دارد. عملیات‌های سایبری روسیه تا این‌جا حاصلی نداشته‌اند.

اهداف جنگی پوتین نشان‌گر همان آمیزه‌ی عقلانیت و اوهام است که او را به پیش رانده است. او اگر می‌خواست صرفاً نیاز به مذاکرات جدی بر سر افزایش حدومرزهای سلاح‌های امریکایی را تشدید کند، حمله‌ی بی‌امان به سبک اسرائیل به زیرساخت‌های نظامی‌ای که نیروهای ناتو در اوکراین ساخته‌اند می‌توانست برای ارسال پیام کفایت کند و درعین‌حال مانع از تلفات غیرنظامیان شود. در عوض، اقدام اولیه‌ی او ــ تغییر رژیمی برق‌آسا، با حمایت تهاجم پیاده‌نظام ــ به طرز مهلکی متکی به خیالات سازمان امنیت فدرال روسیه درباره‌ی اوکراینِ ناموجود بود. روسیه حالا ظاهراً می‌کوشد تجدید سازمان کند، سنگر بگیرد، و یکی پس از دیگری شهرهای دوده‌گرفته‌ی تحت کنترل اوکراین در دونباس را محاصره کند. روسیه با این‌کار هم‌چنان در زمین واشنگتن بازی می‌کند.

جدی‌ترین نوشته‌های انتقادی درباره‌ی جنگ ــ مثلاً به قلم آناتول لیوِن و کیت گسن؛ و نیز برخی از بهترین آثار تجربی که گسن و همکارانش در نشریه‌ی آنلاین n+1 منتشر کرده‌اند ــ بیش از همه به تراژدی‌ای آگاهی می‌بخشند که این یورش شوونیسمِ روسیه‌ی کبیر به گستره و غنای فرهنگ روسیه وارد می‌آورد. بمباران خارکیف یا چه‌بسا اودسا به نام گردآوری سرزمین‌های روسی تقلیدی نیهیلیستی از نبردهایی است که در همین سرزمین در زمان جنگ جهانی دوم رخ داد؛ و حتی وحشتناک‌تر، چرا که موشک‌ها خویشاوندان فرهنگی را هدف می‌گیرند. لیوِن فراتر از همکارانش در مؤسسه‌ی کوینسی رفته و خواهان آتش‌بس و مذاکرات صلح شده، که در آن تحریم‌ها برداشته می‌شوند و وضعیت بی‌طرف برای اوکراین پذیرفته می‌شود. هیچ نشانه‌ای نیست که بایدن برای این کار آماده باشد.

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از An Avoidable War? نوشته susan watkins که در لینک زیر در دسترس است:

https://newleftreview.org/issues/ii133/articles/susan-watkins-an-avoidable-war

 یادداشت‌ها

[1]. Jim Lobe, ‘Networks Covered the War in Ukraine More Than the us Invasion of Iraq’, Responsible Statecraft, 8 April 2022.

[2]. Editorial Board, ‘No Justification for a Brazen Invasion’, nyt, 23 February 2022; Editorial Board, ‘Putin Opens a Dark New Chapter in Europe’, ft, 24 February 2022; ‘The Guardian View on Putin’s War in Ukraine: A Bleak New Beginning’, Guardian, 24 February 2022; ‘History Will Judge Putin Harshly for His War’, Economist, 26 February 2022.

[3]. nyt, ‘No Justification for a Brazen Invasion’; ft, ‘Putin Opens a Dark New Chapter’.

[4]. nyt, ‘No Justification for a Brazen Invasion’.

[5]. Volodymyr Ishchenko, ‘Interview: Towards the Abyss’, nlr 133/134, Jan–April 2022; Tony Wood, ‘Matrix of War’, nlr 133/134, Jan–April 2022.

[6]. Isaac Deutscher, ‘Myths of the Cold War’, in David Horowitz, ed., Containment and Revolution: Western Policy towards Social Revolution, 1917 to Vietnam, London 1967, pp. 13–25.

جنگ آشکار علیه کمونیسم پیش از آن در یونان آغاز شده بود ــ چرچیل و ترومن پارتیزان‌های ضدنازیِ ارتش آزادی‌بخش خلق یونان و جبهه‌ی آزادی‌بخش ملی (EAM–ELAS) را پس از 1945 قتل‌عام کردند ــ و کارزار سیاسی برای حذف نمایندگان کمونیست منتخب از دولت‌های پس از جنگ در ایتالیا و فرانسه در 1947 تکمیل شد. پس از این وقایع بود که استالین ضدکمونیست‌ها را از دولت‌های ائتلافیِ اروپای شرقی کنار زد ــ و اغلب طوری جلوه داده می‌شود که گویی ناتو واکنشی دفاعی به این رخدادها بود ــ دولت‌های پلیسی تک‌حزبی برقرار کرد و سوسیالیست‌های مستقل را در نمایش‌هایی مانند دادگاه اسلانسکی اعدام کرد و مهر پایانی زد بر امیدهای بلشویک‌ها مبنی‌بر این‌که جوامع سوسیالیستی می‌توانند در سطحی بالاتر از روسیه‌ی عقب‌مانده شکل بگیرند.

[7].‌ راهبرد هسته‌ای ناتو، که به نام «اقدام متقابل عظیم» شناخته می‌شود، در واقع طرح‌ریزی حملات پیش‌دستانه‌ی گسترده بود:

Richard Betts, American Force, New York 2012, p. 43.

[8]. Perry Anderson, ‘Incommensurate Russia’, nlr 94, July–Aug 2015, p. 42.

[9].‌ نشریه‌ی روسی کومرسانت (Kommersant) شماره‌ی 7 آوریل 2008 خود گزارشی درونی از نشست بخارست منتشر کرد و درباره‌ی پیوند میان همکاری مسکو در جابه‌جایی تدارکات ناتو به افغانستان و برنامه‌ی عضویت گرجستان و اوکراین در ناتو به گمانه‌زنی پرداخت.

[10].‌ شرح لنین از احساسات ملی برخوردار از آگاهی طبقاتی همچنان بهترین پادزهر برای انواع کوچک و بزرگِ شوونیسم است. او در ماه‌های ابتدایی جنگ جهانی اول از سوسیالیست‌های انقلابی می‌پرسد: «آیا غرور ملی امری بیگانه با ماست؟ قطعاً نه! ما زبان و کشورمان را دوست داریم، و نهایت تلاش‌مان را می‌کنیم تا توده‌های زحمتکش کشورمان (یعنی 90درصد جمعیتش) را تا سطح آگاهی دموکراتیک و سوسیالیستی به بالا برکشیم. برای ما چیزی دردناک‌تر از این نیست که تعدی‌ها، ستم‌ها و تحقیرهایی را ببینیم و حس کنیم که کشور محبوب‌مان در دستان قصابان تزار، اشراف و سرمایه‌داران از آن رنج می‌برد… ما سرشار از حس غرور ملی هستیم، و دقیقاً به همین دلیل است که به‌ویژه از گذشته‌ی برده‌وارمان بیزاریم (وقتی اشراف دهقانان را روانه‌ی جنگ می‌کردند تا مانع آزادی لهستان، مجارستان، ایران و چین شوند)، و همین‌طور از حال برده‌وارمان، وقتی دقیقاً همان مالکان زمین، به کمک سرمایه‌داران، ما را به جنگ می‌فرستند تا لهستان و اوکراین را نابود کنیم، جنبش دموکراتیک در ایران و چین را در هم بشکنیم، و دارودسته‌ی رومانوف‌ها، بوبرینسکی‌ها و پوریشکویچ‌ها را تقویت کنیم، همان‌ها که مایه‌ی ننگ شرافت ملی روسیه‌ی کبیرمان‌اند. هیچ‌کس برای برده زاده شدن سزاوار سرزنش نیست؛ برده‌ای را باید سرزنش کرد که نه‌فقط از تلاش برای آزادی تن می‌زند، بلکه بردگی‌اش را توجیه می‌کند و مدحش را می‌گوید (مثلاً فراخوان برای نابودی لهستان، اوکراین و غیره، «دفاع از سرزمین پدریِ» اهالی روسیه‌ی کبیر) ــ چنین برده‌ای چاپلوس و گستاخ است، کسی است که حس مشروع غضب، خفت و اشمئزاز را برمی‌انگیزد.»

‘On the National Pride of the Great Russians’, Sotsial-Demokrat 35, 12 December 1914, in Collected Works, Vol. 21, pp. 102–3.

[11].‌ بنگرید به شرح گزنده‌ی تونی وود در مقاله‌ی زیر:

‘The Case for Chechnya’, nlr 30, Nov–Dec 2004.

این مقاله زمانی منتشر شد که بسیاری از آن‌ها که حالا برای خون پوتین زوزه سر می‌دهند عامدانه رو برمی‌گرداندند یا صرفاً سر به تأسف تکان می‌دادند؛ کلینتون عملاً از «رهایی گروزنی» تجلیل کرد و بلر سراسیمه به مسکو رفت تا پیروزی انتخاباتی پوتین را تبریک بگوید.

[12]. Georgi Derluguian, ‘Recasting Russia’, nlr 12, Nov–Dec 2001, and ‘A Small World War’, nlr 128, March–April 2021.

[13].‌ باور رایج این است که نیروهای امنیتی یانوکوویچ به معترضان شلیک کردند، هرچند تجمع‌ها رو به پایان بود. بااین‌حال، آن‌چه در آن روزها یگانه ارزیابی گسترده‌ی شهادت شاهدان به نظر می‌رسید، تصاویر ویدیویی، ارزیابی‌ دادگاه و شواهد پرتابه‌شناختی نشان می‌دهند که شلیک تک‌تیراندازان در 20 فوریه‌ی 2014 از ساختمانی در دست راست افراطی شلیک شده بود. بنگرید به:

Ivan Katchanovski, ‘The Maidan Massacre in Ukraine: Revelations from Trials and Investigation’, paper presented at International Council for Central and East European Studies, Concordia University, Montreal, August 2021; and ‘The Hidden Origin of the Escalating Ukraine–Russia Conflict’, Canadian Dimension, 22 January 2022, which have yet to be rebutted.

[14]. Stephen Kotkin, ‘Freedom at Stake: How Did Russia and the West Fall Out?’, tls, 11 March 2022. See also the interview with Col. Liam Collins, Radio Free Europe/Radio Liberty, 23 March 2022; ‘Who Are you, General John Abizaid?’, Ukrinform, 14 September 2016.

[15]. James Risen, ‘us Intelligence Says Putin Made a Last-Minute Decision to Invade Ukraine’, The Intercept, 11 March 2022.

[16]. Leon Panetta on Bloomberg tv: ‘It’s a proxy war with Russia, whether we say so or not’, 17 March 2022. See also Jeremy Scahill, ‘The us Has Its Own Agenda Against Russia’, The Intercept, 1 April 2022.

  1. Zelensky interview in the Economist, 28 March 2022; Lawrence Freedman, ‘Peace in Ukraine will be elusive unless one side makes a breakthrough’, ft, 1 April 2022.

maanantai 1. elokuuta 2022

جنگ اوکراین ـ آغاز سازماندهی و جابجایی نظم نوین جهانی؟ سیاوش قائنی

در این چند هفته ای که از تجاوز نظامی روسیه به اوکراین می گذرد، زیان های جانی و مادی بسیاری برای طرف های درگیر به بار آمده است. تنها کشته ها و زخمی های اوکراین سر به هزاران نفر می زند. تعداد بی شماری خانه و کاشانه مردم اواکراین و بخش چشمگیری زیر ساخت ها در مناطق گوناگون جنگی ویران شده است.  بیش از هفت میلیون اوکراینی برای گریز از بمب و گلوله و خمپاره و طعمه ی مرگ نشدن به کشور های همسایه پناه برده اند.

حال بیم آن می‌رود که این جنگ و پیامدهای فاجعه بار آن هر روز ابعاد گسترده تری به خود بگیرد و همانند شماری از دیگر جنگ های دهه های گذشته، به جنگی فرسایشی و دیرپا تبدیل گردد.

یک باور قدیمیِ در سپهر سیاست برآنست، که هر جنگی در نهایت به صلح می انجامد. اما شوربختانه در درازای بیست سال گذشته، بشریت بیش از هر برهه ی تاریخی دیگر، با بی رنگ شدن و از سکه افتادن این باور قدیمی روبرو شده است. در دو دهه پشت سر، جنگ های گوناگونی، همانند آنچه که در اکراین در حال رخ دادن است، در سراسر جهان و به ویژه در «منطقه اروآسیا» رخ داده است و نیرو های جنگ طلب بیرونی برای بهره برداری به سود منافع خودخواهانه ی خود، آتش این جنگ ها را شعله ور نگهداشته و از طرف های درگیر قربانی گرفته و نگذاشته اند که زمینه ای برای پایان گرفتن جنگ و پاگرفتن صلح و ثبات فراهم گردد. برای بازنمایی این واقعیت به چند نمونه از این جنگ ها اشاره می کنم:

ـ بیش از چهل  سال از تجاوز ارتش سرخ به خاک افغانستان و بیست سال از حمله ائتلاف کشورهای ناتو، به رهبری ایالات متحده آمریکا و متحدانش، به آن کشور می گذرد. پس از شکست ارتش سرخ در افغانستان، نوبت امریکا و ائتلاف کشورهای ناتو رسید که آنها نیز پس از دو دهه حضور جنگی، سرانجام شکست خود را به رسمیت شناختند و از این کشور آسیای میانه عقب نشینی کردند.  ولی با این وجود، افغانستان تا به امروز رنگ صلح و آرامش به خود ندیده است. (تلفات این جنگ را می توانید در اینجا مطالعه کنید)

حدود بیست سال از تجاوز نظامی آمریکا و متحدانش به عراق و اشغال خاک این کشور و سقوط رژیم صدام، می گذرد. این جنگ  پس از ۸ سال به ظاهر پایان یافت، هر چند تا به امروز نیروهای آمریکای در آن کشور حضور دارند. نیروهای ائتلاف، زیر باران بمب و گلوله و آتش، خاک این کشور را شخم زدند. به دیگر سخن، سرزمینی با یک میلیون و دویست هزار کشته، صدها هزار زخمی، پنج میلیون تن آواره و با زیرساخت‌ها و مراکز حیاتی آسیب دیده بر جای گذاردند. ولی عراق تا به امروز روی آرامش به خود ندیده است.شایان بیان اینکه، بر پایه شواهدی در دست، ارتش آمریکا در این جنگ ازبمب‌های حاوی اورانیوم استفاده کرده است.

ـ یازده سال از حمله نظامی کشورهای مختلف ناتو به لیبی می گذرد. این جنگ به مدت ۸ ماه و تا مرگ معمر قذافی، دیکتاتور سابق لیبی، ادامه داشت و سپس ناتو در اکتبر ۲۰۱۱ به آن پایان داد.

البته، پس از خروج ناتو، این کشور به دلیل نبود یک قدرت فراگیر مرکزی، هم چنان تا به امروز در شرایط بحرانی شدیدی بسر می برد. در کشور دو جناح برای قبضه ی قدرت با یکدیگر درگیر هستند. از یک سو، «دولت وفاق ملی»، به رهبری “فائز السراج”، یعنی دولت به رسمیت شناخته شده از جانب سازمان ملل متحد و مستقر در طرابلس، وجود دارد، و از سوی دیگر، نیروی گردآمده پیرامون ژنرال “خلیفه حفتر” وجود دارد، که بر بخش اعظمی از این کشور اعمال قدرت می کند. ژنرال «حفتر» از حمایت کشورهای امارات متحده عربی، عربستان سعودی، آمریکا، مصر، اردن، فرانسه، روسیه و چند کشور دیگر برخوردار است و “فائز السراج” حمایت هم دست ترکیه و قطر بر پشت خود دارد. در این بین، نیروهای افراطی و تروریستی، به‌ویژه داعش و القاعده، که معمولا نیروهای نیابتی کشورهای دیگر هستند، با وجود بیرون رانده شدن از شهرهای بزرگ، کماکان یک قدرت جدی در این منطقه به شمار می‌روند و به اشکال مختلف امنیت این کشور را تهدید می کنند. امروز روز کشور لیبی به بازار برده فروشی و یک “پایگاه ترانزیتی” برای مهاجرت دریایی از قاره آفریقا به اروپا و رخ نمایی هر روزه ی فاجعه ی غرق شدن پناهجویان تبدل شده است.

 ـ جنگ داخلی سوریه، که گاه به عنوان مهم‌ترین بحران خاورمیانه ارزیابی می شود، بدنبال و تحت تأثیر تحولات سیاسی غرب آسیا و شمال آفریقا، موسوم به «بهار عربی»، آغاز شد. اعتراضات مردم سوریه، در آغاز یک تظاهرات گسترده سراسری و یک خیزشِ به حق دموکراتیک و عدالت خواهانه علیه رژیم بشار اسد بود. پس از سرکوب خونین این تظاهراتِ مردمی توسط نیروهای امنیتی و ارتش بشار اسد، رفته رفته به درگیری‌های نظامی و سرانجا به یک جنگ داخلی سراسری و همچنین یک جنگ نیابتی فرارویید و این منطقه را به صحنه رقابت و رویارویی قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای تبدیل کرد. در یک طرفِ این جنگِ نیابتی، ائتلاف بین‌المللی به رهبری ایالات متحده آمریکا، عربستان سعودی، قطر، ترکیه، اسرائیل پشت سر گروهای شورشی صف آرایی کردند و در طرف دیگر روسیه و جمهوری اسلامی ایران در حمایت از رژیم بشار اسد.  کشته و مجروح شدن نیم میلیون تن و آوارگی صد ها هزار تن، این کشور به خرابه ای تبدیل شده است، اما هنوز جنگ و خونریزی در سوریه ادامه دارد. . (تلفات این جنگ تا به امروز را می توانید در اینجا ملاحظه کنید)

ـ‌ نزدیک به هشت سال است که عربستان سعودی، با یاری پشتیبانان منطقه ای خود و ناتو، جنگی را در یمن به راه انداخته است. به گفته مجامع بین المللی، این جنگ یکی از بزرگ‌ترین فاجعه های انسانی دهه های گذشته را به بارآورده است: تا به امروز نزدیک به چهار صد هزار تن کشته و صد ها هزار تن زخمی بر جای گذارده است، بر اساس برآورد‌های یونیسف، حدود یازده میلیون کودک یمنی از گرسنگی و سوء تغذیه رنج می برند و بیش  از ۱۶ میلیون نفر از آب آشامیدنی سالم و ابتدایی ترین خدمات  بهداشتی محروم هستند. در چشم انداز پیش رو، عربستان ایمن از گزند هر گونه تحریم بین المللی، راه را بر پایان این جنگ خانمانسوز بسته است.

 بمباران و عملیات نظامی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) علیه یوگسلاوی؛
در این جنگ، که از ۲۴ ـ ام مارس تا ۱۰ ـ ام ژوئن ۱۹۹۹ به طول انجامید، ناتو به بهانه ی دفاع از سازمان ناسیونالیست قومی آلبانیایی، یک تشکیلات جدایی طلب به نام «ارتش آزادیبخش کوزوو»(KLA) ، بدون مجوز از شورای امنیت سازمان ملل متحد دست به بمباران این کشور زد. بمباران یوگسلاوی، اساس روابط روسیه و آمریکا را تغییر داد. یوگنی پریماکوف، نخست وزیر وقت روسیه، پس از آگاهی از آغاز این بمباران در هواپیما، سفرش به آمریکا را لغو کرد و مسیر پرواز خود را از آسمان اقیانوس اطلس به سمت مسکو بازگرداند. او همان روز به  خبرنگاران گفت: «مسلماً بمباران یوگسلاوی توسط ناتو، نقطه عطفی در روابط آمریکا و روسیه خواهد بود. مقامات مسکو از گسترش ناتو به سمت شرق خرسند نبودند و در مجموع در سال ‌های دهه نود، این مسئله را صرفا تحمل می‌کردند. اما این عملیات ناتو به روشنی نشان داد، که این پیمان، بر خلاف آنچه ادعا می کند، یک  اتحادیه ی دفاعی نیست. این بمباران که علیه یکی از متحدان روسیه شکل گرفته، نگرانی ‌های ما را در این باره دو چندان کرده است،  که آمریکا از پیمان آتلانتیک شمالی برای مداخله در امور کشورهای اروپایی، به‌ خصوص جمهوری‌ های شوروی سابق استفاده خواهد کرد.» (تلفات این جنگ را در اینجا می توانید ببینید.)

 حال پرسش اینجاست: چه چیز سبب این جنگ‌های بی‌پایان شده است؟ چگونه است که مبارزات  دموکراتیک و عدالت خواهانه و به حق مردم کشور های مختلف تبدیل به جنگ های نیابتی میان قدرت های منطقه ای و فرا منطقه ای می گردد؟   
از زمان پایان جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد میان دو ابرقدرت آمریکا و شوروی، جنگ های نیابتی به چند دلیل به پدیده ای مرسوم در روابط بین الملل تبدیل شده است. مهم ترین دلیل، ترس از درگیری های مستقیم میان ابر قدرت ها ست. چرا که درگیری مستقیم میان دو ابرقدرت بالقوه می تواند به یک جنگ هسته ای بیانجامد و نه تنها طرفین درگیر، بلکه تمام جامعه انسانی بر روی زمین را بکلی نابود کند.

پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»، ایالات متحده آمریکا در غیاب اتحاد جماهیر شوروی و با اتکا بر توانمندی‌ های عظیم نظامی و اقتصادی خود، به سردمدار بی‌چون و چرا در عرصه بین ‌الملل تبدیل گردید.

امّا  با پایان عصر جنگ سرد و آغاز فرایند جهانی‌شدن، تغییرات اساسیِ فراوانی در سطوح گوناگون نظام جهانی پدیدار گشت. عمده ترینِ این تغییرات اساسی، چیرگی نظام سرمایه دارانه بطور رسمی در تمام کشورهای جهان بود. این نظام، بسته به تفاوت های عمده ی ملی و اجتماعی ـ سیاسی، با اشکال و ویژه گی های گوناگون، در هر یک از کشورها فرمانروا گردید. این تغییرات دستورکار، قواعد و شیوه‌ های تعامل کنشگران جهانی را دررویارویی با یکدیگر به‌کلی متحول ساخت.

در جهموری خلق چین، سرمایه داری تحت کنترل دولت و یا به گفته رهبران آن کشور «اقتصاد سوسیالیستی بازار» حاکم گردید. در روسیه «سرمایه داری الیگارشی رانت خوار» تحت حکومت اقتدارگرای پوتین اداره می شود، و در کشورهای غربی چون آمریکا و اروپا سرمایه داری با مدیریت کمابیش «لیبرالی» ادامه پیدا کرد.

در نتیجه‌ی این تغییرات، جهانِ امروز پرشتاب تر از هر زمان دیگر به‌ سوی یک فضای چندجانبه‌گرایی در حرکت است. 
امروزه قدرت هایی چون جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه، به همراه دیگر قدرت‌های اقتصادی نوخاسته در گروه موسوم به «بریکس» همانند برزیل، هند و آفریقای جنوبی… در پیکاری آشکار و نهان در سازماندهی مجدد بازارهای سرمایه داری جهانی در برابر ایالات متحده امریکا، اروپا، ژاپن عرض اندام می کنند.

منطقه بزرگ «اورآسیا» کانون رقابت های ژئوپلیتیکی

منطقه بزرگ «اوراسیا» همواره کانون  رقابت های ژئوپلیتیکی قدرت های بزرگ بوده است. به باور بسیاری از اندیشمندانِ روابط بین الملل، سده ی بیست و یک را باید سده ی «اوراسیا» دانست،  که چیرگی بر آن به سـیادت و سـروری (هژمونی) بر جهان می انجامد.
بررسیِ درگیری ها و همکاری های میان قدرت های بزرگ (آمریکا، آسیا و اروپا) در این منطقه، نشانگر پویایی و پیچیدگیِ رقابت‌ و وابستگی‌های متقابلِ نظامی، اقتصادی و اتحادهای سیاسی در زمینه  “ژئوپلیتیک نوین اوراسیا”ست.
در اینجا بجاست به واکاوی «ژئواستراتژیکِ» دقیق‌تر این منطقه بپردازیم، چرا که به درک بهتر ما از موقعیتِ نظم جهان امروز و فردا یاری می رساند. در تئوری هایِ «جغرافیای سیاسی» یا «ژئوپولیتیک» پیوند این دو قاره به «اروآسیا» معروف شده،  که از ترکیب دو واژه ی اروپا و آسیا شکل گرفته است. این واژه نخستین بار در سال ۱۸۸۳ میلادی ازسوی «ادوارد سوئیس»، زمین شناس اتریشی، مطرح شد. میان دو قاره آسیا و اروپا مرز طبیعی ویژه ‌ای وجود ندارد و مرزبندی میان این دو قاره بیشتر تاریخی و فرهنگی است. مرزهای «اوراسیا»، که بخش اعظم آن در نیم‌کره ی شمالی و شرقی قرار دارد عبارت است از: اقیانوس آرام در شرق، اقیانوس اطلس در غرب، اقیانوس منجمد شمالی در شمال ، آفریقا، مدیترانه و اقیانوس هند در جنوب. این منطقه نقش بسـیار برجسـته ای در شـکل گیری موقعیت اسـتراتژیک و ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ جهانی ایفاء می کند که ریشـه های آن را باید در وجود ذخایر عظیم انرژی و موقعیت جغرافیایی و انسـانی این ابرقاره جستجو کرد. مساحت اوراسیا نزدیک به ۵۵ میلیون کیلومتر مربع است، که ۳۶٫۲ درصد از خشکی‌های کرهٔ زمین را در بر می گیرد و نزدیک به ۵ میلیارد نفر، یعنی ۷۰ در صد جمعیت جهان، در این منطقه زندگی می‌کنند. ۶۰ درصد تولید ناخالص ملی جهان و ۷۵ در صد منابع انرژی دنیا از آنِ این ابر قاره است. این ویژگی های خاص و برتر منطقه ای است که این «ابرقاره» را در درازای سده های متمادی به «قلب ژئوپولیتک جهان» تبدیل کرده است.

دریادار هالفور جان مکیندر، از افسران نیروی دریایی انگلیس، که یکی از بنیانگذاران رشته ی موسوم به «ژئوپلیتیک عملیاتی» است، برای نخستین بار در سال ۱۹۰۴ میلادی تئوری خود، موسوم به «هارتلند» را منتشر کرد.
او در نظریه خود تمامی خشکی های قاره آسیا، آفریقا و اروپا را «جزیره جهانی» و محور مرکزی این جزیره را «هارتلند» یا «قلب جهان» نامید. «مکیندر» در چارچوب نظریه پردازی خود تأکید داشت که «هر قدرتی، که بتواند کنترل «هارتلند» را در اختیار بگیرد، می تواند کنترل جزیره جهانی را در دست داشته باشد و هر کس کنترل جزیره جهانی را در اختیار داشته باشد، سرانجام کنترل تمامی جهان را در دست خواهد داشت».

محوری که «مکیندر» برای «هارتلند» تعریف می کرد، دربرگیرنده ی مناطق وسیعی از آسیای میانه، قفقاز و بخش هایی از اروپای شرقی بود.

نگاهی به تحولات ژئوپولیتیکِ سده گذشته نشان می دهد که قدرت های بزرگ همواره در تلاش بوده اند تا به طور کامل و یا دستکم بر بخشی از «هارتلند» مسلط گردند. گفته می شود آلمان نازی لشگرکشی های خود را به شرق اروپا تحت تأثیر نظریه «مکیندر» برای دست اندازی بر «هارتلند» گسترش داد. پس از جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیر شوروی،  که طی هفت دهه تمامی آسیای میانه و بخش هایی از اروپای شرقی را در اختیار داشت،  کوشش های فراوانی کرد تا تمامی هارتلند را در اختیار بگیرد. «ژبیگنیو برژینسـکی»  در سال ۱۹۹۷ در کتاب مشهور خود «تخته شطرنج بزرگ، اولویت آمریکایی و مفاهیم ژئواستراتژیک آن» به اهمیت «اروآسیا» پرداخت و نوشت :
«اوراسـیا ابرقارهِ ی محوری در جهان است. قدرتی که بر اوراسیا مسـلط شـود، نفوذ قطعی بر دو منطقه از سـه منطقه مهم اقتصادی جهان یعنی اروپا و آسیای شرقی خواهد داشـت. چشم انداختن به نقشـه جهان نشـان می دهد که هر آن کشـوری که بر اوراسـیا مسـلط شـود، خود به خود بر خاورمیانه و آفریقا نیزچیرگی داشته و کنترل این مناطق را در اختیار خواهد داشت».

پس از تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، اتحاد میان چین و روسیه، بعنوان دو سر محور مرکزیِ اوراسیا، بار دیگر در کانون توجه ها قرار گرفته است. برای درک جایگاه و اهمیت این اتحاد، بد نیست دو دیدار کلیدی و تاریخی را در برابر چشم بیاوریم: دیدار مائو تسه تونگ، رهبر کمونیست چین، با جوزف استالین در دسامبر ۱۹۴۹ و دیدار ولادیمیر پوتین و شی جین پینگ در چهارم فوریه ۲۰۲۲ در حاشیه بازی های المپیک زمستانی در پکن .

دیدار مائوتسه تونگ و استالین در دسامبر ۱۹۴۹ تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب و  اعلام جمهوری خلق چین در اکتبر ۱۹۴۹ انجام گرفت. این دیدار در شرایطی برگزار شد، که اتحاد جماهیر شوروی، بعنوان پیروزمند جنگ دوم جهانی علیه فاشیسم و دارنده ی بمب اتمی در اوج قدرت بود، و جمهوری خلق چین، پس از جنگ  ۹ ساله با ژاپن با ۲۰ میلیون کشته و جنگ داخلی پنج ساله  با ۷ میلیون تن کشته در شرایط سخت اقتصادی بسرمی برد و به کمک های اقتصادی و سیاسی اتحادجماهیر شوروی احتیاج مبرم داشت. دو کشور در نهایت در فوریه ۱۹۵۰ بدنبال گفتگوهای های بسیار سخت و طولانی، پس از چشم پوشی اتحاد جماهیرشوروی از ادعاهای ارضی خود، در برابر تعهد جمهوری خلق چین در غیرنظامی کردن مرز طولانی بین دو کشور، معاهده دوستی و اتحاد را امضا
کردند. پس از مرگ استالین در ماه مه ۱۹۵۳، در دوران رهبر جدید شوروی، «نیکیتا خروشچف»، روابط دو کشورِ بزرگِ «هارتلند » به دلائل مختلف (که در فرصتی دیگر بد نیست به آنها پرداخته شود) رفته رفته رو به سردی گذاشت و سرانجام در سال ۱۹۵۹ به هنگام دیدار خروشچف از پکن و یک نشست پر تنش ۷ ساعتهِ میان رهبران اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین آن اختلاف
های نخستین  به شکاف آشکار میان چین و شوروی انجامید. در اکتبر ۱۹۶۴ چین پس از آزمایش موفقیت آمیز  بمب اتم، به یک بازیگر اصلی در صحنه جهانی تبدیل شد. این بمب نه تنها چین را به یک قدرت جهانی مستقل تبدیل کرد، بلکه انشعاب چین و شوروی را از یک جنگ لفظی به یک رویارویی نظامی تمام عیار تبدیل نمود. تا جایی که اتحادجماهیرشوروی  تا سال ۱۹۶۸شانزده لشگر، هزار و دویست هواپیمای جنگی و ۱۲۰ موشک میان برد در امتداد مرزهای خود با جمهوری خلق چین مستقر کرد.

استراتژی واشنگتن در منطقه ژئواستراتژیک «اُروآسیا» در دوران جنگ سرد

جنگ جهانی دوم که بیش از هرچیز نشاندهنده توحش و سقوط انسانیت بود، که  بیش از ۶۰ میلیون نفر قربانی داشت، جنگی که در آن بمب های اتمی هیروشیما و ناکازاکی بکار رفت، جنگی که هلوکوست و قربانی شدن بیش از ۶ میلیون یهودی و دگراندیش را برجای گذاشت، با چیرگی دو قدرت برتر بین ‌المللی در منطقه اروآسیا در اوت ۱۹۴۵ پایان یافت. پس از جنگ جهانی دوم و نتایج فاجعه بار انسانیِ آن، نخستین گام مهم ایالات متحده برای حفظ و گسترش و نفوذ در منطقه اروآسیا همانا تاسیس «سازمان پیمان آتلانتیک شمالی»  یا ناتو در چهارم آوریل ۱۹۴۹ میلادی بود. (سال ۱۹۵۵ پیمان ورشو نیز در رقابت با ناتو تاسیس شد.) ناتو به رهبری ایالات متحده آمریکا توانست در زمانی کوتاه  با بر پا کردن تأسیسات نظامی مهمی در «آلمان فدرال» و پایگاه های دریایی در ایتالیا، کنترل غرب اورآسیا را تضمین کند. و بدنبال شکست ژاپن، با به راه انداختن تعداد زیادی پایگاه های نظامی در امتداد سواحل اقیانوس آرام در منطقه کلیدیِ – ژاپن، کره جنوبی، فیلیپین و استرالیا – انتهای شرقی اوراسیا را بطور کامل در اختیار بگیرد و بر اقیانوس آرام، بزرگترین اقیانوس جهان چیره گردد، پوشیده نیست که تا پایان جنگ سرد در سال ۱۹۹۱، ارتش ایالات

 متحده به یک غول نظامی بی همتای جهانی با نزدیک به هزار پایگاه نظامی برون مرزی، با یک  نیروی هوایی قدرتمند با ۱۷۶۳جت جنگنده و بیش از هزار موشک بالستیک همراه با یک  نیروی دریایی با بیش از ۶۰۰ کشتی جنگی و  ۱۵ ناوگانِ «هواپیمابر» مجهز به سلاح های هسته ای،  که تماماً با یک سیستم ماهواره ای جهانی با هم در ارتباط هستند، تبدیل شد.

استراتژی واشنگتن در منطقه ژئواستراتژیک«اُروآسیا» پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»

پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم» و اتحاد جماهیر شوروی، میخایل گورباچف «اصول صلح‌ آمیز و ارزش‌های دموکراتیک» را،  پایه و اساس «دنیای جدید» ‌خواند و اعلام داشت، که روسیه در ساخت آن نقشی کلیدی ایفا خواهد کرد: «ما درهایمان‌ را به روی جهان باز کرده‌ ایم، دیگر در امور داخلی دیگران مداخله نمی‌کنیم و از نیروهای نظامی‌‌مان خارج از مرزهای کشور استفاده نخواهیم کرد».

اما، چه شد که امید و آرزوی میخائیل گورباچف به بار ننشست، و چرا کوشش های حتا  فروتنانه ی رهبران روسیه برای همکاری های اقتصادی و نظامی با ایالات متحده آمریکا و بویژه غرب به جایی نرسید؟
هنوز سخنان و خواهش های ولادیمیر پوتین، در ۲۵ ـ ام سپتامبر ۲۰۰۱ در پارلمان آلمان، برای همکاری های همه جانبه با آلمان و کشور های غربی در فضای مجازی در دسترس و قابل مطالعه است.

پرسش اینجاست: چه شد که ولادیمیر پوتین راه دیگری را در پیش گرفت؟

مدارکی که از مذاکرات وزرای خارجه آلمان و آمریکا در سال‌ های نود و نود ویک  سده ی پیش منتشر شده، حاکی از آن است که کشورهای غربی، دست‌کم به ‌طور شفاهی، به روس‌ها اطمینان داده بودند که سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) به سمت شرق گسترش نخواهد یافت .

به دنبال تحولات عظیم «پروستریکا» و «گلاسنوست»، در آخرین روزهای سال ۱۹۹۱ ، یازده جمهوریِ اتحاد جماهیر شوروی، با توافق برسر تاسیس کشورهای مستقل مشترک المنافع (CIS)، انحلال اتحاد جماهیر شوروی را اعلام داشتند.
این انحلال و فروپاشی، در بُعد داخلی، منطقه ای و بین المللی تغییرات  گسترده ای به همراه داشت.
در بُعد داخلی و منطقه ای باید گفت، فدراسیون روسیه، پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی، میراث دار مجموعه ی پیچیده ای از ملیت های گوناگون گردید. ستیزهای قومی پس از فروپاشی، در داخل و خارج مرزهای روسیه، بیانگر ناکامی سیاست ملی دوران اتحاد جماهیر شوروی بود. حضور میلیونها روس در جمهوری های پیرامون روسیه به یکی از مسائل دشوار در روابط روسیه و جمهوری ها تبدیل شد.

در سال ۲۰۰۵، پوتین، رئیس جمهور روسیه، انحلال اتحاد جماهیر شوروی را «بزرگ‌ترین فاجعه ژئوپلیتیک قرن بیستم» دانست. سال هاست که روسیه جمهوری های سابق را «حیات خلوت» در سیاست ژئوپولیتیکی خود ارزیابی می کند و با ابزارهای گوناگون (سیاسی، اقتصادی، نظامی) می کوشد که مانع نزدیکی آنها به غرب و دور شدنشان از روسیه شود. نمونه های آن را می توان در چچن، قفقاز شمالی، گرجستان، اوستیای جنوبی و آبخازیا… و این اواخر در قفقازستان دید.                                                              

در بُعد بین المللی، این انحلال ایالات متحده آمریکا و ناتو را به یکباره  با واقعیت های نوینی رویارو ساخت.  زیرا سیاست خارجی امریکا، در زمان جنگ سرد و در طی بیش از ۴۵ سال رقابت با اتحادجماهیرشوروی، به عنوان یک ابرقدرت رقیب، از یک ساختار ویژه با انگیزه ها و اولویت های مشخص برخوردار بود. اما فروپاشی بلوک شرق، امریکا را در برابر چندین واحد سیاسی و کشور مستقل قرار داد. این موضوع امکانات نوینی را برای امریکا در منطقه اروآسیا پدید آورد و زمینه ساز آن شد تا با یک  بازنگری عمده، استراتژی های تازه ای را در قبال کشورهای شرق اروپا و نیز کشور های بازمانده از اتحاد شوروی پیشین و به ویژه آسیای مرکزی در پیش گیرد. وجود منابع طبیعی فراوان در این منطقه و قرار گرفتن آن در برخوردگاه شرق و غرب، از جمله عواملی است که توجه امریکا را به این منطقه کشاند. گرایش نوین رهبران این کشور ها به نظام اقتصاد بازار و بهره برداری از امکانات اقتصادی غرب و نیز استفاده از امریکا به عنوان یک وزنه تعادل در برابر قدرت های منطقه ای، از جمله روسیه و چین و… ، نیز به کاربست و پیشبرد نسبتاً سریع استراتژی های نوین آمریکا در «هارتلند» یاری رساند.

واقعیت آنست که دو شخصیت برجسته استراتژیست آمریکا و دارندگان اطاق های فکری مختلف در ایالات متحده، «زبیگنیف برژینسکی»، مشاور امنیت ملی در دولت جیمی کارتر، و «جرج فریدمن» بنیانگذار و رئیس موسسه پژوهشی استراتفور  (Strategic Forecasting)، موسسه‌ای که اطلاعات و پیش‌بینی ‌های راهبردی را در مورد مسائل بین‌المللی و تهدیدهای امنیتی در اختیار نهادهای دولتی و شرکت ‌های خصوصی چند ملیتی قرار می‌دهد، به بهترین شکلی استراتژی آمریکا را در سال ‌های پس از جنگ جهانی دوم و بویژه پس از فروپاشی اتحادجماهیرشوروی در اروآسیا تعریف می‌کنند .

به گفته ی برژینسکی:« پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و «اردوگاه سوسیالیستی» برای اولین بار در تاریخ در «اروآسیا » هیچ قدرت برتر بین‌المللی حضور ندارد و این فرصت مناسبی است برای ایالات متحده آمریکا و هم پیمانانش در اروپای غربی تا نفوذ خود را در «هارتلند» گام به گام گسترش دهند.»
ژبیگنیو برژینسـکی، در سال ۱۹۹۷، در همان کتاب مشهور خود ‌«تخته شطرنج بزرگ…» بار دیگر به اهمیت «اروآسیا » می پردازد و می نویسد :«اورآسـیا، ابرقاره ی محوری در جهان است. قدرتی که بر اورآسیا مسـلط شـود، نفوذ قطعی بر دو منطقه از سـه منطقه مهم اقتصادی جهان، یعنی اروپا و آسیای شرقی خواهد داشـت. نگاهی کوتاه به نقشـه جهان نشـان میدهد که هر کشـوری که بر اورآسـیا مسـلط شـود، خود به خود بر خاورمیانه و آفریقا نیزچیرگی داشته و کنترل این مناطق را در دست خواهد داشت». برژینسکی معتقد است: «زمانی دور (حدود پانصد سال پیش) اوراسیا مرکز قدرت جهانی بوده است. در زمان های مختلف، مردمان ساکن اورآسیا (گر چه اکثراً از اروپا) به مناطق دیگر جهان نفوذ کرده و بر آنها تسلط یافتند و از امتیازات قدرت برتر جهانی برخوردار شدند. اما دهه آخر قرن بیستم شاهد یک تغییر تکتونیکی در امور جهانی است. زیرا برای اولین بار، یک قدرت غیر اورآسیایی (بخوان ایالات متحده آمریکا)، نه تنها به عنوان مرجع اصلی روابط قدرت اورآسیا، بلکه به عنوان قدرت برتر دنیا چهره نمایی کرد. شکست و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آخرین گام در چیرگی سریع ما در نیمکره غربی بود، ایالات متحده، به عنوان تنها و در واقع اولین هژمون (سرکرده ی) واقعی جهانی مطرح شد. اما اورآسیا پس از فروپاشی نیز اهمیت ژئوپلیتیکی خود را حفظ می کند، زیرا نه تنها اروپا، به عنوان حاشیه غربی آن، هنوز محل استقرار بسیاری از قدرتهای سیاسی و اقتصادی جهان است، بلکه آسیا به عنوان منطقه شرقی آن به تازگی به مرکزی حیاتی برای رشد اقتصادی و افزایش نفوذ سیاسی تبدیل شده است.»

 برژینسکی به دولتمردان آمریکا توصیه می کند:« که علاوه بر پرورش ابعاد بدیع و رنگارنگ قدرت (فن آوری، ارتباطات، اطلاعات و همچنین تجارت و امور مالی)، سیاست خارجی آمریکا باید همچنان به بعد ژئوپلیتیک توجه داشته باشد و از نفوذ خود در اوراسیا استفاده کند.» بر ابن بنیان، به باور برژینسکی «اورآسیا صفحه شطرنجی است که بر آن مبارزه ای برای چیرگیِ جهانی همچنان جریان دارد و این مبارزه شامل ژئواستراتژی – مدیریت استراتژیک منافع ژئوپلیتیک می باشد.»

جرج فریدمن، یکی دیگر از کارشناسان ژئوپولیتیک آمریکا، در یک پرسش و پاسخ در شورای پر اعتبار امور جهانیِ شیکاگو، به چند پرسش کلیدی پاسخ می دهد:

حضور یک جانبه امریکا در اقیانوس ها و تمام نقاط مهم جهان

ایالات متحده آمریکا بخاطر منافع بنیادین خود تمام اقیانوس ها و آب های دریایی دنیا را در کنترل دارد. هیچ قدرت دیگری نتوانسته تا کنون به چنین تسلطی دست یابد. به همین دلیل امروز روز ایالات متحده آمریکا می تواند در سراسر جهان وارد خاک کشورهای دیگر شود ولی هیچ کشور دیگری توان این کار را ندارد. این موقعیتی است بسیار ارزشمند برای آمریکا. حفظ کنترل اقیانوس ها و فضا اساس قدرت ما را تشکیل می دهد.
بهترین راه برای پیروز شدن بر نیروی دریایی دشمن آن است که مانع تشکیل آن شویم، راهی که بریتانیایی ها پیمودند. آنها مانع  شدند تا هیچ یک از قدرت های رقیب اروپایی نتوانند نیروی دریایی خود را ایجاد کنند. شگرد آنها این بود که قدرت های دیگر اروپایی همواره مشغول جنگ با یکدیگر باشند. سیاستی که من توصیه می کنم همان است که رونالد ریگان در ایران و عراق نیز به کار برد. او از هر دو طرف جنگ (در جنگ ایران ـ عراق) حمایت کرد تا آنها با یکدیگر بجنگند و نه بر ضد ما. این امر از لحاظ اخلاقی قابل دفاع نبود، اما کارآیی داشت. فریدمن ادامه می دهد؛ «بزرگترین وحشت ایالات متحده امریکا اینست که قدرت ‌های شرقی با نیروی دریایی ‌شان ما را به چالش بکشند. چطور می توان جلوی آنها را گرفت؟ آن‌ها را باید به جان هم انداخت تا دیگر پولی برای این کار نداشته باشند. هدف عاجل امروز ما جلوگیری از ظهور هژمون های دیگر است. نیاز نیست برنده شویم. کافیست بازنده نباشیم. برای درک این موضوع باید فهمید هدف کدام است. اگر فهمیدیم، که هدف حفظِ و صیانتِ چیرگیِ ما بر اقیانوس ها و امنیت خطوط دریایی زیر کنترل ما است، پس ناگهان بمباران «کوزوو» معنا پیدا می‌کند، چون نمی‌خواهیم صربستان به عنوان قدرتی چهره نمایی کند.»

از بین بردن محور مسکو – برلین

فریدمن ادامه می دهد: «آلمان به همراه روسیه تهدیدی است جدی برای هژمونی جهانی ایالات متحده امریکا»، در نتیجه آمریکایی‌ ها باید با تمام توان بکوشند تا هیچگونه نزدیکی میان این دو کشور بوجود نیاید. نمونه این کوشش به ویژه در اوکراین (از سال ۲۰۱۴ به بعد) نمایان است، جایی که ایالات متحده به طور فزاینده ای مستقیماً مداخله می کند و سیاست خویشتن داری صدراعظم مرکل را به چالش می کشد».

به گفته ی فریدمن، هدف سیاست ایالات متحده ایجاد کمربندی از کشورهای اروپایی ضد روسیه و منتقد اتحادیه اروپا است، که به عنوان منطقه ی حائل بین روسیه و آلمان عمل کنند. اینها عمدتاً شامل کشورهای بالتیک، بلاروس، اوکراین، لهستان، جمهوری چک و اسلواکی، رومانی، گرجستان می باشند.»

فریدمن همچنین می گوید: «هدف سیاست ایالات متحده ی آمریکا در طول صد سال گذشته این بوده است، که با تمام امکانات خود هرگونه تلاشی برای بوجود آمدن یک ابرقدرت اروپایی را در مراحل اولیه از بین ببرد».
تمام آنچه در بالا به روشنی از جانب برژینسکی و جرج فریدمن و شمار دیگری از استراژیست های آمریکا بیان شد را دقیقاً می توان در اسناد استراتژی امنیت ملی امریکا مطالعه کرد. 

برای نمونه، در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا در سال ۱۹۹۰ میلادی، یعنی در زمان بوش پدر، آمده است: «واشنگتن، تقریباً در تمامی سال‌های  سده ی بیست، بر این باور بود که ادامه حیات آمریکا در گرو آنست که ایالات متحده ی آمریکا از چیرگی قدرتهای دیگر بر منطقه اوراسیا (هارتلند) جلوگیری کند».

این دیدگاه به روشنی حکایت از آن دارد که واشنگتن در درازای سده ی بیست و تا به امروز، بی کم و کاست در چارچوب نظریه ی مکیندر عمل کرده است. نکته درخور اهمیت در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا این است، که در این سند بین قدرتهای جهانی استثنا قائل نشده است. به دیگر سخن، در این سند بی پرده پوشی بیان می شود که آمریکا تلاش می کند همه قدرتهای جهانی را، اعم از اینکه از زمره ی متحدانش باشند یا نباشند، از چیرگی بر اوراسیا بازدارد.
در روز هفتم مارس ۱۹۹۲، سندی از پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا)، در نیویورک تایمز منتشر شد که به «دکترین ولفوویتز» شهرت یافت.

«دکترین ولفویتز»، پایه و اساس سیاست آمریکا در قبال روسیه (و چین) را بشمار می رود. این دکترین، هرگونه قدرت مستقل و به اندازه ی کافی قدرتمند را، که بیرون از دایره نفوذ واشنگتن باشد، دشمن خود تلقی می‌کند و می‌گوید: «نخستین هدف امریکا جلوگیری از سربرداشتن هرگونه رقیبی برای آمریکا،  بویژه در سرزمینهای به جامانده از اتحاد جماهیر شوروی (اما به همچنین در مناطق دیگر) است، چون ظهور قدرت های نوین دیگر، فی نفسه تهدیدی برای ما به شمار می‌روند… ما باید همواره تلاش کنیم تا از شکل گیری هرگونه قدرت رقیب و مخالف در سرزمینهای سرشار از منابع طبیعی جلوگیری کنیم، زیرا در اختیار داشتن منابع موجود در این سرزمین ها برای ایجاد یک قدرت جهانی لازم است… استراتژی ما باید بر این نکته متمرکز باشد که راه را به روی پیدایی هرگونه رقیب بالقوه جهانی در آینده ببندیم».

پس از اعتراضات فراوان، پنتاگون برای آرام کردن افکار عمومی آن سند را مسکوت گذاشت . اما دیری نگذشت که دیک چنی، وزیر دفاع وقت، و کالین پاول، رئیس ستاد مشترک ارتش ایالات متحده آمریکا، بار دیگر  همان سند را با دستکاری های ناچیز بازنویسی کردند. بُنمایه ی این سند، یعنی یک جانبه گرایی و استفاده از جنگ پیشگیرانه، محتوی دکترین جرج بوش پسر را تشکیل می داد.  همان زمان «سناتور ادوارد کندی»  با انتقاد های تند آن سند را  “دعوتی برای ایجاد یک آمریکایِ امپریالیستیِ در قرن بیست دانست، که توانمندی و توسعه هیچ کشور دیگری نمی تواند و  نباید تحمل کند.”

دکترین «برژینسکی»، «فریدمن» و «ولفویتز» بازنمای خطوط عمده ژئوپولیتیک ایالت متحده آمریکاست. این دکترین ها نشان می دهند که نخستین هدف آمریکا جلوگیری از ظهور دوباره ی یک رقیب تازه، خواه در اروآسیا و یا هر جای دیگر است. چرا که رقیب برایش تهدید به شمار می‌رود.

موقعیت سیاسی اقتصادی روسیه پس از فروپاشی

همانگونه که در بالا اشاره رفت، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و «اردوگاه سوسیالیسم»، رهبران کشور های آن اردوگاه از جمله روسیه، همگی ً دل بستن به بهره برداری از امکانات اقتصادی غرب، به نظام اقتصاد بازار روی آوردند. نخستین گام، با اجرای بهسازی های در دوران گورباچف، زیر پرچم «پروسترویکا» (اصلاحات اقتصادی) و «گلاسنوست» (اصلاحات سیاسی)، آغاز گردید.

«بوریس یلتسین»، که در آن زمان ریاست ‌جمهوری فدراسیون روسیه را برعهده داشت، روند اجرای اصلاحات اقتصادی گورباچف را بسیار کند و ناکافی ارزیابی می‌کرد. یلتسین و همفکرانش در پی گذارسریع به اقتصاد بازار و اجرای برنامه های تعدیل ساختاریِ تجویز شده از طرف صندوق بین‌المللی پول بودند. بوریس یلتسین در ۲۱ سپتامبر ۱۹۹۳با گلوله‌باران کردن پارلمان روسیه، «خانه سفید»، به کمک نیروهای نظامی روسیه به جهانیان نشان داد که شوروی دیگر فروپاشیده و روسیه آماده اجرای برنامه های شوک درمانی  صندوق بین المللی پول و بانک جهانی است.
بوریس یلتسین برای اجرای سیاست «شوک ‌درمانی» و گذار شتابان به نظام اقتصاد بازار، اطاق فکر ویژه ای به مدیریت «جفری ساکس» به راه انداخت. باید بیاد آورد که آقای جفری ساکس کارشناسی بود، که با برنامه های اقتصادی خود چندین کشور آمریکای لاتین را به سراشیب ورشکستگی اقتصادی کشاند.

یکی از برنامه ‌های «شوک درمانی» جفری ساکس برای گذار اقتصاد روسیه به اقتصاد بازار، برنامه «پانصد روزه ی گذار به بازار» نام گرفت. منطق این سیاست آن بود، که روسیه باید به ‌یک‌ باره هنجارهای نظام اقتصاد بازار، یعنی آزادی سریع قیمت ‌ها، قطع سوبسیدها و کاهش عرضه پول را به اجرا بگذارد. این اقدامات ناگهانی، بالا رفتن سریع سطح عمومی قیمت‌ها، افزایش یکباره ی بیکاری و گسترش دامنه ی فقر و بیچارگی مردم در روسیه را به همراه داشت. یکی دیگر از برنامه های تعدیل ساختاری جفری ساکس خصوصی سازی ها بود، که در پی آن بسیاری از بخش های اقتصادی، که پیشتر در دست دولت بودند، به بخش خصوصی واگذار شد. اما صنایع کشور، در چارچوب طرح واگذاری و شکل دهی به بخش خصوصی به همان «نخبگان» دوره اتحاد جماهیر شوروی داده شد و به این ترتیب آنها که درنظام پیشین موقعیت های بهتری داشتند، در نظام جدید نیز به دارندگان اهرمهای نفوذ و اقتدار تبدیل شدند. برای نمونه می توان تعدادی از الیگارش های بزرگ آن دوران را نام برد؛ بوریس برژیوسکی، معروف به پدرخوانده‌ کرملین، صاحب صنعت اتومبیل‌سازی و جواهرات، ولادیمیر گوسینسکی، بانکدار و پایه‌گذار اولین رسانه خصوصی، ولادیمیر پوتانین، بانکدار، میخائیل خودروکفسکی، بانکدار و مالک بزرگ در صنعت انرژی و میخائیل فریدمن، ولادیمیر ویناگاردف و الکساندر اسمولینسکی، که همگی عضو کامسامُل (Komsomol)، شاخه سازمان جوانان حزب کمونیست شوروی سابق بودند و روابط نزدیکی با اعضای سابق کا.گ.ب داشتند و از رانت‌های اطلاعاتی و امنیتی بهره می‌بردند. از این رو اجرای سیاست ‌های تعدیل ساختاری در روسیه  با توجه به ضعف نهادهای مدنی در روسیه زمینه مناسبی شد تا الیگارش ها و گروه‌ های مافیایی که بخشی از «نومنکلا تور» قدرتمند اتحاد جماهیر شوروی را در بر می گرفتند، بتوانند سرانجام  قدرت سیاسی – اقتصادی کشور را قبضه کرده و ساختار جدیدی از یک رژیم اقتدارگرای فاسد در خدمت الیگارش‌های تازه میلیاردر شده را بوجود آورند و امروز این گروه اقتدارگرا با تغییر قانون اساسی روسیه عملاً مانع گردش دموکراتیک قدرت در این کشور هستند.
در آغاز دورهٔ ریاست جمهوری پوتین، سیاست های اقتصادی کشور تغییر کرد. مهم‌ ترین وجه سیاست اقتصادی او سرمایه‌گذاری دولتی در بخش‌های مختلف از جمله صنایع دفاعی، تسلیحاتی و نفت و گاز بود. فرایند خصوصی‌سازی در صنعت نفت و گاز متوقف گردید و دولت توانست با فشار مستمر خود از سوی «سازمان‌ های تنظیم مقررات روسیه بر سهام داران خارجی»  باز خرید سهام شرکت‌ های خصوصی نفتی، مانند یوکاس و بخش عمده ای از  سهام «رویال داچ شل» در «پروژه ساخالین۲» در سیبری را به انجام رسانده  و با سپردن آنها به «گازپروم»، کنترل کامل خود را در این بخش را بدست آورد. در حال حاضر، اقتصاد روسیه بیشتر بر صنایع نظامی و صنعت انرژی متمرکز است و این کشور به بزرگ‌ ترین صادر کننده انرژی دنیا تبدیل شده است.   

استراتژی روسیه و چین در منطقه ژئواستراتژیک «اُروآسیا» پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیستی»

 سیاست خارجی روسیه، که بعد از فروپاشی تمایل  شدیدی به  غرب داشت، در اواخر دهه نود به سوی پذیرش گرایش های تند ملی گرایی ضدغربی رانده شد. بازتاب این گرایش را در سند دکترین نظامی امنیتی روسیه، که در آوریل سال ۲۰۰۰ منتشر شد، می توان مشاهده کرد. در این  سند، به چهار تهدید عمده علیه امنیت روسیه اشاره می شود:
۱-  نادیده گرفتن منافع روسیه به عنوان یکی از مراکز با نفوذ جهان چندقطبی در حل مسائل امنیتی بین المللی .
۲- جلوگیری و ممانعت از توسعه اقتصادی روسیه به اشکال مختلف.

۳-  لشگرکشی ناتو و کشور های غربی (بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد) به خاک کشورهای مجاور و دوست روسیه.

۴- ایجاد بلوک ها و اتحادیه های نظامی علیه امنیت نظامی روسیه و متحدان آن.

«ایگور ایوانف»، وزیر خارجه وقت روسیه، در کتاب خود «دیپلماسی نوین روسیه – ده سال سیاست خارجی»، نوشته بود: «تغییرات ناشی از تحولات جهانی و فروپاشی شوروی سابق، سال ها زمینه ساز سردرگمی نخبگان و مردم روسیه نسبت به جایگاه خود در عرصه تعاملات منطقه ای و بین المللی گردید، اما امروزه، روسیه با یک بازنگری کلی در اصول سیاست خارجی خود، به این سردرگمی پایان داده است».

او همچنین خاطر نشان می سازد:«در زمینه ی جلوگیری از مشکلات و معضلات بشری در سده ی بیست و یکم، روسیه مدل نظم جهانی چندقطبی را مطرح می کند. طرح این مدل، شعار نیست، بلکه فلسفه ی حیات و همریستی بین المللی است، که بر مبنای واقعیت های عصر جهانی شده استوار است. جهانِ چند قطبی در راستای حفظ منافع روسیه و همکاری بین المللی و عدم درگیری میان قدرت های بزرگ  پیش خواهد رفت، مضاف بر آنکه دیپلماسی و همکاری های اقتصادی در سیاست خارجی روسیه قطعاً نقش عمده را بازی خواهد کرد.

پوتین در چهل و سومین کنفرانس امنیتى مونیخ در فوریه ۲۰۰۷ ، در یک سخنرانی تند، دقیقاً این  گردش در سیاست خارجی روسیه را به گونه اتمام حجت در حضور نمایندگان ایالات متحده آمریکا، صدراعظم آلمان انگلا مرکل و دیگر نمایندگان اروپا بار دیگر تاکید کرد.

سخنرانی ولادیمیر پوتین در کنفرانس امنیتی مونیخ ۲۰۰۷

پوتین در این سخنرانی سیاست هاى امریکا و اروپا را به چالش کشید و گفت: «ایالات متحده، از هرجهت از مرزهاى خود تجاوز کرده است. این امر در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و آموزش و پرورش سایر کشورها خود را نشان مى دهد، که بسیار خطرناک است». او با محکوم کردن مفهوم «جهان تک قطبى» اضافه کرد: «هرچند اصطلاح «جهان تک قطبى» را بشود تزئین کرد و با آرایشی دیگر ارائه داد، اما در نهایت توصیف سناریویى است داراى یک مرکز قدرت، یک مرکز اختیارات و یک مرکز تصمیم گیرى؛ دنیایى است که در آن یک ارباب و یک حاکم بى چون و چرا حکم مى راند. این امر بسیار زیان آور است.» سخنان پوتین به گوش بسیارى از پایتخت هاى آسیایى، آفریقایى و کشورهاى آمریکاى لاتین خوش نشست.

تحلیلگران، این سخنان تند پوتین را، نقطه عطفی در سیاست خارجی روسیه ارزیابی کردند و آن را برآمد تجربه منفی سال های پس از فروپاشی آن کشور دانستند. خانم الهه کولایی، مدیر گروه پژوهشی مطالعات اورآسیای مرکزی و استاد دانشگاه تهران  و عضو شورای مرکزی و نیز دفتر سیاسی جبهه مشارکت ایران اسلامی،  در این باره می نویسند:
«روس ها در جریان تعامل با آمریکا در بیش از دو دهه گذشته آموخته اند که آمریکایی ها حاضر به شناسایی منافع خاص آنها نیستند و از هر قدرتی با اجرای پروژه های «دموکراتیک سازی» برای بر هم زدن روابط قدرت در حوزه های پیرامونی روسیه استفاده می کنند. در این مسیر خود روسیه را نیز هدف قرار داده اند. این مسائل می تواند پایه ادراک بدبینانه شکل گرفته در روسیه باشد که سیاست های آن در خاورمیانه را نیز شکل می دهد.»
ایشان ادامه می دهند: «دولت روسیه نسبت به روندهای «دموکراتیک سازی» تحت مداخله آمریکا و تأثیر آن چه در خاورمیانه و چه در مرزهای اورآسیا بدبین است. همراهی آنها با آمریکایی ها پس از حوادث تروریستی یازده سپتامبر نیز تجربه های موفقی نبود. ماجرایی که در سال های بعد در جریان انقلاب های رنگی پیرامون روسیه رخ داد کاملا نشان می دهد که پروژه های مقابله با نفوذ روسیه و حاکم کردن جریان های غربی در جمهوری های پیرامون روسیه در حال شکل گیری است. در حوادث موسوم به بهار عربی نیز همین مداخلات و روندها در خاورمیانه شکل می گیرد و در اوج آن حوادثی است که با مداخله ناتو در لیبی رخ می دهد. این موضوع روسیه را نسبت به اهداف غرب چه در سوریه و چه در اوراسیا و مناطق پیرامونی بدبین تر از گذشته می کند. روس ها برای خود حوزه هایی امنیتی تعریف کرده اند. آنها به شدت نسبت به مداخلاتی که در این مناطق صورت گیرد حساسیت نشان داده اند. ضمن اینکه از جانب غرب به ویژه از طرف آمریکا این حساسیت های روسیه به رسمیت شناخته نشده است و آمریکایی ها استراتژی مهار روسیه را به طور جدی دنبال کردند. آمریکایی ها تلاش کردند روس ها در مرزهای فدراسیون روسیه باقی بمانند که کاملا با دیدگاه و علائق مسکو در تضاد بوده است.»

سازمان همکاری‌ شانگهای

سازمان همکاری شانگهای، سازمانی اورآسیایی است، که ابتدا در آوریل سال ۱۹۹۶ در قالب شانگ ‌های یا «جی – ۵ »، دربرگیرنده ی کشور چین و چهار همسایه آن یعنی روسیه، تاجیکستان، قزاقستان و قرقیزستان برای همکاری‌های چندجانبهٔ امنیتی، اقتصادی و سیاسی تشکیل شد. این سازمان در حال حاضر دارای نه  عضو دائم (هند، قزاقستان، چین، قرقیزستان، پاکستان، روسیه، تاجیکستان، ایران و ازبکستان ) است. (ایران از ۲۶ شهریور ۱۴۰۰به عضویت رسمی این سازمان پذیرفته شد). سه کشور افغانستان، بلاروس،  مغولستان عضو ناظر و شش کشور آذربایجان، ارمنستان، کامبوج، نپال، ترکیه و سریلانکا نیز از شرکای گفت و گوی این سازمان محسوب می‌شوند. 

با وجود آنکه در بیانیه تاسیس سازمان همکاری شانگ‌های بر این نکته تصریح شده است، که سازمان مذکور اتحادیه‌ای علیه کشور یا منطقه دیگری نیست، اما دلایل آشکاری وجود دارد که نشان می‌دهد این سازمان به طور روزافزونی در تقابل با سیاست‌های یکجانبه گرایی آمریکا و گسترش حضور و نفوذ آن در آسیای مرکزی قرار می‌گیرد. در واقع چین و روسیه، بعنوان پایه گذاران اصلی سازمان همکاری شانگهای، بر آن هستند، که از طریق این سازمان خلاء قدرتی را پر کنند، که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در آسیای مرکزی ایجاد شده بود و آمریکا تلاش می‌کرد جای خالی آن را پر کند.

«جاده ابریشم جدید» چین (یک کمربند و یک جاده)

همان گونه که در بالا اشاره شد، امروز روز اروآسیا به عنوان یک ابر قاره  با تحولات جدیدی رو به رو است. در مناطق گوناگون این ابرقاره، بازیگران گوناگونی در راستای تأمین اهداف خود به فعالیت های اقتصادی، سیاسی و نظامی مشغولند.

چین یکی از این نقش آفرینان نوپیدای این صحنه است، که در راه  تبدیل شدن به قدرت جهانی طرح احیای جاده ابریشم را مطرح کرده است.

این جاده، یکی از نو آوری های اساسی سیاست خارجی چین برای گسترش حوزه نفوذ و تأثیرگذاری خود بر این ابرقاره یا «هارتلند» است.

این طرح که تقریبا ۴ میلیارد و چهارصد میلیون نفر، یعنی ۶۵ درصد از جمعیت جهان، و ۲۱ تریلیون دلار از تولید ناخالص جهانی را در بر می گیرد، توسط رئیس جمهور چین در سپتامبر ۲۰۱۳ اعلام شد. این طرح از دو بخش کمربند اقتصادی «جاده ابریشم جدید» و «جاده ابریشم دریایی» تشکیل شده

است. طرح «جاده ابریشم جدید» چین، که در چند سال اخیر موضوع بحث کارشناسان حوزه های اقتصاد سیاسی و ژئوپلیتیک بین المللی در رسانه ها بوده است، اساساً شامل دو شاخۀ اصلی آبی و خاکی می گردد. این جاده از شهر کهن «شیآن» چین آغاز می شود و با پشت سر گذاشتن راه های اصلی و فرعی بسیار و چندگانه، درنهایت، سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا را به هم پیوند می دهد.
مقایسه نقشه ی اروآسیا و جاده جدید ابریشم و همخوانی مو به موی آن دو با یکدیگر شاید بخشی از اهداف جمهوری خلق چین را روشن کند. تلاش و مایه گذاری چین برای پیشبرد طرحی چنین عظیم، جدای از آثار و پیامدهای اقتصادی و سیاسی جدی آن برای این کشور، نشانه ای از سیاست های ژئوپولیتیک چین، گسترش گرایی بیشتر و نقش فعالانه تر آن در منطقه «اروآسیا» نیز بشمار می رود.

 تحلیلگران روسی معتقدند که «اهمیت مؤلفه‌های ژئوپولیتیک در پروژه ی راه ابریشم، برای روسیه به دلیل رویدادهای سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵ در آن کشور، یعنی بحران کریمه، آغاز کاهش ارزش روبل و اِعمال تحریم‌ ها علیه آن کشور افزایش یافته است. اگر روسیه تا پیش از رویدادهای نامبرده به پروژه جاده ابریشم صرفاً به عنوان یک روند جذب اقتصادی برای توسعه زیرساخت ‌های خود می‌نگریست، حالا پس از الحاق کریمه، به این ابتکار اقتصادی چین به عنوان ابزاری ژئوپولیتیک برای رویارویی با غرب می‌نگرد».

همین جا باید خاطر نشان ساخت، که افزایش نفوذ چین در اقتصاد اروپا و آسیا و رشد چشمگیر فعالیت های اقتصادی و تجاری چین در آفریقا، واکنش سایر قدرت های اقتصادی جهان به ویژه ایالات متحده آمریکا را بدنبال خواهد داشت. چین با احیای جاده ابریشم و کشیدن یک کمربند اقتصادی، دسترسی بازارهای جهانی را آسان و گسترش یک بزرگ راه حمل و نقل بین المللی را مطمئن تر و باصرفه تر می کند، که این همه در راستای منافع ملی این کشور است.

بیانیه المپیک

روز چهارم فوریه ۲۰۲۲ ، ولادیمیر پوتین، رئیس جمهوری روسیه، که برای حضور در مراسم افتتاحیه بازی‌های المپیک زمستانی به پکن رفته بود، با رئیس جمهوری چین دیدار کرد. از سال ۲۰۱۲ تا کنون شی و پوتین ۳۸ بار با یکدیگر ملاقات کرده بودند. اما این دیدار مهمترین دیدار این دو رهبر و به عقیده ناظران سیاسی از اهمیت زیادی برخوردار بود و فراتر از یک دیدار عادی دیپلماتیک ارزیابی گردید.

شی و پوتین در یک بیانیه مهم ۵۳۰۰ کلمه ای اعلام کردند: “جهان در حال تغییرات مهمی است” که “توزیع و سازماندهی نظم نوین جهانی ” و ” خواست فزاینده به یک رهبری نوین” را به همراه خواهد داشت (پوشیده نیست که مراد از رهبری نوین همانا پکن و مسکو است).

در بیانیه، هر دو طرف، پس از محکوم کردن “تلاش های هژمونی” آشکار واشنگتن، اعلام کردند، که کوشش های خود را جهت برنامه ریزی در راه ایجاد یک سیستم جایگزین برای رشد اقتصادی جهانی، بویژه در اوراسیا، از جمله ادغام «اتحادیه اقتصادی اوراسیا» پیشنهادی پوتین با طرح «کمربند و جاده» شی جین پینگ و ارتباط میان آسیا-اقیانوسیه و منطقه اوراسیا افزایش خواهند داد.

دو رهبر روابط نوین خود را به مراتب بهتر از اتحادهای پیشین سیاسی و نظامی دو کشور دوران جنگ سرد (اشاره ای غیر مستقیم  به تیرگی روابط بین مائو و استالین) ارزیابی کرده و تاکید کردند، که اتحاد استراتژیک  آنها «در زمینه های گوناگون هیچگونه  مرز ممنوعه نمی شناسد.»

در مورد مسائل استراتژیک، هر دو طرف به شدت با گسترش ناتو مخالفت کردند و هرگونه فشار برای استقلال تایوان و “انقلاب های رنگارنگ” همانند آنچه در اوکرائین در سال ۲۰۱۴ روی داد را مردود دانستند.
روشن است، که امروز روسیه در منازعات کنونی خود با غرب نیازمند حمایت چین است و چین نیز که به تدریج وارد تنش های بیشتری با غرب می شود نیازمند به حمایت و پشتیبانی روسیه.

پایان سخن

جنگ و تجاوز روسیه به اوکراین انگیزه ای شد برای واکاوی «ژئوپلتیک» و «رقابت‌های ژئوپلتیکی» میان قدرت‌ های سرمایه‌داری در منطقه اروآسیا. به باور نویسنده، باز بینی سنجشگرانه ی تحولات سیاسی – اقتصادی این منطقه می تواند به رویکرد ما در درک موقعیتِ نظم جهان امروز و فردا یاری رساند.
واکاوی «رقابت های ژئوپلیتکی» نمی‌تواند و نباید توجیه‌گیر جنگ ‌افروزی های فاجعه بار و تجاوزات نظامی قدرت های بزرگ در سراسر جهان و به ویژه در این منطقه باشد.
پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»، ایالات متحده آمریکا در نبود اتحاد جماهیر شوروی و با اتکا بر توانمندی‌ های عظیم نظامی و اقتصادی خود، به سرکرده ی بی ‌چون ‌و چرا در عرصه بین ‌المللی تبدیل گردید.
 امّا پایان عصر جنگ سرد و آغاز فرایند جهانی‌شدن،  تغییرات اساسیِ فراوانی در سطوح گوناگون نظام جهانی پدید آورد. در نتیجه‌ی این تغییرات، جهانِ امروز پرشتاب تر از هر زمان دیگر به‌ سوی یک فضای چندجانبه‌گرایی در حرکت است. 
امروزه قدرت های زیادی، چون جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه، به همراه دیگر قدرت ‌های اقتصادی نوخاسته در گروه موسوم به «بریکس»، تک قطبی بودن و سرکردگی بی چون و چرای ایالات متحده آمریکا را بر نمی تابند و در پیکارهای آشکار و نهان، در سازماندهی مجدد بازارهای جهان سرمایه داری در برابر ایالات متحده امریکا، اروپا و ژاپن عرضه اندام می کنند. در پی تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، صدراعظم آلمان در پارلمان این کشور گفت: «بیست و چهارم فوریه نقطه عطفی در تاریخ قاره ما خواهد بود». و به باور نویسنده، دور جدیدی از ستیزها و درگیری های بین المللی را به همراه خواهد داشت.

سرانجام روشن است که سیاست تنش فزایی، نظامی گری و میلیتاریزه کردن هرچه بیشتر اروپا و جهان صلح به ارمغان نمی آورد. نیروهای مترقی و صلح طلب در سراسر کره خاکی نمی توانند و نباید در این«رقابت‌های ژئوپلتیکی» وارد شوند و با یکی از بلوک های قدرت در کارزارهای جنگی و تبلیغاتی همراه و هماوا گردند و بینش والا و  بنیانی خود علیه جنگ و جنگ افروزان را به فراموشی بسپارند. وظیفه نیروهای پیشرو و صلح طلب همواره پاسداریِ بی چون و چرا از صلح پایدار در جهان است.

 

lauantai 30. heinäkuuta 2022

 فاز اوکرائینی جنگ جهانی سوم؟

مترجم: خ. طهوری

مصاحبه با دیمیتریوس پاتلیس

س: وقایع جاری در اوکرائین در بین چپ‌های یونان چگونه تعبیر می‌شود؟
پ: تا آنجا که توانستم دنبال کنم، در بین بسیاری از چپ‌های ما و همین‌طور چپ‌های روسیه نحوه برخورد با وضعیت نوین بسیار واکنشی و سطحی است. برخی این روایت غالب، مبنی بر این‌که یک کشور بی‌گناه، که در راه دستیابی به استقلال و تمامیت ارضی خود مبارزه و به حق کوشش می‌کرد تا به پیمان‌های مورد پسند خود ملحق گردد و خیلی ساده قصد داشت تا توانایی دفاعی خود را افزایش بخشد، ناگهان از طرف یک تجاوز‌گر خشن مورد حمله قرار گرفت، که خونریزی وحشتناکی به راه افکند. در کنار این افسانه رسمی که به طور گسترده و «بدون آلترناتیو» در کلیه رسانه‌های غربی جریان دارد، یک نسخه دیگر نیز موجود است که پاسیفیستی و انتزاعی می‌باشد. برخی از موضع ضدامپریالیستی خود با قیاس ساده ۱۹۱۴، که جنگ بین قدرت‌های امپریالیستی صورت می‌گرفت، این جنگ را محکوم می‌کنند. متأسفانه هر دو نسخه نامبرده عملاً به نتیجه مشابه می‌رسد: هواداران این دو نظریه زحمت این سؤال را به خود نمی‌دهند، که ما واقعاً در چه دورانی زندگی می‌کنیم، کدام نیروهای محرکه‌ای در تغییرات اجتماعی در سطح جهانی، منطقه‌ای و ملی تأثیرگذار هستند، منافع اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و نظامی چه کسانی با یکدیگر تناقض پیدا کرده و چه تضادهایی باعث شده که این جنگ آغاز گردد … نمی‌دانم در آلمان چطور است ولی در یونان نوعی ادراک انتخابی فیلم‌گونه حاکم است، که به نظر می‌رسد قادر نیست روابط پیچیده درازمدت و تاریخی را درک کند. نمایندگان حزب کمونیست ما در مجلس حداقل کوشش چندانی به خرج ندادند که دریابند کدام تغییرات واقعی در دنیای سرمایه‌داری از زمان فرضیه امپریالیسم لنین، از زمان انقلاب‌های سوسیالیستی و جنبش‌های ضداستعماری، از زمان صعود و نزول و تلاشی اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی، از احیاء سلطه سرمایه‌داری در این منطقه، با تحولات عظیم در اقتصاد جهانی در اثر انقلاب علمی-فنی، دیجیتالی و جهانی شدن تولید و روندهای تبادلی به وجود آمده است و این‌که همه این تحولات برای جنبش چپ چه معنی دارد. به طور معمول تجربه‌گرایی و عملگرایی خالص حاکم است.

س: تو در آثار علمی خود خصلت‌های عمده ساختاری مرحله کنونی جهانی شدن امپریالیستی را به طور دقیق بررسی می‌کنی و به این نتیجه می‌رسی که سیستم سرمایه‌داری جهانی در یک بحران عمیق سوم گرفتار است. دو بحران ساختاری اول در دو جنگ جهانی تخلیه شد. تو امروز موج‌های مکرری از برخوردهای نظامی در سطح جهان می‌بینی و جنگ اوکرائین را فازی از این موج برآورد می‌کنی. آیا قبل از این‌که به طرفین مستقیم جنگ اوکرائین بپردازیم، می‌توانی کوتاه این موضع را توضیح دهی؟
پ: تفاوت عمده بین مرحله کنونی امپریالیسم با امپریالیسمی که لنین تحلیل کرد به نظر من در گرایش به تبعیت بشر از سلطه گروه‌های انحصاری فراملیتی در سطح محلی، ملی، منطقه‌ای و جهانی است. در این مرحله، در تقسیم کار بین‌المللی و منطقه‌ای تغییرات ساختاری صورت می‌گیرد، که تعیین مجدد چارچوب شرایط برای رشد و توسعه گسترده و شدید تولید سرمایه‌داری را لازم می‌سازد. این روند با گرایش به تسلیم کلیه اشکال سرمایه در مقابل سرمایه مالی و سیستم اعتباری تحت نظر الیگارشی مالی به عنوان عاملین آن مشایعت می‌شود. این امر شامل حال اشکال مختلف و پیچیده مالکیت، در سطوح مختلفِ سرمایه فرضی با کلیه امکاناتش می‌شود، تا مهر خود را بر بازتولید روندهای واقعی خلاق و یا غیرخلاق و یا کنترل این و یا آن بخش و یا منطقه از جهان را بکوبد.

در رابطه با دیجیتاله شدن، با تکامل فن‌آوری ارتباطی، نانوفن‌آوری، بیوفن‌آوری و فن‌آوری در زمینه فضایی، تحولات فن‌آوری، تحول در تولید در چارچوب مرحله تکاملی کنونی امپریالیسم دیگر مانند دوران لنین، تنها تجارت کالایی و صدور سرمایه نیست، بلکه تغییراتی در درون فرآیند تولید و بازتولید با خود به همراه دارد: هم‌اکنون پایه و اساس سازمانی و فن‌آوری برای اتحاد بشریت در سطح روندهای تولید پدید می‌آید. ولی این روند در چارچوب مبارزه رقابتی مابین گروه‌های انحصاری فراملی و در اثر فرعی شدن طبقه کارگر جهانی برای الیگارشی مالی، باقی می‌ماند.

در این رابطه مدام انواع مشخصی از تضاد پدید می‌آید که ظاهراً در چارچوب این سیستم اجتماعی از راه‌های مسالمت‌آمیز قابل حل نیست. از درون چنین وضعیتی دلایلی برای آغاز جنگ جهانی امپریالیستی رشد می‌یابد که به کمک آن سرمایه کوشش می‌کند، در درون تناسب قوای موجود در سطح جهان، خود و تولید خود را بازسازی و احیاء کند و با تکیه بر سطح فن‌آوری به دست آمده در هر مورد برای کسب مزیت‌های فنی و اقتصادی در مبارزه جهانی برای رسیدن به قدرت به منظور دستیابی به سود اضافی و به ضرر کشورهای وابسته و غیرمستقل و کلیه اشکال سرمایه خرد کوشش نماید. …

با این‌که سومین بحران ساختاری موجود، از به اصطلاح بحران نفت دهه ۱۹۷۰ به این سو آغاز شد، ولی ممکن شد «انفجار» آن به تعویق افکنده شود، زیرا مرزهای ایجاد شدۀ ناشی از توسعه و تکامل، به طور گسترده عقب زده شد: منابع کار و منابع طبیعی کشورهای سوسیالیستی آن زمان پس از فروپاشی، به ناگاه امکانات گسترده‌ای جهت توسعه برای مراکز سنتی سرمایه جهانی فراهم کرد. آن‌ها این امکان را به دست آوردند که لحظات بحرانی داخلی را خفیف ساخته و یا موقتاً عقب بزنند تا این‌که سرانجام در سال‌های ۲۰۰۶/۲۰۰۸، به صورت بحران مالی جهانی آشکار گردید. این سومین بحران عظیم ساختاری از این‌رو بسیار منحصر به فرد است، زیرا حتی با وجود پاندمی که امکانات فراوانی برای نابودی سرمایه از جمله بی‌ارزش ساختن نیروی مولده عمده یعنی انسان با خود به همراه داشت، تا امروز ادامه یافته است: در اثر پاندمی ۶ میلیون نفر انسان در جهان جان خود را از دست دادند. در طول مبارزه با پاندمی ممکن شد فن‌آوری‌های نئولیبرالی تحمیق، آزموده شود. این‌که بحران تا امروز هنوز برقرار مانده، به این نگرانی دامن می‌زند که احتمالاً برای تخلیه تنش‌ها، مجدداً یک نوع آشکارتر مبارزه، یعنی یک جنگ‌ داغ‌تر امپریالیستی یا جنگ سوم جهانی به راه انداخته شود.

پرفسور وازولین قبل از آغاز هزارۀ سوم از یک «جنگ جهانی داغ و عجیبِ سوم که در تاریخ بی‌نظیر است و گاه زبانه می‌کشد و گاه آرام می‌گردد» سخن می‌گفت.

س: پس تو حمله جاری به اوکرائین را پرده اول یک جنگ محتمل نمی‌بینی، بلکه آن‌را حلقه دیگری از زنجیر جنگی که آغاز شده، می‌دانی؟
پ: پرده اول این جنگ در واقع بلافاصله پس از فروپاشی سوسیالیسم اولیه در اتحاد شوروی و هم‌پیمانان اروپای شرقی آن آغاز شد: جنگ خلیج با ویرانی عراق تمام شد. پس از آن ویرانی یوگسلاوی آغاز گردید. هر دو روند تا امروز ادامه دارد. از همان آغاز کارشناسان و سیاست‌گذاران امپریالیسم ولی همین‌طور مارکسیست‌های هوشیار بر این عقیده بودند که آن‌چه در ویرانی نظامی یوگسلاوی رخ داد، می‌تواند در واقع به عنوان نمونه مورد استفاده قرار گیرد که چگونه باید با بزرگ‌ترین کشور باقیمانده پس از انحلال اتحاد شوروی، یعنی روسیه رفتار کرد. به نظر می‌رسد که تجربیات حاصله از جنگ یوگسلاوی استراتژیست‌های غربی را مورد تأیید قرار می‌دهد که نباید وجود «غیرموجه» یک چنین کشور بزرگ با منابع مواد خام غنی را به سادگی قبول کرد. زبیگنیو برژینسکی (و دیگر اندیشمندان مهم ژئواستراتژیست آمریکایی) عقلایی می‌دانست که فدراسیون روسیه حداقل به ۸ کشور تقسیم شود و بسته به نقش آنان، آن‌ها را در محور  یورو-آتلانتیکی جای داد، که برای رشد و توسعه محور نامبرده بسیار ضروری می‌دانست. روسیه همراه با اوکرائین یک ابرقدرت است در حالی‌که روسیه بدون اوکرائین تنها یک قدرت منطقه‌ای است که می‌توان آن‌را کنترل و تابع کرده و تکه تکه نمود.

پس از عراق و یوگسلاوی همان‌طور که می‌دانیم افغانستان، لیبی و سوریه طعمه شعله‌های آتش جنگ‌های جهانی شدند. ما در سوریه شاهد فعالیت‌های ۸ تا ۱۰ کشور (طبیعتاً با نقش‌ها و ابعاد مختلف) بودیم: آیا آن یک جنگ داخلی بین خلق سوریه، و یا یک مناقشه محلی و یا منطقه‌ای بود؟ پذیرفتن چنین فرضی ساده‌لوحانه است. هنگامی که یوگسلاوی ویران شد، چند کشور در آن سهیم بودند؟ حداقل کلیه کشورهای ناتو و اتحادیه اروپايی و هم‌پیمانانشان. نتیجه‌گیری‌های مشابهی را نیز می‌توان در رابطه با عراق، با ویرانی لیبی، با افغانستان و یا با کشور یمن مشاهده کرد که در آن تاکنون بیش از یک میلیون نفر کشته شده و هیچ‌کس در مورد آن صحبت نمی‌کند، کشوری که در رأس ائتلافی که در حال حاضر نسل‌کشی خلق یمن را اعمال می‌دارد، شریک استراتژیک ناتو، یعنی عربستان سعودی قرار دارد.

نوع دیگری از تخلیه تضادها، کوشش‌هایی بود که برای «تغییر رژیم» در کشورهای مختلف زیر نام «انقلاب‌های رنگین» و یا «بهار عربی» صورت گرفت. با وجود امیدها و رؤیاهایی که در بسیاری از نقاط در رابطه با خصلت انقلابی این جنبش‌ها پدید آمد، این جنبش‌ها در اثر تسخیر ضدانقلابی آن، نهایتاً همیشه در جهت عکس، یعنی تقویت محور  یورو-آتلانتیکی حرکت کردند.

قدرت‌های سرکردۀ سنتی، یعنی آمریکای شمالی به رهبری ایالات متحده آمریکا، اتحادیه اروپايی به رهبری آلمان و مرکز قدرت شرق به رهبری ژاپن، مدام متوسل به ابزار خشن‌تری برای تقسیم و توزیع منطقه نفوذ خویش، ولی همین‌طور تقسیم و توزیع امکانات کنترل کشورها و یا بازیگران سیاسی و یا پیمان‌های سرکش می‌شوند. آن‌ها سعی دارند از طریق تأثیرگذاری ترکیبی و یا دخالت نظامی مستقیم رشد و توسعه یک قطب آلترناتیو برای تکامل در کره زمین و یا حتی هر نوع امکان رشد و توسعه آلترناتیوی را مانع شوند. آن‌ها کوشش می‌کنند با تمام قدرت از تبلور موضوع هر نوع آلترناتیو اقتصادی، سیاسی، نظامی و حتی فرهنگی کشورها و خلق‌های مختلف جلوگیری کنند.

لذا از نظر من این جنگ، جنگ بین روسیه و اوکرائین و حتی جنگ بین روسیه و ناتو نیست، بلکه آغاز جنگی بر سر ادعای سرکردگی بلوک قدرت امپریالیستی یورو-آتلانتیکی کهنه، – هر چند در حال زوال، ولی هنوز قوی – است که به ویژه توانسته در ۳۰ سال گذشته نظم نئولیبرالی خود را به جهان تحمیل نماید. 

منظور از «در حال زوال» به معنی نظامی آن نیست، زیرا همان‌طور که می‌دانیم این کشور با توان عظیم خود آماده است تا آخر خط برود و از این‌رو در حال حاضر خطر این درگیری بسیار محسوس است. در حال زوال به معنی از دست دادن موضع اقتصادی این کشور در تناسب قوای بین‌المللی در مقابل آن قطب دیگر است که در حال صعود می‌باشد.

س: تو این قطب آلترناتیو در مقابل قدرت‌های سنتی سرکردگی را کجا می‌بینی؟
 پ: در قطب آلترناتیو مقابل، در بخش اقتصادی، جمهوری خلق چین با سرعت زیاد تکامل می‌یابد و در پیرامون آن گروهی از کشورها و اتحادها گرد می‌آیند که به طور فزاینده‌‌ای از تبعیت از سرکردگی قدرت‌های  یورو-آتلانتیکی سر باز می‌زنند. روسیه نیز از این جمله است.

تا چندی پیش من هم از این مبدأ حرکت می‌کردم که چین نیز مدتی است که یک کشور سرمایه‌داری مانند کشورهای سرمایه‌داری دیگر شده است. پس از تحقیقات گسترده شخصی در مورد اقتصاد، سیاست، ساختارهای اجتماعی و فرهنگ جامعه چین امروز به نتیجه دیگری رسیده ام. من در جمهوری خلق چین نتیجه یک انقلاب بزرگ سوسیالیستی اولیه برای بار دوم می‌بینم که در چارچوب پروسه جهانی انقلابی قرن ۲۰ طول حیات آن به عنوان کشوری با جهت‌گیری سوسیالیستی در آینده نزدیک اتحاد شوروی را پشت سر خواهد نهاد. چین تکامل کاملاً متضادی را پشت سر نهاده است. در آغاز حیات، کشوری بود که به دنبال جنگ‌های داخلی و تجاوزات خارجی ویران شده و بسیار عقب‌مانده بود، که از نظر کارآیی به مراتب عقب‌تر از روسیه تزاری ۱۹۱۳ بود که در ابتدا از بیراهه و با تحمل قربانیان فراوان و از طریق نوعی «سوسیالیسم سربازخانه‌ای»، گام‌های اولیه برای صنعتی‌سازی را برداشت که تنها به کمک اتحاد جماهیر شوروی مقدور شد. متأسفانه پس از این‌که روابط چین با اتحاد شوروی مکدر شد، این کشور از دهه ۱۹۷۰ در سیاست‌های خارجی خود به ایالات متحده و یا محور  یورو-آتلانتیکی تمایل یافت که با اشتیاق قصد داشت چین را به عنوان وزنه مقابل اتحاد جماهیر شوروی و RGW (شورای همکاری اقتصادی) به خادم خود تبدیل نماید. در اواخر دهه ۱۹۷۰ شکوفایی مناطق تجارتی آزاد در مناطق ساحلی در مرکز توجه قرار گرفت. تب اصلاحات حزب کمونیست و شرکت‌های خصوصی سرمایه‌داری بی حد و مرز بود. در آن زمان وحشت‌زده شده بودم. آیا اکنون همه اصول زیر پا گذارده می‌شود؟ ولی باید اذعان کنم که رهبری چین هر چند به کمک شیوه آزمون-خطا، با موفقیت توانست، کشتی کشور را روی آب نگاه دارد و از میان کلیه خطرها هدایت کرده و در این میان کاملاً آگاهانه تجربیات، موفقیت‌ها و شکست‌های رهبری اتحاد شوروی در چارچوب اصلاحات پرسترویکا را که می‌دانیم به احیای سرمایه‌داری انجامید، مطالعه کرده و مورد توجه قرار دهد…

در نتیجۀ همۀ این احوال چین اکنون اولین کشور بزرگی است که بر عقب‌ماندگی خود که میراث استعماری «جهان سوم» بود، فایق آمد و توانست در مدت زمان تاریخی بسیار کوتاهی صدها میلیون نفر را از فقر نجات دهد و در برخی از مناطق دست‌آوردهای علمی-فنی انقلابی ارایه کند.

س: برداشت‌ها در غرب از چین به عنوان کشوری که به سرعت درحال صعود است و در نتیجه گرایشاً یک بازیگر خطرناک سرمایه‌داری جهانی محسوب می‌گردد و درکنار آن سیستم سیاسی خودکامه این کشوربه طورمطلق طرد می‌شود.
پ: جای تعجب نیست. از دیدگاه من هر دو تعبیر غلط یکدیگر را ایجاب می‌کنند و طبیعتاً این انتقاد متداول با دید محدود بورژوایی غربی نسبت به هر نوع تلاش در تاریخ قرن ۲۰ برای گسست سیاسی از سلطه مناسبات سرمایه‌داری و وابستگی به آن مطابقت دارد. این کوشش در اثر تناسب قوا در سطح جهان هیچ‌جا نمی‌توانست به طور عینی بدون عناصر دیکتاتوری و اقتدارگرایانه عملی شود.

ولی در رابطه با چین به شیوه معمول سفید/سیاه‌نمایی اغلب فراموش می‌شود که «با وجود» و در چارچوب و یا با ایفای نقش رهبری کننده «شوم» حزب کمونیست چین، چه ساختارهای از نظر سیاسی بسیار متفاوتِ دمکراسیِ مستقیم و غیرمستقیم در این بین در کلیه سطوح ادارای رشد یافته و متبلور شده و همکاری فعالانه سیاسی میلیون‌ها نفر را ایجاب می‌کند. طبیعی است که می‌توان «۸ حزب و گروه دمکراتیک» (اگر اساساً غرب از وجود آن‌ها با خبر باشد)، انتخابات کنگره خلق در کلیه سطوح، پروسه مشاورت‌های سیاسی، تعلیم و تربیت‌ قشر گسترده‌ای از کادرهای اداری که زیر نظر حزب صورت می‌گیرد را، به عنوان برگ انجیر یک گروه رهبری کننده اقتدارگرا و همان‌طور که در مورد کلیه دمکراسی‌های خلقی موجود دیگر اعمال می‌شود، بدنام کرد. ولی این‌که آیا چنین تصویری با تغییر و تحولات واقعی یک کشور زنده و ظاهراً قابل حیات مطابقت دارد، مورد تردید شدید من قرار دارد.

س: بازگردیم به روسیه: روسیه دراین تناسب قوای جهانی نوین کنونی، چه نقشی عهده‌داراست؟
پ: تازه در واکنش به حمله روسیه به اوکرائین، قطب یورو-آتلانتیک روسیه را به آغوش چین و یا برعکس سوق نداد، بلکه این روند با «جنگ اقتصادی مطلق» علیه روسیه آغاز گردید. رفتار قطب یورو-آتلانتیکی نسبت به دو کشور چین و روسیه سال به سال خشونت‌بارتر شده بود. معلوم شده بود که در این قطب آلترناتیوِ در حال پیدایش، روسیه حلقه ضعیف‌ زنجیر است.

سرمایۀ روس در ۳۰ سال سلطه اخیر خود نتوانست بنیان اقتصادی استقلال و حاکمیت ابتدایی کشور را تأمین کند. اگر ساختارهای سرمایه روس، ساختار فعالیت‌های اقتصادی و ساختار صادرات این کشور را بررسی کنیم، خواهیم دید که روسیه کشوری است که عمدتاً انرژی و مواد خام و تنها مقدار کمی محصولات صنعتی صادر می‌کند. این امر روسیه را به زايده مواد خام سیستم امپریالیسم جهانی تبدیل می‌کند. آنجا که روسیه انحصار ایجاد کرده، تنها در بخش منابع طبیعی است. در بین ۱۰۰ بازیگر جهانی تنها ۴ گروه انحصاری روسی را می‌توان یافت. طبیعی است که الیگارش‌های روس دوست دارند خود را بازیگر یک امپراتوری اقتصادی مستقل معرفی کنند. خوب است، ولی کسی آن‌ها را به کلوب راه نمی‌دهد؟ چه کسی هرگز به روسیه اجازه خواهد داد به جای آویزه مواد خام، یک بازیگر هم‌سنگ امپریالیستی شود؟

متأسفانه چپ‌های یونانی ما تمایل دارند همه چیز را با هم قاطی کنند: در دوران امپریالیستی زیستن با یک کشور امپریالیستی بودن یکی نیست. با این‌که لنین روی اهمیت بررسی دینامیک سرمایه‌داری به عنوان یک سیستم جهانی تأکید می‌کند، دنبال کردن نابرابری‌ها و عدم تقارن زمانی در تکامل تک تک کشورها، علل و پی‌آمدهای آن برای روابط بین یکدیگر و شناخت مکان و همین‌طور نقش آن در سیستم نیروهای جهانی و اشکال استثمار جهانی را توصیه می‌نماید، متأسفانه در اینجا تصویر مکانیکی و ایستایی از جهان حاکم است. در این تصویر این‌طور به نظر می‌رسد که گویی کشورهای این سیستم جهانی سنگ‌های هرمی را بنا می‌کنند که برخی از آن‌ها در رأس قرار دارند و بقیه در جاهای دیگر و «استثمار» تنها در درون این «سنگ‌ها» صورت می‌گیرد، در حالی‌که بین آن‌ها تنها یا دوستی و یا خصومت وجود دارد … در آن‌صورت کلیه «سنگ‌ها» به نحوی امپریالیستی هستند و سیاست‌های امپریالیستی را تحمیل می‌کنند. ولی این تصویر واقعاً برای درک جهان کنونی و یا یکی از مناقشات نظامی آن مناسب نیست و در واقع از دست‌آوردهای تئوری امپریالیسم لنین بسیار عقب افتاده است.

نقش ویژه و عمیقاً متضاد روسیه ناشی از این است، که این کشور مبین یک قدرت اقتصادی بزرگ امپریالیستی نیست، بلکه یک تولیدکنندۀ مواد خام تابع، هر چند نسبتاً مهم برای اقتصاد جهانی است ولی در عین‌حال این کشور از زمان اتحاد شوروی توان و قدرت نظامی، موقعیت یک «ابرقدرت» را به ارث برده است. روسیه یک قدرت نظامی دارای بمب اتمی است که قادر است نه تنها ایالات متحده آمریکا، بلکه تمام کره زمین را ویران کند، بدون آن‌که دیگر اثری از حیات در آن باقی بماند.

اکنون می‌توان مشخص کرد که آیا قطب آلترناتیو تناسب قدرت جهانی به رهبری چین، که در بالا ذکر شد، چه بخواهیم چه نخواهیم، بدون توان نظامی از اتحاد شوروی به ارث رسیده، آسیب‌پذیر است.

از این نظر تقابل نظامی پدید آمدۀ کنونی را نباید به هیچ‌وجه منطقه‌ای دانست و تنها تجاوز ساده یک کشور به کشور دیگر نیست، بلکه به طور عینی یک درگیری اساسی، رسیده و پخته در سطح جهان است. اگر این چارچوب بزرگ‌تر مورد توجه قرار نگیرد، در آن‌صورت درک کافی وضعیت کنونی مقدور نخواهد بود.

س: فعلاً دو طرف مستقیم درگیری را درنظربگیریم. توتصمیم دولت پوتین برای جنگ را چگونه توضیح می‌دهی؟
پ: برای این‌که هیچ شبهه‌ای ایجاد نشود؛ من هر نوع جنگ، به ویژه جنگ جهانی‌ای را که در اوکرائین ادامه داده می‌شود، یک تراژدی هولناک می‌دانم. جنگ همیشه درد و رنج عظیمی به دنبال دارد و به خسارت‌های انسانی غیرقابل جبران، ویرانی و محدودیت‌هایی در شرایط زندگی، در فرهنگ مادی و معنوی خلق‌ها می‌انجامد. علاوه براین، انزجار عظیمی نسبت به هر نوع بورژوازی احساس می‌کنم و بورژوازی روسیه را یکی از نفرت‌انگیزترین انواع بورژوازی در تاریخ بشریت می‌دانم. به خصوص به این دلیل که انگل‌وار از دست‌آوردهایی که مردم شوروی طی ده‌ها سال سعی و کوشش، عرق و خون خلق کرده بود، استفاده کرده و می‌کنند و همین وجه مشخصه عمده آن است.

علاوه براین، در دیدار از دونباس در سال ۲۰۱۵ با چشم خود شاهد بودم که بدون اغراق این بورژوازی روس، همراه با پرسنل سیاسی خود در کرملین، وقتی شهروندان این دو جمهوری از سال‌ها پیش علیه خونتای حاکم در کی‌یف و اقدامات خونین نظامی شدید آن علیه شهروندان روس‌زبان قیام کردند، چقدر غیرصادقانه نسبت به آن‌ها رفتار کرد. پس از این‌که مترقی‌ترین نیروها در بین میلیشیای خلق در دونباس واقعاً به پیروزی‌های چشم‌گیری علیه هنگ‌های نازی و بخش‌هایی از ارتش اوکرائین که در آن‌زمان نسبتاً از هم گسیخته بود، در ماریوپول و دبالزف دست یافتند، رفته رفته همه کسانی که تصور روشنی از مبارزه ضدالیگارشی، ضدامپریالیستی و ضدفاشیستی داشتند و در آن زمان در محل به عنوان نمونه از زبان کارگران معدن بیان می‌شد: «میهن ما اتحاد شوروی است»، به طور اسرارآمیزی ناپدید شدند.

طبیعتاً این آخرین چیزی بود که بورژوازی روس در همسایگی خود نیاز داشت. از این‌رو نسبت به دونباس برای مدت نسبتاً طولانی سیاست مسامحه را پیشه خود کرد، مناقشه را متوقف کرد و دو قرارداد مینسک را به شهروندان تحمیل کرد که از پی‌آمدهای آن که کشتار بدون کاهش بود، آگاهیم. آیا کسی در مسکو زیاد به این واقعیت فکر کرد؟ و حالا آیا می‌توان باور کرد که همین افراد به ناگاه و به دلیل میهن‌پرستی ناب و احساس همبستگی، اذعان می‌کنند که در دونباس خلق‌کشی صورت گرفته است و باید اکنون از آن جلوگیری کرد؟ من که باور نمی‌کنم …

س: به اوکرائین نگاه کنیم. تودررابطه با دولت کی‌یف از لغت «خونتا» استفاده می‌کنی که ازنظر تاریخی برای یونان کاملاً روشن است. چرا برای دولت درکی‌یف این لغت را مناسب می‌دانی؟
پ: تردید ندارم که حداقل از وقایعی که در نتیجه کودتای ۲۰۱۴ علیه ريیس‌جمهور قانونی کشور یانوکوویچ در کی‌یف که از طرف غرب برنامه‌ریزی و تنظیم شد، ما عملاً با یک خونتا روبه‌رو هستیم، یک دیکتاتوری دست راستی که با ارتجاعی‌ترین نیروهای محور یورو-آتلانتیکی در هم تنیده است و دارای پیش‌زمینه طولانی است.

قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی یعنی بیش از ۳۰ سال ما شاهد رشد و توسعه شدید نیروهای ناسیونالیستی بودیم، من در ضمن کوشش‌های حزب کمونیست اوکرائین را در جهت تلقین میهن‌پرستی ناسیونالیستی در بین بخش‌هایی از مردم نیز در نظر دارم. از سال‌های ۱۹۹۰/۱۹۹۱ هنگامی‌که بخشی از مقامات سابق شوروی به بازیگران ملی احیای سرمایه‌داری تبدیل شد، چنین گرایشاتی با سرعت رشد پیدا کرد. از زمان اولین ممنوعیت حزب کمونیست اوکرائین با ۳ میلیون عضو در ماه اوت ۱۹۹۱ می‌توان از تاریخ پر پیچ‌و‌خم آن و سازمان‌های جانشین آن و یا دیگر احزاب چپ مشاهده کرد که چگونه تا امروز به طور هدفمند طرد طیف وسیعی از نیروهای سیاسی و مواضع ایدئولوژیکی از حیات جامعه دنبال می‌شود: هر چیز که یادآور اتحاد جماهیر شوروی، سوسیالیسم و یا کمونیسم است، ایدئولوژی یک رژیم اقتدارگرای اشغالگر نامیده می‌شود که باید به شدت با آن مبارزه کرد. قانون «کمونیست‌زدایی» که در سال ۲۰۱۵ به تصویب رسید، هنوز در اجراست. این امر از این نظر جالب است، چون هم‌زمان در پوشش انتصاب هم‌دستان اشغالگران ورماخت به عنوان قهرمانان ملی اوکرائین انجام می‌شود. تندیس‌های استپان باندرا مانند قارچ از زمین می‌روید، در حالی‌که به طور سیستماتیک کلیه تندیس‌های دوران شوروی برداشته شده و خاطره آن زدوده می‌گردد. همه ساله رژه چند صد نفره راست‌های افراطی به مناسبت سالگرد تأسیس ارتش شورشی و یا به خاطر بزرگداشت هنگ «وافن اس‌اس» در گالیسیا، در لویو و اکنون همین‌طور در کی‌یف زیر چتر حمایت پلیس و با تحمل و ترغیب دولت محلی صورت می‌گیرد و نماد‌های نازی‌ مانند پنجه گرگ و یا جمجمه و یا شعارهایی چون «اوکرائین بالاتر از همه»، مشروع محسوب می‌گردد. از سال ۲۰۰۵ انستیتوی اوکرائین برای حفظ حافظه ملی با حمایت دولت در حال تاریخ‌نویسی جدیدی است که هم از نظر علمی و هم سیاسی بسیار سؤال‌برانگیز است و به ویژه هدفش تجدیدنظر در مورد جنگ جهانی دوم و نقش OUN (سازمان ناسیونالیست‌های اوکرائینی) و UPA (ارتش شورشی اوکرائین) است. نسل‌های فراوانی از کودکان دبستانی هم‌اکنون با چنین کتاب‌های درسی روبه‌رو هستند و با سلام باندرا «افتخار بر اوکرائین-افتخار بر قهرمانان» تربیت می‌شوند. ظاهراً این ایدئولوژی به ساختارهای بیش‌تری از جامعه نفوذ می‌کند و به ویژه ارگان‌های امنیتی، شورای امنیت ملی، ساختارهای جاسوسی، وزارت کشور، پلیس و ارتش مدت‌هاست که با پرسنلی از این نوع تشکیل شده است. این امر ثابت شده که تربیت و تعلیم آن‌ها بعضاً به وسيلۀ سازمان‌های جاسوسی آمریکایی و انگلیسی صورت گرفته است. این سازمان‌ها پس از پایان جنگ دوم جهانی و پس از آغاز جنگ سرد به ویژه از محافل مهاجرین ناسیونالیست و فاشیست از تمامی اروپای شرقی استفاده کردند. در ایالات متحده و هم‌چنین در کانادا «انستیتوهای تحقیقاتی» تأسیس شد که تعلیم این نوع کادرها و نوادگان آن‌ها در فن‌آوری‌های تحمیق و ترغیب و همین‌طور تمرینات نظامی را سازمان می‌داد و سخاوتمندانه از نظر مالی حمایت می‌کرد.

نفوذ پیشرفته ایدئولوژی مافوق ناسیونالیستی در نهادها را با این اشاره نفی کردن، که ريیس‌جمهور فعلی کشور یک فرد یهودیست و به طریق دمکراتیک انتخاب شده و احزاب دست‌راستی در پارلمان نیز نقش آن‌چنانی ایفاء نمی‌کنند، نه تنها ساده‌لوحانه نمی‌دانم، بلکه حتی کم بها دادن بسیار خطرناک به این نیروها تعبیر می‌کنم که حتی ريیس‌جمهور را به شدت زیر فشار قرار می‌دهند.

من در سفر خود به دونباس متأسفانه تصویر روشنی به دست آوردم، که یک جنگ نژادپرستانه نازیستی علیه خلق خود در عمل به چه معنی است و مفهوم «جنوساید» در این رابطه فقط یک عبارت پوچ نیست. نه تنها در سال ۲۰۱۴ در اودسا و نه تنها در سال ۲۰۱۴ در دونباس، بلکه در این بین در سطح اوکرائین و در نقاط مختلف ترور توده‌ای و تعداد بی‌شمار و ناروشنی قتل سیاسی روزنامه‌نگاران، نویسندگان، روشنفکران و فعالین سیاسی صورت گرفته است. افراد ناپدید شدند و بعدها جسد مثله شده آن‌ها در جنگل پیدا شد. مواردی وجود داشت که فردی قبل از ظهر علناً سخنانی را بیان کرده بود و هنگام غروب او و خانواده‌اش در محل سکونتشان به آتش کشیده شده بودند. گروه‌هایی شبه‌نظامی و شبه‌دولتی به ویژه هنگ آزوف، اژدر، دونباس، دنیپر ۱ و ۲ علیه مردم غیرنظامی و گویا «خرابکاران و هم‌دستان روسیه» بلوا به پا می‌کردند و می‌کنند بدون این‌که مورد مؤاخذه قرار گیرند و یا مجازات شوند. آن‌ها در حال حاضر در صف اول ارتش اوکرائین در جبهه به جنگ مشغولند.

س: وقتی تو از«محور یورو-آتلانتیکی» سخن می‌گویی که کشور امروزی اوکرائین هماکنون درآن ادغام شده …
پ: من از یک مقایسه صوری صحبت نمی‌کنم، بلکه از واقعیت سخن می‌‌گویم، به این معنی که برخی نهادها و سازمان‌های فرادولتی وجود دارند که از طرف ارتجاعی‌ترین و سبع‌ترین بخش‌های الیگارشی بین‌المللی مالی و سرمایه‌داری انحصاری کنونی که در رأس آن خبرگان نظامی و سیاسی ایالات متحده آمریکا قرار دارند و از طرف هیچ‌کس در جهان کنترل نمی‌شوند و به هیچ‌کس حساب پس نمی‌دهند، رهبری می‌شود. درست همین محافل تجاوزات نظامی متعددی در نقاط مختلف جهان، بمباران‌های گسترده شهرهای بزرگ در خاورنزدیک، دخالت در امور داخلی کشورهای نامطلوب و سرکش، اقدامات خرابکارانه، محاصره‌های اقتصادی، عملیات برای تغییر رژیم، «انقلاب‌های رنگین» و غیره را سازمان دادند و مسؤولیت آن همه به عهده آن‌هاست. در همین مؤسسات، سازمان‌ها و اندیشکده‌ها بازیگران مناسب، تربیت شده و سپس از جمله به اوکرائین، کشورهای بالتیک، گرجستان و جاهای دیگر اعزام شدند که در آنجا پست‌های دولتی، وزارت و غیره را عهده‌دار شدند. در روسیه نیز در این رابطه نمونه‌های فراوانی وجود دارد. سرمست از پیروزی دمکراسی‌های نوپای کشورهای شرق اروپا، ممکن شد در دهه ۱۹۹۰ در قوانین اساسی کشورهای استونی و لتونی از نظر حقوقی یک سیستم آپارتاید تثبیت شود که طبق آن شهروندان روس‌تبار، دیگر شهروند این کشورها محسوب نمی‌شوند.

این‌که ناتو در این بین زیرساخت‌های نظامی مشخصی را در اوکرائین ایجاد کرده از طرف غرب تکذیب نمی‌شود. این‌که در اوکرائین وجود تعداد زیادی از لابراتورهای آمریکایی برای تولید سلاح‌های بیولوژیکی و شیمیایی به اثبات رسیده و آن هم نه تنها در اوکرائین بلکه در ارمنستان، گرجستان و قزاقستان، برای کارشناسان دیگر راز سر به مُهری نیست.

و از این طریق روز‌به‌روز شبکه‌های فراملیتی متراکم‌تری ایجاد می‌شود و ظاهراً اول شرایط داخلی و سپس شرایط خارجی ایجاد می‌شود تا در چارچوب این سیاست تجاوزگرانه برای تثبیت نقش هژمونیک، اقدامات پیشرفته‌تری را در جهان مقدور سازد.

ما چه احمق هایی هستیم که گرفتار در آسایش زندگی روزمره و توهم اجماع جزیره سعادتمان، طوری وانمود می‌کنیم که گویی هیچ کدام از این‌ها بر ما تأثیر نمی‌گذارد؟

سگ‌مزاجی این قدرتِ در حال زوال سلطه، حد و مرزی نمی‌شناسد و حاضر است در اوکرائین تا «آخرین فرد اوکرائینی» جنگ ادامه یابد، زیرا برای خلق اوکرائین مانند هر خلق دیگری، هیچ ارزشی قایل نیست. 

اگر در قلب اروپا یک کشور ماوراءناسیونالیستی به عنوان سرپل ورود نیروهای ناتو و ایالات متحده آمریکا ایجاد گردد، آیا واقعاً می‌تواند برای ما علی‌السویه باشد؟

تاریخ، کشوری با این ابعاد وسیع و تثبیت فزاینده مشخصات ناسیونالیستی که به عنوان سرپلی برای محور یورو-آتلانتیکی علیه دشمنی که به یک تهدید بد بزرگ تبدیل شده است، تاکنون به خود ندیده است. البته با یک استثناء، که اتحاد اروپاییِ آن زمان، با بازوی نظامی خود، یعنی محور ضدکمینترن به رهبری آلمان نازی بود. بسیاری از مردم فراموش کرده اند که اتحاد شوروی در آن زمان تنها با آلمان نمی‌جنگید، بلکه در مقابل این نوع اولیه از اتحاد اروپا قرار داشت که در ابعاد قاره علیه اتحاد شوروی ایجاد شده بود.

تصور کنید و کمی به دورتر بنگرید که اگر رژیم فعلی کی‌یف در این جنگ پیروز شود و الگویی برای قهرمان‌پروری در اروپا گردد، چه معنایی خواهد داشت؟

و سپس اگر به دنبال آن سکوهای پرتاب موشک‌های هسته‌ای در فاصله‌های‌ مکانی با کاهش شدید زمان هشدار استقرار یابد که با هر نوع تصادف یا هر نوع سوءتفاهم کوچک نه تنها مسکو، روسیه، اروپا، بلکه تمام جهان نابود گردد، آیا برای ما بی‌تفاوت است؟

ولی درست به خاطر همین معضل روسیه وارد این جنگ شد و اکنون ما درست با همین خطر تشدید روبه‌رو هستیم.

س: ممکن است که این سوءتفاهم پدید آید که روسیه ازمسؤولیت آغازجنگ مبرا است؟
پ: خیر. رهبری روسیه را نمی‌توان به هیچ‌وجه از مسؤولیت مبرا دانست.

پس از کودتا در کی‌یف و به دنبال پی‌آمدهای سیاسی آن در سال ۲۰۱۴ که با اجرای همه‌پرسی در مورد خودمختاری، جمهوری‌های دونباس تأسیس شد، برای کرملین تقریباً بی‌‌اهمیت بود.

حال اگر پس از ۸ سال مقاومت نظامی خونینِ این جمهوری‌ها، اوکرائین می‌توانست با حمله خود در فوریه ۲۰۲۲، «پاک‌سازی» نهایی «مناطق تجزیه‌طلب» از شهروندان روس‌زبان را محقق سازد، آبروی سیاسی روسیه از دست می‌رفت. کرملین به خوبی می‌دانست که تغییر رژیم‌ها چگونه سازماندهی می‌شود.

احتمالاً همه این احوال، یعنی تشدید وخامت در دونباس، که روسیه را نهایتاً ناچار به حمایت از مردم آنجا در مقابل حمله جدید اوکرائین کرد و همین‌طور خودداری صریح غرب از به رسمیت شناختن منافع امنیتی روسیه و علاوه برآن احتمالاً علم به امکان بهره‌برداری از مزیت توانایی نظامی-فنی موقت، جمع شد و در فوریه برای رهبری روسیه پنجره زمانی گشود، که نهایتاً تصمیم به اجرای «عملیات ویژه نظامی» را به دنبال داشت. این می‌توانست درک آن‌ها از مسؤولیت در چنین شرایطی بوده باشد.

و در عین حال، ظاهراً برخی اشتباهات شدید محاسبه‌ای نیز رخ داده بود.

از نگاه من این امر به قضاوت نادرست از برخورد مردم اوکرائین مربوط می‌شود، با این‌که روس‌هراسی سازمان‌یافته از مدت‌ها پیش شناخته شده بود و همین‌طور کم بها دادن به توان مجتمع صنایع نظامی و زیرساخت‌های نیروی هوایی و دریایی اوکرائین را که از ده‌ها سال پیش از طرف ایالات متحده آمریکا و ناتو مدرنیزه و یا از نو ساخته شده بود، نیز باید جزو اشتباهات محاسبه‌ای دانست. ارزیابی‌هایی از طرف کارشناسان نظامی وجود دارد که ارتش اوکرائین را جنگنده‌ترین ارتش ناتو برآورد می‌کنند، ارتش کشوری که رسماً عضو پیمان نظامی ناتو نیست. این ارتش در وضعیت بسیج بیش از ۵۰۰ هزار نفر زیر پرچم دارد. ارتش روسیه با تعداد سربازی کم‌تر از ۲۰۰ هزار نفر وارد جنگ شد، در حالی‌که هر کارشناس نظامی می‌داند که حتی با وجود برتری فن‌آوری، نسبت نیروهای خودی به ارتش حریف باید ۳:۱ محاسبه شود، مشروط براین‌که بخواهد حریف را واقعاً به زانو درآورد.

س: در بالا اشاره کردی که با حمایت بیش‌تر محوریورو-آتلانتیکی پیروزی اوکرائین چه معنی خواهد داشت. ولی ظاهراً به همان اندازه پیروزی روسیه نیززیاد مطمئن ویا مقدورنیست. آیا روسیه اصلاً می‌تواند تسلیم شود؟
پ: مشکل اصلی همین است. نه. این رهبری نمی‌تواند اجازه دهد، چون بعد از یک هفته از کار برکنار خواهد شد. ولی آن‌ها این «عملیات ویژه» را نیز نمی‌توانند با موفقیت به پایان رسانند. هر جا که تاکنون نیروهایشان سرزمین‌هایی را فتح کردند، اشغال کردند و یا آزاد کردند (هر یک از این عبارات را می‌توان استعمال کرد) و هر جا که پیشروی کردند، نیروهای اوکرائینی از عقب دنبال آن‌ها آمدند، با «خرابکاران» تسویه حساب کردند، اسلحه‌های جدید بین مردم پخش کردند و «نظم» را دوباره برقرار ساختند. …

خیر، از این طریق آن‌ها نخواهند توانست به هدف‌های خود دست یابند.

در این بین ما متهم می‌شویم که «هوادار پوتین» هستیم. من شخصاً توهمی نسبت به این دولت ندارم.

در چنین شرایطی برعکس این شانس را می‌بینم، شانس منحصر به فرد برای چپ‌ها که نهایتاً به وضوح دریابند که کرملین نه می‌تواند این وظیفه را که خود تعیین کرده به پایان برساند و نه قادر است اقتصاد و جامعه را برای چنین جنگی بسیج کند. بورژوازی روس و پرسنل سیاسی آن با چشم‌انداز تاریخی محدود خود، بی‌لیاقتی کامل خود برای تأمین و تضمین حیات روسیه و مردمش را به خلق ثابت می‌کند.

س: امید به آتش‌بس ومصالحه صلح که دربین بسیاری ازمردم شایع است، تا سرانجام جنگ پایان یابد، به نظرمی‌رسد درحال حاضرتنها تعداد کمی ازبازیگران مسؤول را نگران می‌کند. درغرب یک جبهه واحد ضدروسی به وجود آمده، که به جای تحمیل مذاکره، به اوکرائین اسلحه صادر می‌کند وظاهراً به طوربی‌سابقه‌ای بین آن‌ها وحدت نظروجود دارد. رشد وتوسعه ناسیونالیسم ومیلیتاریسم وخطرتشدید گرایشات سیاسی راست دراروپای غربی به خوبی ملموس است.
پ: نگرانی شما به حق است. چه پیروزی و چه شکست اوکرائین تأثیری بر ادامه روند فاشیستی شدن ندارد، زیرا جنگ درست این روند را تشدید می‌کند. جنگ ناسیونالیسم، نفرت، دشمن‌سازی و جنگ دیگری را تقویت می‌کند.

آن‌چه که ما امروز شاهدیم، احتمالاً تنها یک پیش‌درآمد است و حلقه «ضعیف» زنجیر را هدف قرار داده، ولی حلقه «قوی»، چین و کلیه کشورهای نامطلوب حول آن، با سنن ضدامپریالیستی و ضد استعماری خود چون کوبا، ویتنام، کره شمالی، لائوس، ایران، نیکاراگوئه، ونزوئلا، بولیوی و غیره هستند.

به نتایج رأی‌گیری در سازمان ملل متحد بنگرید. در آنجا می‌توان دید که این یک مناقشه بین دو قدرت امپریالیستی نیست. ما در اتحادیه اروپايی آن‌چنان سرمان با خودمان گرم است که در محکوم کردن این جنگ تجاوزکارانه از سوی اکثریت آرای سازمان ملل متحد خود را تأیید شده می‌پنداریم ولی رد «جنگ اقتصادی مطلق» علیه روسیه از سوی همین اکثریت را نادیده می‌گیریم.

ما اصلاً نمی‌خواهیم قبول کنیم که ما، که جزو اقشار ممتاز «میلیارد طلایی»، یعنی کشورهای حول محور ترانس آتلانتیک محسوب می‌شویم، از نظر جهانی از هر نظر، چه اقتصادی، چه اجتماعی و چه جمعیت‌شناسی در اقلیت قرار گرفته ایم. ظاهراً نگران نمی‌شویم که این محور حتی به این امر نمی‌اندیشد که ادعای هژمونیستی سنتی خود را به نفع شیوه تکاملی متعادل کلیه کشورها به کنار بگذارد و یا عقب بنشیند، بلکه حتی آماده است تمام بشریت را نابود کند ولی عقب ننشیند. و به همین دلیل جنگ وجود دارد و این جنگ تازه روز ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ آغاز نشد. و این نگرانی وجود دارد که تنها محدود به منطقه مربوطه نیز نماند.

س: دردوران اتم و با درنظرگرفتن بحران زیست محیطی موجود پیش‌بینی شما بسیار مأیوس کننده است. آیا ما اکنون دریک بن‌بست هولناک گرفتار نیستیم؟
پ: بدیهی است که همه این‌ها چشم‌انداز بسیار تیره‌ای است و تنها از نظر شرایط زیست محیطی می‌تواند خیلی بدتر نیز بشود. حالا قرار است از آمریکا به اروپا گاز فرکینگ قالب کنند. گاز حاصل از شکست هیدرولیکی، گذشته از مصرف انرژی بسیار زیاد برای تولید آن، پی‌آمدهای شناخته شده‌ دیگری چون (نابودی ذخایر آب‌های زیرزمینی، آلودگی زمین و آب، به خطر افکندن ساختارهای تکتونیک)، را به دنبال دارد.

با این‌حال دلیلی نمی‌بینم که روحیه خود را از دست بدهیم.

تاریخ نشان می‌دهد که با هر موج جدیدی از جنگ‌های جهانی که به تخلیه تضادهای سرمایه‌داری جهانی انجامید، همواره موج‌های جدیدی از روندهای انقلابی و موضوعات نوین انقلابی پدید آمد، پخته شد و پایه و اساس آن گسترش یافت. می‌توان انتظار داشت که تشدید وخامت اوضاع، بدتر شدن شرایط زندگی توده‌های وسیع مردم در مناطق مختلف جهان برای مدت طولانی تحمل نخواهد گردید و مقاومت علیه آن باید رشد کند و رشد خواهد کرد. در سطح جهان کنش‌ها و اشکال سازمانی مختلفی پدید خواهد آمد، شاید حتی سریع‌تر و با شدت بیش‌تر از آن‌چه که تاکنون ممکن به نظر می‌رسید. به تعداد مردمی که اجباراً درک خواهند کرد که مسأله بر سر بقای بشریت است، افزوده خواهد شد. همین‌طور در پیرامون ما نیز به تعداد افرادی که مجبور خواهند بود موضع رفاه‌طلبانه و خواب‌زده خود را ترک کنند و هوشیارتر به اوضاع ج

هان بنگرند، افزوده خواهد شد. ما تنها می‌توانیم با تمام قوا این روند را حمایت و ترویج کنیم و با این رؤيا که همه چیز مثل همیشه ادامه خواهد یافت، خود را در روال روزمره مدفون نسازیم.

علاوه براین، برای افرادی که با تکامل فرضیه مارکسیستی سروکار دارند، کار به قدر کافی وجود دارد.