Tohtori Marx kuvaili yksien harjoittamaa toisten jotensakin kuppaamista siihen tapaan,että ”pääoma on kuollutta työtä, joka vampyyrien lailla elää vain imemällä elävää työtä, ja se elää sitä paremmin, mitä enemmän se sitä imee.”

lauantai 3. maaliskuuta 2012

کارل مارکس: اقتصاددان يا انقلابی؟
هَری کليور
مترجم: محسن صابری
طی ده سال گذشته، در ميان دانشگاهيان آمريکايی، مارکسيسم موقعيت قابل توجهی را به خود اختصاص داده است. [1] اين موضوع بويژه در رابطه با رشته اقتصاد صادق است، که تا همين اواخر بحث در باره مارکس و سنت مارکسيستی عمدتاً به دروسی در حوزه های تاريخ انديشه اقتصادی و تاريخ اقتصادی اتحاد شوروی محدود می شد .[2]
بنظر من ارتقای مارکسيسم دانشگاهی بنا به دو عامل بوده است. اول، مبارزات دانشجوئی در متن طغيان های اجتماعیِ اواخر دهه60 و اوايل دهه70 فضا و فرصتی ايجاد کرد که درونش دانشجويان فعال سياسی توانستند مارکسيسم را بعنوان بخشی از علم اقتصاد راديکال، جامعه شناسی شورشی و غيره مطالعه کنند.[3] دوم اينکه مديريت دانشگاه ها که بطور کلی منافع بازار را نمايندگی می کنند، بطور شگفت انگيزی با بسط مطالعات مارکسيستی مُدارا کردند.[4] اين واکنش نسبت به تقاضای دانشجويان، به سادگی، در زمره «مُدارای سرکوبگرانه» ای نيست که مارکوزه آنرا به روشنی توصيف کرده بود.[5] بلکه مهمتر، مدارای کنونی از نيازِ اقتصاد بازار به ايده های جديد --در دوره کنونی بحران اقتصادی و اجتماعی-- ناشی می شود.[6] تاريخ طولانی تصاحب کاپيتاليستیِ ايده های مارکسيستی به اين پيشنهاد اعتبار می بخشد.[7] از اين گذشته، تلاش های متعددی که در سال های اخير از سوی نشريات اقتصادی و بازرگانی و نيز ژورنال های حرفه ای اقتصادی برای ايجاد فضايی جهت درج عقايد راديکال و ارزيابیِ تحقيقات کنونی اقتصاد مارکسيستی بعمل می آيد، نشانگر علاقه جاریِ اقتصاد بورژوائی و ايدئولوگ هايش نسبت به احتمال تصاحب چيزی تازه از مارکس می باشد. اين بردباری در هيچ جای ديگری بيش از حوزه ی تحقيقات مارکسيستی بر سر نظريه بحران اقتصادی، آشکارتر نبوده است.[8]
اين اشتياق اقتصاد بورژوائی در تصاحب ايده های مارکسيستی و بکارگيری شان برای مقاصد خود، اکثراً توسط مارکسيست هايی که در باره تئوری بحران کار می کنند، ناديده گرفته شده است. آنها به کرات تئوری هايشان را طوری فورموله کرده اند که چنان تصاحبی را تسهيل می کند.[9] اما اين ضروری نيست. راهی به سوی قرائت مارکس و بسط نظريات مارکسيستی وجود دارد که خودش را در خدمت آنچنان تصاحب گری قرار نمی دهد.
در اين مقاله دو موضوع را پی می گيرم. اول، از طريق ارائه يک سری مثال، نشان می دهم که چگونه در تاريخ آثار مارکسيستی در باره تئوری بحران، افراد بسياری مضمون انقلابی کارهای خود مارکس را فراموش کردند و از اينرو خودشان را در معرض خطر دستبرد کاپيتاليستی  قرار دادند. دوم، در رابطه با مطالعه و تفسير تحليل مارکس در مورد بحران روش آلترناتيوی را پيشنهاد می کنم که مضمون سياسی و انقلابی اش را آشکار می سازد و بنابراين از دست اندازی های سرمايه دارانه [در مقايسه با ساير روش ها] بيشتر در امان است.

پاره ای از نارسائی های تئوری مارکسيستی بحران

با شناخت نسبت به علاقه مندیِ آشکار اقتصاددانان و نشريات اقتصادی در باب اقتصاد مارکسيستی، و درک صور ممکنه دستبرد سرمايه دارانه افکار ما، بايد نقايص واقعیِ برخی از کارهای نظریِ اقتصاد مارکسيستی را بپذيريم. بسياری از دانشجويان و اقتصاددانان مارکسيست، در پروسه ساختن الگوی اقتصاد آلترناتيوی که در محيط جامعه ی دانشگاهی قابل قبول باشد بيش از حد بر «اقتصاد» تأکيد ورزيدند و در اين پروسه مارکس را گم کردند.

تئوری بحران هميشه موضوع مرکزی تئوری مارکسيستی و در واقع در کارهای خود مارکس بوده است. او، هم نسبت به بحران های دوره ای --آنچه که اغلب به عنوان دوره های تجاری ناميده شده است-- و هم نسبت به گرايشات اساسی پايداری که دوام پذيری سيستم را سست می کرد، علاقمند و کنجکاو بود. يقيناً بعلت اينکه ما در ميانه ی بحران عمده ی سيستم هستيم، اين جنبه از تحقيقات مارکسيستی با چنين شوری از سوی نشريات اقتصادی دنبال شده است. چراکه بعضی مارکسيستها تئوری بحران را بگونه ای فرموله کرده اند که مشابه با نظريه های بورژوائی است و لذا اقتصاد بورژوائی می تواند اميدوار باشد که از کارهای آنها بصيرت و ارزشِ مصرفی کسب کند.
در تحقيقات خود مارکس، مطالعات نظری و تجربی با همديگر توسعه يافتند. احتمالاً مهمترين خيزش به جلو در افکار مارکس نسبت به اين مساله در اثنای بحران سال 1857 روی داد. زمانی که -- طی شب های طولانی کار-- می کوشيد تا با توسعه ی چارچوب نظريه ای جديد مشاهدات تجربی اش را در آن ادغام کند. حاصل آن دوره، هم مقاله های روزنامه ای اش و هم يادداشت هايش که مجموعاً بعنوان گروندريسه مشهور است را در بر می گيرد. در آن مقاله ها و يادداشت ها می توان مشاهدات تاريخی و تئوريک متنوع و پرمايه ای را در باره ی جنبه های گوناگون بحران سرمايه داری يافت. بعداً مارکس بعضی از اين مشاهدات را در سرمايه و تئوری های ارزش اضافی گنجاند. در اين مطالب غنی است که می توانيم تلاش مارکس را برای بدست دادن تحليل سياسی بحران بيابيم. آن گونه تحليلی که او می توانست از آن آموزه های استراتژيکی برای جنبش طبقه کارگر بيرون بکشد.
با اين وجود، در تاريخ مارکسيسم از زمان مارکس تاکنون، بسط نظريه بحران نااميدکننده بوده است. حداقل می توانيم دو نقطه ضعف چشمگير در اين باره را تشخيص دهيم. اولين نقطه ضعف مربوط به تمايلی است که بر بعضی از کارهای دستچين شده مارکس خود را متمرکز می کند. اين گرايش -- همانطور که پيتر بل (1977 Peter Bell) نشان داده که فقط موجب تئوری های يک بعدی و تک علتی می شود-- در فهميدن تمام گستره کار مارکس در رابطه با بحران ناکام بوده و به مجادله بی پايان مارکس شناسی منجر شده است. بعنوان مثال، جروبحث بين مارکسيست هايی که خودشان را بر اظهار نظرهای مارکس در مورد کم مصرفی متکی می کنند و آنهايی که خودشان را بر بحث مارکس در باره گرايش نزولی نرخ سود متکی می کنند، بيش از چهل سال است که دور دايره ای می چرخد و راه به جائی نبرده است.
دومين نقطه ضعف کارهای مارکسيستی در باره بحران --آنچه که در اينجا مايلم بررسی کنم-- به تمايلی باز می گردد که به بحران همچون يک موضوع « اقتصادی» بيانديشد و آن متدهای تحليلی که بسيار شبيه متدهای جريان غالب اقتصادی است را بکار بندد. اين گرايش نه فقط مارکسيست ها را به فراموش کردن مضمون سياسی مقوله ها و نظريه های شان سوق می دهد، بلکه همچنين کار را برای ايدئولوگ های سرمايه داری آسان می کند که اين نظريه را بسنجند و برای مقاصد خود بکارش گيرند. برای نشان دادن اين گرايش، چند مثال از تاريخ تئوری بحران مارکسيستی را در اينجا بررسی می کنم.

بررسی نمونه ای ١: کتاب روزا لوکزامبورگ،

انباشت سرمايه (١٩٦٨)

لوکزامبورگ يکی از برجسته ترين مارکسيست های اوايل قرن بيستم بود. درک انقلابی اش از مارکس، وی را دشمن سرسخت سوسيال دموکراسی انترناسيونال دوم گرداند و نزديکی اش به طبقه کارگر از وی منتقد سختِ نخبه گرايی لنين ساخت. با اين وجود، وقتی که به پروژه ی توسعه ی تئوری انباشت و بحران روی آورد، کاری را کرد که بسياری از مارکسيست ها مايلند انجام دهند. -- فراست سياسی اش را بکناری گذاشت و در مطالعه اقتصادیِ سرمايه غرق شد.
بطوريکه معلوم است، لوکزامبورگ نظريه بحران اش را بر تحليل مارکس از بازتوليد در جلد دوم سرمايه بنا نهاد. او بر طرح های انبساط بازتوليدِ مارکس متمرکز شد، و از طريق بررسی تحولات شان در طول تاريخ، به اين نتيجه رسيد که با مفروضات واقعیِ داده شده، حفظ تعادلِ ضروریِ بين دو بخش [بخش توليد وسايل امرار معاش و بخش توليد وسايل توليد-م] غير ممکن است. چرا که توليد کالاها از توان بازار در جذب شان پيشی می گيرد. بنابراين، لوکزامبورگ هم ضرورت بحران و هم نياز به يک بخش «خارجی» (مثلاً مستعمره های امپراتوری) را استنتاج کرد --جائی که بتوان توليدات اضافی را از سر باز کرد.
تحليل وی، برهه ای در مباحث بين مارکسيست ها در باره گرايشات مربوط به بحرانِ سرمايه داری، را تشکيل می دهد. مباحثی که ساختار اساسی تحليلی شان از طرح های بازتوليد مارکس گرفته شده بود. آن مباحثات با حمله ی  توگان-بارانووسکی (Tugan- Baranowsky) به نظريه کم مصرفی و جايگزينی اش با نظريه ی ناهماهنگیِ مشروط ميان بخش ها (department) آغاز شد. [10] کارِ لوکزامبورگ بخشاً حمله ای بود به توگان- بارانووسکی و بخشاً تلاشی بود برای يافتن مبنايی هم برای تئوری بحران و هم برای تئوری امپرياليسم.
کتاب لوکزامبورگ با مباحثاتی از طرف نيکولای بوخارين، اوتو بوئر، هنريک گروسمن و ديگران دنبال شد.[11] تمام اين مؤلفين به طرح های بازتوليد مارکس بهمان طريقی نزديک شدند که لوکزامبورگ: هم بعنوان پايه ای برای دليل و برهان هاشان و هم بمثابه اقتصاددانانی که شرايط تعادل را بررسی می کنند. آنها طرح های بازتوليد مارکس را با اصطلاحات جديد همچون مدل های دو يا گاهی سه بخشی رشد مطالعه کردند[12] [مدل هائی که در اقتصاد بورژوائی مطرح هستند. -م]. لوکزامبورگ همچون ديگران شرايط ثبات [بازار] را مطالعه می کرد. سال ها بعد، درپی اقتباس آن طرح ها ازسوی لئونتيف(Leontief) و امتزاج شان در الگوپردازی اقتصاد کلان، می بينيم که برنامه ريزان سرمايه داری کار مشابهی را با مدل های رشد چند بخشی انجام می دهند. ولی در حاليکه لوکزامبورگ و ديگر مارکسيست ها به مشاهده ی  اينکه اين مدل بصورت خودکار تناقضاتی را می آفريند يا نه (و بنابراين آيا بحران تحت نظام سرمايه داری اجتناب پذير هست يا نيست) قناعت می کردند؛ برنامه ريزان سرمايه داری از اين مدل ها کمک می گيرند که دريابند چه تنظيماتی را می توانند به خدمت  بگيرند که انباشت بصورت همواری به پيش رود.
در يک نگاه ممکن است گفته شود که ذکاوت خيره کننده ای است که طرح های مارکس درمورد بحران را اين چنين بکار گرفت. آيا اين مارکسيست ها مارکس را بسط ندادند؟
مارکس طرح های بازتوليد را در اثنای کارش در رابطه با گروندريسه بسط داد. او بر زمينه بررسی برخی عوامل که ممکن بود به فروپاشی انباشت منجر شود چنين کرد. از طريق بررسی مشکلات سرمايه در بازآفرينی تماميت اجتماعی اش به بررسی اين عوامل مبادرت ورزيد. آنچنانکه ماريو ترونتی در کتاب اش کارکرد سرمايه Operai e Capitale (1966) نشان داده است، طرح های بازتوليد يک رويکرد به بررسی سرمايه « اجتماعی» را تشکيل می دهد و سرمايه اجتماعی نه فقط شامل سر جمع سرمايه های منفرد بلکه همچنين شامل توليد و بازتوليد طبقه کارگر و لذا مبارزات بر سر آن بازتوليد می شود.[13] اين نظر به طرح های بازتوليد صرفاً بمثابه دياگرامی از روندهای بين-صنايع نمی نگرد بلکه به آن بمثابه رويکردی به تماميت سياسی می نگرد.
اين رويکرد در مطالعه ی اقتصادیِ بخش سوم از جلد دوم سرمايه غايب است. لوکزامبورگ و سايرين با «بازتوليد» به شيوه ای برخورد می کنند که تئوريسين های معاصر تئوری رشد برخورد می کنند. يعنی به طرزی تنگ نظرانه و «اقتصاد» پرستانه که روابط اجتماعی و سياسی را از محاسبه خارج کرده و مسايلِ طرح شده از سوی مارکس را به تناسب کمیِ انتزايی تقليل می دهند.
نتيجه؟ معتقدم که برای طبقه کارگر اين بخش از تحليل های لوکزامبورگ در باره بحران به جز مباحثه ای رسمی در باب اجتناب ناپذيری امپرياليسم چندان قابل استفاده نيست.

بررسی نمونه ای٢: کتاب های پل سويزی،

نظريه توسعه سرمايه داری (١٩٤٢) و سرمايه انحصاری (١٩٤٦)

از دهه 1940 تا اوايل 1960، نزديک به سی سال، پل سويزی، همراه با پل باران، معروف ترين مارکسيست ايالات متحده بود. کتاب و مجله اش، بنام Monthly Review، نسلی از اقتصاددانان مارکسيست را آموزش داد که در دهه60 شکل گرفته بود. اکنون اينان همين آموخته ها را در دانشگاه ها، مدارس و کارخانه های سراسر ايالات متحده تعليم می دهند.
برخلافِ روزا لوکزامبورگ که قبل از هر چيز ديگری نخست يک فعال سياسی بود که در حين شيوه کار سياسی اش به مارکسيسم کشيده شد، سويزی قبل از هرچيز يک محقق و اقتصاددان بود. او تحصيل کرده ی دانشگاه هاروارد تحت هدايت الوين هانسون (يکی از مهم ترين مفسران کينز) بود. سويزی تئوری بحران ی را بسط داد که برای سابقه و حرفه اش نقطه شروع روشنی بجا گذاشت. اگر امروزه تئوری بحران مارکسيستی بيش از هر چيز تئوری بحران اقتصادی است، بخشاً بعلت نفوذ گسترده سويزی است.
در اينجا می خواهم سه جنبه از برداشت سويزی در کتابهايش در رابطه با تئوری بحران را مورد بحث قرار دهم. اولين برخوردش در کتاب نظريه توسعه سرمايه داری به لوکزامبورگ و ساير مارکسيست هائی است که کارشان را بر مبنای طرح های بازتوليد مارکس بنا کرده اند.  دومين برخوردش در رابطه با گرايش نزولی نرخ سود و رد آن است. سومين آن به استفاده اش از اظهار نظرهای مارکس در مورد محدوديت های مصرف طبقه کارگر بعنوان ثقل معتبرِ تئوری بحران بر می گردد.
سويزی در کتاب نظريه توسعه سرمايه داری وقتی که به لوکزامبورگ و ديگرانی که به آنها اشاره شد باز می گردد، تئوری آنها را به روش خودش ارزيابی و نقد می کند. او طرح های بازتوليد را در چارچوب رياضيات ارائه می کند، و در شکل اقتصادی خوبی شرايط دقيق تعادل [بازار] را به طريق رياضی تنظيم می کند. سويزی در رابطه با کارِ اوتو بوئر، آشکارا آنرا به شکل يک مدل رشدِ رياضی بر می گرداند. ارزيابی اش از کارِ آنها فقط دربرگيرنده ی سئوالاتی در رابطه با مفروضات شان و يا ريزه کاری های دلائل شان می شود؛ ولی هرگز چارچوب عمومی رويکرد صرفاً اقتصادی شان را مورد چون و چرا قرار نمی دهد. همچون اکثر اقتصاددان ها، انباشت از نظر سويزی نيز انباشت سرمايه بطرزی محدود در مفاهيم افزايش مقدار پول، وسايل توليد، بسيج کار و افزايش کالاها تعريف شده است. بدين دليل است که او می تواند با زبان و شکلی کار کند که برای لئونتيف و يا هارود-دومار (Harrod-Domar) قابل قبول باشد.
وقتی سويزی به « قانون گرايش نزولی نرخ سود» مارکس روی می کند، آنرا به سبک کاملاً معمول اقتصادی تفسير می کند. منظورم اين است که او فرض می کند که اين تئوری مسأله اش نيروهائی است که بر نرخ بالفعل پولی سود اثر گذارند. دوم اينکه وقتی که او از مقوله های «ارزشی» سرمايه متغير ((v، سرمايه ثابت((c، ارزش اضافی ((s، نرخ استثمار((s/v،  و ترکيب ارگانيک سرمايه (c/v)، استفاده می کند، دقيقاً همانگونه آنها را بکار می گيرد که يک اقتصاددان متغيرها را بکار می گيرد: يعنی همچون متغيرات رياضياتی که می توان آنها را بطور فرماليستی دستکاری کرد. بدين طريق او متوجه شد که اگر صورت و مخرج نرخ سود ((s / (c+v)  به سرمايه متغير  vتقسيم شود، حاصل عبارت خواهد بود از: (s/v) / ((c/v)+1)   . او اين فرمول بندي را از اينرو می پسندد که نرخ سود با استفاده از دو مقوله که مورد توجه مارکس بود، يعنی نرخ استثمار و ترکيب ارگانيک سرمايه، بيان شده است. او بر مبنای اين توصيف [رياضی]، دليل می آورد که «قانون گرايش نزولی نرخ سود» نامشخص است. زيرا با وجودی که با جايگزينیِ  cبجای ،v  ترکيب ارگانيک سرمايه  (c/v) ممکن است سريع تر از نرخ استثمار((s/v افزايش يابد، اما، ما از پيش نمی توانيم در اين مورد مطمئن باشيم؛ چرا که افزايش بارآوری که با سرمايه گذاری در سرمايه ثابت توأم است، هم ارزش  cو هم ارزش  vرا پايين می آورد و هيچ راهی نيست که بتوان پيش بينی کرد کداميک بيشتر پايين می آيد.
می بينيد! اين هم از«قانونی» که مارکس آنرا اساسی ترين و مهمترين قانون توسعه سرمايه داری ناميد.
در نتيجه ی مباحثات سويزی جريان تقريباً بی انتهائی از مقالات در رابطه با اين موضوع در رد يا تأييد وی بوجود آمده است. در ميان برجسته ترين مارکسيست هائی که به سويزی حمله کردند، می توان از پل متيک (b1969)، ماريو کاگوی (Mario Cogoy 1973)، و ديويد يافی (David Yaffe 1972) نام برد. تمامی اينان از مرکزی بودن و اعتبار اين قانون دفاع کردند. بيشتر اين انتقادها همراه بود با کوششی که اين قانون را در يک شکل متفاوت رياضی تکرار کنند تا به آن دوباره اعتبار بخشند. دفاع از نظريه سويزی در رد اين قانون نيز يا از طريق نوشتجات آماده خودش،-- بارها وبارها در دوره پس از جنگ-- و يا از طرف ديگران، بر زمينه تئوريک (مثل:1978 ;1979; 1981 Roemer) يا بر زمينه تجربی (مثل: 1979 Weiskopf) صورت گرفت.
و چه نکات اساسی در مباحثات تمام اين مارکسيست ها وجود دارد؟ آيا آن نکات، نکات سياسی اند؟ بسختی. حتی نکات شان، نکات اقتصاد سياسی نيز نيستند. عمدتاً نکات رياضياتی و صوری اند. هرب گينتيز (Herb Gintis) در کتابِ (OIlman، and Vernoff 1982) متذکر می شود که «بطور کلی، مارکسيست های آمريکائی بطور دقيقی نظريه های رياضی درباره گرايش نزولی نرخ سود را موشکافی کرده اند، و نتيجه گرفته اند که چنين گرايشی وجود ندارد.»
در باره ی اين مارکسيسم چه می توان گفت؟ مطمئناً تشابه گفتمان شان با مباحثات جريان غالب بر سر يک موضوع جالب است.[14] اگر که اين اقتصاد مارکسی است، پس بطور روشنی تأکيد بر اقتصاد است و نه بر مارکس. آنچه که در اينجا ما با آن مواجه ايم، اطاقِ سمينار مارکسيسمِ سترون شده ای است که از مضمون سياسی و خشم طبقاتی کنده شده است. اين مارکسيسمی است که جريان غالب اقتصاددانان می توانند بفهمندش و با شرايط خودشان ارزيابی اش کنند. اگر اقتصاددانان بيشتری از اين نوع مارکسيسم که نشان دارشان کردم به خدمت جريان غالب در نمی آيند، ممکن است فقط بدين علت باشد که قضاوت جريان غالب کارهای اينان را بی ثمر ارزيابی می کند، يا اينکه (همچون روزا لوکزامبورگ) فعاليت های سياسی شان در عرصه های ديگر نسبت به تئوری شان بيشتر رزمنده است.
آخرين جنبه از کار سويزی را که می خواهم بررسی کنم --جنبه ای که جناح کاملی از تئوری معاصر بحران مارکسيستی را نيز ايجاد کرد-- تفسير وی از اظهارات مارکس در باره محدوديت مصرف طبقه کارگر است. دريافت مثبت سويزی از اين نظرگاه های مارکس بسادگی با تفسير هانسنی(Hansenian) در باره کلِ تقاضای غير مؤثرِ کينز (Inadequate Aggregate Demand) و نيز نظرهای هانسِن (1941; 1938 Hansen) و اشتيندل (Steindl) در باره ی گرايشات رو به رکود سرمايه داری جور در می آيد.
اين تفسير از مارکس بعنوان پيرو نظريه کم مصرفی در سنت اقتصادی، نيز خيلی زياد است. از مالتوس، که مارکس مطالعه اش کرد گرفته، تا هابسونِ (فعال زير زمينی) و تا کينز که در مرکز تفکرات جريان غالب است، مساله ی حفظ تقاضای کافی جهت حفظ و ترغيب رشد محصول، موضوع مرکزی مباحثه بوده است. ولی در حاليکه مارکس تلاش سرمايه دار برای محدود کردن درآمد طبقه کارکن و تقاضای اين طبقه برای افزايش مداوم بيشتر درآمد (همچنانکه برای کاهش کار) را بعنوان تضاد طبقاتیِ مهمِ سيستم بررسی می کرد، سويزی توجيهی يافت برای اينکه پذيرای کينزينيسم بدبينانه ای شود که بروز بحران را در ناتوانی طبقه کارکن می ديد. سويزی چنان مجذوبِ بررسی تشابهات و تفاوت های ميان مارکس و کينز بود، که مقاله ای توسط تسورو (Tsuru) را بعنوان ضميمه در کتاب اش وارد کرد. مقاله ای که آشکارا مقوله های مارکسی و کينزیِ اقتصاد کلان را در هم ادغام می کند.
بيست سال بعد، وقتی سويزی کتاب سرمايه انحصاری را که با پل باران نوشته بود انتشار داد، بطور اساسی هنوز همان موضع قبلی اش را داشت. ولی در اين زمان، مارکسيسم کمی بيش از تفسيری پر از لفاظی بر سر موضوعات ارائه داده بود که اگر از لفاظی اش صرف نظر کنيم ممکن بود بعنوان کارِ جريان غالب اقتصاددانان ليبرال در سنت سنتز نئوکلاسيک در نظر گرفته شود. ثقل تحليل استدلال سويزی و باران در سرمايه انحصاری تلفيقی است از تئوری بنگاه اقتصادیِ نئوکلاسيک و نظريه اقتصاد کلانِ کينز. عنوان کتاب بيانگر دل مشغولیِ محوری شان برای تعريف مرحله کنونی سرمايه داری برحسب ساختار بازارهای سرمايه داری بود --يعنی مرحله انحصار در مقابل مرحله پيشينِ وضعيت رقابتی. گفتمان شان درباره « جذبِ مازاد» هم سنگ بود با پيچ وتاب خوردنی بر روی مسأله کينزیِ کل تقاضای مؤثر [يعنی تقاضای کلی جامعه که بتواند وضعيت اقتصادی را در نقطه تعادل نگهدارد. -م]. آنها از تحليل قبلی شان که مبتنی بود بر مقوله های تئوريک مارکس بر اساس تئوری ارزش کار کاملاً فاصله گرفتند. بجای ارزش اضافی ما با مازاد روبروايم؛ بجای مسأله ی استخراج ارزش اضافی با مسأله حل و فصل آن روبروايم. در حالی که نظريه توسعه سرمايه داری حداقل شکل تئوری مارکسی را حفظ کرده بود، سرمايه انحصاری هم شکل و هم محتوای جريان غالب اقتصادی را اقتباس کرد (برغم رويکرد انتقادی خود نويسنده ها). آنها فقط در فصل نتيجه گيری بسياری از سنت مارکسی را نگهداشتند، يعنی وقتی که اقتصاد را بکنار گذاشتند و از مفاهيم تئوری نقاد [در اينجا منظور نويسنده تئوری های مکتب فرانکفورت است -م] در رابطه با دلايل تاريخی و نامعقولانه بودن سرمايه داری کمک گرفتند. و تازه جنبه هائی را که آنها نگهداشتند بيشتر از هگل مشتق می شود تا از مارکس.  
وقتی که ساير مارکسيست ها به سويزی حمله کردند، يکی از اولين نکات مورد تأکيدشان  عبارت بود از: رها کردنِ مارکس و پذيرش نظريه بحران کينزیِ مبتنی بر تقاضای غير مؤثر از سوی سويزی. (نگاه کنيد به  1972Mattick 1969b; Cogoy 1973; Yaffe ). سويزی در مواجه با اين حملات عقب نشينی کرد و از نو نظريه ی کم مصرفی اش را در قالب مفاهيم تئوريک مارکسی عرضه کرد. ولی در اينجا کششی به جزئيات آن مباحثات ندارم، بلکه مسأله اما  شيوه ای است که نظرگاه های سويزی و تمامی ادبيات منتجه از آن، افکار مارکس را با زبان و چارچوب اقتصادی فرمول بندي کردند. چگونه می توانيم شگفت زده باشيم وقتی که در اواخر دهه 60 بسياری از اقتصاددانان راديکال مسأله واقعی و مورد توجه شان اين بود که چطور با اقتباس از جريان غالب اقتصادی راهی بيابند که موضوعاتی که مشغله ذهنی شان بود را تحليل کنند. بسياری از افراد دستاورد مارکس را (که بيشترشان هنوز نخوانده بودند) چنان مورد توجه قرار دادند که انگار اين دستاورد بيشتر در رابطه با شناسائی مسائلی است که از سوی جريان غالب ناديده گرفته شده، بجای اينکه بمثابه منبعی متفاوت از ابزار تئوريک باشد. و وقتی آنها به مارکس بازگشتند، پس از بالا رفتن از روی دوش باران و سوئيزی، و دنبال کردن مباحثات مارکسيستی در باره بحران --که در فرم، و حتی گاهی اوقات در محتوی، همسان مباحثات جريان غالب اقتصادی بود-- آيا بايد شوکه شويم از اينکه آنها مارکس را همچون اقتصاددان می خوانند؟ من فکر نمی کنم. و همچنين فکر نمی کنم از اينکه خيلی از تئوری های بحران مارکسيست های معاصر که در ادامه همان سبک است بايد ما را شوکه کند. 

بررسی موردی٣: ادبيات « سهم های نسبی»

ادبيات «سهم های نسبی» بطور برجسته ای کارهای گلين (Glyn) و شاتکليف (Sutcliffe، 1972) و پيروان شان در انگلستان و نيز کارهای بادی (Boddy) و کراتی (Crotty، 1975) و پيروان شان در ايالات متحده (Crotty and Rapping، 1975) را در بر می گيرد. مختصر اينکه اين نظريه گونه ای از تئوری بحران مارکسيستی است که آشکارا يا بطور ضمنی از کار مارکس درباره نقش دستمزد در بحران برگرفته شده. جانمايه اين کار عبارت است از مباحثات فصل بيست و پنجم جلد اولِ سرمايه و تحليل مارکس در دستمزد، قيمت و سود. هسته اصلی اين تئوری بر اين اعتقاد مبتنی است که کارگران از طريق مبارزات شان می توانند درآمدشان را به درجه ای بالا ببرند (و اين کار را کرده اند) که سود سرمايه دارها يا سهم سرمايه از توليد ملی را تحليل برند. بعضی وقت ها، اين بحث برحسب دستمزدها فرمولبندی شده؛ و گاهی بصورتی کلی تر برحسب کلِ درآمد (يعنی دستمزده، بعلاوه امتيازها و نيز خدمات دولتی و غيره). در اکثر موارد اين تئوری توسط مطالعات تجربی حمايت شده؛ مطالعاتی که نشان می دهند طی بحران جاری، در واقع چنين امری اتفاق افتاده است.
بر خلاف نطريه هائی که قبلاً بيان شد، اين يکی آشکارا برهه ای سياسی از مبارزه طبقاتی را در خود دارد. اگر چه نظريه ی کم مصرفی بطور ضمنی برهه ای از مبارزه طبقاتی را در خود دارد --اينکه سرمايه دار می کوشد دستمزدها را پايين نگهدارد-- با اين وجود در تفسير معمولی اش بيشتر يک بعدی است. ولی تقريباً برای اولين بار در تاريخ مارکسيسمِ آکادميک، در ادبيات مربوط به سهم های نسبی، مبارزه طبقاتی برسميت شناخته شده و جايگاهی در ميان مدلهای اقتصادی و فرماليسم رياضياتی يافته است. بطور واضحی اين رويکرد، نسبت به انواع تئوری های بحران اقتصادی که تاکنون بحث اش را کرديم، نقطه عزيمت تازه ای می سازد.
و با اين وجود، هنوز دو معضل در اين آثار باقی مانده است. معضل اول تمايل به محدودکردن تحليل بحران به حوزه گردش است، بدون درک اينکه چگونه تقاضای افزايش دستمزد و درآمد بدون حمله ی همزمان به ساختاردهیِ زندگی حول کار می تواند کامل باشد. بطور خلاصه، تئوريسين های نظريه سهم های نسبی، در تحليل از شورش عليه کار و بحران در توليد عمدتاً ناکام بوده اند. و هر جا که شورش عليه کار تشخيص داده شد، بعنوان شورشی عليه شرايط اسفبار کار درون سرمايه داری تفسير شده است. ولی از شيوه ی امتناعِ رو به رشد مردم از تنزل يافتن به کارگرانِ صرف که تضعيف کننده ی  بنيادينِ نظم سرمايه داری است، در اين نوشتارها هيچ درکی وجود ندارد.
دوم اينکه با محدود کردن تحليل بحران به مبارزه بر سر تقسيم توليد، تئوريسين های سهم های نسبی مسأله بحران را بشيوه ای مشابه مباحثات اقتصادی جريان غالب در مورد توزيع درآمد فرموله می کنند. اين قلمروِ گفتمانِ بسيار قديمیِ رفرميستی است که بر سر تقسيم توليد جروبحث می کند اما از بحث در باره براندازیِ خود سيستم دستمزد طفره می رود. در محدوده ی اين گفتمان، مفسران و اقتصاددانانِ محافظه کار و طرفدار سرمايه داری (همچون آنانی که در ارتباط با دستگاه اداریِ ريگان بودند) در پاسخ به کاهش سهم سرمايه دار فراخوان چاره جوئی در سهم بری را دادند --يعنی فراخوان تهاجم به سطح دستمزدها و خدمات اجتماعی. اقتصاددانانِ ليبرال و طرفدار سرمايه (همچون نئو-ليبرال هايی مثل تورو Thurow) خواهان آن نوع سياست درآمدی شدند که نسبت سهم بری را به نفع سرمايه تثبيت کند، و در عين حال سطح زندگی طبقه کارکن را بطور کلی ويران نکند. منتقدين راديکال حاضرند که برای سرمايه گذاری نياز به مازاد اجتماعی را بپذيرند، ولی نقش بزرگتری برای کارگران در تعيين نحوه ی آن سرمايه گذاری را خواهانند. آنها خواهان «دموکراسیِ اقتصادیِ» بيشتری هستند، شعار و سياستی که شيپور سوسيال دموکراتهای امروزين شده است.
بنابراين، روايت سهم های نسبی از تئوری بحران مارکسی نيز درون حوزه ی مباحث اقتصاد غالب در می غلطد، هر چند با جامه سوسياليستی.
آيا مارکسيسم بهتر از اين نمی تواند چيزی عرضه کند؟ آيا تمامی اين تئوری های بحران، که با زبان و سبک اقتصادی فرموله شده، تمامی آن چيزی است که می توان از مارکس گرفت؟ و بالاخره، آيا مارکسيسم فقط يکی از زير بخش های اقتصادی است؟ خوشبختانه پاسخ منفی است. اينها تمامی آن چيزهايی نيست که در مارکسيسم است، حتی در حيطه ی تئوری بحران هم اينطور نيست، حال ساير جنبه های مارکسيسم هم بکنار. شيوه ديگری در خواندن مارکس و تئوری بحران مارکس وجود دارد که به نتايج کاملاً متفاوتی منجر می شود.
مارکسِ انقلابی
آلترناتيوی در مقابل روايت اقتصادی از مارکس، که من آنرا ثمربخش يافتم، مطالعه ی مفاهيم و تئوری های مارکس بعنوان اجزائی از تحليل سياسی اش از سرمايه داری بمثابه مبارزه طبقاتی است. من اينرا مطالعه ی سياسیِ مارکس می نامم. نمای کلی اين نوع مطالعه ی سياسی را در مقدمه ی کتابم مطالعه ی سرمايه بطور سياسی (1979) ترسيم کرده ام. از جمله معروف ترين نويسندگان وابسته به اين رويکرد عبارتند از: سی. ال. ار. جيمز، رايا دانيوسکايا، مارتين گلابرمن، کورنليوس کاستورياديس و کلود لافور در دهه1950؛ رانريو پانزييری، ماريو ترونتی در دهه 1960؛ مارياروزا دالا کوستا، سِلما جيمز، و آنتونيو نگری. [15]اين رويکرد آشکارا هر تحليل «اقتصادی» يا «اقتصاد سياسی» که کارهای مارکس را بمثابه تمرکز بر اقتصاد می بيند رد می کند. و در اينجا اقتصاد به همان معنای معمولش يعنی حوزه های توليد، گردش و توزيع گرفته شده است. اين رويکرد مصّر است که آنچه معمولاً حوزه ی اقتصاد ناميده می شود، از اجزائی از يک کليتِ سياسی ساخته شده: يعنی مبارزه طبقاتی.
ضرورت مقدماتی اين رويکرد اتخاذ اين موضع است که هدف از مطالعات مارکس --و تنها هدف شايسته برای هر انقلابی ای-- مبارزه طبقاتی است. بگذاريد شفاف و قاطع بگوييم، اين موضع منکر آتونومی سياسی است. چيزی بعنوان قلمرو اقتصادی اينجا و قلمرو سياسی آنجا وجود ندارد. حرفِ چنين موضعی اين است که از نقطه نظر کارگران که می خواهند سرمايه داری را براندازند، فقط وفقط يک موضوع می تواند مورد بررسی باشد: ساختارهای قدرت شان در ارتباط با سرمايه. همه چيز بايد برحسب رابطه اش با اين موضوع اصلیِِ سياسی تفسير شود.

مسأله اين نيست که مبارزه طبقاتی به محور جديدی در تئوری ترفيع يافته، يا در مورد «تئوری بحران»، مبارزه طبقاتی بعنوان «علت» بحران ديده شده. مبارزه طبقاتی نه علت است و نه معلول. مبارزه طبقاتی کليت است، و تحليل مارکس ناظر بر کاوشِ نيروهای مبتنی بر کار درون اين کليت است.

بدين ترتيب، تئوری بحران مارکس، همچون تئوری انباشت، بطور کلی تری، تئوری پويايی مبارزه طبقاتی است. وقتی مارکس در سرمايه می گويد که انباشت مقدم بر همه و مهمتر از همه، انباشت طبقات است، بايد تصديق کنيم که اين ضرورتاً بمعنای انباشت تضاد و ستيز در روابط طبقاتی است. مطمئناً انباشت شامل بازتوليد گسترده سرمايه پولی، سرمايه کالائی، سرمايه توليدی و غيره می شود؛ اما اينها را نبايد چيز فرض کرد بلکه اينها اجزای روابط بنيادين طبقاتی است.
اين مطالعه مارکس بطور سياسی تفسيری است که هشدار مکرر مارکس مبنی بر اينکه سرمايه بالاتر از هر چيز يک رابطه اجتماعی است را جدی می گيرد. اين تفسير همچنين تز يازدهم در باره فوئر باخ --يعنی، نکته بر سر تغيير جهان است-- را جدی می گيرد. و بنابراين هر تئوری ای که ارزش عنوان مارکسيست داشته باشد نه فقط بايد تجسم روابط طبقاتی باشد بلکه بايد همچنين آينه ی خودآگاهی بوده و نقش روشنی در مبارزه برای دگرگونی داشته باشد.[16]
جنبه ای که اين رويکرد را از ديگر روايت های مارکسيسم متمايز می کند، شيوه ی نگرش به سرمايه است. برای اکثر مارکسيست ها، ارتودوکس يا رويزيونيست، «سرمايه» جمع کل سرمايه داران و سرمايه های شان است. تحرک سرمايه از آنچه که آنها مايلند «منطق درونی» اش بنامند مشتق شده است. به عقيده آنها، نيروی محرکه ی اين «منطق سرمايه» رقابت ميان سرمايه دارها است. درون اين چارچوب، آنگاه کارگران بمثابه عوامل خارجی ظاهر می شوند که در مقابل اين منطق سرمايه قادر به مقاومت اند، و حتی بلحاظ مبانی، قادر به واژگون سازی اش هستند ، ولی مبارزات شان واکنشی است، و پی آمدش فقط اين است که موانعی بر سر بسطِ خود تحرکیِ سرمايه ايجاد کند.
با مروری بر مثال های تئوری بحران که بررسی شان کردم، هر کسی می تواند ببيند که توصيف بالا کاربرد همگانی دارد. لوکزامبورگ، سويزی، پيروان شان و مخالفين شان، و حتی تئوريسين های سهم های نسبی، توسعه ی سرمايه داری را از طريق «قوانين حرکت درونی» خودش می بينند. چه اينکه ما به پويائی تئوری کم مصرفی نگاه کنيم، يا به گرايش نزولی نرخ سود و يا به انقباض سود، می بينيم که مبارزه طبقه کارکن نسبت به منطق خودِ سرمايه همچون عاملی خارجی است. تئوریِ کم مصرفی در هسته مرکزی اش محدوديت توانايی کارگران در افزايش دستمزدها را فرض می گيرد. در مورد گرايش نزولی نرخ سود، محرکِ افزايشِ ترکيب ارگانيک سرمايه معمولاً از رقابت گرفته می شود. و در مورد بحث سهم های نسبی، مبارزه طبقه کارکن که انباشت را تضعيف می کند، همچون تهديدی خارجی نسبت به توسعه سرمايه دار ظاهر می شود.
در چارچوب آلترناتيوی که اينجا معرفی کردم، صحبت از بحران، صحبت از بحران در روابط طبقاتی است. از اينرو، بحران سرمايه داری بطور کلی بحران کنترل سرمايه دارانه بر طبقه کارکن است. پس، باصطلاح قوانين تحرک درونی سرمايه بايد که بعنوان مشخصه های عمومیِ مبارزه طبقاتی درک شود. به همين ترتيب، مقوله های تئوریِ ارزش کارِ مارکس مفاهيمی هستند که برای روشنی بخشيدن به الگوها و منطق آن مبارزه طراحی شده اند.
در اين چارچوب، قبل از هر چيز مارکس بعنوان تئوريسين رزمنده موضوع ديده می شود، يا دقيق تر، تئوريسين دو موضوعِ طبقاتی سياست و تاريخ: يعنی سرمايه دارها و طبقه کارکن. «قوانين حرکت» که مارکس توصيف می کند، قواعدی هستند که سرمايه قادر است بر مبارزات حريف آنتاگونيستی تحميل کند. اين دو مقوله ی تاريخی بطور بنيادی در سرشت با هم متفاوت اند و اين تفاوت جوهر آنتاگونيسم شان را شکل می دهد. 
سرمايه شيوه ی  مشخصی در سازماندهی زندگی انسان ها است. در جامعه سرمايه داری اکثريت مردم اعضای طبقه کارکن اند. آنها برای کار کردن تحت الزام بی پايان و رياکارانه ای هستند؛ مازادی توليد می کنند که يا سرمايه دار مصرف می کند و يا مهمتر اينکه باز سرمايه گذاری می کند برای اينکه حتی کار بيشتری ايجاد نمايد. سرمايه داران، چه از نوع طبقه فارغ البالِ آماده خوری باشند و يا از هيرارشیِ مديران شرکت های مدرن، اساساً آنچه که مارکس ناميدشان «عوامل» سرمايه بمثابه سازمان دهندگان جامعه هستند. يعنی اينکه کارشان، تا حدی که آنها کار می کنند، کار سازمانگریِ پروسه ی انباشت سرمايه است، حال چه در قلمرو توليد باشد، يا گردش و يا بازتوليد. همانطور که ارتودوکس های مارکسيست اغلب می گويند سرمايه خودش را بازتوليد می کند، ولی اين بدين معنی درست است که سرمايه آن شرايط اجتماعی را بازآفرينی می کند که تحت آن اکثريت مردم مجبور شوند برای زنده ماندن نيروی کارشان را بفروشند. اين است چرائی اينکه اخلاقِ کاری محور ايدئولوژی سرمايه داری است --چون محکوميت زندگی به کار شاق که سرمايه مايل است  بر ما تحميل کند را توجيه می کند.
ولی طبقه کارکن، آنانی که کار به آنها تحميل می شود، بارها خود را از ايدئولوژی و کنترل اجتماعی سرمايه داری آزاد می کند، و عليه آن تحميل مبارزه می کند. به زبان مارکس، بعنوان يک موضوع تاريخی، کارگران فقط وقتی که در چنين پيکارهايی درگير شوند است که يک طبقه ی واقعی برای خود را شکل می دهند.
با اين وجود، موضوع اساسی تر ديگری است که ذهنيت طبقه کارکن را متمايز می کند و آنتاگونيسمی که هر برهه سرمايه و هر مقوله مارکس را فرا گرفته را توضيح می دهد. اين موضوع کيفيت بنيادیِ آفرينندگی و تغيير است که کارگران بمثابه انسان دارا هستند و اينکه برای آزادی مبارزه می کنند. اين آن چيزی است که ممکن است بعنوان جنبه اثباتیِ مبارزه کارگران ناميده شود. نه فقط آنها  مخالف اينند که زندگی شان در انقياد کار تحميلیِ سرمايه دارانه باشد، بلکه برای رشد آتونوم خودشان، يا آنگونه که تونی نگری(1984) ناميدش، برای خود انتفاعی (self-valorization) مبارزه می کنند. و چون آن رشد آزاد و خودجوش است، و از تمامی اجبارهای خارجی امتناع می کند، آمادگی دارد که از تلاش های سرمايه برای اينکه آنرا در چارچوب خودش محصور کند برهد. در اين معنا است که سرمايه، بعنوان شيوه ی مشخصی از زندگی، آنچنانکه مارکس گفت، مرده يا منجمد است. سرمايه فقط مدارهای خودش را می شناسد. فقط می داند که چگونه بارها وبارها اشکال مشابهی را تکرار کند و مضمون مشابهی را تحميل کند. همچون خون آشامی، فقط می تواند انرژی و حيات اش را از ديگران بيرون کشد. می خواهد که به انرژی خودانگيخته و آفرينندگیِ انسان از طريق محدود کردن آتونومی شان و از طريق اينکه آنان را به کارکنان کارخانه هايش و دفاترش و به عوامل موجوديت خودش تبديل کند، لگام زند.
تئوريسين های راديکال اين حقيقت را درک می کنند. اما ناکامی شان در نديدن اين نکته نهفته است که چگونه کار مارکس در بردارنده ی عناصری از چيزی است که يا آنها درک اش نمی کنند و يا خودشان ابداع اش نمی کنند؛ يعنی تئوری آتونومی طبقه کارکن عليه سرمايه و برای خودگستریِ خودش.[17]
بيشترِ مارکسيست هائی که در رابطه با تئوری بحران کار می کنند، نه آتونومی طبقه کارکن را می بينند و نه نياز سرمايه داری به مهار کردن آن را. آنها مقوله های مارکس را همانگونه مطالعه می کنند که متغيرهای جريان غالب اقتصادی ر، و به همان ترتيب با آن مقوله ها رفتار می کنند. ولی اين ضرورتی ندارد. به جايش، ما می توانيم آن مقوله ها را بگيريم-- به تدريج ،يکی يکی، و سپس در ترکيب با يکديگر-- و پی ببريم که چگونه به مقوله های مبارزه ی روابط طبقاتی  شکل می دهند. ما می توانيم به آنها « قرائت سياسی» بدهيم تا معنای شان را برای هر طبقه کشف کنيم. و با اين شيوه می توانيم کار مارکس در باره بحران را بازيابيم و يا حتی شايد برخی کارهای انجام شده توسط اقتصاددانان مارکسيست مان را.
اين پروژه ای است که به نقد در حال پيشرفت است. من در مقدمه ی کتابم مطالعه سرمايه بطور سياسی منشأ تاريخی و سياسی اش را در خطوط کلی ترسيم کرده ام. در آنجا بازتفسيری از مقوله های اساسی تئوری ارزش کار مارکس را بدست داده ام تا نشان دهم چگونه آن مقوله ها را می توان بعنوان مقوله های مبارزه طبقاتی بر سر سازماندهی اجتماع حول کار قرائت کرد. تازه ترين تلاش در بردارنده ی اولين تفسير سيستماتيک از نوشته های مارکس در باره بحران است، که تعبيری است از مشاهدات و تئوری های مربوط به اينکه چگونه مبارزات طبقه کارکن پروسه های انباشت را دچار گسيخته گی می کند (Cleaver and Bell، 1982). ساير مطالب و منابع تازه که کار درباره ی بحران را در اين چارچوب به پيش برده اند را می توان در ژورنال های Zerowork و Midnight Notes و همچنين (1980)Red Notes ؛Semiotext(e) (1980) ، و (1984)  Tony Negri يافت.[18]
برای مقاصدی که اين مقاله دنبال می کند، خودم را به بررسی دو جنبه از اين رويکرد به تئوری بحران مارکس محدود می کنم. اولين جنبه مربوط می شود به توانائی اين رويکرد در ارائه تفسيری آلترناتيو از آن مفاهيم مارکس که تفسيری اقتصادی به آنها داده شده و بعنوان اساس تئوری های اقتصادی بحران بکار گرفته شده است. دومين جنبه مربوط است به کاهش رغبت در پذيرش اين نوع تفسير از مارکس نسبت به نوعِ ابزارگرايانه سرمايه دارانه ای که عليه آن فوقاً هشدار داده شد.

طرح های بازتوليد و مبارزه طبقاتی

همانگونه که قبلاً اشاره شد، ترونتی شالوده ای برای بازخوانیِ آلترناتيوِ طرح های بازتوليد مارکس را بدست داد. بازانديشی اش از مطالب جلد دوم سرمايه او را متقاعد کرد که اين طرح ها رويکردی جهت تحليل از تماميت «سرمايه اجتماعی» فراهم کرده، بگونه ای که بايد سرمايه اجتماعی نه فقط در حوزه توليد که همچنين در حوزه بازتوليد درک شود. ترونتی تشخيص داد که بخش  IIاز طرح ها، که وسايل امرار معاش را توليد می کند، نه فقط بازتوليدِ کارگران در صنايع بخش I و II را فراهم می کند، بلکه همچنين بازتوليد همه کارگران ديگر، از جمله آنانی که در ارتش ذخيره کار هستند، اعم از بالفعل يا بالقوه را هم فراهم می کند. بنابراين مفهوم «بخش» بايد بطور جامع تری از مجموعه ای صِِرف از کارخانه ها درک شود. بخش II اشاره به حوزه ی خود-بازتوليدیِ طبقه کارکن دارد که شامل صنايعی می شود که وسايل امرار معاش را توليد می کنند، اما به اينها محدود نمی شود.
با اين سبک، می توان ديد که خودِ تقسيم اقتصاد به دو بخش که يکی وسايل توليد و ديگری وسايل امرار معاش را توليد می کنند با تقسيم طبقاتی در جامعه سرمايه داری مطابقت دارد. بالاخره اينکه وسايل توليد آن قسمت از توليد [کل] را تشکيل می دهد که مستقيم ترين جاذبه را برای سرمايه داران دارد. وقتی که آنها برای به حداکثر رساندن ارزش اضافی و سرمايه گذاری می جنگند، در واقع، جنگ شان برای تغييرِ جهتِ توزيع نيروی کار کارگران از توليداتی که مستقيماً مورد توجه کارگران است (يعنی وسايل امرار معاش) به سمت توليدِ وسايل توليد است. متقابلاً، بخش II که دربرگيرنده ی توليد وسايل امرار معاش است، مستقيم ترين دغدغه کارگران است. و مبارزه شان برای افزايش دستمزدها و مزايا حداقل بخشاً گرايش به حداکثر کردن نقش اين بخش دارد. علاوه بر اين، تلاش کارگران جهت کاهش ميزان کاری که بايد تحويل دهند تا وسايل امرار معاش را بدست آورند معادل کوشش شان در به تبعيت در آوردن نقش توليد در بازتوليد است بمنظور گسترش زمان قابل استفاده برای بازتوليد و خود انتفاعی.
از نقطه نظر سياسیِ طبقه کارکن، اينها بايد در زمره ی اساسی ترين مشخصه های اين بخش از تحليل مارکس بحساب آورده شوند. اين تصوير طبقاتی در باره مقوله های پايه ایِ طرح های بازتوليد ديدی درباره شان به ما می دهد که چگونه آن مقوله ها بعنوان مشخصه های روابط طبقاتی مبارزه پديدار می شوند.
از نقطه نظر سرمايه داری، رابطه ی بين دو بخش آن موضوعی است که بايد اداره شود، حال يا از طريق مکانيزم قيمت يا برنامه ريزی مستقيم و يا ترکيبی از اين دو. اگر سرمايه دارها قرار است که سرمايه گذاری شان را در سرمايه ثابت توسعه دهند و تحميل کار به نسل های جديد کارگران را بسط دهند (بويژه از آنجائی که بخشی از آن سرمايه گذاری مربوط به جابجايی کار است)، بايد توليد بخش I را توسعه دهند. و همزمان، بايد بکوشند تا خواسته های کارگران برای دستمزد و وسايل امرار معاش را چنان اداره کنند که طبقه کارکن خود را بازتوليد کند. در عين حال همچنين بخش II توليد را بصورتی محدود کنند که سهميه ی سرمايه گذاری و توليدات بخش I را از هم نگسلاند.
زمانی که فهميديم توزيع منابع ميان بخش های توليد آن چيزی است که سرمايه بايد برايش بجنگد و بکوشد آنرا بگونه ای اداره کند که بازتوليد گسترده ی خودش را تضمين کند، بعد دلمشغولی اقتصاددانان سرمايه داری جهت پروراندن آن طرح ها در غالب جدولِ داده ها و ستانده ها و نيز مدل های رشدِ چندبخشی آشکار می شود. اينکه اين طرح ها بعنوان مدل رشدِ دو بخشی مناسب باشد يا بتواند در مدل های عظيم صد و چند بخشیِ لئونتيف مربوط به اقتصاد معاصر بگنجد، موضوع به اندازه کافی روشن است.
ولی چرا مارکسيست ها بايد اين کار را کنند؟ بی شک مارکس اين کار را نکرد. آيا فقط بخاطر اين بود که وقت نداشت؟ يا به اين دليل بود که احتياجی به آن نيست؟
ما مشاهده کرديم که سرمايه دارها چه بدست می آورند: اين مدل ها به آنها کمک می کند که ابعاد مسأله ای که با آن روبرويند را توضيح دهد. می خواهند ببينند برای موفقيت در انباشت چه لازم است. از آنجا که ما نه در پی برانگيختن انباشت بلکه در پی از هم گسيختن اش هستيم، هيچ دليلی وجود ندارد که فکر کنيم ما هم به اطلاعات مشابهی نيازمنديم.
بعضی وقت ها، بمنظور توانائی در پيش بينی حرکت سرمايه مفيد خواهد بود که بدانيم حرکت سرمايه چه خواهد بود تا تضعيف اش کنيم . ولی روشن نيست که مدل های رشد چنين اطلاعاتی را عرضه کنند. و تا درجه ای که اين مدل ها حاوی چنين اطلاعاتی است، می توانيم اين اطلاعات را از مدل هايی که در برنامه ريزی بکار می روند استخراج کنيم. مطمئناً اين يکی از دلايلی است که چرا نيازمنديم اقتصاد جريان غالب را بررسی کنيم: برای رديابی و شناخت از برنامه ريزی سرمايه داری.
اگر نگوئيم که هيچ چيز، ولی از شرح و تفصيل طرح های بازتوليد مارکس چه گرفته ايم؟ اگر که تا امروز کار اقتصادادانان نشانه ای در اين مورد باشد، می توان گفت چيزی نگرفته ايم. مباحثات شان در باره اجتناب ناپذيری بحران حول دايره ای چرخيده است، ونتايج استخراجی شان، همچون همه مدل ها، مبتنی بر فرضياتی است که ازپيش مشخص شده است. تا به حال، بعد از حدود هشتاد سال مباحثه، بنظر من چيز خيلی کمی به سرانجام رسيده است. برای آينده اين وظيفه بر دوش کسانی است که در پی آن خواهند بود که طرح های بازتوليد مارکسی را فراسوی استفاده ای که مارکس بر آنها نهاد، بکار بگيرند --راهی برای شفافيت بخشيدن به  برخی جنبه های رابطه طبقاتی.
گرايش نزولی نرخ سود و مبارزه طبقاتی
اگر مباحث در رابطه با بحران که حول طرح های بازتوليد متمرکز شد نسبتاً بايد بی ثمر ارزيابی شود، پس به همين ترتيب است ارزيابی در باره گرايش نزولی نرخ سود. در محدوده ی مبحث دوم، بسياری انتقادات معتبر عليه اين يا آن برهان خنثی شده اند. ولی، از زاويه تفسيری از مارکس که مصّر است تئوری های مارکس به روش سياسی مطالعه شود، اساسی ترين نقد به کل آن مباحث اين است که تمامی شرکت کنندگان در آن فکر می کنند که موضوع مورد بررسی نرخ پولیِ سود است. خواه موضعی که می خواهد از طريق بررسی تغيير تدريجی نوعی متوسط نرخ سود به اثبات تجربی اين تئوری برسد، يا خواه موضعی که با پافشاری بر اعتبار تئوری بعنوان بيان گرايشی که نمی تواند مخدوش شود چون نرخ واقعی سود ممکن است تحت تأثير ساير عوامل باشد؛ بهرحال ترديدی نيست که اين نرخ پولی سود است که کارکردش تحت بررسی است.[19] اين امر بخشاً به اين دليل است که باصطلاح مسأله استحاله [دراينجا مسأله استحاله اشاره بر تبديل ارزش به شکل پولی يا قيمت دارد. م] برای اين مارکسيست ها اينچنين با اهميت بوده است. چون آنها می خواهند که گرايش نزولی نرخ سود را با ميزان سودِ پولی تحليل کنند، بايد که دلواپس اين باشند که آيا شکل پولی مجموع ارزش اضافی دقيقاً بيانِ کارکرد مقوله ارزش هست يا نه.[20]
اين موضعی همگانی است، عليرغم اين واقعيت که مارکس تمامی تحليل اش را برحسب ارزش ادامه داد. تعبير مارکس از نرخ سود عبارت است از نسبت ارزش اضافیِ برگرفته شده به ارزشِ سرمايه گذاری شده. يعنی، نسبت زمان کار اضافیِ برگرفته شده به مجموع زمان کار تجسم يافته در وسايل توليد و زمان کار تجسم يافته در توليد نهائی که به کارگران برای امرارمعاش شان بازگردانده شده است. مختصر اينکه آنچه ((s / (c+v)  نشان می دهد سنجشِ درجه ی آسانی يا سختیِ برگرفتنِ کار اضافی است. 
مارکس (فصل 9؛ 1981) اما در تلاش بسيار است تا نشان دهد که تحليل اش در سطح تماميت سرمايه اجتماعی است. همانطور که با مراجعه به طرح های بازتوليد ديديم، سرمايه اجتماعی بيش از مجموع سرمايه های جداگانه است. بنابراين، تحليل او از نرخ سود در سطح روابط طبقاتی است، و نه در سطح واحدهای اقتصادی يا حتی بخش های صنعتیِ اقتصادی.
وقتی که بر دو عامل تعيين کننده ی نرخ سود متمرکز شويم که مارکس در تحليل گرايشات تدريجی نرخ سود بکار گرفت: يعنی نرخ استثمار((s/v و ترکيب ارگانيک سرمايه (c/v)، مسأله فوق حتی واضح تر می شود. قبلاًً ديديم که چگونه سويزی (و بسياری ديگر) با اين مقوله ها تقريباً به همانگونه برخورد کردند که اقتصاددانان جريان غالب به نرخ بازگشتی به سرمايه گذاری و نسبت سرمايه به کار برخورد کردند: يعنی بعنوان متغيرات کمی رياضياتی که می توانند بصورت صوری دستکاری شوند. همچنين مشاهده کرديم که چگونه بسياری از مارکسيست ها مقصودشان را تصوير می کنند: بعنوان پی آمد جانبی رقابت. حال مسأله تغيير ترکيب ارگانيک سرمايه بکنار، می دانيم که در محدوده تغييرات تکنولوژيکی عموماً تصور می شود که جايگزينی سرمايه بجای کار نتيجه ی رقابت ميان واحدهای اقتصادی است که در پی آنند که با پايين آوردن هزينه ها قيمت های يکديگر را بشکنند. به همين سان، اکثريت اقتصاددانانی که در اين زمينه کار می کنند، افزايش (c/v) را دقيقاً نتيجه ی جانبی همين استراتژیِ ارزش اضافیِ نسبی بعنوان مؤلفه ای از رقابت می بينند.  از اينرو، دگرگونی تدريجی و بعنوان نتيجه جانبی آنچه که تونی نگری (1984) بدرستی «دعوای پليد خانوادگی سرمايه» ناميدش، ظاهر می شود. اين است چرائی محبوس شدن مباحث بر سر گرايش نزولی نرخ سود بمثابه پيامدی از گرايش افزايش يابنده ترکيب ارگانيک سرمايه؛ يعنی در کل محبوس شدن در گستره «منطق سرمايه » و تهی شده از هر گونه مضمون سياسی طبقاتی.
دراينجا نيز به هيچ  وجه چنين رويکردی لازم نيست. مطالعه ی سياسی جلد اول سرمايه نشان می دهد که هم نرخ استثمار و هم ترکيب ارگانيک سرمايه بطور قريبی مقوله هايی سياسی اند. درست از همان ابتدای بحث مارکس، ارزش اضافی مطلق، تعيين طول روز کار و از اينرو تعيين ((s/v نتيجه ی مبارزه طبقاتی است که او در فصل دهم ترسيم می کند.
و بعد، مارکس در بحث اش بر سر ارزش اضافی نسبی (فصل پانزدهم، 1977) بطرز کاملاً روشنی می گويد که بعلت موفقيت طبقه کارکن در پايين کشيدن طول روز کار، کسب اين نوع ارزش به استراتژی مرکزی سرمايه تبديل می شود. بعد از آن، با توجه به تداوم رشد سريع ماشين آلات و صنايع جديد، مارکس استدلال می کند که «امکان پذير است که تمامی تاريخ اختراعاتی که از سال 1830 انجام شد را صرفاً بخاطر تجهيز سرمايه به سلاح هائی عليه طغيان طبقه کارکن نوشت» (صفحه 563، 1977). و چرا سرمايه نيازمند چنين سلاح های تکنولوژيکی است که در افزايش (c/v) تجسم می يابند؟ آشکارا بعلت انگيزش مداومِ چنين طغيانی. همانطور که رانييرو پانزييری (Raniero Panzieri 1976) مفصلاً شرح داده است، می توانيم نشان دهيم که گرايش افزايش يابنده ی ترکيب ارگانيک سرمايه بعنوان بخشی از تلاش های هميشه تکرارشونده ی سرمايه برای برنامه ريزی کنترل اش بر نيروی کار رخ می دهد. همچنين می توانيم فرا بگيريم که اين مفهوم مارکس را از زاويه کارگران درک کنيم. و به اين طريق ببينيم که نه فقط ترکيب ارگانيک سرمايه مبتنی بر ترکيب تکنولوژيکی است، يعنی ترکيب مشخصی از نيروی کار و وسايل توليدِ مورد استفاده، بلکه همچنين اشاره بر ساختار معينی از روابط قدرت ميان طبقه کارکن و سرمايه دارد.[21] اين بازترکيبِ روابط قدرتیِ طبقه کارکن است که سرمايه را وادار می کند که سرمايه ثابت را جايگزين سرمايه های خيلی متغيير کند.
از اين منظر می توانيم ببينيم که چگونه مفهوم مرکزی رقابت در نزد اقتصاددانان مارکسيست را بازتفسير کنيم. می توانيم تأييد کنيم که رقابت پديده ی «درونی» سرمايه است، ولی سرمايه بمثابه رابطه طبقاتی درک شده است. می توانيم اينرا از طريق مکانيزمی تشخيص دهيم که از يکطرف سرمايه به بهترين مديران اش پاداش می دهد --يعنی مديرانی که می توانند بيشترين کار و خلاقيت را از کارگران شان بيرون بکشند-- و از طرف ديگر از شر آن مديرانی که کمترين لياقت را در کنترل طبقه کارکن دارند خود را خلاص کند.
حال که ديديم چگونه عوامل تعيين کننده ی نرخ سود، و تغييراتِ درون اين عوامل، خودشان برهه هائی از مبارزه طبقاتی اند، می توانيم ببينيم که قانون گرايش نزولی نرخ سود خودش مشخصه ای از تغييرات تدريجیِ جنگ طبقاتی است. ولی اگر مبارزه طبقاتی به اين نتيجه منجر نشود که نرخ پولی سود کاهش يابد، آنگاه اين قانون چه چيز را نشان می دهد؟
بگذاريد يکبار ديگر به نرخ سود نگاه کنيم. قبلاً گفتم که نرخ سود نسبتِ کار اضافی استخراج شده به کارِ سرمايه گذاری شده است. پس اين خودش معياری در مورد دشواری تحميل کار اضافی است. بنابراين اگر گرايشی در نزول نرخ سود موجود است، پس گرايشی هم موجود است که تحميل کار اضافی را برای سرمايه هر چه بيشتر مشکل می سازد. و اگر بطور فزاينده ای تحميل کار اضافی مشکل می شود، پس همچنين تحميل کار کلاً به همان ميزان مشکل می شود.
بالاخره اينجا توضيحی است که چرا مارکس قانون گرايش نزولی نرخ سود را بعنوان مهمترين قانون توسعه سرمايه داری در نظر گرفت؛ توضيحی که اين قانون را به اساسی ترين خصلت تعيين کننده ی سرمايه داری ربط می دهد. اين رويکرد آشکار می کند که مبارزه طبقه کارکن و واکنش سرمايه داری به آن با جايگزينیِ ماشين بجای کارگران، منجر به تضعيف بنيان نظم سرمايه داری می شود: يعنی تحميل کار همگانی اش.[22]
ما می توانيم اين بازنويسی تئوری کاهش نرخ سود را با اشاره به برخی معانی نهفته در مباحثمان خاتمه دهيم. اول، اگر مبارزات کارگران برای درآمد بيشتر و کار کمتر سرمايه را بسمت گسترش استفاده از جايگزينی ماشين بجای کار بکشاند، آنگاه شواهد مبنی بر تضعيف انباشت سرمايه داری توسط عملکرد اين قانون را نبايد در سلسله زمانی نرخ پولی سود يافت، مثل فلدستين(Feldstein)  و نورهاوس (Nordhaus)، بلکه اين شواهد را بايد در کاهش مادی تناسب نيروی کار شاغل در توليدِ سودآورِ کالاها و خدمات جستجو کرد. در حالي که کاهش رشد مادیِ بارآوری ممکن است نشانه ی بحرانی در استراتژی ارزش اضافیِ نسبیِ حاصل از افزايش(c/v) باشد، اما فقط در سطح توانايی سرمايه در تحميل کار است که اين قانون گرايش کاربرد می يابد.
دوم، آنچه که ادله ی مارکس نشان می دهد، اهميت مطلق مبارزه کارگران عليه کار بمنظور تضعيف و براندازی سرمايه است. اين نکته می تواند مستقيماً با مشاهده روش سرمايه در ساختن مدنيت اش از طريق تحميل کار درک شود، ولی اين قانون مارکس چيز بيشتری به ما می گويد. اين قانون نشان می دهد که چگونه پاسخ «پيش رونده» سرمايه داری --يعنی ترفيع دهنده بارآوری-- به درخواست های کارگران، نهايتاً مسير مبارزات کارگری را تقويت می کند. تحليل مارکس همچنين حاکی از اين است که نه فقط بايد حمله ی آدم های ضد تکنولوژی بر تکنولوژی های نوين افزايش دهنده ی بازدهی، و نيز بر تکنولوژی مناسب (يعنی کاربر) را رد کنيم، بلکه بايد بيشتر بر اين متمرکز شويم که چگونه مجموعه زمان آزاد را مناسب کنيم. مارکس نه فقط اين را درک کرد، بلکه به فراسوی بحران کنترل سرمايه داری نگريست، بسمت احتمال جهانِ پسا سرمايه داری که در آن نه کار، بلکه «زمان در دسترس» معيار ارزش می شود. مارکس(صفحه 708؛ 1973).
کم مصرف گرائی و مبارزه طبقاتی
هيچ ترديدی نيست که مارکس محدوديت های درآمد طبقه کارکن را همچون برقراری محدوديتی بر قابليت توسعه بخش II و از اينرو بطور غير مستقيم بر توسعه بخش I می ديد. ولی اين تضاد فاقد چنان پتانسيلی است که بتوان آنرا به موقعيت ثقل تئوری بحران ارتقا داد. می توان گفت که کينز به اندازه ديگرانی که برای طرح مساله تقاضای کل غير مؤثر به اين تضاد عموميت می بخشند، به اين ايده برخورد کرده است. ولی اين تصاحب سرمايه دارانه اين مفهوم است، اگر که اصلاً چنين مفهومی وجود می داشت. تحليل باران و سويزی در کتاب سرمايه انحصاری عمدتاً به اظهاريه هائی در باره ی سودمندی ای که سرمايه از آن طريق قادر به ايجاد تقاضای کافی است --از طريق دولت و يا بازارهای خصوصی-- محدود شده است.[23] اين سوژه ی تقريباً تمام نشدنی ادبيات اقتصاد کلان جريان غالب است.
مضمون طبقاتی اين تئوری چيست؟ در مرکزش، از ديد مارکس، تضاد بين نيازهای سرمايه داری برای توسعه بارآوری و توليد تحت تحريکات مبارزه ی طبقه کارگر از يک طرف، و از طرف ديگر محدوديت های مربوط به توانائی بخش II جهت فروختن آن توليد اضافی است. سرمايه تلاش کرده است که با اين مسأله کنار بيايد. اول بطور خصوصی با استراتژی فورد در رابطه با دستمزد بالا و سپس در اقدام کينزی در مهار افزايش دستمزدها جهت ترغيب رشد سرمايه داری از طريق دولت.
درک مارکسيستی از بهره برداری طبقه کارکن از اين استراتژی ها بطور تأسف آوری نااميد کننده بوده است. همانطور که مشاهده کرديم، باران و سويزی همانند بسياری از مارکسيست های هم نسل شان، کارگرانی که موفق شدند سرمايه را به پذيرش يک نوع سياست بارآوری [کار] مجبور کنند، بعنوان حق السکوت داده شدگان و حتی شريک در نظم امپراطوری بحساب آوردند.[24] در تئوری های نقادِ جامعه مصرف گرا، اين افزايش مصرف فقط بعنوان ابزار سلطه در نظر گرفته می شود.
از طرف ديگر ما می توانيم تشخيص دهيم که افزايش دستمزدها ضرورتاً انباشت سرمايه را از هم نمی گسلد، بلکه سطح مطلق مصرف طبقه کارکن را افزايش می دهد و در مبارزه اش نيرومندش می کند. و هيچ دليل تئوريک يا تاريخی نيست که تصور شود آن مبارزات، روی هم رفته، هرگز متوقف می شوند يا هميشه می توانند مهار شوند. بعنوان يک مقوله سياسی، از منظر سرمايه، دستمزد (يا بطور عامتری درآمد) استثمار را توضيح نمی دهد بلکه آنرا پنهان می کند. از طرف ديگر، از منظر کارکنان دستمزد مهمترين اسلحه و ملاک قدرت طبقه کارکن است. در اين معن، اظهارات مارکس در مورد محدوديت ها بر سر دستمزد کارکنان تفسيری است در مورد محدوديت ها بر سر قدرت شان. در اين معنا، استراتژی [کسب] ارزش اضافی نسبی و قرارداد بارآوری کينزی بازتاب توانمندی کارگران برای گسترش آن قدرت است.
تأسف آورترين قسمت تئوری کم مصرفی گرائی مارکسيست ها، اصرارشان بر تمرکز روی محدوديت های قدرت کارگران است بجای تمرکز بر ميزان مطلق و نسبی اين قدرت. اين نقدی است که مارکس بخشاً، و فقط بخشاً، گشود. تئوری ارزش اضافی نسبی مارکس و بازشناختِ اين تئوری از مسيری که کارگران می توانند دستمزدهاشان و توازن قدرت شان را بطور موفقيت آميزی بسط دهند، ملاحظات مارکس را در مورد محدوديت های مصرف متعادل می کند و به ما کمک می کند که آنها را در چشم انداز نگه داريم. با سر بر آوردن  فورد و کينز، مارکس هيچ مشکلی در شناسائی نهادينه شدن ارزش اضافی نسبی و تحليل پيامدهايش نمی داشت. ناکامی مارکسيست های کم مصرف گرای معاصر که اين کار را کنند در محدوديت چشمگير کارهاشان نهفته است. تحليل افزايش مطلقِ درآمد طبقه کارکن که به درک چگونگی مبارزه برای دستمزد منجر می شود (اگر چه شايد برای مدتی درون انباشت سرمايه داری مقيد باشد) می تواند بنياد بسنده ای ايجاد کند --و براستی ايجاد کرده است-- برای آزاد کردن آن قيد و بندها و در هم شکستن ارزش اضافی نسبی و نيز انباشت به آنچنان طرزی که بحران را تسريع کند. چون تئوريسين های سهم های نسبی اين را تشخيص داده اند، مزيت قاطعی بر کوته بينیِ طبقاتیِ کم مصرف گراها دارند.
سهم های نسبی و مبارزه طبقاتی                                                     نگاه تيره و تار نظريه ی کم مصرف گرائی به توانائی کارگران در افزايش سهم شان از ارزش، حداقل تا حدودی، از خود مارکس اخذ شده است. باوجوديکه تئوری ارزش اضافی مارکس افزايش سطح زندگی کارگران را بحساب آورد، ولی مباحثه اش در فصل 25 سرمايه و در دستمزدها، قيمت ها و سود در نشان دادن يک موضوع واضح بود. اينکه هر زمان که کارگران قادر باشند دستمزدها را بقدری بالا ببرند که سود را تضعيف کند، سرمايه داران با موفقيت می توانند تا از بحران استفاده کرده و بيکاری را افزايش دهند چنانکه دستمزدها دوباره پائين کشيده شود. گرچه بدبينانه، اما اين بحث به وضوح مبتنی بر مشاهدات مارکس از دوره های تجاری و انعطاف پذيری رو به پايين دستمزدها در قرن نوزدهم بود. در تئوری مارکس چيزی نيست که مانع دست يابی کارگران به آنچنان قدرتی شود که انعطاف ناپذيری رو به پايين دستمزدها را به [سرمايه] تحميل کند، آنچنانکه بعد از رکود بزرگ کردند.
همانگونه که در بخش پيشين خاطر نشان شد، تئوری ارزش اضافیِ نسبیِ مارکس قطعاً احتمال مديريت دولتی را در ايجاد پيوند بين رشد دستمزد و رشد بارآوری در نظر گرفت؛ که مشخصه ای از راه حل کينزی در برابر ترقی تريديونيونيسم صنعتی رزمنده و تضادهای اجتماعی دهه 1930 است.
می توان تصور کرد که مارکس از مشاهده ی اينکه کارگران --دراواخر دهه1960، بعد از دو دهه افزايش دستمزدها-- قادر بودند از طريق بازترکيب سياسی شان هم درون و هم بيرون کارخانه چنان قدرتی بسيج کنند، و قرارداد بارآوری کار کينزی را متلاشی و سرمايه را به بحران بياندازند، شگفت زده نمی شد. باوجوديکه مارکس چنين تحولاتی را پيش بينی نمی کرد، اما در اينجا نيز، چيزی در تئوری اش نيست که احتمال عملی شدن شان را غير ممکن کند؛ بلکه موضوعات بسياری در آن تئوری ها است که می تواند به ما کمک کند تا اين تحولات را بطورسياسی تحليل کنيم.
نخست آنکه،آنچه که درادبيات سهم های نسبی«فشردگی سود» ناميده شد،به بيان مارکسی، شکل کاهش نرخ ارزش اضافی نسبی بخود می گيرد؛ علامت روشنی از افزايش قدرت طبقه کارکن در مبارزه طبقاتی است (همانطور که تئوريسين های نطريه سهم های نسبی تشخيص می دهند).
اما دو انتقاد می تواند بر تئوريسين های فشردگی سود عنوان شود. اول، اگرچه آنها بر نيروی کار کارخانه متمرکز شدند، اما تأکيدشان بر شتاب گرفتن رشد دستمزد با تحليلی از درهم شکستن سياست بارآوری، يعنی بحران بارآوری، همراه نبود. احتمالاً اين کوتاهی از تأکيدشان بر حوزه ی گردش و ناکامی شان در کاوشگری بحران در حوزه توليد سرچشمه می گيرد. دوم، تمرکزشان بر کارخانه به اين معنا بود که آنها نتوانستند تحليلی از باز ترکيب طبقه کارکن در سطح سرمايه اجتماعی بپرورانند. يعنی تحليلی که مبارزات در حوزه ی بازتوليد و اثرات اش بر مبارزات در حوزه ی توليد را نيز بحساب آورد.
هر دوی اين جنبه های بحران توسط مارکسيست هائی که در چارچوب اين آلترناتيو پيشنهادی کار می کنند، تحليل شده است. تحليل هائی در باره شيوه ای که مبارزه طبقاتی انباشت را در هر دو عرصه توليد و بازتوليد از هم گسلانده بود، توسط مارکسيست های ايتاليائی مکتب «آتونومی» در دهه ی1960 و نيز توسط مارکسيست های آمريکائی وابسته به Zerowork در اوايل دهه ی 1970 توسعه يافت. اولين شماره ی Zerowork که شامل مباحثات مفصلی در امتداد اين خطوط است در دسامبر 1975 منتشر شد. مقاله های اين شماره در برگيرنده مباحثاتی بود که بطور تاريخی به مطالعه ی موردی اختصاص داده شده بود: مطالعه ی موردی توليد و بازتوليد (آموزش، جامعه) در بخش خصوصی (اتومبيل، معدن ذغال سنگ) و در بخش عمومی (اداره پست، برنامه های رفاهی). مورد به مورد، اين مقاله ها نشان دادند که چگونه مبارزات کارگران رشد کرده، پخش شده، انباشت را از هم گسلانده، و بحران را بر سرمايه تحميل کرده بودند. بالاخره، آنها نشان دادند چگونه اين مبارزات نه فقط درسطح ملی بلکه همچنين درسطح بين المللی برای سرمايه بحران آفريدند. بعداً تشخيص مشابهی در باره اهميت رابطه ی متقابل بين مبارزات در حوزه های توليد و بازتوليد ، به درون نوشته های جناح آمريکائی مکتب سهم های نسبی راه يافت(Gintis and Bowles، 1982; Piven and Cloward، 1982).
امروزه، کار قابل توجهی در چارچوب اين رويکرد انجام شده که بی ترديد به درک ما از بحرانِ جاری کمک کرده است. با اين وجود تاکنون، در ارائه تفسير آلترناتيوی که من در کاوشش بوده ام، کار اين مارکسيست ها با بازتفسيری از مقوله های تئوريک مارکس، فقط در بحران کنونی ريشه داشته است. اينکه آيا مؤلفين نظريه سهم های نسبی الگوی شان را دنبال کنند مسأله ای است که بايد ديد.
نتيجه
برای پايان دادن به اين مقاله، بگذاريد اکنون به مسأله ای که در مورد تصاحب [سرمايه دارانه ای] که در آغاز مطرح شد بازگرديم. ببينيم آيا تفسير آلترناتيوی که در مورد تئوری بحران مارکسی ارائه شد در معرض همان انتقادی که تئوری های اقتصاددانان مارکسيست را با آن ارزيابی کرده ام قرار دارد، و يا تا چه درجه ای قرار دارد.
در تدوين و بحث مطالعه ی سياسی مارکس، در پی زبانی شفاف برای طرح جنبه های گوناگون مبارزه طبقاتی بوده ام. با انتخاب زبانی شفاف که محتوای سياسیِ طبقاتیِ هر مفهوم و نظريه ای را روشن کند، بنظر می رسد که اين نوع بيان مطالب را همانقدر برای ايدئولوگ های سرمايه داری قابل دسترس سازد که برای طبقه کارکن. آيا اين شکل تفسير راه را حتی بيشتر از زبان نامفهوم آن مارکسيست ها برای دست اندازی های سرمايه داری باز نمی گذارد؟ تا آنجا که مسأله انتخاب زبان و سبک مورد توجه است، فکر می کنم که پاسخ مثبت باشد.
با اين وجود، مضمون اين تفسير بعيد است هيچ فايده ای برای سرمايه داشته باشد. ايدئولوگ ها و برنامه ريزان سرمايه داری می دانند که مبارزه طبقاتی وجود دارد. آنها در اين باره حرف نمی زنند، زيرا می خواهند موجوديت اش را پنهان سازند. در حقيقت، آنها زبان رازآلوده ای را بسط داده اند که آنرا [مبارزه طبقاتی را] پنهان نگه دارند. طبقه کارکن می شود «کار» يا «سرمايه انسانی». روابط طبقاتی جايگزين می شود با روابط بين افراد و تصميم گيران. در تئوری اقتصاد کلان، مبارزه طبقاتی به چانه زنی اتحاديه بر سر اقتصاد کار تقليل می يابد. و نظاير اينها. از اينرو، حتی اگر آنها با فحوای اصلی اين تحليل موافق باشند، که فکر می کنم بعضی هاشان به سبک خودشان موافق هستند، آنها هيچيک از اين فرمولبندی ها را دقيقاً اتخاذ نخواهند کرد؛ چون که اين ها خيلی شفاف اند.
اقتصاددانان سرمايه داری می دانند که در ساماندهی توزيع منابع ميان حوزه های توليد مشکلاتی وجود دارد. همانطور که ديديم، آنها بمنظور دخالت در جاهائی که تئوری اقتصاد خُردشان، و يا تجربه شان دال بر اين است که نيروهای بازار [برای ساماندهی توزيع منابع] کفايت نمی کنند، مدل های برنامه ريزی را بسط داده اند. چيزی گفته نشده و بعيد است گفته شود که با اين رويکرد به مارکس آن پروسه تصاحب گری های سرمايه داری تسهيل می شود.
آنها همچنين می دانند که مبارزات کارگری، سرمايه داران را بسمت بوجودآوردن تکنولوژی جديد و بازسازماندهی توليد می کشاند. اقتصاددانان شان فقط ممکن است اين موضوع را با اصطلاحات قيمت های نسبی و نرخ نهائی جايگزينی تکنولوژی توضيح دهند، ولی اين فقط همان زبانِ بی معنايشان برای تحليل همان قضيه است. مهندسين صنعت، جامعه شناسان صنعت، و متخصصين روابطِ کار، همگی سخت دست بکاراين مسأله اند ومیکوشند به بازارکمک کنند تا اين تغييررا اداره کند. معتقد نيستم که فرمولبندی من در باره گرايش صعودی ترکيب ارگانيک سرمايه می تواند چيز مفيدی در مورد اينکه چگونه به اين مسأله پرداخته شود به آنها بياموزد.
همچنين، اقتصاددانان جريان غالب که دلواپس سياست های کلانِ اشتغال، سياست های خُرد برنامه ريزی نيروی انسانی، يا مذاکرات جمعی بر سر جابجائی و باز-کارآموزی شغلی هستند، همگی کاملاً به مسأله گرايش نزولی نرخ سود واقف اند، حتی اگر که به اين نام نخوانندش. در آغاز دهه 1930، کينز (1931) اهميت اين پديده را درک کرده بود. او از «بيماری جديد» بيکاری تکنولوژيکی سخن بميان آورد: « پيشی گرفتن نرخ بيکاری معطوف به کشف راه های صرفه جويانه ی استفاده از کار از سرعتی که ما می توانيم استفاده های جديد از کار را بيابيم». حتی او احتمال آزادی از کار در جامعه پسا سرمايه داری را ديد، چنانکه مارکس قبل از او ديده بود. البته بر خلاف مارکس، او کوشيد بقيه زندگی اش را وقف پاسداری از سرمايه داری بکند، بجای کوشش در براندازی اش.
بعداً، تسريع اتوماسيون در اواخر دهه 1950 برهه ديگری از وقوف سرمايه داران و کارگران نسبت به اين گرايش را ايجاد کرد. راه حلی که تکوين يافت عبارت بود از برآمد بيشتر يک بخش خدمات کاربر که درصد رو به افزايشی   از نيروی کار را جذب کرده و اکثريت مشاغل برای تازه واردان [به بازار کار] را در بيست سال گذشته فراهم کرده است.[25]
به تازگی، اقتصاددانان و انواع گوناگونی از آينده شناسان، که توسط توسعه اتوماسيون و رُباتيسيون برانگيخته شده اند، از اينکه فرصت های شغلی برای نيروی کار امروز و يا آينده يافت نشود، بشدت نگران شده اند. با اينکه تمام مشکلات بيکاری و نيمه بيکاری را نمی توان به تغيير تکنولوژيکی جابجائی کار نسبت داد، ولی همين کافی است که نگرانی فزاينده ميان برنامه ريزان سرمايه داری را تضمين کند. اين نگرانی ها و فرصت های حاصله برای ما، عملاً شگرف هستند، چرا که اشکال جديد اتوماسيون در حال پيشرفت به بخش خدمات و همينطور به بخش توليدات صنعتی هستند(25).
بطور خلاصه، اين بازتفسير از گرايش نزولی نرخ سود بمثابه گرايشی از مبارزه طبقاتی جهت تضعيف توان سرمايه در تحميل کار هيچ کمکی به سرمايه ارائه نمی دهد، چون آنها [سرمايه داران] بنقد از اين مسأله آگاه اند. اين بازتفسير اهميت و معانیِ مبارزه عليه کار را برای ما روشن می کند، و جهت گيری نادرست و آشفته کاری های بعضی از تئوری های بحران مارکسيستی را می شناساند.
راجع به تئوری کم مصرفی، وقتی که ما آنرا همچون جنبه ای از تضاد انباشت سرمايه داری و محدوديت های قدرت کارگری تفسير کنيم، استدلال سودمندی برای توجيه افزايش دستمزد و سود جهت برانگيزاندن رشد «اقتصادی» بدست می دهد. همزمان، اين چيز جديدی برای سرمايه فراهم نمی کند، که دير زمانی است اين مفهوم را جذب کرده و از طريق کينز کشف کرد که چگونه آنرا بخوبی بکار گيرد.
تا آنجا که ملاحظات در باره معنای افزايش مطلق دستمزدها در تئوری کم مصرفی می تواند راه گشا باشد، می توانيم نتايج کاملاً متفاوتی از تئوری های اقتصاددانان مارکسيست يا تئوری های نقاد ترسيم کنيم. مادام که افزايش درآمد بازارها را برای تحقق سرمايه داری و احتمال مکانيسم فرهنگیِ سلطه آماده می کند، همچنين، حتی در مورد سياست بارآوری، منجر می شود به تغيير در محتوای تمايلات کارگران برای ثروت و فراغت و به تغييرات در توانائی شان در جنگيدن برای آنچه که می خواهند. بالا رفتن ثروت منجر می شود به افزايش تمايل برای زمان [فراغتی] که بتوان از آن استفاده کرد. همزمان، اين بهبود شرايط مادی به کارگران کمک می کند که به استراتژی سرمايه داری ارزش اضافی نسبی ضربه ی کاری بزنند. بازهم اين مسأله ای است که سرمايه داری ازآن آگاه است، ولی بسياری ازمارکسيستها آنرا نديده اند. بازهم، اين بمحوری بودن مبارزه عليه کاربعنوان عنصر اساسی يا استراتژی طبقه کارکن نشانه می رود.
در مورد تئوری بحرانِ سهم های نسبی، قبلاً بعضی از امتيازات و همچنين محدوديت هايش را متذکر شده ام. احتمالاً مهمترين نقطه ضعف اين تئوری ناکامی اش در استوارکردن تئوری بر آن نوع از بازتفسير مقوله های تئوريک مارکسی است که در اينجا طرح کردم. بويژه ناکامی جدی اش در تشخيص اين است که مبارزات اجتماعی که سياست بارآوری را در هم پيچاند و بحران جاری را سبب شد، موضوع محوری اش  مبارزه عليه کار و برای خود-شکوفائی بوده است. در ميان جناح سوسيال دمکراتيکِ تئوريسين های سهم های نسبی البته [اين ناکامی] اجتناب ناپذير است؛ چرا که هيچ نشانه ای وجود ندارد که آنها کارکردِ مرکزی کار در ساختاردهی جامعه سرمايه داری را درک کنند. و از اينرو، آنها گذار به سوسياليسم را بعنوان التزام آزادی انسان از کارِ تحميلی نمی فهمند. بيشتر مايلند اين ديدگاه سنتی را بپذيرند که سوسياليسم برحسب اينکه کارگران کار را کنترل می کنند، تعريف می شود، و نه بر حسب ملغا کردن کار. طبيعتاً اين ديدگاه منجر می شود به اينکه «کنترل کارگری» و «دمکراسی اقتصادی» مشغله ی ذهنی شان شود (Carnoy and Shearer، 1980; Espinoza and Zimbalist، 1978). اين يکی از دلايلی است که سياست هاشان سوسيال دمکراتيکی اند و نه انقلابی. اين همچنين، يکی از راه هائی را نشان می دهد که سرمايه می تواند از تئوری بحران مارکسيستی که مبتنی بر مبارزه طبقاتی است استفاده کند. اگر که آن تئوری نتواند برخی از تضادهای اساسی کيفی مبارزه را تشخيص داده و روشن کند، همچون مبارزه عليه کار، آنگاه راه گريزی از وسيله ابزاری شدن اش نيست.
سخن آخر، من کوشش کرده ام تا نشان دهم درحالیکه حجم کلانی ازتئوری بحران مارکسيستها بيشتربزبان اقتصادی قالببندی شده است، بجای اينکه زبان سياسی مبارزه طبقاتی باشد، هنوز ممکنست تفسيری ازمارکس پروراندکه درآن مضمون انقلابیِ کارهايش حفظ شود. اين رويکرد تنها اميدگريزازچارچوب «اقتصاد» است که براحتی تصاحب میشود، وحداقل برايمان فرصتی فراهم میکند تاتئوری مارکسيستی راهمچون سلاح طبقه کارکن دربحبوحه بحران پروراند.
* * * * * * * * * * * * * *
* اين مقاله در ابتدا برای سمپوزيوم صد ساله در مورد مارکس، کينز و شومپتر (Schumpeter) که در دانشگاه کلرادو ايالت دنور ايالات متحده به تاريخ 22-20 اوت 1983 برگزار گرديد، نوشته شد؛ و در کتاب زير انتشار يافت:
Suzanne W. Helburn and David F. Bramhall، eds.، Marx، Schumpeter and Keynes: A Centenary Celebration of Dissent، Armonk: M.E.Sharpe،Inc.، 1986، pp. 121-146.
يادداشت ها:
[1] عروج مارکسيسم در دانشگاه های آمريکائی چنان فراگير بود که اويلمان و ورنوف آنرا « انقلاب فرهنگی» خواندند و در کتاب شان تحت عنوان آکادمیِ چپ (The Left Academy) (1982) مستندش کردند. برحسب تحليل توماس کوهن (Thomas Kuhn) از پيدايش الگو ه، چند سال گذشته شاهد دست يافتن مارکسيسم به تمام مظاهر حقانيتِ پذيرفته شده ی آکادميکی بوده است: ژورنال های اختصاصی، سازمان های حرفه ای، پروفسورهای رسمی، و کورس های ممتاز.
[2] اقتصاددانان از مدت ها پيش از بحث جدی در رابطه با تئوری کارِ مارکس در مورد ارزش --هسته ی تئوريکِ اکثر کارهايش در « اقتصاد»-- دست کشيدند. درآستانه ی «انقلاب فرهنگی» مارکسيستی در اوايل دهه ی 1960، تنها يک پروفسور معروفِ رسمی در رشته ی اقتصاد در ايالات متحده وجود داشت: پل باران در دانشگاه استانفورد، که در سال 1964 فوت کرد. در نتيجه، نسل حاضر مارکسيست ها عمدتاً خودآموخته است.
[3] هنگامی که اويلمان و ورنوف در مقدمه شان بر کتاب آکادمیِ چپ (ص2) می گويند «فضائی برای تفکر منتقدانه درون دانشگاه گشوده شد»، بايد به خاطر بياوريم که اين ما بوديم که آن فضا را با مبارزاتمان حک کرديم. وقتی مبارزه متروکه می شود، اين فضا اغلب بطرز شگرفی بسته می شود. آنچه که هنوز در تاريخ مطالعات مارکسيستی نگاشته نشده، يک ارزيابی جدی از مبارزاتی است که در گشودنِ اين فضا موفق بودند، و همچنين آنها که نبودند.
[4] نفوذ بازار در ساختار و محتوای آموزش و پرورش آمريکائی، يکی از پديده هائی بوده که مارکسيست های نئو-راديکال و پروفسورها عميق ترين مطالعات را در موردش انجام دادند. نگاه کنيد به: Bowles and Gintis (1975)، Spring (1972)، and Carnoy (1974)  اين حضور همه جانبه ی آن نفوذ است که بايد ما را به اين سوال وادارد که چرا بازار بايد آموزش مارکسيستیِ علناً ضدسرمايه داری را در دانشگاه ها تحمل کند؟
[5] تحليل مارکوزه از «مدارای سرکوب گرانه» شامل اين نظر می شد که دستگاه حاکم با اختلاف نظر مدارا  می کند تا آنرا رام و خنثی سازد، آنرا از خيابان ها بدور داشته و در خلوت گاه های آکادمی بطور بی خطر جمع شان کند (Wolf، Moore، and Marcuse، 1965)
[6] نياز به نظرات جديد از بحرانِ تئوری سرچشمه گرفته که بخشی از بحران اجتماعی و اقتصادیِ سيستم است. در اقتصاد، اين عمدتاً مربوط به بحرانِ الگویِ کينزی می شد که تقريباً 30 سال بر سياست گذاری و کتب تحصيلیِ آکادميک غالب بود.
[7] يک تلاش مهم برای استفاده از مارکس برای کمک به انباشت برنامه ريزی شده ی کاپيتاليستی در طی دهه ی 1920 بود، يعنی هنگامی که اقتصاددانان شوروی طرح توليدِ بسط يافته ی مارکس را بيرون کشيدند تا مدل هائی توسعه دهند که راهنمای سياست گذاران شوروی باشد. يک چنين تلاشی از سوی فلدمن (Feldman) به قدر کافی جالب بود که توجه اوسی دومار ((1957)Evsey Domar)، تئوريسين معروفِ غربی تئوری رشد را جلب کند. در غرب تاريخ همراستائی از بنای [چنين مدل هائی]بر کارِ مارکس وجود داشت. مقطعِ نطفه ایِ اين تاريخ، پيشرفت تحليلِ داده هاو ستانده ها توسط واسيلی لئونتييف (Wassily Leontief) است که تحليل اش را بخشاً بر کارِ مارکس استوار کرد. برای برآوردهائی از اين تاريخ و اهميت چنين تصرفی از کار مارکس، رجوع کنيد به:  Leontief (1938)، the essays in Horowitz (1968)، and Kuhne (1979)
[8] تقريباً از سال 1970 به بعد، انجمن اقتصادی آمريکائی (American Economic Association) فضائی را برای اقتصاددانان راديکال يا مباحثات توسعه ی اقتصاددانان مارکسيست، در جلسات ساليانه اش اختصاص داد. خواننده ی کنجکاو بايد فقط شماره ی سالانه ی ماه مهِ نشريه ی American Economic Review که حاوی مشروح مذاکرات جلسات ساليانه است را مطالعه کند تا اين حضور راديکال را تأييد کند. به  Bronfenbrenner (1970) و مباحث حول آن در Gurley (1971) نيز نگاه کنيد. دو بررسی از کارهای مارکس در مطبوعات اقتصادی در نشريه ی Business Week (1975)   و Street Journal (1975)  موجودند.
[9] دو جنبه از يک تئوری هست که تصرف اش از سوی سرمايه را تسهيل می کند: محتوايش و شکل اش. اگر محتوای تئوری بر همان مشکلاتی متمرکز شده باشد که تئوری های بورژوائی، اگر تئوری موضوعش را به همان طريقی تعريف کند که نويسندگان بورژوائی، مقايسه و ارزيابی بسادگی انجام می گيرد. اما اگر تمرکزِ روی مساله متفاوت باشد، ارتباط چندان آشکار نيست. به همين نحو، اگر شکل تحليل يکسان باشد، اگر زبان و روش ها همسان باشند، آنوقت حتی اگر مفاهيم اصلیِ تئوريک نيز متفاوت باشند (مثل، مفهوم ارزش)، برای جريان غالب دنبال کردن استدلال ه، و جستجو برای نگرش های نوينی که يحتمل کار خودشان را متاثر کند، آسان است.
[10] نگاه کنيد به خلاصه ی موضع توگان در Sweezy (1942)..
[11] نگاه کنيد به طرح بحث در Sweezy (1942).
[12] مدلِ ارائه شده ی فلدمن توسط اوسی دومار در Evsey Domar (1957: chap. 9) بررسی و مجدداً فرموله شده است. اين مقاله، که در يادداشت شماره ی 7 در بالا نيز به آن ارجا داده شد، برای ديدن اينکه چگونه اقتصاددانان بورژوائی برخی اوقات از مارکسيست ها فرا می گيرند، نمونه وار است. دومار می نويسد: « به نظرم می رسد ارزش دارد که مدلی از رشد بر مبنای شالوده ی مارکسيستی ساخته شود، حتی اگر اصلاح شده باشد؛ و رابطه اش با مدل کينزی نشان داده شود. . . . ممکن است برای گره گشائی از چند چيستان در توسعه ی اقتصاد شوروی، و نيز برای دستيابی به فهمی بهتر از نگرش اقتصاد شوروی [اين مدل] مورد استفاده قرار گيرد. اين، سئوالاتی را نيز در رابطه با توسعه ی اقتصادی در کل مطرح می سازد» (ص228).
[13] بخش کليدیِ کتاب ترونتی Tronti (1966) که مربوط به تفسير از طرح بازتوليد است، به انگليسی ترجمه و منتشر شد (Tronti، 1973).
[14] بعنوان مثال، نگاه کنيد به: Okun and Perry (1970) and Nordhaus (1974)
[15] برای ارجاعات ديگر به نوشته ها و کارهای در رابطه با اين رويکرد به مارکسيسم، به يادداشت های مقدمه بر کتاب  Cleaver (1979) مراجعه کنيد.
[16] تز يازدهم فوئرباخ می گويد: «فيلسوف ها تنها جهان را بطور متفاوت تفسير کرده اند، نکته اما تغيير آن است»
[17] اين نقد از تئوری انتقادی مفصل تر در کتاب Cleaver (1979)   تشريح شده است.
[18] Red Notes (1980) and Semiotext(e) (1980) are both collections of translated articles from the "autonomist" wing of Italian Marxism. Negri (1984) is a translation of Negri's book Marx Oltre Marx، which consists of a series of lectures on the Grundrisse.
[19] See in addition to previous references Sweezy (1942; 1974)، Alberro and Persky (1979)، and Hunt (1983).
[20] کلِ نوشتجات بسيار زياد در مورد «مساله ی استحاله» --يعنی مساله ی استحاله کميت های ارزشیِ مارکس به قيمت-- از دو منبع سرچشمه می گيرد. اولی اينجاست: برداشتی که تئوری گرايش نزولی نرخ سود را به نرخ پولیِ سود ارجاء می دهد. دومی، اين ادراک است که «اقتصاد» مارکسی بايد قادر باشد تا تمام کارهائی که اقتصاد غالب می کند، بخصوص توضيح قيمت های نسبی، را انجام دهد. اگر بپذيريم که تئوری مارکس مقصود کاملاً متفاوتی از تئوری های اقتصادی غالب دارد، انجام بحث طولانی حول اين موضوع نامربوط می شود. درحاليکه اقتصاد غالب جهت فراهم کردن اطلاعات لازم در رابطه با چگونگی کارکرد سيستم (بعنوان مثال، قيمت های بازار) برای سرمايه دار و سياست گذاران طراحی شده، تئوری مارکسی برای کمک به سرنگونی سيستم بعنوان يک کل طراحی شده است. برای چنين اهداف متفاوتی، نياز به تئوری های کاملاً متفاوتی است. نبايد يکی از اينها با ملاک های ديگری قضاوت شود.
[21] مباحث زيادی در رابطه با معنای «ترکيب ارگانيک سرمايه» انجام گرفته، و نفوذ قابل ملاحظه ای بر بحث حول گرايش نزولی نرخ سود داشته است. مارکس در سرمايه، اما، هم در جلد 1 و هم در جلد 3، در مورد اين نکته صريح است که، ترکيب ارگانيک، تا آنجا که بازتابِ ترکيبِ تکنيکی است، ترکيب ارزشی است --يعنی، تا آنجا که تغييرات در ترکيب ارگانيک بازتاب تغييرات در مناسبات مشخص بين کار و ماشين آلات است. برای مثال نگاه کنيد به: Marx (1977: chap. 25) . بنابراين ترکيب ارگانيک هميشه و فقط هنگامی افزايش می يابد که سرمايه ماشين آلات جديدی را برای افزايش بارآوری معرفی و مرسوممی کند. برای بحثی در رابطه با تاثير اين [عملکرد سرمايه] بر ترکيبِ مناسبات قدرتی دربين کارگران، و بين کارگران و سرمايه، نگاه کنيد به Cleaver (1979: 112-14) .
[22] روشنترين و واضح ترين بيان مارکس در رابطه با اين پروسه را می توان در گروندريسهيافت: (Marx، 1973: 699-715)
[23] در زبانِ نا مفهوم اقتصاد کلان، که برخی اوقات استفاده می کنند، در رابطه با حدودِ افزايش کارکرد مصرف، کارکرد سرمايه گذاری، و کارکرد هزينه های حکومت بمنظور افزايش مجموع کل تقاضا بحث می کنند. نگاه کنيد به: Baran and Sweezy  (1964)
[24] می توان در Baran (1957) واضح ترين محکوم کردن ها شان را يافت.
[25] نوشتجات در رابطه با موجِ جاریِ اتوماسيون بسيار زيادند، اما برای يک نظر اجمالی به منبع زير نگاه کنيد:
 The special issue of Scientific American (1982) on "the mechanization of work."

منابع:

Alberro، Jose، and Joseph Persky (1979) "The Simple Analytics of Falling Profit Rates،" Review of Radical Political Economics 11، 3 (Fall).
Baran، Paul (1957) The Political Economy of Growth. New York: Monthly Review Press. Baran، Paul، and Paul Sweezy (1966) Monopoly Capital. New York: Monthly Review Press.
Bell، Peter (1977) "Marxist Theory، Class Struggle and the Crisis of Capitalism،" in The Subtle Anatomy of Capitalism، ed. Jesse Schwartz. Santa Monica، Calif. : Goodyear Publishing.
Boddy، Ray، and James Crotty (1975) "Class Conflict and Macro Policy: The Political Business Cycle،" Review of Radical Political Economics 7.
Bowles، Samuel، and Herbert Gintis (1975) Schooling in Capitalist America. New York: Basic Books.
Bronfenbrenner، Martin (1970) "Radical Economics in America: A 1970 Survey،" Journal of Economic Literature 8، 3 (September).
Businessweek (1975) "What the Marxists See in the Recession،" June 23.
Carnoy، Martin (1974) Education as Cultural Imperialism. New York: David McKay.
Carnoy، Martin، and Derek Shearer (1980) Economic Democracy: The Challenge of the 1980s. Armonk، N. Y.: M.E. Sharpe.
Cleaver، Harry (1979) Reading Capital Politically. Austin: University of Texas Press.
Cleaver، Harry، and Peter Bell (1982) "Marx's Crisis Theory as a Theory of Class Struggle،" in Research in Political Economy، vol. 5. Greenwich، Conn. : JAI Press.
Cogoy، Mario (1973) "The Fall in the Rate of Profit and the Theory of Accumulation،" Bulletin of the Conference of Socialist Economists 7 (Winter).
Crotty، James، and Leonard Rapping (1975) "Class Struggle and Macropolicy، " American Economic Review (December).
Domar، Evsey D. (1957) Essays in the Theory of Economic Growth. New York: Oxford University Press.
Espinoza، Juan، and Andrew Zimbalist (1978) Economic Democracy: Workers' Participation in Chilean Industry، 1970-1973. New York: Academic Press.
Gintis، Herbert، and Samuel Bowles (1982) "The Welfare State and Long-Term Growth: Marxian، Neoclassical and Keynesian Approaches،" American Economic Review (May).
Glyn، Andrew، and Bob Sutcliffe (1972) British Capitalism، Workers and the Profits Squeeze. Harmondsworth: Penguin Books.
Gorden، David (1975) "Crisis as Capitalism as Usual،" New York Times، April 27.
Gurley، John G. (1971) "The State of Political Economics،" American Economic Review (May).
Hansen، Alvin (1941) Fiscal Policy and Business Cycles. New York: Norton.
_____________.(1938) Full Recovery or Stagnation. New York: Norton.
Horowitz، David، ed. (1968) Marx and Modern Economics. New York: Monthly Review Press.
Hunt، Ian. (1983) "An Obituary or a New Life for the Tendency of the Rate of Profit to I Fall?" Review of Radical Political Economics 15، 1 (Spring).
Keynes، John Maynard (1931) "Economic Possibilities for Our Grandchildren،" in Essays in Persuasion. New York: Macmillan.
Kuhne، Karl (1979) Economics and Marxism. New York: St. Martin's Press.
Leontief، Wassily (1938) "The Significance of Marxian Economics for Present Day Economic Theory،" American Economic Review (March).
Luxemburg، Rosa (1968) The Accumulation of Capital. New York: Monthly Review Press.
Marx، Karl (1981) Capital، vol. 3. New York: Vintage Books. .
_________(1977) Capital، vol. 1. New York: Vintage Books. .
_________(1973) Grundrisse. London: Pelican Books.
Mat tick، Paul (1969a) Marx and Keynes. Boston: Sargent.
___________.(1969b) "Marxism and Monopoly Capital،" Progressive Labor 7 and 8.
Negri، Antonio (1984) Marx Beyond Marx. South Hadley، Mass.: Bergin and Garvey.
Nordhaus، William (1974) "The Falling Share of Profits،" Brookings Papers 1.
Okun، Arthur، and George L. Perry (1970) "Notes and Numbers on the Profits Squeeze،" Brookings Papers 3.
OIlman، Bertell، and Edward Vernoff، eds. (1982) The Left Academy. New York: McGraw- Hill.
Panzieri، Raniero (1976) "Surplus Value and Planing: Notes on the Reading of Capital،" The Labor Process and Class Strategies، Conference of Socialist Economists، London.
Piven، Francis Fox، and Richard Cloward (1982) The New Class War. New York: Pantheon.
Roemer، John E. (1981) Analytical Foundations of Marxian Economic Theory. Cambridge: Cambridge University Press.
______________.(1979) "Continuing Controversy on the Falling Rate of Profit: Fixed Capital and Other Issues،" Cambridge Journal of Economics 3.
______________.(1978) "The Effect of Technical Change on the Real Wage and Marx's Falling Rate of Profit،" Australian Economic Papers 17.
______________.(1977) "Technical Change and the Tendency of the Rate of Profit to Fall،" Journal of Economic Theory 16.
Schwartz، Jesse، ed. (1977) The Subtle Anatomy of Capitalism. Santa Monica، Calif.: Goodyear Publishing Co.
Spring، Joel H. (1982) Education and the Rise of the Corporate State. Boston: Beacon.
Steindl، J. (1952) Maturity and Stagnation in American Capitalism. Oxford: Blackwell.
Sweezy، Paul (1974) "Monopoly Capital and the Theory of Value،" Monthly Review (January).
___________.(1942) The Theory of Capitalist Development. New York: Monthly Review Press.
Tronti، Mario (1973) "Social Capital،" Telos 17 (Fall).
___________ .(1966) Operai e Capitale. Torino: Einaudi.
Van Parijs، Phillippe (1980) "The Falling Rate of Profit Theory of Crisis: A Rational Reconstruction by Way of Obituary،" Review of Radical Political Economics 12، I.
Wall Street Journal (1975) "The Marx Men،" February 5.
Weiskopf، Thomas (1979) "Marxian Crisis Theory and the Rate of Profit in the Post-War U.S. Economy،" Cambridge Journal of Economics (December).
Wolf، R. P.، B. Moore، and H. Marcuse (1972) A Critique of Pure Tolerance. Boston: Beacon.
Yaffe، David (1972) "Marxian Theory of Crisis، Capital and the State،" Bulletin of the Conference of Socialist Economists (Winter).


 تئوری بحران مارکس بمثابه تئوری مبارزه طبقاتی، برداشتی از تئوری بحران مارکس بتوسط پيتر بِل و هَری کليوررا با ترجمه وحيد تقوی درآدرس پایین میتوانید مطالعه کنید:
Kiinteän pääoman kehitys kapitalistisen tuotantotavan kuvaajana
Karl Marx

[a) Konejärjestelmä kapitalismille adekvaattina työvälineen muotona]

Pääoma, joka kuluttaa itse itsensä tuotantoprosessissa, eli kiinteä pääoma on tuotantoväline käsitteen laajimmassa merkityksessä [im emphatischen Sinn]. Laajemmassa merkityksessä koko tuotantoprosessi ja sen jokainen momentti, kuten myös jokainen kierron momentti on - heti kun sitä tarkastellaan aineelliselta kannalta - pelkkä tuotantoväline pääomaa varten, jolle on itsetarkoituksena olemassa vain arvo. Raaka-aine on - jos sitäkin tarkastellaan aineelliselta kannalta - myös tuotteen tuottamisväline jne.

Mutta kiinteän pääoman käyttöarvon määrittäminen pääomaksi, joka kuluttaa itsensä loppuun tuotantoprosessissa, merkitsee, että kiinteää pääomaa käytetään tässä prosessissa vain välineenä ja että se itse on olemassa pelkkänä tekijänä raaka-aineen muuttamiseksi tuotteeksi. Sen käyttöarvo voi tällaisena tuotantovälineenä olla siinä, että se on pelkkä teknologinen ehto prosessin toteutumiselle (paikka, jossa tuotantoprosessi tapahtuu), kuten rakennukset jne. Tai sitten tämä pääoma on välitön edellytys varsinaisten tuotantovälineiden toiminnalle, kuten kaikki apuaineet. Ne molemmat ovat vuorostaan vain aineellisia edellytyksiä tuotantoprosessin sujumiselle ylipäätään tai työvälineiden käytölle ja säilymiselle. Työvälineitä sanan varsinaisessa mielessä käytetään vain tuotannossa ja tuotantoa varten eikä niillä ole mitään muuta käyttöarvoa.

Kun alun perin tarkastelimme arvon muuttumista pääomaksi, työprosessi sisällytettiin yksinkertaisesti pääomaan, ja pääoma ilmeni aineellisilta ehdoiltaan, materiaaliselta olemiseltaan tämän prosessin kokonaisuutena ja jakaantui sen mukaisesti tietyiksi, laadullisesti erilaisiksi osiksi, kuten työn materiaaliksi (juuri tämä termi, ei »raaka-aine», on oikea ilmaisu käsitteelle), työvälineeksi ja elolliseksi työksi. Yhtäältä pääoma oli aineelliselta koostumukseltaan jakaantunut näiksi kolmeksi elementiksi; toisaalta elementtien liikkuva ykseys (tai elementtien astuminen yhdessä prosessiin) ilmeni työprosessina, ja lepotilassa oleva ykseys tuotteena. Aineelliset elementit - työn materiaali, työväline ja elollinen työ - esiintyvät tässä muodossa vain pääoman itselleen anastaman työprosessin oleellisina momentteina. Mutta tämä aineellinen puoli - tai pääoman määrittäminen käyttöarvoksi ja reaaliseksi prosessiksi - ei käynyt lainkaan yksiin sen muotomäärityksen kanssa. Itse tässä muotomäärityksessä

1) ne kolme elementtiä, joina pääoma esiintyy ennen työvoiman kanssa tapahtuvaa vaihtoa, ennen todellista prosessia, esiintyivät vain itse pääoman määrällisesti erilaisina osuuksina, tiettyinä arvomäärinä, joiden ykseys muodostaa itse pääoman summana. Se aineellinen muoto, se käyttöarvo, jossa nämä pääoman. eri määräosat olivat olemassa, ei muuttanut lainkaan tämän määrityksen yhtäläisyyttä. Muotomäärityksen kannalta ne ilmenivät vain siten, että pääoma jakaantui määrällisesti osiin.

2) Itse prosessin sisällä työ ja kaksi muuta elementtiä erosivat muodon kannalta katsottuna toisistaan vain siinä, että kaksi jälkimmäistä määritettiin pysyviksi arvoiksi ja edellinen arvoa asettavaksi. Mitä tulee niiden eroavuuteen käyttöarvoina, aineelliseen puoleen, niin se jäi kokonaan pääoman muotomäärityksen ulkopuolelle. Mutta nyt liikkuvan pääoman (raaka-aine ja tuote) ja kiinteän pääoman (työväline) välisessä erossa on ero, joka elementeillä on käyttöarvoina, asetettu samalla eroksi, joka elementeillä on pääomana, ts. ero on asetettu pääoman muotomäärityksessä. Tekijöiden keskinäinen suhde, joka aikaisemmin oli vain määrällinen, esiintyy nyt itse pääoman laadullisena erona ja pääoman kokonaisliikettä (pääoman kierrosta) määräävänä suhteena. Työn materiaali ja työn tuote - tämä työprosessin neutraali sakkautuma - raaka-aineena ja tuotteena ei ole myöskään aineelliselta kannalta määritetty enää työn materiaaliksi ja tuotteeksi, vaan itse pääoman käyttöarvoksi sen eri vaiheissa.

Niin kauan kuin työväline pysyy työvälineenä sanan varsinaisessa merkityksessä, - niin kuin esimerkiksi silloin kun pääoma veti sen välittömästi, historiallisesti mukaan arvonlisäysprosessiinsa - se kokee vain muodollisen muutoksen, siten, että se ei nyt ilmene vain työvälineenä aineelliselta puoleltaan, vaan samalta pääoman kokonaisprosessin määräämänä pääoman olemassaolon erityisenä tapana, kiinteänä pääomana.

Mutta tultuaan otetuksi pääoman tuotantoprosessiin työväline käy läpi erilaisia metamorfooseja, joista viimeinen on kone tai pikemminkin automaattinen konejärjestelmä (automaattinen koneiden järjestelmä on vain konejärjestelmien täydellisin ja adekvaatein muoto, vasta se muuttaa koneiston iärjestelmäksi), jonka panee liikkeeseen automaatti, itseään liikuttava liikevoima. Tämä automaatti muodostuu lukuisista mekaanisista ja intellektuaalisista orgaaneista, niin että itse työläiset määritetään vain sen tietoisiksi jäseniksi. Koneessa ja vielä suuremmassa määrin automaattisena järjestelmänä ilmenevässä koneistossa työväline on käyttöarvonsa kannalta, ts. aineellisen olemisensa kannalta, muuttunut kiinteälle pääomalle ja pääomalle ylipäätään adekvaatiksi olemassaoloksi, kun taas se muoto, jossa työväline otettiin välittömänä työvälineenä pääoman tuotantoprosessiin, on kumottu ja muuttunut itse pääoman asettamaksi ja sitä vastaavaksi muodoksi.

Kone ei ilmene missään suhteessa yksittäisen työläisen työvälineenä. Sen differentia specificana [erottava tunnusmerkki. Toim.] ei suinkaan ole se, että se välittäisi työläisen toiminnan kohteeseen, kuten on erillisen työläisen työvälineen laita; työläisen toiminta on päinvastoin asetettu siten, että se välittää enää vain koneen työn sen vaikutuksen raaka-aineeseen - valvoo konetta ja suojaa sitä häiriöiltä. Koneen laita on toisin kuin työvälineen, jonka työläinen oman ruumiinsa elimenä elävöittää omalla taidollaan ja toiminnallaan ja jonka käsittely riippuu siten työläisen taituruudesta. Sen sijaan kone, jolla on taitoa ja voimaa työläistä varten, on itse taituri; koneella on oma sielunsa siinä vaikuttavissa mekaniikan laeissa ja se kuluttaa herkeämätöntä itseliikuntaansa varten hiiltä, öljyä jne. (apuaineita) niin kuin työläinen kuluttaa elintarvikkeita. Työläisen toimintaa, joka on rajoitettu pelkäksi toiminnan abstraktioksi, määrää ja säätelee kaikinpuolisesti koneiden liike, ei päinvastoin. Tiede, joka koneiston elottomien jäsenten konstruktiolla pakottaa ne toimimaan tarkoituksenmukaisesti automaattina, ei ole olemassa työläisen tietoisuudessa, vaan vaikuttaa työläiseen koneen välityksellä vieraana voimana, itse koneen voimana.

Elollisen työn anastaminen esineellistyneen työn välityksellä - arvoa luovan voiman tai toiminnan anastaminen itseään varten olevan, pääoman käsitteeseen sisältyvän arvon välityksellä - on koneistoon perustuvassa tuotannossa asetettu itse tuotantoprosessin luonteeksi myös tuotannon aineellisten elementtien ja sen aineellisen liikkeen kannalta. Tuotantoprosessi on lakannut olemasta työprosessi siinä mielessä että työ ohjaisi sitä hallitsevana yhteytenä. Nyt työ esiintyy pikemminkin pelkkänä tietoisena orgaanina, joka on hajaantunut mekaanisen järjestelmän lukuisiin kohtiin erillisinä elollisina työläisinä alistettuna itse koneiston järjestelmän kokonaisprosessille, työ on vain yksi jäsen järjestelmässä, jonka yhtenäisyys ei ole olemassa elollisissa työläisissä vaan elollisessa (toimivassa) konejärjestelmässä, joka suhteessa työläisen erilliseen, vähäpätöiseen tekemiseen esiintyy työläistä vastassa olevana mahtavana organismina. Esineellistynyt työ on koneistossa elollista työtä vastassa itse työprosessissa sitä hallitsevana voimana, jota elollisen työn anastamisena ilmenevä pääoma edustaa muodoltaan. Työprosessin ottaminen pääoman arvonlisäysprosessiin sen pelkkänä momenttina on asetettu myös aineelliselta puoleltaan työvälineen muuttumisessa koneistoksi ja elollisen työn muuttumisessa tämän koneiston pelkäksi elolliseksi lisäkkeeksi, sen toiminnan välineeksi.

Työn tuotantovoiman lisääntyminen ja välttämättömän työn maksimaalinen kieltäminen on pääoman väistämätön tendenssi, kuten olemme nähneet. Tämän tendenssin toteutuminen on työvälineen muuttuminen koneistoksi. Koneistossa esineellistynyt työ on aineellisesti elollista työtä vastassa sitä hallitsevana voimana, ja se alistaa aktiivisesti elollisen työn alaisekseen, eikä ainoastaan elollisen työn anastamisen nojalla, vaan myös itse reaalisessa tuotantoprosessissa. Pääoman suhde arvona, joka anastaa itselleen arvoa luovaa toimintaa, on koneistona olemassa olevassa kiinteässä pääomassa samalla asetettu pääoman käyttöarvon suhteena työvoiman käyttöarvoon.

Koneistossa esineellistynyt arvo esiintyy edelleen sellaisena edellytyksenä, johon verrattuna yksittäisen työvoiman arvoa luova voima on häviävän pieni suure. Koneiston asettamassa mittasuhteiltaan valtavassa tuotannossa tuotteesta häviävät myös kaikki yhteydet tuottajan välittömään tarpeeseen ja niin ollen välittömään käyttöarvoon. Siinä muodossa, jossa tuote tuotetaan ja niissä olosuhteissa, joissa se tuotetaan, on jo asetettu, että tuote tuotetaan vain arvon kantajana ja sen käyttöarvo on vain edellytys tälle. Itse esineellistynyt työ ei ilmene välittömästi koneistossa vain tuotteen tai työvälineenä käytetyn tuotteen muodossa, vaan itse tuotantovolman muodossa. Työvälineen kehitys koneistoksi ei ole pääoman kannalta satunnaista, vaan perinteisen työvälineen historiallista muovaamista pääomalle adekvaatiksi. Siten pääoma vastakohtana työlle imee itseensä kasaantuneen tiedon ja taidon, kasaantuneet yhteiskunnallisten aivojen yleiset tuotantovoimat ja siitä syystä ne ilmenevät pääoman ja tarkemmin määriteltynä kiinteän pääoman ominaisuutena niin pian kuin tämä astuu tuotantoprosessiin varsinaisena tuotantovälineenä.

Koneisto ilmenee siis kiinteän pääoman adekvaateimpana muotona, ja kiinteä pääoma ilmenee, sikäli kuin pääomaa tarkastellaan suhteessaan omaan itseensä, adekvaateimpana muotona pääomalle ylipäätään. Toiselta puolen, sikäli kuin kiinteä pääoma on sidottu olemiseensa tiettynä käyttöarvona, se ei vastaa pääoman, käsitettä - pääoman, joka arvona suhtautuu yhdentekevästi käyttöarvon jokaiseen määrättyyn muotoon ja voi joko omaksua tai hylätä jokaisen niistä yhdentekevänä ruumiillistumana. Tältä kannalta, pääoman ulkoisen suhteen kannalta, liikkuva pääoma ilmenee pääoman adekvaattina muotona vastakohtana kiinteälle pääomalle.

Mikäli edelleen konejärjestelmä kehittyy tieteellisen tiedon ja ylipäätään tuotantovoiman kasaantuessa yhteiskunnan sisällä, sikäli yleisen yhteiskunnallisen työn edustajana ei ilmene työläinen, vaan pääoma. Yhteiskunnan tuotantovoima mitataan kiinteällä pääomalla, on olemassa siinä esineellisessä muodossa ja kääntäen pääoman tuotantovoima kehittyy tämän yleisen kehityksen myötä, jonka pääoma anastaa itselleen ilmaiseksi. Tässä ei ole paikallaan tarkastella konejärjestelmän kehitystä kaikissa yksityiskohdissaan; tarpeen on vain yleinen tarkastelu, sikäli kuin kiinteäksi pääomaksi muuttunut työväline menettää - aineelliselta puoleltaan - välittömän muotonsa ja asettuu aineellisesti työläistä vastaan pääomana. Tieto ilmenee koneistossa työläiselle vieraana, hänen ulkopuolellaan olevana, kun taas elollinen työ ilmenee alistettuna itsenäisesti toimivalle esineellistyneelle työlle. Työläinen esiintyy tarpeettomana, elleivät sitten [pääoman] tarpeet edellytä hänen toimintaansa. [Käsikirjoitus on tässä vahingoittunut. Toim.]

[VII-1][Käsikirjoituksessa on tässä kohdassa Marxin merkintä: "Vihko aloitettu helmikuun lopulla 1858". Toim.] Pääoma saavuttaa siis täydellisen kehityksen vasta silloin - tai pääoma on luonut itseään vastaavan tuotantotavan vasta silloin - kun työvälinettä ei ole määritetty vain muodollisesti kiinteäksi pääomaksi, vaan se on kumottu välittömässä muodossaan ja kiinteä pääoma on tuotantoprosessissa koneena työtä vastassa, mutta koko tuotantoprosessi ei ilmene työläisen välittömälle taitavuudelle alistettuna, vaan tieteen teknologisena soveltamisena. Siitä syystä pääoman tendenssinä on antaa tuotannolle tieteellinen luonne, kun taas välitön työ alennetaan tämän prosessin pelkäksi momentiksi. Samoin kuin analysoitaessa arvon muuttumista pääomaksi, siten myös pääoman myöhempää kehitystä tarkasteltaessa osoittautuu, että pääoma yhtäältä edellyttää tuotantovoimien määrättyä annettua historiallista kehitystä - näiden tuotantovoimien joukossa on myös tieteen kehitys - ja toisaalta ajaa ja pakottaa niitä eteenpäin.

Niin ollen se määrällinen laajuus ja se teho (intensiteetti), johon pääoma on kehittynyt kiinteänä pääomana, osoittaa ylipäätään minkäasteisesti pääoma on kehittynyt pääomana, mahtina elolliseen työhön nähden, ja alistanut tuotantoprosessin. [Kiinteän pääoman kehitys osoittaa koko pääoman kehitystä] myös siinä suhteessa, että kiinteä pääoma ilmaisee esineellistyneiden tuotantovoimien kasaantumista ja samalla esineellistyneen työn kasaantumista. Mutta jos pääoma saa adekvaatin muotonsa käyttöarvona tuotantoprosessissa vasta koneistossa ja kiinteän pääoman muissa aineellisissa olomuodoissa, kuten rautateissä jne. (tulemme niihin myöhemmin), - niin tämä ei suinkaan merkitse, että tämä käyttöarvo, tämä koneisto sinänsä, olisi pääomaa, tai että sen olemassaolo konejärjestelmänä on identtinen sen pääomana olemisen kanssa. Aivan kuten kulta ei menettäisi käyttöarvoaan kultana jos se lakkaisi olemasta rahaa, siten ei koneistokaan menetä käyttöarvoaan jos se lakkaisi olemasta pääomaa. Siitä että koneisto on kiinteän pääoman käyttöarvon adekvaatein muoto, ei suinkaan seuraa, että alistaminen pääoman yhteiskunnallisen suhteen alaisuuteen olisi adekvaatein ja paras yhteiskunnallinen tuotantosuhde koneiden käytölle.

[b) Pääoman, tuotantoa hallitsevan muodon, hajoaminen porvarillisen yhteiskunnan kehittyessä]

Samassa määrin kuin pääoma asettaa työajan - pelkän työmäärän - ainoaksi arvoa määrääväksi elementiksi, samassa määrin välitön työ ja sen paljous katoavat tuotannon - käyttöarvojen luomisen - määräävänä prinsiippinä; samassa määrin välitön työ supistuu määrällisesti mitättömäksi ja muuttuu laadullisesti tosin välttämättömäksi mutta alisteiseksi momentiksi verrattuna yleiseen tieteelliseen työhön, verrattuna yhtäältä luonnontieteiden teknologiseen soveltamiseen samoin kuin siihen yleiseen tuotantovoimaan, joka syntyy työn yhteiskunnallisesta jäsentymisestä kokonaistuotannossa ja ilmenee yhteiskunnallisen työn luonnonlahjana (vaikka onkin historiallinen tuote). Täten pääoma tekee työtä hajottaakseen itse itsensä tuotantoa hallitsevana muotona.

Kun siis yhtäältä tuotantoprosessin muuttuminen yksinkertaisesta työprosessista tieteelliseksi prosessiksi, joka alistaa luonnonvoimat palvelukseensa ja saa ne siten palvelemaan inhimillisiä tarpeita, ilmenee kiinteän pääomaa ominaisuutena elollista työtä vastassa; kun erillinen työ sellaisenaan lakkaa ylipäätään olemasta tuottavaa ja on päinvastoin tuottavaa vain luonnonvoimia alistavien, yhteisten töiden puitteissa, ja tämä välittömän työn kohottaminen yhteiskunnalliseksi työksi ilmenee erillisen työn alentamisena avuttomaksi suhteessa pääomansa edustettuun, keskittyneeseen yhteisyyteen, - niin toisaalta työn ylläpitäminen yhdellä tuotantohaaralla toisen tuotantohaaran samanaikaisesti olemassa olevan työn avulla ilmenee nyt liikkuvan pääoman ominaisuutena.

Pienessä kierrossa pääoma maksaa työläiselle palkan, jonka tämä vaihtaa kulutuksessaan tarvitsemiinsa tuotteisiin. Työläisen saamilla rahoilla on tällainen voima vain siksi, että samanaikaisesti - tietyn työläisen työn rinnalla - tehdään muuta työtä; ja vain siksi, että pääoma anasti itselleen työläisen työn, se voi antaa hänelle vieraaseen työhön kohdistetun maksuosoituksen rahassa. Tätä työläisen oman työn vaihtamista vieraaseen ei tässä välitä eikä ehdollista toisten työläisten samanaikaisesti olemassa oleva työ, vaan pääoman antama maksu. Se että työläinen voi tuotannon aikana toteuttaa kulutukselleen välttämättömän aineenvaihdon, ilmenee liikkuvan pääoman työläiselle luovutettavan osan ominaisuutena ja liikkuvan pääoman ominaisuutena ylipäätään. Se ei ilmene samanaikaisesti toimivien työvoimien [Arbeitskräfte] aineenvaihtona, vaan pääoman aineenvaihtona, seurauksena siitä, että liikkuva pääoma on olemassa.

Näin kaikki työn voimat muutetaan pääoman voimiksi. Kiinteässä pääomassa esiintyy työn tuotantovoima, joka on asetettu siinä työn ulkopuolella olevaksi ja työstä riippumatta (esineinä) olemassa olevaksi. Ja liikkuvassa pääomassa yhtäältä se, että itse työläinen on edellyttänyt itseltään työnsä toistamisen ehdot, toisaalta se, että tämän työläisen työn vaihto on toisten työläisten samanaikaisesti olemassa olevan työn välittämää, ilmenee niin että pääoma maksaa työläiselle maksut ja että toiselta puolen pääoma luo työn eri haarojen samanaikaisuuden. (Molemmat viimeksi mainitut määritykset kuuluvat varsinaisesti kasaantumiseen.) Liikkuvan pääoman muodossa pääoma esiintyy välittäjänä eri työläisten välillä.

Ollessaan määritetty tuotantovälineeksi, jonka adekvaatein muoto on koneisto, kiinteä pääoma luo arvoa, ts. lisää tuotteen arvoa, vain kahdessa suhteessa 1) sikäli kuin sillä on arvoa, ts. se on itse työn tuote, tietty määrä työtä esineellistyneessä muodossa; 2) sikäli kuin se kasvattaa lisätyön suhdetta välttämättömään työhön antamalla työlle mahdollisuuden sen tuotantovoimaa lisäämällä lyhyemmässä ajassa suuremman määrän elollisen työvoiman ylläpitoon tarvittavia tuotteita. Näin ollen on mitä absurdeinta porvarillista fraseologiaa väittää, että työläinen muka jakaa kapitalistin kanssa siinä, että kapitalisti helpottaa kiinteällä pääomalla, (joka itse on muutoin työn tuote ja lisäksi pelkkää pääoman anastamaa vierasta työtä) työläisen työtä (pikemminkin kapitalisi riistää koneella työläisen työstä kaiken itsenäisyyden ja miellyttävyyden) tai lyhentää hänen työnsä kestoa.

Pääoma käyttää konetta päinvastoin vain siinä määrin kuin se tekee työläiselle mahdolliseksi työskennellä suuremman osan ajastaan pääoman hyväksi, suhtautua entistä suurempaan oman aikansa osaan hänelle kuulumattomana, työskennellä pitempään toista varten. Tällä prosessilla supistetaan tosiasiassa minimiin tietyn esineen tuottamiseen tarvittava työ, mutta vain jotta tällaisten esineiden maksimimäärässä realisoitaisiin maksimaalinen lisätyö. Ensimmäinen puoli on tärkeä siksi, että pääoma siinä - aivan tahattomasti - supistaa ihmistyön, voimien kulutuksen minimiin. Se tulee vapautetun työn hyväksi ja on työn vapauttamisen ehto.

Sanotusta käy ilmi, miten absurdi on Lauderdalen yritys tehdä kiinteä pääoma työajasta riippumattomaksi, itsenäiseksi arvon lähteeksi. Kiinteä pääoma on tällainen lähde vain siinä määrin kuin se itse on esineellistynyttä työaikaa ja siinä määrin kuin se asettaa lisätyöaikaa. Historiallisesti itse konejärjestelmän [VII-2] käyttö edellyttää - katso Ravenstonea edellä - ylimääräisiä työläiskäsiä. Vain siellä missä on käsillä työvoimien [Arbeitskräfte] ylimäärä, konejärjestelmä tulee väliin korvaamaan työtä. Taloustieteilijöiden päähän mahtuu vain, että konejärjestelmä auttaa yksittäisiä erillisiä työläisiä. Se voi toimia vain kun on olemassa työläismassoja, joiden keskittyminen suhteessa pääomaan on eräs pääoman historiallisista edellytyksistä, kuten olemme nähneet. Konejärjestelmää ei oteta korvaamaan puuttuvaa työvoimaa [Arbeitskräft], vaan supistamaan olemassa olevia työvoimamassoja välttämättömään mittaansa. Konejärjestelmä otetaan käyttöön vain siellä missä työvoimaa on käsillä joukkomitassa. (Tähän on palattava.)

Lauderdale luulee tehneensä suuren keksinnön väittäessään, että koneet eivät lisäisi työn tuotantovoimaa, koska ne pikemminkin korvaavat työtä tai tekevät sen mitä työ ei jaksa omin voimin tehdä. Pääoman käsitteeseen kuuluu, että työn lisääntynyt tuotantovoima on pikemminkin asetettu työn ulkopuolella olevan voiman kasvuksi ja itse työn voimien menetykseksi. Työväline tekee työläisen itsenäiseksi, asettaa hänet omistajaksi. Konejärjestelmä - kiinteänä pääomana - tekee työläisen epäitsenäiseksi, asettaa hänet toisen omaksi [angeeignet]. Tämä konejärjestelmän vaikutus pätee vain sikäli kuin konejärjestelmä on määritetty kiinteäksi pääomaksi ja se määrittyy täksi vain siten, että työläinen suhtautuu konejärjestelmään palkkatyöläisenä ja toimiva yksilö ylipäätään - pelkkänä työläisenä.

Kun kiinteä ja liikkuva pääoma ovat tähän asti ilmenneet pelkästään pääoman erilaisina ohimenevinä määrityksinä, niin nyt ne ovat kovettuneet pääoman erityisiksi olemassaolotavoiksi, ja kiinteän pääoman rinnalla esiintyy liikkuva pääoma. Nyt on olemassa nämä kaksi erityistä pääoman lajia. Heti kun jotakin pääomaa tarkastellaan jollakin tietyllä tuotantohaaralla, se ilmenee näiksi kahdeksi osaksi jakaantuneena tai jakaantuu tietyssä määräsuhteessa näiksi kahdeksi pääoman lajiksi.

Työprosessin sisäinen ero, alussa työväline ja työn materiaali, lopussa työntuote, ilmenee nyt liikkuvana pääomana (työn materiaali ja kiinteänä pääomana [työväline]. Pääoman erilaisuus pelkän aineellisen puolensa kannalta sisältyy nyt itse pääoman muotoon ja ilmenee pääoman eriyttävänä erona.

Kun katsotaan, niin kuin Lauderdale ym. tekevät, että pääoma sellaisenaan, erotettuna työstä luo arvoa, ja niin ollen myös lisäarvoa (tai voittoa), silloin kiinteä pääoma, erityisesti se pääoma, jonka aineellisena olemassaolona eli käyttöarvona on konejärjestelmä, on juuri se muoto, josta tällaiset pinnalliset väärinkäsitykset saavat eniten uskottavuuden lumetta. Tämän vastapainoksi esitetään esimerkiksi »Labour Defended»-kirjasessa, että tien rakentaja voi kylläkin jakaa [voiton] tien käyttäjän kanssa, mutta itse »tie» ei voi tehdä niin.

Jos puhutaan liikkuvasta pääomasta ja edellytetään, että se todellakin käy läpi eri vaiheensa, niin kiertoajan lyheneminen tai piteneminen, sen lyhyt tai pitkä kesto, kierron eri vaiheiden helpompi tai vaivalloisempi sujuminen pienentää sitä lisäarvoa, joka voitaisiin luoda ilman näitä keskeytyksiä - joko siksi, että uusintamisen [jaksojen] luku pienenee tai siksi, että jatkuvasti tuotantoprosessissa toimivan pääoman määrä vähenee. Kummassakaan tapauksessa ei tapahdu edellytetyn arvon vähenemistä, vaan sen kasvunopeuden vähenemistä. Mutta siitä hetkestä lähtien kun kiinteä pääoma on kehittynyt tietyn suuruiseksi - ja kuten viitattiin, tämä, kiinteän pääoman suuruus on ylipäätään suurteollisuuden kehityksen mitta ja siis kasvaa suurteollisuuden tuotantovoimien kehityksen mukaisesti (itse kiinteä pääoma on näiden tuotantovoimien esineellistymä, se on itse nämä tuotantovoimat edellytettynä tuotteena), - siitä hetkestä lähtien jokainen tuotantoprosessin keskeytys vaikuttaa suoraan itse pääoman, sen edellytetyn arvon pienenemisenä.

Kiinteän pääoman arvo uusinnetaan vain siinä määrin kuin tätä pääomaa käytetään tuotantoprosessissa. Jos kiinteää pääomaa ei käytetä, se menettää käyttöarvonsa ilman että sen arvo siirtyisi tuotteeseen. Näin ollen mitä suuremmassa mittakaavassa kiinteä pääoma kehittyy, siinä mielessä kuin asiaa tässä tarkastelemme, sitä suuremmassa määrin tulee tuotantoprosessin jatkuvuudesta eli uusintamisen katkeamattomasta virrasta ulkoisesti pakottava ehto pääomaan perustuvalle tuotantotavalle.

Pääoman harjoittama elollisen työn anastaminen saa koneellisessa tuotannossa välittömän reaalisuuden myös seuraavassa merkityksessä. Yhtäältä juuri tieteellinen analyysi ja mekaniikan ja kemian lakien soveltaminen tekee suoraan mahdolliseksi, että kone voi tehdä saman työn, jonka työläinen teki aikaisemmin. Kuitenkin konejärjestelmän kehitys tällä tiellä alkaa vasta silloin kun suurteollisuus on jo saavuttanut korkeamman kehitysasteen ja kaikki tieteet on jo asetettu pääoman palvelukseen, ja itse olemassa olevalla konejärjestelmällä on jo käytössään suuret voimavarat. Keksinnöstä tulee silloin liiketoimintaa ja tieteen soveltamisesta välittömään tuotantoon tulee yksi itse tuotantoa määrittävistä ja kannustavista momenteista.

Tämä ei kuitenkaan ole se tie, jota kulkien konejärjestelmä on kokonaisuutena ottaen syntynyt ja vielä vähemmän tie, jota pitkin se etenee yksityiskohdissaan. Konejärjestelmän kehitystie on analyysi, jossa työn osittamista hyväksi käyttäen työläisten työoperaatiot muutetaan jo yhä mekaanisemmiksi, niin että tietyssä vaiheessa mekanismi voi tulla heidän tilalleen. (Kuuluu kysymykseen voiman säästämisestä.) Siten tietty työtapa ilmenee tässä suoraan työläiseltä pääomalle koneen muodossa siirtyneenä ja tämän muutoksen seurauksena työläisen oma työvoima menettää arvoaan. Tästä johtuu työläisten taistelu konejärjestelmää vastaan. Se mikä oli elävän työläisen toimintaa, tulee koneen toiminnaksi. Näin työläistä vastaan astuu karkean aistimellisesti pääoman harjoittama työn anastaminen, häntä vastaan astuu pääoma elollista työtä itseensä imevänä kuin sillä "lempi ois povessaan".

Elollisen työn vaihtaminen esineellistyneeseen, ts. yhteiskunnallisen työn asettaminen pääoman ja palkkatyön vastakohtaisuuden muodossa on arvosuhteen ja arvoon perustuvan tuotannon viimeinen kehitysvaihe. Tämän viimeisen vaiheen edellytyksenä on ja pysyy välittömän työajan massa, käytetyn työn määrä rikkauden tuottamisen ratkaisevana tekijänä. Mutta samassa määrin kuin suurteollisuus kehittyy, todellisen rikkauden luominen tulee vähemmän riippuvaiseksi työajasta ja käytetyn työn määrästä kuin niiden tekijöiden mahdista, jotka pannaan työajan kuluessa liikkeeseen, jotka itse puolestaan (niiden voimaperäisestä vaikutuksesta) eivät ole missään suhteessa siihen välittömään työaikaan, jonka niiden tuottaminen vaatii, vaan riippuvat päinvastoin tieteen yleisestä tilasta ja teknologian edistyneisyydestä, tai tämän tieteen soveltamisesta tuotantoon. (Itse tämän tieteen, etenkin luonnontieteen ja sen mukana myös kaikkien muiden tieteiden, kehitys on puolestaan suhteessa materiaalisen tuotannon kehitykseen.) Esimerkiksi maanviljelyksestä tulee pelkkää materiaalista aineenvaihtoa koskevan tieteen soveltamista siten, että tätä aineenvaihtoa säädellään edullisimmalla tavalla koko yhteiskuntaorganismin kannalta.

Todellinen rikkaus tulee nyt ilmi - ja tämän paljastaa suurteollisuus - valtavassa epäsuhteessa käytetyn työajan ja sen tuotteen välillä, samoin kuin laadullisessa epäsuhteessa puhtaaksi abstraktioksi supistetun työn ja tämän työn valvoman tuotantoprosessin mahdin välillä. Työ ei ilmene enää niinkään tuotantoprosessiin sisällytettynä, vaan pikemminkin sellaisena työnä, jossa ihminen päinvastoin suhtautuu itse tuotantoprosessiin sen valvojana ja säätelijänä. (Se mikä pitää paikkansa konejärjestelmästä, pätee myös inhimillisen toiminnan eri lajien yhdistämiseen ja inhimillisen kanssakäymisen kehitykseen.) Nyt työläinen ei sijoita muovattua luonnonesinettä välijäsenenä kohteen ja itsensä väliin, vaan hän sijoittaa teolliseksi muuttamansa luonnonprosessin välineeksi itsensä ja [V11-3] hallitsemansa epäorgaanisen luonnon väliin. Sen sijaan että työläinen olisi tuotantoprosessin päätekijä, hän astuu sen viereen.

Tässä muutoksessa ei tuotannon ja rikkauden peruspilarina esiinny sen enempää itse ihmisen tekemä välitön työ kuin se aikakaan, jonka hän tekee työtä, vaan hänen oman yleisen tuotantovoimansa haltuunotto, hänen luonnon ymmärtämyksensä ja luonnon hallinta sen nojalla, että hän on olemassa yhteiskuntaruumiina - sanalla sanoen yksilön yhteiskunnallinen kehitys. Vieraan työajan varastaminen, jolle nykyinen rikkaus rakentuu, osoittautuu viheliäiseksi perustaksi verrattuna tähän vastikään kehittyneeseen, itse suurteollisuuden luomaan perustaan. Niin pian kuin työ välittömässä muodossaan on lakannut olemasta rikkauden suuri lähde, työaika lakkaa ja sen täytyy lakata olemasta rikkauden mitta, ja näin ollen vaihtoarvo lakkaa olemasta käyttöarvon mitta. Työläismassojen lisätyö on lakannut olemasta yleisen rikkauden kehityksen ehto, samoin kuin joidenkin harvojen ei-työ on lakannut olemasta ihmisaivojen yleisen voiman kehityksen ehto. Siten vaihtoarvoon perustuva tuotanto romahtaa, ja itse välittömästä materiaalisesta tuotantoprosessista pyyhkiytyy puutteenalaisuuden ja vastakohtaisuuden muoto pois. Yksilöllisyyksien vapaa kehitys, ei siis välttämättömän työajan supistaminen lisätyön asettamiseksi vaan ylipäätään yhteiskunnan välttämättömän työn supistuminen minimiin, jota näissä oloissa vastaa yksilöiden taiteellinen, tieteellinen jne. kehitys heitä kaikkia varten vapautuneen ajan ja tähän tarkoitukseen luotujen varojen avulla.

Itse pääoma on prosessoiva ristiriita pyrkiessään yhtäältä supistamaan työajan minimiin ja asettaessaan toisaalta työajan rikkauden ainoaksi mitaksi ja lähteeksi. Siitä syystä pääoma supistaa työaikaa välttämättömän työajan muodossa lisätäkseen sitä ylimääräisen työajan muodossa; siitä syystä pääoma asettaa ylimääräisen työajan yhä kasvavassa määrin ehdoksi - elämän ja kuoleman kysymykseksi - välttämättömälle työajalle. Yhtäältä pääoma herättää siis eloon kaikki tieteen ja luonnon voimat, samoin kuin myös yhteiskunnallisen yhteenliittämisen ja sosiaalisen kanssakäymisen voimat, tehdäkseen rikkauden luomisen (suhteellisesti) riippumattomaksi siihen käytetystä työajasta. Toisaalta pääoma tahtoo mitata näin luodut valtavat yhteiskunnalliset voimat työajalla ja tunkea ne rajoihin, jotka tarvitaan jo luodun arvon säilyttämiseksi arvona. Tuotantovoimat ja yhteiskunnalliset suhteet - kummatkin ovat yksilön yhteiskunnallisen kehityksen eri puolia - ilmenevät pääomalle pelkkinä välineinä ja palvelevat sitä välineinä, jotta voitaisiin tuottaa pääoman rajoitetulla perustalla. Mutta tosiasiassa ne ovat materiaaliset ehdot tämän pohjan räjäyttämiselle.

»Kansakunta on todella rikas silloin kun työtä tehdään 12 tunnin sijasta 6 tuntia. Rikkaus» (todellinen rikkaus) »ei ole käskyvaltaa lisätyöaikaan, vaan se on vapaasti käytettävissä olevaa aikaa yli välittömään tuotantoon tarvitun ajan - vapaasti käytettävissä olevaa aikaa kullekin yksilölle ja koko yhteiskunnalle» [The Source and Remedy of the National Difficulties. Lontoo 1821, s. 6].

Luonto ei rakenna koneita, ei vetureita, ei rautateitä, ei sähkölennättimiä, ei kehruukoneita jne. Kaikki ne ovat ihmistyön tuotteita, ihmistahdon orgaaneiksi muutettua luonnonmateriaalia, jolla hallitaan luontoa, tai ihmisen toimintaa luonnossa. Ne kaikki ovat ihmiskäden luomia ihmisaivojen orgaaneja, esineellistynyttä tiedon voimaa. Kiinteän pääoman kehitys osoittaa, missä määrin yleinen yhteiskunnallinen tieto [Wissen, knowledge] on tullut välittömäksi tuotantovoimaksi, ja niin ollen osoittaa, missä määrin itse yhteiskunnallisen elämänprosessin ehdot ovat tulleet yleisen älyn valvontaan ja tulleet uudelleen muovatuiksi sen mukaisesti; missä määrin yhteiskunnalliset tuotantovoimat on luotu paitsi tiedon muodossa, myös yhteiskunnallisen käytännön, reaalisen elämänprosessin välittöminä eliminä.

[c) Tuotantovälineiden tuotannon kasvu työn tuottavuuden kasvun seurauksena. Vapaa aika kapitalistisessa yhteiskunnassa ja kommunismissa]

Kiinteän pääoman kehitys osoittaa vielä toiseltakin kannalta rikkauden kehitysastetta yleensä - tai pääoman kehitysastetta. Välittömästi käyttöarvoon ja yhtä välittömästi vaihtoarvoon suuntautuvan tuotannon kohteena on itse tuote, joka on etukäteen määrätty [yksilölliseen] kulutukseen. Kiinteän pääoman tuotantoon suuntautuva tuotannon osa ei luo välittömiä nautinnan esineitä eikä liioin välittömiä vaihtoarvoja - ei ainakaan välittömästi realisoitavissa olevia vaihtoarvoja. Siten se, että yhä suurempi osa tuotantoajasta käytetään tuotantovälineiden tuotantoon, riippuu jo saavutetusta tuottavuuden tasosta - siitä, että välittömään tuotantoon riittää osa tuotantoajasta.

Tätä varten vaaditaan, että yhteiskunta voi odottaa: että se voi ottaa pois suuren osan jo luodusta rikkaudesta sekä välittömästä nautinnasta että välitöntä nautintaa varten määrätystä tuotannosta käyttääkseen rikkauden tämän osan työhön, joka ei ole välittömästi tuottavaa (itse materiaalisessa tuotantoprosessissa). Tämä vaatii tuottavuuden ja suhteellisen runsauden korkeaa tasoa, ja lisäksi sellaista tasoa, joka on suoraan verrannollinen liikkuvan pääoman muuttumiseen kiinteäksi pääomaksi. Niin kuin suhteellisen lisätyön suuruus riippuu välttämättömän työn tuottavuudesta, niin kiinteän pääoman tuotantoon käytetyn sekä elollisen että esineellistyneen työajan suuruus riippuu sen työajan tuottavuudesta, joka on suoraan määrätty tuotteiden tuotantoon.

Tämän ehtona on ylimääräinen (tältä kannalta ylimääräinen) väestö, samoin kuin myös ylimääräinen tuotanto. Se merkitsee, että välittömään tuotantoon käytetyn työajan tuloksen täytyy olla suhteellisesti liian suuri, siihen nähden mikä olisi välittömästi tarpeen näillä tuotannon haaroilla käytetylle pääomalle. Mitä vähemmän välittömiä hedelmiä kiinteä pääoma tuottaa, mitä vähemmän se puuttuu välittömään tuotantoprosessiin, sitä suuremman täytyy tämän suhteellisen liikaväestön ja liikatuotannon olla; niitä tarvitaan siis rautateiden, kanavien, vesijohtojen, lennättimien yms. rakentamiseksi enemmän kuin suoraan välittömässä tuotantoprosessissa toimivien koneiden tuottamiseksi. Tästä johtuvat (palaamme asiaan myöhemmin) - nykyaikaisen teollisuuden alituisen yli- ja alituotannon muodossa - alituiset heilahdukset ja kouristukset epäsuhteisissa tiloissa, joissa milloin liian pieni, milloin liian suuri määrä liikkuvaa pääomaa muutetaan kiinteäksi pääomaksi.

(Runsaan vapaan ajan - välttämättömän työajan ulkopuolella - luominen yhteiskuntaa varten ylipäätään ja yhteiskunnan jokaista jäsentä varten (ts. tilan luominen erillisen ihmisen niin ollen myös yhteiskunnan täysien tuotantovoimien kehitykselle), - tämä ei-työajan luominen esiintyy pääoman vaiheessa, kuten kaikissa aikaisemmissakin vaiheissa ei-työaikana, vapaana aikana harvoja varten. Pääoma lisää tähän sen, että se kasvattaa kansanjoukkojen lisätyöaikaa kaikilla taiteen ja tieteen keinoilla, koska sen rikkaus on suoraan lisätyöajan anastamista; onhan pääoman välittömänä tavoitteena arvo, ei käyttöarvo.

Siten pääoma on vastoin tahtoaan välineenä luomassa yhteiskunnallisen vapaan ajan edellytyksiä, jotta koko yhteiskunnan työaika supistuisi yhä pieneneväksi minimiksi ja jotta samalla kaikkien [yhteiskunnan jäsenten] aika vapautettaisiin heidän omaa kehitystään varten. Mutta pääoman alituisena tendenssinä on yhtäältä luoda vapaata aikaa, ja toisaalta muuttaa tätä vapaata aikaa lisätyöksi. Jos edellinen onnistuu sille liian hyvin, niin se alkaa kärsiä liikatuotannosta ja silloin välttämätön työ keskeytyy, koska pääoma ei pysty realisoimaan lisätyötä.

Mitä pitemmälle tämä ristiriita kehittyy, sitä selvemmäksi käy, että tuotantovoimien kasvua ei voi enää kytkeä vieraan lisätyön anastamiseen ja että työläismassojen on otettava lisätyönsä omakseen. Kun ne alkavat tehdä niin - ja kun samalla vapaa aika lakkaa olemasta antagonistisessa muodossa - silloin yhtäältä välttämättömän työajan mitaksi tulevat yhteiskunnallisen yksilön tarpeet, ja toisaalta yhteiskunnallisen tuotantovoiman kehitys etenee niin nopeasti, että vaikka tuotanto lasketaankin nyt kaikkien rikkauden mukaan, niin kaikkien vapaa aika kasvaa. Sillä todellista rikkautta on kaikkien yksilöiden kehittynyt tuotantovoima. Silloin ei rikkauden mittana ole enää suinkaan työaika, vaan vapaa aika. Työaika rikkauden mittana edellyttää, että itse rikkaus perustuu köyhyyteen ja että vapaa aika on olemassa vain lisätyöajan vastakohtana ja tämän vastakohtaisuuden nojalla, sen nojalla, että yksilön koko aika asetetaan työajaksi ja että hänet alennetaan niin ollen pelkäksi työläiseksi, alistetaan työlle. Niin ollen kaikkein kehittynein konejärjestelmä pakottaa nyt työläisen tekemään työtä enemmän kuin villi-ihminen tekee, tai enemmän kuin työläinen itse teki käyttäessään yksinkertaisimpia, alkeellisimpia työvälineitä.}

»Jos jonkin maan koko työ riittäisi tuottamaan pelkän toimeentulon koko väestölle, silloin ei olisi ylimääräistä työtä, eikä niin ollen olisi mitään, josta voisi koota pääomaa. Jos kansa tuottaa yhdessä vuodessa tarpeeksi tullakseen toimeen kaksi vuotta, yhden vuoden kulutusvaranto on joko hävitettävä tai ihmisten on pidättäydyttävä vuodeksi tuottavasta työstä. Mutta lisätuotteen tai pääoman haltijat... käyttävät ihmisiä sellaiseen, mikä ei ole suoraan ja välittömästi tuottavaa, esimerkiksi koneiden tuottamiseen. Ja näin asiat menevät menoaan» (The Source and Remedy of the National Difficulties. Lontoo 1821, s. 4-5).

{Samoin kuin suurteollisuuden kehittyessä sen perusta, jolla se lepää, - vieraan työajan anastaminen - lakkaa muodostamasta tai luomasta rikkautta, siten tämän kehityksen myötä välitön työ sellaisenaan lakkaa olemasta tuotannon perusta, koska tämä työ yhtäältä muuttuu enemmänkin valvonta- ja säätelytoiminnaksi, mutta myös siksi, että tuote lakkaa olemasta irralleen erottautuneen välittömän työn tuote ja että tuottajana esiintyy pikemminkin yhteiskunnallisen toiminnan kombinointi, yhteenliittäminen.

»Silloin kun työnjako on kehittynyt, lähes jokainen erillisen yksilön työ muodostaa osan kokonaisuudesta, eikä sillä ole itsessään arvoa eikä käyttökelpoisuutta. Nyt työläinen ei voi tarttua mihinkään sanoen: tämä on minun tuotteeni, pidän sen itselläni» ([Hodgskin Th.] Labour Defended against the Claims of Capital. Lontoo 1825, s. 25).

Välittömässä vaihdossa irralliseksi erottautunut välitön työ ilmenee yhdessä erityisessä tuotteessa tai tuotteen osassa ruumiillistuneena, ja sen [irralliseksi erottautuneen välittömän työn] yhteisöllinen, yhteiskunnallinen luonne - työn luonne yleisen työn esineellistymänä ja yleisen tarpeen tyydyttämisen [välineenä] - on vain vaihdon asettamaa. Sitä vastoin suurteollisuuden tuotantoprosessissa, missä yhtäältä automaattiseksi prosessiksi kehittyneen työvälineen edellytyksenä on luonnonvoimien alistaminen yhteiskunnalliselle ymmärrykselle, on toisaalta erillisen yksilön työ välittömässä olemassaolossaan asetettu kumotuksi erilliseksi työksi, ts. yhteiskunnalliseksi työksi. Siten tämän tuotantotavan toinenkin perusta häviää.)

Itse pääoman tuotantoprosessin sisällä kiinteän pääoman tuottamiseen käytetty työaika suhtautuu liikkuvan pääoman tuottamiseen käytettyyn työaikaan kuten lisätyöaika välttämättömään työaikaan. Samassa määrin kuin välittömän tarpeen tyydyttämiseksi suunnattu tuotanto muuttuu tuottavammaksi, voidaan suurempi osa tuotannosta suunnata itse tuotantotarpeen tyydyttämiseen tai tuotantovälineiden tuottamiseen. Sikäli kuin myöskään kiinteän pääoman tuotanto ei aineelliselta puolelta ole välittömästi suuntautunut välittömien käyttöarvojen tuotantoon eikä liioin sellaisten arvojen tuotantoon, joita tarvitaan pääoman välittömään uusintamiseen, ja jotka siis itse arvon luomisessa puolestaan taas edustavat suhteellisesti käyttöarvoa, vaan arvon luomiseen tarvittavien välineiden tuotantoon, sikäli kuin se siis ei suuntaudu arvoon välittömänä esineenä, vaan arvon luomiseen, arvon muodostamisen välineisiin tuotannon välittömänä esineenä (arvon tuotanto on tässä asetettu aineelliselta puolelta itse tuotannon esineessä tuotannon, tuotantovoiman esineellistämisen, pääoman arvoa tuottavan voiman päämääräksi), - sikäli juuri kiinteän pääoman tuotannossa pääoma asettaa itsensä itsetarkoitukseksi ja esiintyy toimivana pääomana korkeammassa potenssissa kuin liikkuvan pääoman tuotannossa. Tältä kannalta on näin ollen myös se laajuus, joka kiinteällä pääomalla jo on, sekä se määräosuus, joka kiinteän pääoman tuotannolla on kokonaistuotannosta, kapitalistiseen tuotantotapaan perustuvan rikkauden kehityksen mitta.

»Työläisten lukumäärä riippuu siinä mielessä liikkuvan pääoman [määrästä], että se riippuu siitä samanaikaisesti olemassa olevan työn tuotteiden määrästä, joka työläisten annetaan kuluttaa» ([Hodgskin Th.] Labour Defended against the Claims of Capital. Lontoo 1825, s. 20).

Eri talonstieteilijöiltä edellä otetut lainaukset koskevat kaikki kiinteää pääomaa sinä pääoman osana, joka pysyy kytkettynä tuotantoprosessiin.

»Tuotannon suuressa prosessissa liikkuva pääoma kulutetaan, kun taas kiinteää pääomaa vain käytetään» (»The Economist» 6. marraskuuta 1847, n:o 219, s. 1271).

Tämä ei pidä paikkaansa ja se koskee vain liikkuvan pääoman sitä osaa,joka itse tulee kiinteän pääoman kuluttamaksi, apuaineita. Jos »tuotannon suurta prosessia» tarkastellaan välittömänä tuotantoprosessina, niin siinä kulutetaan vain kiinteä pääoma. Mutta kuluttaminen tuotantoprosessin puitteissa on tosiasiassa käyttämistä, loppuun käyttämistä.

Liioin ei kiinteän pääoman suurempaa kestävyyttäkään pidä käsittää puhtaasti aineellisesti. Se rauta ja puu, joista vuoteeni on tehty, tai ne kivet, joista asuintaloni on tehty, tai se marmoripatsas, joka koristaa jotain palatsia, ovat yhtä kestäviä kuin koneiden rakentamiseen käytetty rauta ja puu yms. Mutta kestävyys on ehto työvälineille, tuotantovälineille, paitsi sillä teknisellä perusteella, että metallit ym. ovat kaikkien koneiden päämateriaali, myös siksi, että työvälineen on määrä esittää jatkuvasti samaa osaa toistuvissa tuotantoprosesseissa. Sen kestävyys tuotantovälineenä on sen käyttöarvon välitön vaatimus. Mitä useammin tuotantoväline on uusittava, sitä kalliimmaksi se tulee, sitä merkittävämpi osa pääomasta täytyisi käyttää siihen hyödyttömästi. Sen kestävyys on sen olemista tuotantovälineenä. Sen kestävyys on sen tuotantovoiman lisääntymistä. Sitä vastoin liikkuvassa pääomassa, jos se ei muutu kiinteäksi pääomaksi, ei kestävyys kytkeydy lainkaan itse tuotantotapahtumaan, eikä se niin ollen ole mikään itse liikkuvan pääoman käsitteen asettama momentti. Se, että jotkin kulutusvarantoon heitetyistä esineistä puolestaan määritetään kiinteäksi pääomaksi, koska ne kulutetaan hitaasti ja koska monet yksilöt kuluttavat niitä vuorollaan, liittyy myöhempiin määrityksiin (vuokraaminen myymisen sijasta, korko jne.), joita emme käsittele vielä tässä.

[VII-5]* »Siitä pitäen kun sieluttomat mekanismit otettiin käyttöön brittiläisissä manufaktuureissa, on ihmisiä harvoja poikkeuksia lukuun ottamatta käsitelty toissijaisina ja alistettuina koneina, ja puu- ja metalliraaka-aineiden täydellistämiseen on kiinnitetty huomattavasti enemmän huomiota kuin ruumiin ja hengen täydellistämiseem (Owen Robert. Essays on the Formation of the Human Character. Lontoo 1840, s. 31).

{Todellinen ekonomia - säästäminen - muodostuu työajan säästämisestä (tuotantokustannusten minimistä - ja minimoinnista). Kuitenkin tämä säästäminen on identtinen tuotantovoiman kehityksen kanssa. Se ei siis suinkaan ole luopumista kulutuksesta, vaan tuotantovoiman kehittämistä, tuottamiskykyjen kehittämistä ja niin ollen sekä kulutuskykyjen että kulutuskeinojen kehittämistä. Kulutuskyky on kulutuksen ehto, se on siis ensimmäinen kulutuskeino, ja tämä kyky on jonkin yksilöllisen taipumuksen, tuotantovoiman kehittämistä.

Säästö työajassa merkitsee lisäystä vapaassa ajassa, ts. yksilön täyden kehittymisen hyväksi käytettävässä ajassa, joka itse puolestaan suurimpana tuotantovoimana vaikuttaa takaisin työn tuotantovoimaan. Työajan säästämistä voi tarkastella välittömän tuotantoprosessin kannalta kiinteän pääoman tuottamisena, jolloin ihminen itse on tämä kiinteä pääoma.

On muutoin itsestään selvää, että itse välitön työaika ei voi pysyä abstraktisesti vastakohtaisena vapaalle ajalle, miltä asia porvarillisen taloustieteen kannalta näyttää. Työstä ei voi tulla leikkiä, niin kuin Fourier haluaisi - sama Fourier, jonka suurena ansiona pysyy, että hän esitti lopulliseksi tavoitteeksi itse tuotantotavan, ei jakaantumisen kumoamisen korkeampaan muotoon. Vapaa aika, joka on sekä joutilasta aikaa että aikaa korkeampaa toimintaa varten, muuttaa sen, jolla sitä on käytettävissään, tietenkin toiseksi subjektiksi, ja hän astuu tänä toisena subjektina sitten myös välittömään tuotantoprosessiin. Suhteessa muotoutuvaan [werdende] ihmiseen tämä välitön tuotantoprosessi on samalla kurinalaisuutta, kun taas suhteessa jo muotoutuneeseen [gewordene] ihmiseen, jonka päässä on kasaantunutta yhteiskunnallista tietoa, se on tiedon soveltamista, kokeellista tiedettä, materiaalisesti luovaa ja esineellisesti ilmentyvää tiedettä. Molemmille työ on samalla fyysistä harjoitusta, sillä työ vaatii käsien käyttöä ja vapaata ruumiillista liikuntaa, niin kuin maatalous.

Samoin kuin porvarillisen talouden järjestelmä purkautuu eteemme vain askel askelelta, samoin kehittyy sen itsensä negaatio, joka on sen lopullinen tulos. Olemme tässä yhä vielä tekemisissä välittömän tuotantoprosessin kanssa. Jos tarkastellaan porvarillista yhteiskuntaa kokonaisuudessaan, niin yhteiskunnallisen tuotantoprosessin lopullisena tuloksena ilmenee aina yhteiskunta itse, ts. ihminen itse yhteiskunnallisissa suhteissaan. Kaikki se, millä on kiinteä muoto, kuten tuote jne., ilmenee tässä liikkeessä vain momenttina, häviävänä momenttina. Itse välitön tuotantoprosessikin ilmenee tässä pelkkänä momenttina. Prosessin ehdot ja esineellistymät ovat nekin yhtä lailla sen momentteja, ja sen subjekteina ovat vain yksilöt, mutta yksilöt keskinäisissä suhteissaan, jotka he sekä uusintavat että tuottavat. Se on heidän oman alituisen liikkeensä prosessia, jossa he uudistavat yhtä lailla itseään kuin luomaansa rikkauden maailmaa.}

http://www.ecn.org/finlandia/tottelemattomat/teoria/
حبــــــاب، ویدیوی بحــران سرمایه داری آمریـکا، دوبله بفارسی